دیدی گفتم آب از آب تکان میخورد!
باران ترکید ه گی لبهای کویر را تر کرده!
کویر خانم بیظرفیتتر از من، همه تری لبهایش را بغض شده؛
آرام آرام میگرید.
همه این سالهای خشکی هی خواب دیده بود .
مثل خوابهای من
خواب بوسیدنهای خیس
خواب بوسههای باران
خوا ب جان گرفتن ها َ
جان گرفتن خارهای بیابان .
" - زیر پات گل شد مادر !
چقدر گریه میکنی ؟
دشتها را ساقدوشت کرده بودم.
گفته بودم عروسیها سرخ است َ همیشه .
نگفته بودم؟! "
مادر کویر یکریز این حرفها را میخواند به گوشش .
و باد یک چیزهایی به گوش من .
یک چیزهایی تا من روسری ام را بردارم .
من همه ی روسری ام را به باد میدهم .
بال زدن را به موهام یاد میدهم .
سر سبز م ر ا بر باد میدهم.
بر باد می دهم تا ریز ریزم کند.
ریز ریزم کند و هُوو هُوو کنان بپا شدم روی کویر .
کویر خانم باردار شده،
د لش سکنجبین میخواهد .
همه ی ریز ریز من فدای سرش َ
فد ای سر خودش و خس و خارهای سبزی که دنیا میآورد.