همه ی محله عطر شهادتت پیچیده
و برق چراغهای حجله ات تاریکی شب را روشن کرده.
تاریکی شب را هم حتی!
مادرت همه ی بغض سفرت را اشک می ریزد و یک ریز از دختری می گوید که حالا دو ماه است نامزد توست.
نمی دانیم دلتنگی خودش را می گرید یا اندوه دختر را؟
یا نه اصلا همه ی بی گناهی تو را!؟
ما ولی همه ی مفهوم تو را می گرییم که به خون کشیده شد.
همه ی بغض مادرت را می گرییم ،که اشک می شود و سکوت.
می مانی!
به خاطر محله!
به یاد شهر !
به ذهن ایران !
در حماسه ی فتح آزادی
چه قدر پرچم گون افراشته ای از محله یمان!
اینجا انگار البرز دیگری روییده است!
و تو پرچم افراشته از آنی!
تو هم محله ای!