"سلام درخت سبز بیشه !
سلام زخمی ضرب تیشه !
سلام محمد جان !
اگر ازاحوالات ما خواسته باشید َ هی َخوبیم.
ریشه ایم دیگرَ
ریشهَ
می بینی ؟ داریم به در و دیوار خاک می زنیم!
جوانه می شویم
قد می کشیم
گل می کنیم
شکوفه
میوه
بهار....
ملالی نیست محمد جان!
ملالی نیست جز دوری روی شما!
سلام ما را به ندا برسان!
قربانت : زهره"
یادداشت:
وقتی امتحان کنکور می دادم َ صندلی جلویی من خالی بودَ داوطلب شماره ی ... غایب بودَ. هی دفترچه ها را می گذاشتند و جمع می کردند. و برای صندلی خالی پیش روی منَ هم. هیجان زده بودم و فکر می کردم چه اتفاق مهمی می تواند داوطلب شماره ی .... را به امتحان نرسانده باشد؟! به هر چیزی فکر می کردم َ جز مرگ. انروزها گمان می کردم ۱۸ ساله گی وقت مرگ نیست. حالا ولی" به قول بی بی جانم " زمانه عوض شده است َ انگار؟َ ۱۸ ساله ها هم می روند. بی بازگشت می روند. و من نمی دانم چرا وقتی می کوچند یا می کوچانندشان َ اینقدر شکنجه؟! ننویسیم َ نگوییم : جراحات وارده . بنویسیم َ بگوییم : شکنجه ی ناجوانمردانه! مگر نه این استَ که محمد نوجوان ما َبرای نه به ناراستی کوچانده شد. بی بازگشت کوچانده شد .راه یکی ا ست و ان راستی است. محمد شکنجه شد و رفت. و به قول صمیمانه های کودکی هایمان َ رفت که رفت. حالا هر بهار که مرغان مهاجر بیایند َ چشمان خیلی ها به راهش سفید می شود! و توی هیچ کنکوری حاضر نمی خورد و صندلی داوطلب شماره ی....