نقل پاشیدیم روی سرت خنده ات گرفت؟
خنده ات گرفت اشکان،
از ما مهمانهای دهاتی؟
تقصیر سخاوت خودت بود،
آدم برای عروسی فراخوان ملی می دهد، پسر؟!
چقدر مثل عروسهای قوم ما، که به حجله می روند شده بودی، داماد!
مادرت هم میگریست!
مثل مادر عروسهای قوم ما!
من همه ی رسوممان را کل کشیدم پایین پات !
شنیدی؟
همه می گفتند، چقدر اشکان، داماد خوشگلی شده !
اسفند بریزید براش!