تبليغاتX
مه و ماه - لفورکی ها: می خواهیم در زادگاهمان بمیریم!
گاه‌به‌گاه نوشته‌هایمان

در حالی‌که حدود دو هفته از نصب پرچم و پخش آگهی‌های محلی از سوی سازندگان سد البرز در لفورک مازندران می‌گذرد و مردم محلی با قطعی آب و برق و تلفن روبرو هستند، دریغ از حضور یک خبرنگار برای ضبط و انعکاس این همه درد!

در حالی‌که مسوولین منطقه ابراز می‌دارند حدود 99درصد مردم، روستاهای خود را (جهت آبگیری سد البرز) ترک نموده‌اند و حدود 1 درصد بیشتر باقی نیستند، در سفری که به همراه دوست گرامیم خانم احمدی‌لفورکی به این منطقه داشتم، با حقیقت دیگری روبرو شدم.

جالب است بسیاری از جمعیت پیر و جوان ساکن روستاهایی که قرار است به سبب آبگیری سد البرز زیر آب بروند، همچنان در خانه‌های خود هستند و ابراز می‌دارند حاضر به ترک کاشانه‌ی خود نیستند و اینکه مسوولین چه‌طور زندگی جاری در روستاها را کتمان می‌کنند، پرسشی است بی‌پاسخ!؟ طی گفتگویی که چند روز گذشته با مردم روستاهای مختلف منطقه‌ی لفور داشتیم نارضایتی مردم از بد عهدی مسوولین در رابطه با اسکانشان را دریافتم و اساسا نارضایتی مردم از ترک خانه‌هایشان!

بانوی 60 ساله از روستای اسپوکلا می‌گوید: پولی که بابت خانه و زمین‌های ما داده شده است فقط کفایت خرید خانه را در شهر می‌کند. من در اینجا یک تولید کننده هستم و فقط چای و قند را از شهر می‌خرم. در صورت مهاجرت به شهر برای جزیی‌ترین مایحتاجم باید پول بپردازم. اینجا تخم‌مرغ و شیر و گوشت و برنج و .... را خودم تولید می‌کنم، با کدام درآمد در شهر برای خرید خوراک روزانه پول بپردازم؟

همسر این بانو که پیرمردی است 70 ساله می‌گوید: من کشاورزم، در شهر چه‌کار کنم؟

پیرمرد و بانو یش می‌گریند و می‌گویند: کاش قبل از ترک اجباری از خانه‌یمان بمیریم!

جوان 24 ساله از روستای گشنیون اظهار می‌دارد: اینجا خانه‌ی من است، اگر خانه‌ام را به زور از من بگیرند در همین جنگل‌ها چادر می‌زنم و زندگی می‌کنم و در همین سرزمین می‌میرم!

بانوی 54 ساله‌ی گشنیونی که تولید کننده‌ی پیله ابریشم است می‌گرید و می‌گوید: در شهر مصرف کننده می‌شوم؛ به دامنه‌ی کوه روبروی‌خانه‌اش و درخت‌های تاراج شده برای بهره‌برداری از سنگ‌های کوه در ساخت سد اشاره می‌کند. کوه روبروی خانه‌ی این بانو گویی قسمتی از کویر است در میان جنگلی انبوه. بانو می گوید: نگاه کن جنگل را به خاطر سد چه کار کرده اند!

بانوی 50 ساله‌ی دیگر گشنیونی می‌گرید و می‌گوید: برادر جوانم تازه در گذشته است، اینجا برود زیر آب چه‌طور بر مزار برادر جوانم بگریم؟

جوان 23 ساله از میرارکلا می‌گوید: هنوز زمین‌های کشاورزیمان را نفروخته‌ایم و حاضر به فروش و ترک روستا هم نیستیم. وی با اندوه اظهار می‌دارد: اگر مجبورمان کنند به ترک سرزمینمان، به کوه‌ها پناه خواهم برد.

پیرمرد 70 ساله‌ی میرارکلایی: به ما قول داده بودند روستایی را در همین اطراف برای اسکانمان در نظر بگیرند، ولی همه‌ی این وعده‌ها را فراموش کردند و با پرداخت بهای ناچیزی ما را آواره کرده‌اند.

نقل قول از مردم 11 روستا را به همین چند نمونه رها می‌کنم و یاد می‌کنم از اسناد شاکیانی که در دادگاه شیرگاه از مردم موجود است. مردم لفور از همان ابتدای اجرای سد سازی مخالفت و نارضایتی‌های خود را در پرونده‌های مختلف پی‌گیری نموده‌اند ولی دریغ از یک دادستانی!

لفورکی‌ها از اعتراض‌های گسترده‌ی زنان در همان آغاز سدسازی یاد می‌کنند و دستگیری و زندانی شدن زنان در زندان جویبار ساری.

آقای میانسالی از میرارکلا اظهار می‌دارد: یکی از زنان دستگیر شده مادری بود که به‌مدت یک هفته از کودک شیرخوارش دور ماند. (فقط به دلیل اعتراض آرام در نارضایتی از سدی که پیش و بیش از پیامدهای مثبت، مرگ و درد را برای مردم ارمغان کرده است).

این همه اظهار نارضایتی و اعتراض از آغاز تا کنون همواره بی‌صدا و مخفی نگه داشته شده است. در حالی‌که درد این مردم به گوش هیچ طبیبی نرسیده است، امروز متولیان سد با همکاری مسوولین محلی اقدام به قطع آب و برق این مردم نموده‌اند. (جهت تحت فشار قرار دادن مردم و تخلیه ی روستاها).

بنا به اظهار مردم روستای میرارکلا، حاج اردشیر نوذری و همسرش منصوره اکبری زوجی هستند که در اثر مهاجرت به قایم‌شهر از شدت غم بیمار و پس از چند ماه درگذشته‌اند. و البته به گفته‌ی شاهدان عینی چون این دو زوج مهاجر فراوانند.

فرزندان روستا، سرزمین پیرشان را می‌خواهند با درخت‌های میوه و شالیزارها و بوی نان تنورهای هیزمی و قهوه‌خانه و امامزاده و شمع‌های شب جمعه بر مزار شهیدان خفته بر فراز تپه‌های روستا. (زهره)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت   توسط هر دو  | 

 





Powered by WebGozar