مسابقه ی سراسری مهر ایران گستران ِ پایداری ِ
حقوق
مسلم ِ مسلمین جهان بالاخص , مسلمین کوبا و
پاسارگاد ِ بلند اختران تیزپروازان ِ موشک سازان
" پاسخهای خود را با پیک ارسال فرمایید" شماره حساب برندگان به غرب داده خواهد شد و مقادیر فراوانی دلار به شماره حسابها , واریز خواهد گردید.
و هزاران جوایز ارزنده و نفیس دیگر.
بدیهی است ترتیب اثر داده نمی شود.
1) آیا جایزه گفگوی تمدنها واقعیت دارد؟
الف- واقعیت ندارد
ب- دروغ است
ج- برنده مشروعیت ندارد
د- هلو کاست واقعیت ندارد
2) محبوب ترین رییس جمهور دنیا کیست؟
الف- کرزای
ب- رییس جمهوری که اولین تبریک را به کرزای گفت
ج- رییس جمهوری که آخرین تبریک را به کرزای گفت
د- اولین و اخرین رییس جمهوری که به کرزای تبریک گفت
3) جایزه گفتگوی تمدنها مال کیست؟
الف- میم الف ِ دسته دار
ب- سید محمد ِ بدجنس
ج- شایگان ِ بدجنس
د- همه ی موارد فوق به جز ب و جیم
4) سیزده آبان چه روزی است؟
الف – سیزدهمین روز از آبان ماه
ب- بیست و دومین روز از آبان ماه
ج- شانزدهمین روز از آبان ماه
د- هیجده تیر
5) بلیط هواپیمای فرزند آقای کلهر را چه کسی تهیه کرده است؟
الف- غرب
ب- غرب و اسراییل و امپریالیسم و غو غا سالاری
د- غیرمستقیم غرب " اولش غرب داده به اقای کلهر , بعد وقتی آقای کلهر رفته حموم , فرزندش , یواشکی از تو جیبش یرداشته و بدون اینکه به باباش بگه , رفته بلیط خریده "
د- نفت ایران " قبلا هم بلیط هواپیمای فرزند اقای رضایی را تهیه کرده بود"
6) چین چیست؟
الف- قر توی دامنهای زنانه
ب- خط و خطوط روی صورت
ج- عزیزتر از وطن هر انسانی
د- سرزمینی که ولی نعمت ماست
7) روسیه چیست ؟
الف- مهد اسلام
ب- سرزمین کارخانه های اسپری فلفل
ج- صاحب قراردادهای تاریخی با ایران" و همیشه متعهد به انجام همه ی مفاد عهدنامه ها"
ج- هیچ کدام
8) آمریکا چیست؟
الف- فاقد هویت مادی است
ب- هولوکاست
ج- جایی که مردان بی سواد قاجار برای رفتن به آن , سرو دست می شکستند.
" انحصار می دادند و بلیط می خریدند. " مشا, السلطنه , رکوردار این سفرها بوده است. نوشته اند ؛ وی دست زن دربار بوده است. و مهارت عجیبی در زدن دو دست بر هم و تشویق درباریان در غربت داشته !"
د- همه ی موارد فوق
9) سرزمین عجایب کجاست؟
الف – جایی که صندلیها به سخنرانی می روند.
ب- جایی که سخنران برای صندلی ها حرف می زند
ج- جایی که واقعیت ندارد
د- جایی که هلوکاست است
10) محمد رضا شجریان کیست؟
الف- استاد آواز ایران
ب- استاد آواز ایران
ج- استاد آواز ایران
د- استادآواز ایران
استاد آواز ایران... استاد آواز ایران... استاد آواز ایران
پانویس؛
*:برگرفته از سخن فرزانگان" جلد پنجم - خط سوم "
" سندش موجوده "
*: مردم می گن.... راستی راستی!
" سندش هم مردم"
"نوار ضبط شده ی این گزارش توسط برادری دلسوز در اختیار ما قرار گرفت تا متنبه شیم و دیگه بدون تحقیق حرف نزنیم. و ما نیز متنبه شدیم و قسمتی از نوار ضبط شده را پیاده کردیم و در اختیار شما هم قرار می دهیم."
.... ..... *_وا خدا مرگم بده , زهره خانوم , چه قد ما پشت سرشون بیراه حرف زدیم!
_آره ! حاج خانوم جون! چه میدونستیم ؟! گناش گردن ِ منافقا و بدجنسا و هر کی شایعشو انداخت میون مردم!
چه می دونستیم , ما از همه جا بی خبر! دشمنای اسلامم که از خدا بی خبر! چه حرفا!!!!!!!!!!!!!؟ می برن و می چاپن و می خرن و....!!!
*_خدا بگذره از سر تقصیراتمون زهره خانوم , بنده خدا در ِ کمیته امدادم نزده , اقلا! طفلی لابد ترسیده پارتی بازی حساب شه؟! چه جوری جواب بدیم ؟ شب اول قبرو بگو! چه قد بهتون زدیم بهشون!
_آره , کاش اقلا یه شماره حساب بذارن از این به بعد . والا به خدا ! که ما این جوری روسیا نشیم . دنیا و آخرتمون رفت! صبح تا شوم , طرح اقتصادی , طرح اقتصادی می کنه , یکشون .واس چی به داد ِ مسولین نمی رسه , که اینجوری آبرومون نره ! پیش دوست و دشمن روسیاه شدیم!
*_وای ی ی ی !! آره ! چه گل گفتی زهره خانوم جون! اسمشم بذارن , حساب کمک به بزرگون ! که شان انسونیتشونم حفظ شه ! خدا نیاره , بی آبروییه هیچ انسونیو!
_ایرانسلت , اعتبار داره ؟ حاج خانوم جون ؟ یه پیامک برفستیم واسه مسولین , بلکه ام زودتر یه فکری بشه واسه این بدبختا! والا دیگه , رسوایش عالمو برداشته ! آخه مسول مملکت انقدر ندار بشه , که دخترش بره از بیگونه پول بگیره , دستبند سبز بخره , دستش کنه ؟!
*_الهی بمیرم , نگو ! نگو! نگو! آتیش می گیرم , جه جوری پول هواپیماشو جور کردن ؟ چه جوری... این چه مسلمونی ایه ؟ دخترامون از بیگونه پول بگیرن , ما خبر نداشته باشیم .....
وا ؟! چرا پیامک نمیره؟ زهره خانوم ! خبریه دوباره ؟ آنتنمم رفت!!!!!! ؟
توجه : هر گونه شباهتی با نام اشخاص حقیقی و حقوقی و کلهر و اینا , اتفاقی می باشد.
توجه راست راسکی:مه و ماه برای انسانی که با شهامت , زندگی می کنه , احترام قایله! " به امبد مهربانی باباهای ِ پول با دخترای ِ هنر"
نام آموزگار محترم : آقای واقع بین
موضوع انشاء : روز قدس چه چیزی است؟
به نام خدای روز قدس , که در آن باد می وزاند که اشک آور ها , اشک در نیاورند. و به نام خالق یکتای بسیار مهربان ما که در بعضی از روزها که ما روزه ایم و به خیابانها می رویم , باران می باراند که ما خیس بشویم و کمتر تشنه بشویم . و به نام خدای پیوند دهنده ی قلبها که تک نوازنده ی گیتار عشق هم هست انشای خود را آغاز می کنم.
در وقتی که هنوز مدرسه نمی رفتم , پدر بنده به بنده می گفت: پسرم روز قدس روزی است که در آن مردم به خیابان می روند و از مردمی که خانه هایشان را آدمهای دیگر گرفته اند , دفاع می کنند. بعد من که هنوز به مدرسه نمی رفتم , از پدر خود پرسش می کردم ؛ پدر جان چرا , آن مردم خودشان از خودشان دفاع نمی کنند؟
پدر بنده در آن وقت به من گفت: پسرم آن بیچاره ها از خوشان دفاع می کنند ولی با دستهای خالیشان که نمی توانند , خانه هایشان را از آدمهایی که تا بن دندان مسلح هستند , پس بگیرند .
پس از آن هم که من خودم به مدرسه آمدم , همین طور از آموزگار محترم خود آموختم و خیلی دلم برای آن آدمها سوخت. تصمیم گرفتم , که برای کمک به آن ادمهای بیچاره , بنده نیز در روز ِ قدس بروم . به همین دلیل در روز قدس شرکت کردم. و از آن پس خیلی بهتر معنی ِ روز قدس را فهمیدم . جا دارد , در همین جا از گروه نمایش ِ روز ِ قدس تشکر و قدردانی بنمایم. زیرا , بنده با کمک آن دوستان توانستم , همه ی دردهای ِ آن مردم ِ بیچاره را خوب بفهمم . و به ارزش خیلی زیاد ِ روز ِ قدس پی بردم.
گروه نمایش زحمت کش , طی یک تلاش ِ شبانه روزی ِ خود , تا بن دندان مسلح شده بودند. و به یک عالمه آدم که لباسهای سبز و چیزهای سبز داشتند , و برگ زیتون هم , بعضی هایشان داشتند , حمله ور می شدند. آن آدمهای سبز ِ گروه ِ نمایش , در نمایش , عاشق سرزمینشان بودند . و چند تایی هم کشته , " مثلا" داشتند , که در نمایش , عاشق آن کشته هایشان بودند. در نمایش اسم بعضی از کشته ها , مثلا , ندا و سهراب و کیانوش و محسن و ترانه بود. خیلی جا دارد , در این جا , دوباره , از آدمهای زحمت کش ِ نمایش ِ شهر تشکر ویژه کنم . زیرا که خیلی خوب و واقعی , نقش خود را بازی می کردند. در آن نمایش من دلم خیلی برای روز قدس سوخت. بیچاره , روز قدس! در آن نمایش برای اینکه , مردم دلشان خیلی بسوزد , مثلا زندانی هم بود. و بعضی از زندانیها ؛ مثلا , شکنجه و تجاوز هم شده بودند. البته پدر ِ بنده به من می گوید , در آن جا که سرزمینشان را گرفته اند , در زندانها تجاوز نمی کنند . این قسمت نمایش , همین جوری اضافه شده است , که ما خیلی دلمان برای آن آدمهای مظلوم بسوزد و بیشتر کمکشان کنیم. من چند بار از پدر خود, پرسیده ام , پدر جان تجاوز یعنی چه؟
با اینکه پدر ِ بنده خیلی پدر مهربانی است ولی همیشه وقتی این پرسش را می شنود , می گوید؛ این حرفها به تو نیامده , بچه ! خیلی زود است! یک کاری نکن که دیگر به تو اجازه ندهم که به روز قدس بروی و نمایش نگاه کنی !
من نیز , چون معنی ِ واقعی ِ روز ِ قدس را از نمایش , آموخته ام , و به اهمیت آن پی برده ام , دیگر از پدر خود , درباره ی تجاوز چیزی نمی پرسم. و خوشحال هستم که , توانسته ام ؛ روز قدس را یاد بگیرم. در اینجا انشای من به پایان می رسد. در اینجا شعری را که بنده َ یعنی خودم َ به مناسبت این روز َ سروده ام َ را نیز برای شما می خوانم.
نام شعر: جشن محرومان
عشق شدم که تورا در بغل گیرم
و تو رفته بودی که تو را در بغل نتوان گرفت
کاش مردم ازادتر بشوند
که تو را در بغل بتوان گرفت
کاش پولدارتر می شدم یک روز
تا به بچه های محل کمک تر کنم یک روز
کاش تفنگها تمام بشود
تا روز قدسها برنده تر بشود
و ظالمان با مظلومان دوست تر بشوند
که محرومان عشقشان را بتوان جشن گرفت
پایان
به گزارش خبرگزاری دوستانَ یه عالمه ادم خوب که هر سال میومدن , بازم اومده بودن " البته یه تعداد اندک ِ خیلی کمی از اون هر سالیا , اغفال شده بودن , به مل و انتر و امپرا پیوسته بودند, که اصلا اهمیتی نداره , چون اون هر سالیا اونقدر زیادن که هر چیم ازشون منفک بشن , بازم از همه زیادترن!"
به گزارش شاهدان ذهنی و عینی , تعداد ِ بسیار اندکی خس و خاشاک هم , در میان فوج فوج راهپیمایان ِ هرسالی , ریخته بودند , که چون تعدادشون خیلی اندک بود , دیگه بیشتر از این نمی شه دربارشون نوشت.
هیچی دیگه ! همین! گزارش روز قدس همینه دیگه ! پی ِ چی می گردین؟! حالا البته چند تا پرچم , مرچمم آتیش زدن که دیگه نوشتن نداره , گزارش تصویریش از تلوزیون ملی "لطفا صداتونو کلف کنین و ملی رو بخونین تا باورپذیرتر بشه" پخش شده ! به صورت مفصل ! تا چند شب هم قراره به اشکال مختلف از 20:30 پخش بشه!
همین دیگه ! خبر خاصی نبود! بعضیا مغرضا , نمی دونم چیو می خوان گنده کنن, دیگه؟!
هی اشکهایی که ندا نوشته، میاد پیش چشمم. روستاهایی که محو میشن و روستاییایی که ندا نوشته. نمی تونم بخوابم. یه چیزی از جنس اضطراب و حالا چی می خواد بشه ی روز جمعه ام که چند روزه ولم نمی کنه. هی فکر می کنم , و می رسم, انگار ؛ به هیچ و به پوچ و به نیستی و به عدم , به قول استاد فلسفمون .
هیچ که هیچ وقت بهش نرسیده بودم !!!!!!!!!!
یاد 18 خرداد ِ چند سال پیش می افتم . یاد دفتر انجمن , که از درو دیوارش شعر می بارید. روی میز پر از شیرینی و گل و...
یاد اونروزی که من هی شیرینی خوردم و شیرینی خوردم و سرود خوندیم و والا پیامبر و گوش کردیم و من باز شیرینی خوردم. حتی شیرینیای مرضی ام که رژیم داشت ازش می گرفتم و می خوردم و ....
یه روز عجیبی بود . یه روز پر از خنده ی پر امید . انگار که سرنوشتمون با یه جادو بهم ریخته شده بود , همه چیز می رفت رو به آفتاب شدن...
به خودم می گم ؛ زهره خیلی داری چرند فکر می کنی . این همه غمگین و تلخ و پوچ و اینا .... اصلا بهت نمیاد. اصولا مال این حرفا نبودی تا چند وقت پیش. تصمیم می گیرم به خودم امید بدم. گول بزنم خودمو دوباره. چند وقتی باز یه چیزی بریزم توی تنم. یه جوری بسازم خودمو دیگه" وای خاک بر سرم , چه بد حرف میزنم با خودم!!!" اره , خودمو سرپانگه دارم , چند روز بیشتر...
هی درو دیوار اونروز انجمنو مرور می کنم. شعرای بچه ها ... زندگی لحظه لحظه نوشدن است.... آخی , این شعر استاد بود , همونروزم خوندش .... می نویسمش روی دیوار امروز صفحمون. می نویسم که اقلا خودم , چند روز ِ دیگه دووم بیارم و زهره ی غمگینی نباشم. چند روز دیگه ام زندگی کنم , .... می نویسم , شاید چند روز بیشتر زندگی کنیم ... و کسی چه می دونه ؟! شاید جاودانه بشیم .....
... خیز , تا رو به افتاب کنیم
سفری پابه پای آب کنیم
زندگی لحظه لحظه نو شدن است
ساقه و خوشه و درو شدن است
زندگی آفتاب گردان است
یعنی از سایه ها گریزان است
زندگی تاب نیست , بی تابی است
رفتن ازخویش وخویش تر یابی است
گره اخم را تبسم کن
واژه ی غنچه را تکلم کن
من و تو حرف ربط فاصله ایم
پاسخ صد کتاب مساله ایم
بال معنای یک کبوتر نیست
داشتن , با شدن , برابر نیست
خیز , تا خویش را بیاغازیم
چتری از تازگی برافرازیم
می توان لفظ کاش را برداشت
جای آن معنی شدن بگذاشت
من و تو یک صدای مشترکیم
تپش لحظه های مشترکیم
لحظه ها بی من و تو بی رنگند
واژه ها لال و ابها سنگند
خیز در قلب هم قیام کنیم
نیمه ی خویش را تمام کنیم
باید از آشیانه گی پر زد
زندگی را به سیم آخر زد
پاورقی۱:شعر از مجموعه ی اگر این ماهیان رنگی نبودند..... بهمن رافعی
بازم پاورقی:این شعر خطاب به زهره است و اصلا برای تشویش اذهان عمومی و تحریک باز هم اذهان عمومی نیست. اصولا برای تشویش اذهان خصوصی و تحریک باز هم اذهان خصوصی است. من عمرا از کسی یا چیزی " حقیقی و حقوقی " هیچ دعوت و تشویق و بهم پیوستن و اینایی نمی کنم. اساسا قد این حرفا نیستم. این حرفا مال آدم گنده هاست . این شعر کاملا همینجوری است.
باز دوباره ام پاورقی:
اصولا دریا همیشه می ره برای اقیانوس شدن . قطره فقط می تونه با هاش همرا باشه. نه میتونه تحریکش کنه و نه تشویشش و نه هیچ چیز دیگه ایش.... هرگونه اتهام و اعترافی هم , در هر جایی از تاریخ , برای تحریک و تشویش اذهان عمومی , رویای شبانه ای است , برای آرامش سد . سد که بی خبر از همه جا , می شکنه و فرو میریزه در خودش و هی سنگریزه میشه و زلال اب رو باور نمی کنه و از قطره
...قطره
...قطره
دریا اعتراف و اتهام می گیره ....
دیگه ایشالا , پاورقی اخر:
شعر بالا هیچ ارتباطی به روز نه عزه نه لبنان، جانم فدای ایران نداره هاااااااااااااااااااااا!!!!

از آنجایی که چند شب پیش، یهو شب قدر, به دلیل پاره ای از تعمیرات جزیی , تعطیل رسمی اعلام شد . و باز از آنجایی که قرار شد, نماز عید فطر هم در مصلی برپا نشود , چون گویا, مصلی هم در حال پاره ای تعمیرات می باشد . بدینوسیله به اطلاع کلیه ی دوستان و آشنایان و همسایگان و سروران گرامی می رساند ؛" از آنجا که انقلاب هم زمان زیادی است، در دست تعمیر است، و آنقدر وضعش خراب است که حالا , حالاها درست نمی شود , چه برسد تا روز قدس, و از انجا که اگر انقلاب نباشد , اصولا, رفتن به آزادی هم منتفی است" , روز قدس هم به دلیل پاره ای از تعمیراتَ تعطیل رسمی بشود بهتر است. چون وقتی از انقلاب تا آزادی خبری نیست, روز قدس ِ بیچاره, کجا برود؟ بقیه ی خیابانها که بلندگو ندارد, هی از تویش , بد و بیراه به ممالک غربی و اسرائیل و اینا گفته بشود!
شایان ذکر است، پاره ای از آدم بدهای ِ معلوم الحال ِ بدجنس ِ فرصتطلب , بدون در نظر گرفتن موازین شهری و شرعی , هی پایشان را کرده اند توی یک کفش , که روز قدس تعمیراتش پایان یافته و حتمی الوقوع می باشد و بیایید و اینا. این بیانیه ها و دعوتنامه ها و اینا , پرده ی بیشتری از چهره غربزده این جریان برمی دارد.
به گزارش خبرگزاری ِ دوستان؛ میم – الف ِ دسته دار , طی تماسی با ما , درحالیکه نخواست نامش فاش بشود , پرده از اهداف پلید , این غرب زده ها برداشته و اینگونه می گوید: از آنجا که حدود یک هفته از آغاز شستشوی، برج آزادی می گذرد و از آنجا که بر همگان مسلم است , پدیده شستشو , گریزناپذیر از عریانی و برهنگی (خودمانیاش می شود : لخت شدن) میباشد، اصولا رفتن به ازادی و تماشای برهنگی اشکال شرعی دارد. مسئله فراتر از پرده و چادر و ... می باشد و از آنجا که آزادی خیلی قد بلند است و لای هیچ چادر و پرده ای جا نمی شود، در تمام مدت شستشو , رفتن هر نامحرمی به مکان مورد نظر ممنوع می باشد. و اگر برخورد جدی شد , نگویید که نگفتم هااااااااااااااا!
بر اساس این اسناد که همگیاشان موجود است؛ روز قدس هم در دست تعمیر است و هم تعطیل رسمی است و هم اصولا حرکت به سمت آزادی اشکال شرعی دارد. هر کس غیر از این عمل کند , گناه کبیره (فارسیاش می شود ؛ گناه بزرگه) انجام داده است، و وای بر ما اگر در این ماه مبارک گناه کبیره انجام بدهیم.
پاورقی:
الف ِ دسته دار= الفی است تازه!" همه می دانیم زبان و ادب فارسی , زبانی است زنده و پو یا و یکی از نشانه های ادبیات پویا , واژه سازی و حرف سازی های تازه است." الف ِ دسته دار هم حرفی است , تازه با این مشخصه ها: الفی که مثل علف , یهویی سبز بشود. و" مشخصات ظاهری" : مثل داس است, دسته هم دارد.
فر هنگنامهی صفدری، کتابی است ارزشمند که سالهاست بسیاری دانشمندان مانده اند توی کارش . رمز گشایی از این میراث کهن تقریبا غیر ممکن به نظر می رسید تا اینکه شرح فرهنگنامهی صفدری که کتابی است پیرامون فرهنگنامهی صفدری و از واژههای آن رمز گشایی نموده در تخت جمشید به دست باستانشناسان افتاد. این کتاب رمز گشایی فردی ناشناس از بعضی واژههای کهن فرهنگنامهی صفدری میباشد." این دستنوشته در کتیبههای تخت جمشید موجود است" علاقمندان به باز خوانی اسناد میتوانند به نشانی زیر مراجعه نمایند: تخت جمشید- جنب کاخ صدستون- کاخ بیستون- بخش وزارت اسناد و اینا. که در اونجا همهی اسناد موجود است. خیلی اسناد دیگه هم (غیر از این) موجود است، جهت علاقمندان"
امید است پس از خواندن قسمتی از این رمزگشایی حجاری شده، رفع پارهای شبهات و ابهامات گردد. و دوباره خوبی و خوشی و خرمی و بزن بکوب و اینا به همهی سرزمینها باز گردد.
نویسندهی متن حجاری شده، ابتدا از صنعت تلمیح استفاه کرده و نوشته است:
خداوندا سه درد اومد به یکبار دروغ و دشمن و خشکسالی و غم یار و غم نان و یه عالمه غم دیگه
پس از مقدمهی مفصلی به این روال به ترتیب حروف الفبا مترادف و متضاد و اینا رو در هم آمیخته و پیرو سبکی تازه که خود مبتکر آن است شرح َفرهنگنامه را اینگونه نگاشته است: "توجه: قسمتهایی از این سنگنوشته َ بر اثر مرور زمان از بین رفته و قابل خواندن نیست. مرمتگران در تلاشند بتوانند همهی این سنگ نوشتهی با ارزش را قابل بازخوانی نمایند. بدیهی است به محض خواندن به اطلاع شما گرامیان خواهیم رساند".
شرح فرهنگنامهی صفدری"به ترتیب حروف الفبا"
رسانه ملی = شیای متعلق به همه جزملت - مال همه جز مردم - دربارهی همه چیز جز ملیت - واسهی غیر ملی - فراملی و اینا
انتخابات= برای این واژه تاکنون مفهومی تعریف نشده است
منتخب= به ضم میم- اونی که انتخاب نشده
اغتشاشگران= اونایی که چاقو ندارن - حرف زشت نمیزنن- لباس نظامی ندارن - لباس شخصی هم ندارن - ولی لباس دارنا!!!!! فاقد اسلحهی گرم- هیچی ندارن- دست خالین
ادم بدا= ادم خوبا
ادم خوبا= ادم بدا
امریکا= مردم تو کوچه و بازار ایران
انگلیس= مترادف با امریکا
روسیه= دوست داشتنش لازم- حتمی الخوب- حتمی المحبوب- مرسوم است پس از شنیدن نامش ،گفته می شود:بفرمایید تو ، دم در بده! "شیخ طوسی (یا ابی یا بنفش "هر رنگی جز سبز") در اینباره در مرزها نامه میگوید: چند تا توپولف اوردیم دریای مازندرانو ، خوردیم"
دانشجو= لازم الاعدام- لازم الاجرا- لازم الخراج- لازم الحکم- (لازم الحکم از حکم لازم متمایز است) لازم الحکم یعنی حکم تیرش لازم است- حکم مرگش لازم- حکم اخراجش لازم- کلا حکم عدمش لازم- "حکم لازم مربوط است به جریانات دیگری که ریشههای تاریخیاش، می رسد به ورود امریکاییها و اصولا غربیها به ایران به همراه فرهنگ مبتذل و ایناشون
اقوام ایرانی = بسته به شرایط متفاوت- چند مفهومی- قبل از انتخابات : نور دیدگان- بینندگان جان- امیدان ایران- عزیز همگان- پس از انتخابات: از دیدهگان نهان
فردوسی= سر کرده ی خطرناک ا-ر-از-ل و ا-و-ب-ا-ش - به قدری خطرناک که دور تا دور مجسمه اش ، انواع و اقسام نیروهای مسلح می ایستند- خطرناک- خیلی خطرناک- حتی مجسمهاش هم خطرناک
هفت تیر= کسرهی پس از حرف ت به اشتباه مرسوم شده است- هفتیر صحیح است- "میدان هفتیر: جایی که با هفتیر میزنن"
میدان= سه راهی- تقاطع- چهارراه- هر چیزی جز دایره
شادی= عزای عمومی(در اینجاَ نگارنده توضیحهای دیگری هم بر روی سنگ نوشته بر جای گذاشته است که متاسفانه قابل خواندن نیست و کاملا از بین رفته است"
محمد حقوقی= فردی که از امریکا و انگلیس و فرانسه و ایتالیا و اینا پول می گرفت- و مبتذلَ شعر میگفت و "اس- ام- اس " پیامک میکرد ، اون ور اب- مخابرات پیامک رو قطع کرد ، محمد حقوقی جان باخت
زندانی سیاسی= یک مدل زندانی که (در ایران) مصداق عینی (بیرونی- واقعی) ندارد – حقیقت است و نه واقعیت – مفهومی است- "چون مطبوعات توقیف شده"
محمدرضا شجریان= کسی که صدا ندارد- زشت روی- گیرندهی پول فراوان از امریکا و انگلیس و فرانسه و ایتالیا و هند و افغانستان و چک و المان و افریقای جنوبشرقی و مراکش و اشغالگران فلسطین و...
عشق= نه نگو ! نگو ، که این حرفا بده!
وطن= نه اصلا نگو! نگو که این حرفا بده!
ازادی= نه اصلا و ابدا نگو! نگو که این حرفا بده! بوی خون می ده!
کارخانه= تشکیل شده از دو کلمه ی کار و خانه (کار+ خانه)- کنایه از ان است که نشستن در خانه خودش کار است- نشستن در خانه بهترین کار است- کنایه از امار بیکاری صفر
پانویس:
گزیده نامههای رسیده " به شما که عمرا بمانید َ و اگه بمانیدَ هیچی دددد ی ی ی ی گ گ گ گ ه ه ه (لطفا بلرزید و بخوانید چون واقعا ترسناک می شه!!!!!!!!!!!)"
سلام آقا!
گریه کنیم یا بنویسیم َ آقا؟
آخر اقاَ حال که دیوانه شدیم می روی؟! بی سر و سامانه شدیم می روی!؟
اقا َزبانمان نمی چرخد، بگوییم می روید!
اینگونه َ بی سامانمان کردید و می گویند َ می روید!
یار نوازشگر خوش رو ، چه طور دلشان می آید ، بگویند ، می روید ؟چه طور دلشان می اید بگویند، عمرا بمانید!
دیگر خسته شده ایم . از داستان فراق و عاشقانه های بی فرجام و وصال!
چه کسی بیاید که چون شما آتشین سخن بگوید.چنان که هم دامن بی گانه ، هم کلک و پر ما بسوزد!
یادش بخیر آن روزهای سخت ستون های بی سرستون!ستون ها که بیشترشانَ دیگر نیستند!
یادش بخیر!
نمی دانیم َبه خاطرتان هست ؟ما هی سفره ی تهی پیش شما می گشودیم ،شما هی سفره ی تهی ما را تماشا می کردید و چه بزرگوارانه سکوت می کردید.
وای از آن سکوت طولانی پر مفهومتان!
ما از شما آموختیم با سیلی صورتمان را سرخ نگه داریم. باورتان نمی آید اقا ، ولی ما هر روز صبح به خودمان سیلی می زنیم. از نان که نداریم هیچ نمی گوییم . در عوض عطر کیکهای رنگی مان توی فضا است. توی فضای پر امید. امید که می گویند ،در گوش ستاره ها یک پچ پچ هایی هم کرده است.
ما اقا َعکس شما را دیدیم . آنجا که رفته بودید ، سفر. ای همیشه سفرهایتان بی خطر! عکستان پر از مهربانی است به در و همسایه!
وای از این همه مهربانی و سخاوت شما. بالای سرتان نوشته بودند ،یک خلیج دیگر و شما خم به ابرو نیاوردید. خدا شاهد است آقاَ آنروز ما از ته دل گریه کردیم. چه طور دلشان می اید ، این نا عاشقان از عشق بی خبر بگویند ،می روید ، عمرا بمانید!
دلم سخت گرفته است ،آقا!
می روی ؟ افسانه شدیم ! می روی؟ ما را افسانه ی زیر اب کردید و می روید؟ قصه ی راه شاهی و شاه راه سیوند ،را می گویم! ای افسانه ساز اسطوره ای! افسانه را افسانه کردید و می روید!؟
ما چه قدر امن و امان زندگی کردیم ،تا گفتیم شما سرور مایید! چه قدرهمه به ما احترام می گذارند.
ما شرمنده ی آن همه حیای شماییم. یکبار ،فقط یکبارَ لباس ما را نپوشیدید و هی لباسهای مردم یک باریکه جای دنیا را روی دوشتان انداختید. ما که می دانیم این از حیا است و شما شرم دارید از آنچه مال ماست. هی می خواهید با مردم دنیامهربانَ باشید. ما عاشق مهربانی های نهانیتان هستیم.
وای ،اقا چه طور دلشان می آید بگویند ، می روید؟
دلمان می گیرد ، برای ان همه خاطره .
ما به جهنم ،آقا،چه طور دلتان می آید َ یک عالمه یو اس ای لاتین و همین دور و برهای خودمان را بی روزی و بی حامی بگذارید و بروید.
نروید آقا ! لا اقل تا این چند قطره طلای سیاه هست َنروید.این همه کشاورز بی کار چشمشان به همین چندرغاز َصدقه سری شماست. می خواهید بمیریم از گرسنه گی؟
اقا هیچ کس مثل شما ما را نمی فهمد. به ما احترام نمی گذارد. چشم امید ما به شماست!
ما منتظریم مجوز قصه یمان را بگیریم . قصه ی ما که داستان معلمهای بد جنس است. معلمهایی که هی می گویند پول! پول! می خواهیم نتیجه ی اخلاقی اش را شما بگویید .شما معلم بشوید. اخرَ شما منزلت ادمها را می دانید!
اگر شما نباشید ،شاعرها بی شعر می شوند. مگر نمی دانید ،اقا،شاعر به اشک زنده است . بی شما ،آقا چه طور اشکمان بیاید و شعر بسازیم.
دل ما مشکنَ ای زلف شکن شکن!
دوست داریم بدانید، اگر بمانید"که هیچی دیگه!" ولی اگر بروید،ما همیشه دعا گویتان هستیم. دوست داریم بدانید ،خاطره ی شما ، چشمهای ما را خیس خواهد کرد!
هم چشمهای ما و هم چشم هر کس که عشق سرش بشود. آخر چه طور یک آدم این همه بزرگوار می شود که به کسانی که خودش دستگیرشان می کند، کت و شلوار و گز و پولکی و سوهان عسلی و اینا هم بدهدو بگویدَ بروید َ به سلامت! چه طور؟چه طور؟چه طور؟ حکمتش را عقل ناقص ما که نمی فهمد َآقا! حکمتش را فقط خودتان می دانید! ای سر تا پا حکمت که اینَ نا حکمتان تند خو می گویند ، عمرا بمانید!!!!!!
این حرف ما نیست آقا حرف یک عالمه امضا است ! بخوانید نامهایشان را! بخوانید!
پیوست : همه + انجمنها گروهها و تشکلهایی که نامشان به شرح زیر می باشد:
انجمن فرهنگ و ادب عرب
انجمن گرسنگان لاتین
گروه بدون مرز کمکهای بی حساب و کتاب
دوستداران طبیعت خراب
زمینخواران بینام
تولیدکنندگان کشاورزان بی کار
کفبر های حقوق کارگران
انجمن نشانهای ملی غیر وطنی
هیات سینه چاکان شرایط موجود
کت و شلواردوزهای مهاجمین به وطن
هیات سرخوشان دادایسم
تولید کنندگان کیکهای رنگی
انجمن حمایت از کارخانههای تعطیل
انجمن ساختمان به جای درخت پایتخت
مخالفان آزادی قلم و قدم در پارکها "خصوصا دو نفری َ خصوصا خانم و اقاهای نامحرم"
زهره
نمایشنامه -شله قلمکار- انتخابات-مردم- کیکاووس- دل و جیگر زلیخا- وطن- قورمه سبزی بدون گوشت- بختیاری با پلو- رای بدین تو رو خدا!
توی صحنه، یک تخت بزرگ قرار گرفته است . یک تخت مثل تخت مرمر که حالا توی کاخ گلستان نگه میدارند. روی تخت کیکاووس نشسته است. سمت راست کیکاووس زنانی با لباسهای بلوچی، کردی، آذری، لری، بندری، و ترکمن ایستادهاند. درست مقابل زنان؛ سمت چپ کیکاووس، مردان به همان ترتیب با لباسهای محلی ایستادهاند. مرد بلوچ ریش دارد و سیبیلهایش کوتاه است. مرد کرد سیبیلهایش روی لبهایش را پوشانده است. مرد آذری سیبیل دارد، عین ناصرالدین شاه قاچار. مرد لر سیبیلهای کوتاه و منظم دارد. مرد بندری ته ریش دارد. و مرد ترکمن نه ریش دارد و نه سیبیل. "توجه از انجا که مردان سمت چپ کیکاووس ایستادهاند و اکثریت قریب به اتفاقشان هم سیبیل دارند، لازم است بگویم، این دوستان، هیچ ارتباطی با چ پ ه ا ندارند "
روبروی کیکاووس مرد ستارهشناس با پوشش سر تا پا سفید، نشسته است.
پردهی اول
پرده اهسته اهسته کنار میرود. فضای صحنه کاملا روشن است.
کیکاووس ـ (با خرسندی) اکنون که نام همسر آیندهام را گفتی پرسش دیگری دارم!
همانگونه که میدانی، با جانفشانیهای رستم پهلوان، دوران ما امن و امان ایران است . و مردمان از هر قوم و دیاری به آسایش و شادمانی میُزیند. پرسش من این است، ایا بر این مردمان و این سرزمین؛ آسایش و شادمانیای بیش از این فرا میرسد؟ که اگر چنین شود، فرهمند روزگاری است!
ستارهشناس ـ ( سرش را به سوی آسمان بلند میکند و ستارهها را به ژرفی مینگرد. در حالیکه سرش را تکان میدهد) آری میآید و خوش گاهی است!
ستارهشناس ـ (دوباره به ژرفی به آسمان مینگرد ـ پس از سکوتی دراز) آه ای دریغ! ای دریغ! وای از این دیر برآمدن ستارهی بخت ایران زمین!! ستارهاش سهیل است. دیر دیر بر می آید. بر میآید،لیک, آنگونه که سهیل براید، دیر میآید و اندک میماند. میآید و رخ می نماید، خوش می درخشد. لیک رویدادی نادر است. زمان درخشیدن ،خوش می درخشد . هنگامهی درخشش زهره است و از هر ستارهای تابنده تر میشود. تابیدنش چنان شگفت زده گی دارد، که گویی هفت برادر، دور زهره حلقه میزنند، در اسمان! هفت اقلیم جهان، خیره میشوند به درخشش ایران. خرس کوچک شوربختی ِ ایران، میافتد، پایین ِ پای ِ خرس بزرگ ِ خوشبختی. یک بریز و بپاشی میشود، که نگویید و نپرسید. خوشه پروین باریدن مروارید می آغازد. درفش ایران از بام خورشید آویخته میگردد. و اصلا یک چیزی میگویم، یک چیز ی میشنوید. آنگونه که میر نوروزی،کوچه پس کوچه مینوردد و مژدهی بهار میدهد، پنچ ، شش روزی به قول حافظ که ایشان پس از ما میآیند و من در طالع بینیهای گذشته وی را به پادشاه نمایاندهام، خوش میدرخشد و مام میهن پر میشود از اواز مردمان و ……( در اینجا ستاره شناس بر میخیزد و یک جور که هیچ چیز در خطر نمیافتد، حرکات موزون مختصری شبیه به رقص و سماع صوفیها انجام میدهد . )
ستارهشناس ـ (در حرکت) لالا لالای …..لالا …لای لای لای. افسوس رستم دستان ان زمان نیست . اگر میبود، با ان ترانهی بنان، که وی نیز پس از ما خواهد امد، و در طالع بینیهای اینده از او بیشتر خواهم گفت؛ چنان درفش ایران به دست میگرفت و با یک پرتاب چنان بر بام البرز مینهادش، که چشم جهان نوازش باد بر اندام درفش سه رنگ ایران را به تماشا بنشیند .
کیکاووس ـ (با فریاد) ترا چه میشود ای ستارهشناس!؟ بنشین این چه هیجانی است که بر تو مستولی گشته است؟ مرده بودی، انگاه که رستم از جنگ باز می گشت، اینگونه حرکات موزون و قهقهه سر دهی!؟ این چه روزگاری است؟ چرا چنین کوتاه ؟ چه دولت مستعجلی به قول حافظ، که پس از این میاید،چه خوش درخشیدنی، این چنین کوتاه؟؟؟؟؟؟؟؟ این چنین شکوه و این همه کوتاه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این همه بالنده گی چرا ناپایدار؟برگو! برگو! ما هم بدانیم! آراممان رفت؟
ستارهشناس ـ (رو به کاووس می نشیند) شاهنشاه ایران تندرست بادا! آن نیست مگر گاه انتخابات، که ما انتخابها مینامیمش . چرا که الف و ت جمع عربی است و ما چون فردوسی را دوست میداریم و وی همو است، که داستان ما را جاودانه میسازد، انتخابها مینامیمش.
کیکاووس ـ انتخابها؟؟؟؟؟؟؟؟ انتخابها مگر چیست، که بالندهگی اقوام ایران را دارد؟ آنهم آنگونه که برشمردی؟!
ستارهشناس ـ آن نیست مگر، نیاز دست کم 2 یا چند مرد، از مردان ایران، به مردمان. مردان کاندید چون همیشه یاری مردمان را میجویند. ان دو یا چند مرد (دست کم دو مرد، بیشترش بستگی دارد، به کرم شورای ...، که آن گفتگوی بسیار میجوید و در گاه طالعبینی دیگری، پیرامونش گپ و گفت کوتاه و در چارچوب و در خلوت و یواشکی خواهیم نمود) سخت نیازمند همهی ایرانیان خواهند گشت.
کیکاووس ـ (سخن ستارهشناس را قطع میکند) یاری مردمان برای انتخابها یعنی چه؟
ستارهشناس ـ یاری مردم، برای این مردان شاهرگ زندگی را میماند. آنگونه که همهی این مردان.
کیکاووس ـ (سخن ستارهشناس را قطع میکند) تو را چه میشود (یا) انگار یه چیزیت می شود امروزها!!!!!!!! چه را اینقدرمردان، مردان، مینمایی؟ مگر استخر است ,که هی مردانه – زنانه اش میکنی؟ این انتخابها چرا اینقدر پیچیده است؟ مگر گردافریدهای زمان نیستند, که مردان اینگونه می تازند. و میتازند. و ... همه گان میدانند که ما فمینیست نیستیم. لیکن زنان را دوست میداریم. انها را گرامی می داریم. اینگونه مردانه، مردانه، نمیکنیم. ٱخر از مردانهگی به دور است، اینگونه مادران فرزندانمان را نادیده انگاریم!
ستارهشناس ـ شاهنشاها ناراحت نشوید. برای قلبتان مناسب نیست. در آن روزگار زنان هستند. و چه بسا گردافرید تر از گردافریدهای اکنون! لیک شما نیک میدانید که یک ملک را دو پادشاه نشاید!!!!!!!! زنان در آن گاه 4 بر یک میگردند. یعنی هر 4 زن یک گواهی مردانه !!!!!!! با این ترتیب است، که یک ملک 4 رئیسجمهور نخواهد. و ناچار مبارزه سخت مردانه خواهد بود.
کیکاووس ـ چرا یک به یک نیست؟ مگر یک با یک برابر نیست؟
ستارهشناس ـ پادشاه پایدار بادا! ماشاالله هزار ماشالله، ریاضیتان خیلی خوب گردیده است. نمرهی ریاضی ِ شاه ما صده!
کیکاووس ـ عزیزم منو خجالت نده!
ستارهشناس ـ این را سخن سرایی، پارسیگوی، در آینده خواهد گفت. در طالعبینیهای آینده از وی نیز خواهم گفت. دفتر سخن سراییهایش بر جای میماند و خودش اعدام میگردد ....
کیکاووس ـ نه نگو ! نگو که این حرفا بده!
ستارهشناس ـ راست میگویید شاهنشاه! حرف خودمان را بزنیم! چه کار مردم داریم!انتخابها را میگفتم....
کیکاووس ـ خسته شدیم از ستارهبینی امروزت. چه پیچیده است. از جبر و احتمال هم پیچیدهتر است، این انتخابها!
آاری !بگو بدانم این همه پیچیدهگی ِ بالندهگی ِ اقوامش به کجا نهفته است!
ستارهشناس ـ ای ول شاهنشاها، به هیچ روی نمیشود، شما را پیچاند، خوب به اندیشه داریدهااااااااااااااا! شاهنشاه ایران تندرست بادا! هر کس که بخواهد رئیس جمهور بگردد، باید نامش را مردمان بر کاغذها بنگارند، هر چه مردمان بیشتر بنگارند، آن مرد ِ نیکو, رئیس جمهور تر میگردد .
کیکاووس ـ (با خشم) رازش را باز گو!!! اقوام را بازگو، مردمان را!
ستارهشناس ـ در آن دور ِ چند روزه است، که کاندیداها، نام مردمان بسیار برند . و در به دست اوردن دلهای مردمانآ پیشی جویند و سخت به آنها پردازند و نیکشان دارند و بزرگشان خوانند. وان را که یاغی میخواندند، اکنون ولی نعمتت نامند و ان که شورشی گویند، به گاه، سرور، خوانند و پای برهنههای مهاجر به ملک ری، که تهرانش خواهند خواند، و اکنون نیک میدانید، ییلاقی و خوش اقلیم میباشد و در ان روزگار چیز دیگری خواهد شد، را به زبان گرامی خواهند داشت. لیک در نهان و آشکار، کماکان، پای برهنه رهایشان سازند. و ان چند روزهی میر نوروزی هی بر دهل کوبند و ساز بنوازند و ایران را پاس دارند و سرود ملی خوانند و فخر ملی ستایند و اقوام را به جعبهی شگفت انگیز ِ رسانهی ملی فرا خوانند و ترانهها سر دهند.
انگونه که این دور ِ کوتاه مردمان گرامی میشوند، نه در این زمان و نه در هیچ دور دیگری و نه در ایران و نه در هیچ سرزمین دیگری گرامی نشوند.
کیکاووس- رسانهی ملی؟
ستارهشناس ــ (با ناراحتی) خوب است که میمیریم و نمی بینیم!
پرده ی دوم
صحنه همان صحنه است. چون کار خیلی سوریال میباشد، فقط یک رسانهی ملی بزرگ ِ خیلی زیاد اینچ ِ اصل ِ کره، پشت همهی شخصیتها قرار دارد. زنان و مردان رو به تماشاچیان، ایستادهاند. دو تا دو تا . مرد بلوچ کنار زن بلوچ . مرد کرد کنار زن کرد. و به همین ترتیب... . قابی از چهرهای جوان، به دست هر جفت است، که بالای سرشان گرفتهاند.
پرده اهسته اهسته کنار میرود . فضا روشن است .
مرد و زن بلوچ - (با شکوه) شهید خداداد سالارزهی
مردو زن کرد- (با شکوه) شهید یادگار مرادی
مرد و زن اذری- (با شکوه) شهید ابوالفضل اقاجانی
مردو زن لر- (با شکوه) شهید نورمراد شیرکوند
مرد و زن بندری- ( با شکوه ) شهید ابو طالب ابوترابی
مرد وزن ترکمن- ( با شکوه ) شهید یولمان قلیچخانی
(زنان قابها را به سینه میفشارند و مردان یکدیگر را به آغوش می کشند . نخست میبایست، زنان و مردان یکدیگر را به آغوش میفشردند، که بر همه گان مبرهن و آشکاراست، نمیشود .هیچ راهی هم ندارد. مجوز نمیگیرد. همهی راهها رفته شده است. اصرار نکنید. )
رسانهی ملی ـ ما به همهگی شما، افتخار میکنیم! شما سروران همهی ما هستید. دردتان به جان بیقرارمان. دور چشمهای سیاهتان بگردیم . قربان برگه هایتان که میاندازید، در صندوقهای ما. دستتان درد نکند. جبران میکنیم. شما تاریخ دارید. شما اصالت دارید. شما سرود ملی دارید. ما یادمان است، شما شهید دادید. شما خیلی ماهید. شما جیگرهای مائید. نفسها! قربان شما که، نام نقش میکنید، بر کاغذها. شما بزرگوارترین مردم دنیائید. همتون را عشق! مرامهایتان را عشق! قد و بالای رعنایتان را عشق! ما به شما مدیونیم. در دفترهای ما به شما گشوده است! بیایید، عسلها، چایی قند پهلو در دفترهایمان آماده است. ما به همهی شما افتخار میکنیم. ما فقر زدایی میکنیم. ما فقرا را از، گرسنهگی نمیکشیم. ما فقر را میکشیم. ما جنگل تولید میکنیم. ما کشاورزان را گرامی میداریم. ما عاشق مرز نشینهاییم. ما کوچیک شماییم. ما خاک پای شماییم. اقوام این لحاف 40 تکه نور دیده گان مایید. ما کارخانه میسازیم. ای ! قربان فرشهایتان برویم. ما فرش ایرانی دوست داریم. ما همهی فرشهای چینی را میکشیم. ما عاشق پنجههای هنرمند ِ شماییم. فدای همتون.........
کیکاووس ـ (روی تخت مر مر میایستد ـ شگفتزده) چه نیکو میدارند مردمان را!!!!!!!!!! کم آوردیم خداییش کم آوردیم!!!!!!!!!!!
زهره
به نام خدای شوکولاتهای جشن
خانم معلم مهربان سلام!
خانم معلم عزیزم روزت مبارک!
ما امروز که جشن ِ روزِ معلم داریم، یک عالمه شوکولات خریدهام و روی ِ میزِ شما گذاشتهایم. جای شما خیلی خالی است. کاش شما هم بودین و از این شوکولاتها میخوردین. خیلی خوشمزه است. بعضیهایشان مزهی هندونه میدهند. بعضیهایشان مزهی موز و کاکایو و اینا. . .
خانم معلم تو رو خدا بیایین . ما همهی مقشهایمان را نوشتهایم. به جون ِ خدا !
من سه بار از تصمیم کبری نوشتهام. با مداد قرمز هم َخط کشی کردهام. دفترم خیلی قشنگ شده است.
خانم اجازه !ما به حرف دیشب شما گوش کردیم. آخه َ خانم اجازه!، دیشب شما توی خواب من بودین. خواب من ترسناک انگیز بود. خواب من پر از آدم شده بود.
توی خواب من َ چوپان دروغگو گفته بود، گرگ!!!!!!
و بعدشَ همهی مردم ریختند در توی خیابان تا گرگ را بگیرند.
خانم اجازه! توی خواب من خیلی ترسیده بودم.
خانم اجازه! من توی خواب همه چیزها را میدیدم. خانم ! گرگه داشت تلفنی با چوپان دروغگو، بگو، بخند میکرد. همه جا تاریک شده بود. خانم مدیر هم توی خواب ِ من بود. هی توی تاریکی سر ما داد میزد. خانم مدیر میگفت :
- به دهقان ِ فداکار بگویید، مشعلش را روشن بنمایدَ تا اقلا جلوی پایمان را ببینیم.
ولی خانم من، دیدم، دهقان ِ فداکار رفته بودَ نشسته بودَ گوشهی پنجم ِ الف و داشت گریه میکرد. آخه فانوسش نفت نداشت تا بریزد روی پیراهنش و مشعل بسازد. اجازه خانم! دهقان فداکار در گوشهایش را گرفته بود تا صدای داد و فریاد خانم مدیر را نشنود. خانم اجازه! تو رو خدا به خانم مدیر نگویینا! به جون خدا راست میگم، خانم. خواب من خیلی طولانی هم بود. بابای سارا توی صف نانوایی بود. وقتی مردم می خواستند گرگ را بگیرند، بابای سارا هم رفت قاتیشان. خودم دیدم. خانم اجازه! فکر کنم برای همین است که سار، امروز ناشتا آمده است مدرسه. خانم !بابایش، هنوز نان نخریده است. حتما هنوز دارد، دنبال ِ گرگه می گردد.
خانم اجازه ! توی خواب َ من مقنعهیم را گم کرده بودم. خانم اجازه! توی خواب، مامانم، موهایم را دو گوشی بسته بود . خیلی خوب بود، هیچکس نمیگفت: زهره مقنعهات کو؟!! خانم اجازه !توی ِ خیابان داشت باد میوزید. باد موهای من را میزد عقب. من خیلی خوشحال شده بودم . ولی خانم اجازه ! به جون خدا توی خواب. نه که راستکی! راستکی من همیشه مقنعهیم را پیدا میکنم .
خانم اجازه !توی خواب، دفتر مقش ِ کبری ورق ورق شده بود. باد داشت همهی دفترمقشش را به این سو وآن سو میکشاند. خانم اجازه اینجای خواب من شما آمدین. و شروع نمودین به جمع آوری ِ دفتر ِ کبری و پس از آن رو نمودین به من و گفتین:
- سه بار از تصمیم کبری بنویسد! همهی کلاس! انوقت من میآیم.
خانم اجازه! من خیلی تعجب کرده بودم. دفتر کبری باید خیس میشد. نه انکه ورق ورق!
خانم !توی ورق ورقهای مقش کبری، یک قلب هم بود. توی قلب ِ دفتر ِ مقش ِ کبری یک تیر هم بود. من خودم دیدم خانم، زیر آن هم نوشته بود: عقش!
خانم اجازه! امروز که کبری آمده است مدرسه، زیر چشمش کبوت هست. اصلا هم از شوکولاتهای میز شما نمیخورد. حتی شوکولاتهایی که مزهی توت فرنگی می دهند را هم نمیخورد. خانم اجازه من عقشِ کبری را میشناسم. راستکی نه که تو خواب. خانم اجازه عقش ِ کبری , دارا َاست. دارا هر روز می اید دم مدرسه ی ما : آدامس میفروشد. خانم اجازه دارا ترک تحصیل کرده است. هم شیفت ِ صبح آدامس میفروشد. و هم شیفت ِ عصر آدامس می فروشد. خانم اجازه دارا روی همه ی آدامسهایش مینویسد:...... 0935 .
خانم اجازه! دارا َ قبلا با سارا دوست بوده َ فکر کنم؟! چون چشم سارا هم بیشتر وقتها کبوت بود. یک کبوت بزرگَ اندازه ی دست برادر بزرگه ی سارا. برادر بزرگه ی سارا َ خانم اجازه! توی بازارچه بساط دارد. نه که خیال کنینَ بساط چیزهای بد بد ! نههههههههههه !!!!!!!!!! بساط بادام! خانم اجازه ! برادر سارا َ توی بازارچه بادام می فروشد. همه ی بچه هاَ او را می شناسند.
خانم اجازه! بیایین، تو رو خدا! کجا رفتین؟، ما برای شما جشن گرفتهایم . همه ی چیزهایی که در خوابم به من گفته بودین را هم انجام دادهایم. بیایین تو رو خدا. هر کس هم بگوید: س-ی-س-ت-م- شما با مهربانی بگویید، نه نگو! نگو که این حرفا بده! نه آنکه بروید و دل ما را برای خودتان تنگ کنید.
پانویس:
حذف و اضافه: (البته فقط اضافه)
"مدل دانشگاه که تا شب امتحان انتخاب واحد می کردیم"
آقا اجازه روزت مبارک!
(تقدیم بهَ آقای عبدالعلی بهروزیان َ که به گفته ی سیمای البرز اولین آموزگار لفورک بوده اند! و اکنون َ هر کجا هست خدایا به سلامت دارش!) به احترام آقای جمشیدی َ خواننده و منتقد مه و ماه َ که نقد و تاییدشان برای ما با ارزش است.
زهره
(متن نامه ی شخصی ناشناس در انتقاد از "چه کسی در پس مجامع آب جهانی است؟" که توسط پیک موتوری به دست ما رسیده است؛ "با اندکی تلخیص")
پسرم، مهدی خسروی عزیز! دخترانم، ندا احمدیلفورکی نازنین و زهره صیادی ِ مهربان سلام!
(در اینجا نویسنده اظهار لطف به مه و ماه و آقای خسروی و اینا نموده است که ما از آوردن ِ آنها به سبب سر رفتن ِ حوصله ی خواننده خودداری کردهایم)
"و سپس افزودهاند که :"
...آیا شما عزیزان اصلا میدانید، این آقای پاتریک مکگالی کیست؟! این حرفهای عجیب و غریب چیست ایشان میگویند؟ آب که دیگر مافیا ندارد. خدا به دور !!! چه حرفها!!! مگر آب، ت-ر-ی-ا-ک یا ه- ر- و -ی--ن است که مافیا داشته باشد؟! یا مثلا خدایی نکرده آب چیزهای ِ دیگری است که من از نام بردنش هم شرم دارم!
فرزندان من اینقدر اجازه ندهید، این خارجیهای از خدا بیخبر، از احساسات ِ پاک شما سوء استفاده کنند. این آقا ی مکگالی که هی درباره ی رودخانهها مقاله و کتاب و اینا مینویسد، اصلا تا حالا به کویر ایران سفر کرده است؟! اصلا میداند بیآبی یعنی چه؟! ایشان اگر راست میگویند، بروند در کویر ایران رودخانه بسازند. فرزندان ِ من اینقدر غربزده نباشید. اگر نیتتان واقعا خیر است، بیایید و یکی از متنهای داخلی را ترجمه کنید. آخر ترجمه ی نوشتههای خارجی تا به کی؟ من با ترجمه مخالف نیستیم. من با ترجمه ی متنهای خارجی مخالفم. شما هم اگر واقعا دلتان برای بی آبی این مملکت میسوزد، بروید متنهای خودمان را ترجمه کنید . تا درد ِ خودمان را بگویید. نه آنکه دردِ یک خارجی که در میان یک عالمه رودخانه زندگی میکند. این غربیهای ِ خارجی ِ امپریالیست ِ بدجنس ِ کمونیست، چه میدانند بی آبی چیست؟
بی آبی را بروید از شترها بپرسید. که با همه ی شتریشان و با همه ی طاقتشان و با همه ی بیابان نوردیشان، از بیآبی بیمار شدهاند. کم آوردهاند. کل شدهاند.
آخر جناب پاتریک مکگالی و مهندس خسروی و مه و ماه ، یک کمی هم به فرار ِ مغزهای ایران بیندیشید. میخواهید این چهارتا مهندس ِ آبمان هم از کم درآمدی جلای وطن کنند؟ آخر مگر جناب پاتریک مکگالی نمیداند کشور کم آب ایران اگر همین چند تا پروژه ی آبی (سد سازی) را هم نداشته باشد چطور پولهای ِ قلمبه، قلمبه - اندازه ی بغض ِ توی ِ گلوی کشتگرهای سیستان را به جیب ِ وزارت و بر و بچههایش بریزد. فرزندانم، انصاف داشته باشید و به انبار ِ غله ی ایران فکر کنید. دست از ترجمه ی متنهای ِ این بیگانگان بردارید. به سیستان فکر کنید که تا گردن فرو رفته است زیر شنهای روان. و دارد از بیاکسیژنی اختناق آلود ِ غبار ِ سر مرز خفه میشود.
فرزندام به جای این ترجمههای آبکی از نویسندههایی که هدفشان از داشتن ِ رودخانه، اشاعه ی فرهنگِ ب- ر-ه-ن-گ-ی است؛ به ماهی سیاههای کوچولو فکر کنید. هیچ میدانید، در همین مملکت ِ خودمان چندین سال است که چند ماهی سیاه ِ کوچولو به گل افتادهاند و دارند آب! آب میکنند و شما اصلا خبر ندارید.
رودخانه چیست؟ جز محلی برای شنا با لباسهای نامناسب. مگر در ماهواره نمیبینید؟! کمی بیندیشید. اینها برای چه میخواهند ما رودخانه داشته باشیم. به جای اینکه از رودخانهها دفاع کنید، بروید به انرژی تابشی فکر کنید. انرژی تابشی که سرزمین آفتاب خیز ِ ما یک عالمهاش را دارد. در سرزمین ما ُ انرژی تابشی فراوانتر است از انرژی بارشی! چه با حال! تابشی و بارشی! " گفتیم از صنعتِ نثر مسجع هم استفاده کرده باشیم. به یاد سعدی شیرین سخن. گرامی سعدی که گفت: بنی آدم اعضای یک پیکرند… و بهترین و نغزترین سخن ِ انسان محور ِ بیرنگ و نژاد و مذهب و اینا شد. آنقدر که این بیگانگان ِ بدجنس چون جملهای قشنگتر از این نیافتند، آنرا بر سر در سازمان ملل نوشتند. ادبیات فارسی بر سر در یک سازمان بینالمللی ! " حالا هی بروید متنهای خارجی را ترجمه کنید. دست بردارید از مافیا و اینا ! حتی نامش هم لرزه بر اندام هر انسان عاقلی میاندازد! مکگالی اصلا میداند مافیا یعنی ی ی ی ی چه ه ه ه ه ه ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!" لطفا یعنی چه را بریده بریده و کش دار بخوانید تا ترسناک بشود!"
فرزندانم به جای این همه انتقادهای بیجا به سدسازی و اینا ( توضیح مه و ماه:"اشاره به همایش روز جهانی رودخانه ها ۲۴ اسفند ماه) کمی به زحمات شبانهروزی سد سازان بپردازید. آخر در کجای دنیا دیده شده است، یک کشور هفت، هشت تا رودخانه ی پر آب دایمی، بیشتر نداشته باشد و دویست، سیصد تا سد ساخته شده یا در حال ِ احداث داشته باشد؟ این چه مفهومی دارد، جز بیشترین تبلیغات از کمترین امکانات! اینها را پاتریک مکگالی میداند؟ اول بروید یک شخص را بشناسید، بعد مطالبش را ترجمه کنید. مثل خود ِ من که اصلا مکگالی را نمی شناسم. و اصلا هم مطالبش را ترجمه نمیکنم.
زهره
آنچه به دنبال میآید مقالهای است از پاتریک مککالی که اگرچه در مارس 2003 نگاشته شده است؛ اما تصویری که از ساز و کارهای حاکمه بر مدیریت جهانی آب به ما میدهد به همان اندازه تازه و رسا است. و امروز شاید لمس چنین چیزی برایمان به مراتب راحتتر باشد. اگر برای لحظهای هم که شده از جنین زاویهای به موضوع نگاه کنیم آنگاه اصرار چنین سازمانهایی برای تعامل هر چه نزدیکتر با کشورهای جهان سومی مثل ما برایمان معنایی دیگر پیدا میکند. در این صورت شاید کمی محتاطانهتر با آنها سر یک میز بنشینیم و برایشان اجلاسهای سالانه برگزار کنیم.
راهنمایی مختصر درباره مافیای جهانی آب

مافیا: گروهی از افراد مرتبط با مافیاريا؛ خصوصا گروهی از مردم با سوابق و منافع مشترک که در کسب و کار یا زمینه ای خاص مطرح هستند. دیکشنری مریام وبستر
شبکه در هم تنیدهای از گروههای متخصص، بنگاهها، آژانسها و گروههای لابی در حال تلاش برای کنترل مباحث مربوط به مسائل آب و راه حلهای آنها هستند. اجلاسهای سالانه آب مهمترین گردهماییهای جهانی است و کارکردی شبیه به روابط عمومی برای گزافهگوییها و خیال پردازیهای این مافیای آب جهانی دارد.
مافیای آب اغلب متشکل از تکنوکراتهایی در زمینه توسعه آبیاری و آژانسهای انرژی و نمایندگان شرکتهای چند ملیتی در زمینه آب، مهندسی و ساختمان است. آنها در تلاشند تا نشان دهند که خط مشیها و سیاستگذاریهایی که در حال اعمال فشار برای تحقق آنها هستند، برخاسته از دغدعههای کنترل فقر و حفاظت از زمین هستند. با این حال در واقعیت، راه حل نماهای آنها برخاسته از منافع شخصی، سازمانی، گروهی و سیاسی آنهاست.
مافیای آب سیاستهای مرسوم خود را در کیوتو، خصوصا در گزارش هیات کمدسوس camdesus panel درباره سرمایهگذاری آب اعمال کرد و بهعنوان بیانیه مجمع وزرای دولت انتخاب شد.
این راه حلها عمدتا بر پایه استفاده از آژانسهای توسعه به عنوان منابع مستقیم سرمایه (به عنوان مثال برای سدهای بزرگ و دیگر پروژههای زیربنایی سرمایه گذاری کلان) و تامین اعتبار (برای پوشش ریسک سرمایهگذاران خصوصی) و به عنوان اهرمی برای اعمال فشار به کشورهای در حال توسعه برای واگذاری بخش آبشان جهت جولان متصدیان و سرمایهگذاران خصوصی است.
راه حلهای کم هزینه و قابل مدیریت مالی، کوچک مقیاس و قابل اجرا توسط جوامع در مدیریت آب و فاضلاب، به مافیای آب بهره کمی میرسانند. چنین راه حلهای کارآمد، منصف و پایداری مانند مدیریت تقاضا، جمعآوری باران و تکنولوژیهای با فاضلاب کمتر در طرحهای پیشنهادی و گزارشات یا اصلا جایگاهی ندارند و یا بسیار کمرنگ جلوه میکنند.
شورای جهانی آب ( World Water Council )
عالیرتبهترین سازمان در مافیای آب شورای جهانی آب است. دیگر مجامع آب جهانی زاییده افکار این مجمع در مارسی هستند. رئیس مجمع محمد ابوزید وزیر آبیاری و منابع آب مصر است. معاون اول او رنه کلومب قائممقام کمپانی فرانسوی چند ملیتی آب، انرژی و هدر رفت سوئز و ویلیام کاسگوو نایب رئیس اسبق بانک جهانی است. دیگر اعضای هیئتحاکمه آن شامل جکویس لکورنو، دبیر کل کمیسیون جهانی سدهای بزرگ، ریموند لافیت، رئیس موسسه بینالمللی برقابی، جان بریسکو، مشاور ارشد امور آب بانک جهانی، بندیت براگ، از انجمن جهانی منابع آب، آندرآس سوزولوزی ناگی، دبیر بخش آب یونسکو، و آلی شادی، مقام ارشد سیاسی آژانس توسعه کانادا و هون، رئیس کمیسیون بینالمللی آبیاری و زهکشی. ابوزید، کلومب و شادی از اعضای هیات موسس WWC هستند.
شورای جهانی آب خودش را اینگونه معرفی میکند: "شرکت مشاور بینالمللی در زمینه سیاستهای آب که اختصاص دارد به تحکیم حرکتهای جهانی آب برای اصلاح مدیریت منابع آب جهانی." در حقیقت این یک گروه جناحی با دامنه نفوذ زیاد است که از مهندسین و شرکتهای ساخت و ساز، کارگزاران دولتی سدسازی وشرکتهای تامین آب تشکیل شده است.
مشارکت جهانی آب (Global Water Partnership)
مشارکت جهانی آب در استکهلم که در سال 1996 تاسیس شده است نیز همچون WWC است. GWP خودش را به عنوان " یک شرکت سهامی فعال در زمینههای مرتبط با مدیریت آب" میشناساند. این شرکت در مقایسه با WWC، علاقه زیادی به ارتباط نزدیکتر با حکومتها و آژانسهای توسعه بینالمللی دارد. همچنین تعدادی از شرکتهای منطقهای و ملی را نیز متولد کرده است که دارای علائقی مشابه هستند و همان سیاستهایی را دنبال میکنند که والد جهانی شان پی میگیرد.
اولین رئیس GWP اسماعیل سراجلدین، از روئسای سابق بانک جهانی و همکار و هموطن ابوزید، عضو هیئتمدیره WWC و جان بریسکو، از بانک جهانی یکی از حامیان GWP نیز هست.
این حقیقت که WWC و GWP با چنین هیئتحاکمه و اعضایی (با کرسیهای مصری)، در یک سال تاسیس شدند بیش از آنکه به دلیل تفاوتهای معنی دار ایدئولوژیها و علایق و کاراییها باشد، ناشی از خصوصیات فردی و نزاع قدرت بین سهامداران است.
GWP اکنون توسط مارگارت کاتلی کارلسون، رئیس کمیته مشاوره سیاستگذاری سوئز و رئیس آژانس بینالمللی توسعه کانادا اداره میشود. کاتلی کارلسون تنها عضو برجسته زن در مافیای واقعا مردانه آب است.
هیات کمدسوس ( Camdessus Panel)
GWP و WWC مشترکا شالوده هیات جهانی سرمایهگذاریهای آب را سرپرستی (و بهشدت کنترل) میکنند که بهوسیله مدیر عامل سابق IMF میشل کمدسوس اداره میشود. کاسگروو و کاتلی کارلسون بهعنوان نماینده سرمایهگذاران در پانل حضور دارند. هیئت گزارش خود را در 5 مارس 2003 در پاریس منتشر ساخت و تلاش کرد تا آنرا در دستور کار کیوتو و بار دیگر در نشست G8 در ژوئن 2003 در وین به امضا برساند.
20 مرد عضو هیئت اغلب مقامات ارشدی از بانک بزرگ توسعه، وام دهندگان خصوصی و کمپانیهای آب بودند. در بین اعضای هیئت، رئیس سابق GWP سراجلدین هم حضور داشت. نتیجه نهایی هیات آنگونه که انتظار میرفت این بود که کمکهای مالی برای آب باید افزایش پیدا کند و متمرکز شود بر کمک هزینه دادن به شرکتهای تامین آب خصوصی چند ملیتی و پروژه های بزرگ زیربنایی آب.
پندار نادرست
اسناد گردهمایی کیوتو نشان داد که مهمترین هدف آن رسیدن به اهداف "سیمای جهانی آب" است. آنچه امروز بهعنوان "سیمای جهانی آب" به آن ارجاع داده میشود، گزارشی است که با همکاری کاسگروو نوشته شده با عنوان سیمای جهانی آب: آب را به تجارتی همگانی تبدیل کنیم.
اما در واقع دو سند مجزا از سیمای جهانی آب وجود دارد. هر دو به وسیله WWC در اولین مجمع جهانی آب در 1997 پیشنهاد شد و 3 سال بعد در دومین اجلاس جهانی آب WWF2 در هاگو Hague منتشر شد.
سیمای دیگر گزارش کمیسیون جهانی آب است که اینگونه نامیده شد: سیمای جهانی آب، گزارش کمیسیون، یک جهان آبی امن، سیمای آب، زندگی و محیط زیست. کمیسیون که مدافع خصوصیسازی آب و پروژه های زیربنایی بزرگ ظاهر شد، از طرف WWC برای تشکیل جلسه فراخوانده شد و توسط بانک جهانی، یونسکو و طیفی از دیگر آژانسهای سازمان ملل حمایت شد.
رئیس کمیسیون سراجلدین بود. اعضای آن نیز شامل کاتلی کارلسون، انریکو ایگلسیاس، رئیس بانک امریکایی توسعه و تعدادی از اعضای هیات کمدسوس، رئیس کمیته سوئز جروم مونود، و آسیت بیسواس از سومین مجمع جهانی مدیریت آب در مکزیکو.
جناح قدرتمند طرفداران سد
در سالهای اخیر جناح طرفدار سدهای بزرگ بهطور دقیقتری تحت حمایت مافیای آب بهصورت یکپارچه در آمده است. در حالی که برقابی بطور کلی در دومین شورای جهانی آب در Hague سال 2000 نادیده گرفته شده بود، در این سال سازمان بینالمللی برقابی جلسهای را تحت عنوان آب و انرژی ترتیب داد. IHA موضوع نشست خود را "اولین اجلاس بین المللی سران حول استفاده پایدار از آب برای انرژی" اعلام کرد. کمیته مشورتی برای "سران" شامل اعضای ارشد WWC، ابوزید، شادی، براگا و زولوسی ناگی میشد و البته الساندرو پالمیری، متخصص ارشد سدهای بانک جهانی.
کمیسیون جهانی سدها (World Commission on Dams )
مهمترین ابتکار بینالمللی سالهای اخیر در مورد آب که تا حدود زیادی از قبضه مافیای آب دور ماند، کمیسیون جهانی سدها بود. گزارش نهایی WCD به سبب فشار مافیای آب بر سر سود بالای پروژههای عظیم آبی به شدت دچار واگرایی شد. WWC و دیگر همراهانش از اینکه به WCD راه داده نشدند بیخبر بودند و نتایج گزارش این کمیته آنانرا به وحشت انداخت. آنها اکنون در تلاشاند تا با تحریف و مختومه کردن کار WCD انتقام خود را بگیرند. بهعنوان مثال در راهبرد جدید بانک جهانی در بخش منابع آب (به سرپرستی جان بریسکو) و گزارش کمیته کمدسوس؛
مترجم: آقای مهدی خسروی و سپاس از ایشان که این مطلب را در اختیار تارنگار قرار دادند. ( Mehdi5000@gmail.com )
در همین باره: خودکشی دسته جمعي 1500 کشاورز هندی به خاطر آب
بعد از اینهمه سال، خورشید هرگز به زمین نمیگوید که تو مدیون منی!
نگاه کن، چه کرده است عشق؟! کل آسمان را نورانی کرده.
این یک دیوار نوشت با ترجمه شعر حافظ ، در شهر میناپلیس (مرکز ایالت مینهسوتای) آمریکاست. این دیوار نوشت تلاشهای مردم شهر کوکوران در ایجاد فضایی بهتر برای از بین بردن اختلافها، خشونت و بهکارگیری تواناییهایشان است. (از تجار و کسبه گرفته تا بقیه)
چه خوش گفت استاد دادبه:
نه هر کو نقش نظمی زد کلامش دلپذیر افتد
تذرو طرفه من گیرم که چالاک است شاهینم
نکته: آیا بزرگداشت و پاسداشت بزرگان تاریخ و ادب ایران که سخنشان تا دورافتادهترین نقاط دنیا بازتاب یافته، در وطنشان بایست اینگونه باشد؟ چند روز پیش بزرگداشت مولانا و دیروز هم حافظ. اگر پیشنهادی برای بهبود یافتن این وضعیت دارید، بفرمایید!!
تقدیم به بزرگواران بانو ظفرنژاد و استاد آلیاسین که اعتبار جلسهی سخنرانی انجمن اعضای هيات علمی موسسه تحقيقات جنگلها و مراتع، (در خصوص سدسازی) بودند! و تقدیم به بانو احمدیلفورکی که از سر مهر، دردمندی مردم لفور را از زخمی که سد البرز بر تنشان نشانده است، بیان نمود! باشد که درمان بشود!
شرح جلسهی چهارشنبه 20 شهریور 1387 که دربارهی سد بسازیم و درخت را در روز درختکاری بکاریم وجنگلها را ریشه کن کنیم بهتر است یا ثروت و اینها بود بدین شرح میباشد:
هنگام ورود به سالن جنگلها، واقع در آخر پیکانشهر، یک عالمه کدو حلوایی توجهم را به خود جلب کرد. کدو حلواییهای بزرگ خیلی بزرگ! خیلی زیبا بودند، من را به یاد قصهی کدو قلقله زن انداخت. کدو قلقله زن که خاله پیرزن تویش قایم شد و قل خورد و قل خورد و قل خورد و از جلوی شیر و پلنگ و گرگ گذشت. از همان بدو ورود به سالن کدوها من را بردند به سرزمین خیالهایم. آنجاکه همهی آرزوهایم برآورده میشود. فکر کردم خدا کند یک روز خیلی خیلی خیلی پولدار بشوم و یک مزرعهی خیلی خیلی بزرگ داشته باشم و هر سال تویش کدو بکارم و کدوها را هدیه کنم به لفورکیهایی که هنوز سر تپههای سبز زندگی میکنند، تا اگر خواستند از روی سد عبور کنند و کسی سر راهشان را گرفت، توی کدو بروند و قل بخورند و قل بخورند و قل بخورند، ... بگذریم، وارد سالن شدیم. سالنش خیلی نو بود و خیلی خنک. نشستیم، و سخنرانها آمدند تا شرح مطالعاتشان را بدهند ولی البته قبل از آغاز سخنرانیها چند نفر گفتند، چون قرار است که ما به ختم برویم، خیلی خلاصه حاصل مطالعاتتان را بگویید و جسارتن بروید؛ چون ما دیرمان میشود و اینها...
خلاصه، این جلسهی سخنرانی آنقدر دچار ذیق وقت بود که در هنگام نمایش فیلم،(که پیرامون رودهاوطبیعت مازندران بود) هی بزرگان مجلس میگفتند:
- بزنید جلو !
- بزنید آخرش!
- آخرش بهتره، زودتر بزنید آخرش، آخرش به هم میرسن!
خلاصه زدند آخرش، من که گریهام گرفت؛ خیلی احساسی بود. البته هپیاند بود، ولی من یکخورده، زیادی احساستیام دیگر!
خلاصه(ببخشید اینقدر میگویم خلاصه، چون به من گفتهاند خلاصهی جلسه را بنویسم، اینقدر میگویم خلاصه)، پس از شنیدن آرای موافق و مخالف مسایل مورد نظر جلسه، همه چیز به خوبی و خوشی پایان یافت و همه تصمیم گرفتند که دیگر، الکی سد نسازند. و اگر خدایی ناکرده خدایی ناکرده خواستند سد بسازند، سدها را در مکانهایی بسازند که:
1- دچار کم آبی نباشند!
2- دچار طغیان و سیلابهای فصلی نباشند!
3- در مکان مورد نظر سد سازی هزاران درخت پیش پای سد قربانی بشوند.
4- در مکان مورد نظرهزاران خانواده مجبور به مهاجرت بشوند.
5- الزاما محل مورد نظر سد سازی یک یا حتی المقدور چند محوطهی باستانی را زیر آب ببرد.
پس از بیان این 5 ماده یک تبصرهی مهم نیز الحاق مواد فوق گردید به شرحی که میآورم:
هر کاری خارجیها میکنند ما هم بکنیم، اگر آنها زیاد سد میسازند ما هم میسازیم. (قنات و مهار انرژی باد و استفاده از انرژی خورشید و یک عالمه نفتی که داریم و اینها هم اصلا حرفش را نزنیم که کلاسمان زیر سوال میرود ). در این خصوص بهتر میباشد این همه انرژی باد که در شرق سرزمینمان وجود دارد به باد برود و این همه گرمای خورشید که از آسمان وطنمان میبارد، دلهایمان را بسوزاند و این همه نفت که داریم خرج سد سازی و ساختمانسازیهای انبوه و چند مورد دیگر که بهتر است از ذکرشان خودداری بشود و اینها بگردد.
در پایان جلسه شخصی پاکیزه، علاقهمند به آب و آبادانی مصرا از وزارت نیروی محترم درخواست نمود، پس از آنکه سد میسازند، یک شیلنگ آب پر فشار به سد وصل نمایند و با آب حاصل، چهرهی نازیبای کوه و دشت، جنگلهای ریشهدار و سبز، میراث فرهنگی، و اصولا مردم و شناسنامههایشان را را از روی ایران زمین بشویند و خاک ایرانمان را پاکیزه بنمایند! (زهره)
پیوندهای مربوط: سد ؛ آخرين گزينه است نه اولين!