یکسالی میشود زندانی خانهاش است. مجبور به نگهداری پدری که بر بستر است. میگوید: فردا صبح با پدر میرویم و نظرمان را میگوئیم. درآمد و شغل ثابتی ندارد؛ از همه چیز نارحت است ولی بیشتر بیزار از ناراستی و نشنیدن فریادهایش است.
با مانتو و مقنعه در حالیکه کودکی به بغل دارد از محل کارش آمده تا همراه موج شود، حل شود. کودکش بیقراری میکند ولی تا 2 ساعت کنار خیابان ایستاد و نوار رنگی را با دستان کودکش نگهداشت.
جوان گیسو بلندی، دقایق را ثبت میکرد. از همه عکس میگرفت. از هفتها، از دستهای گره شده؛ شبنم بر پیشانیاش نقش بسته، در دل طلب آزادی داشت.
دختران زیبارو، پر از هیجان و احساس؛ آمده تا بخندند. بر روی همه چیز و همه کس. موتور سوار و راننده خودروها همه میخندد. شعری میخوانند، هر دو میخندند.
کودکان از همه خشنودترند، دنیای آنان دنیای بیرنگیست. در داخل ماشین و بیرون به همه دست تکان میدهند و لبخند میزنند. این مختص کودکان نیست. همه همینگونهاند.
گونههای کودکان خیابانی رنگی بود. بر تک تک انگشتانشان رنگ بود. نه سیاه بلکه رنگی روشن. در دنیای خود همه را خیرهوار نگاه میکردند.
دخترک سیهگیسو در دل جاودانگی وطنش را فریاد میزند، از اشک چشمانش پیدا بود. با دیدگانش ثبت میکرد تا شب در خلوتش بنویسد، با جوهر ثبت کند بر کاغذی سفید، به سپیدی پاکدامنیش.
ریش سفیدان، آرام در کنجی تماشاگر کارزارند. آنها نیز ثبت میکنند و گویا در تنهائیشان به قضاوت و مقایسه میپردازند. به زبان نمیآورند ولی میخواهند دیگر خموش نباشند!
زیر زمین هم خبرهایی است. همه منتظر قطارند. همه بالایند ولی پایینها نیز خبرهایی هست. سکوتی عجیب بر سرتاسر ایستگاه حکمفرماست. سکوت! ناگهان دهانی باز میشود و بدنبالش فریادهای پیاپی. دیگر موشها آرام ندارند. خوابشان پریده!
راننده تاکسیها نرخ کرایهها را زیاد کردند اما همه با میل این بها را میپردازند.
تنها ناراحت این میدان پرندگان بیچارهاند که نمیتوانند بر روی درختان، بام یا کنار دیواری بنشینند. آسمان پر از پرندگان پرّان است. فریادها بلند است. دلم میسوزد!
واقعیتی آشنا که ناآشنا شده بود، تکرار میشود. از دهان مردان و زنان و کودکانمان. «دروغ ممنوع». دلمان در آرزوی فردایی امیدوارانه پر میزند. بال میزند. و با مردمان که از جنس خاکند و شیشه، پر میکشد. سرود وطن تکرار میشود. یادآوری شد که وطنی هست و خونهایی که در راه آزادیش ریخته شده؛
رای خواهیم داد برای اینکه تمام مردمان وطنم دریافتند که دروغ «دروغ» است؛ تجربهی «دموکراسیخواهی»، خونخواهی دختران و پسران بیگناه، دانشجویان ستارهدار و محروم هنوز پایان نیافته است. اینبار من و او خوب میدانیم که چه میخواهیم و میدانیم که چه نمیخواهیم.