عمر مردمم است انگار, که از امام حسین تا آزادی پیش میرود . از آن سالهای دور ِ دور ِ خیلی دور , که کسی هم ولایتی اش را با همه ی خان و مانش کشت و بر باد داد , که آبشان ندهد. و هم ولایتی های من مهربان , قصه ی خاکی و خونیش را گریستند. و مادری به مادر ِ مادر ِ مادر ِ مادر ِ مادر ِ مادر ِ مادربزگمان یاد داد که گریستن , نشانه ی مردم مهربان است و کسی به پدر ِ پدر ِ پدرِ پدر ِ پدر ِ پدرِ پدر جدمان , که سخت سخاوتمند بود , آموخت مرور قصه ی تراژیکشان , آب بدهد به مردم کوی و بازار .... از آنها تا ما که قصه ی سهراب را هنوز تا هنوز است می گرییم . سهراب که هم ولایتی ما است َ و هم ولایتی اش َ که او هم َهم ولایتی ما بود َ به خون کشیدش تا ازادی ندهدش . مادربزرگ یادمان داده نذر کردن را ... عهد کرده ایم , پیاده از امام حسین تا ازادی راه برویم و هر چه آزادی به سهراب ندادند , میان مردم کوچه و بازار پخش کنیم .... از امام حسین که پر از حراجی شده است َ تا خود ِ خود ِ آزادی که کارگران ِ شهرداری تمیز شسته اندش !
حادثه جان سلام !
از یک عالم سال دورترها نمی دانم به چه ضربی مانده ای؟ ! رازش شاید عشق است و سرخ و ...!
مرا هم صدا کن , می خواهم برخیزم , بشتابم به قلب تو. دارم می گندم توی ِ این همه مانده گی .
قربانت زهره
نبض فردا است َ می شنوی ؟
صدای تیک ـ تیک است !
بیش از این صبر چرا ؟ خواب چرا ؟
خیز ! سحر نزدیک است !
بوی نان َ بوی تنور َ صبح َ سلام َ ...
این فلق سرخ ترین عشق شدهَ لبریز است ...
آی شاخه ها که دسته ی تبرید !
ما درختیم ,
نشکنید ,
نبرید .
آی آبها که در سفرید !
قطره را از یاد نبرید.
ذهن خیس ِ آبی ِ ما را ,
تا به اقیانوسها ببرید .
آی اقیانوسها !
قصه ی سد که شکست ,
ما که رودیم ,
و دسته ی تبری که جوانه می زند را ,
وقتی تبخیر می شوید
تا سوز ِ آفتاب ببرید.
ما می خواهیم , بباریم , یکروز ,
قطره
قطره
قطره
روی تشنه گی های خودمان .
داسدار بود آنکه گندم می نمود
سبز بودم , هستی ام را می ربود
تیغه اش از خون عشقم سبز شد
قصه های عشقی ام پر درد شد
آه عشقی !راستی , یادت بخیر
این زمین را داده اند , حالا به غیر
خاک بر سر تر شدیم از شعر تو
پر زغصه تر شدیم از شعر نو
شعر نو , حکمش شده , شلاق و درد
ضربه ضربه , اشک زن بر قلب مرد
این زمین رنگ گلابش ناب بود
اصلا انگاری گلابش آب بود
او زلال از جان گل برمی گرفت
هستی از میخانه ساغر می گرفت
سالها می گذرد , میخانه نیست
می که هیچ , امروز نان در خانه نیست
رسم کردند عده ای کفتاروش , تیر خلاص
بر گل سرخ , جانماز , احساس , یاس
خسروی , گل سرخ را پرواز داد
زندگی را توی دشت آواز داد:
آی خلق این خانه دیگر خانه نیست
آی خلق این آشیان یا لانه نیست
آی آی این جوجه ها بی دانه اند
آی آی مارها توی لانه اند
او خروسی کرد و روبوسی و رفت
این زمین ماند , مردم و یک پول نفت
مردم ,عشقی , تا همیشه عاشقند
عاشق این سرزمین لایقند
مردم از صبح, پیکارند , ناز شستشان
آرزوی بوسه ام بر دستشان
دستهایی که پر از پینه شده
پینه ی از یک جهان کینه شده
کینه ی سهراب کش , کاوه ستیز
چنگ ودندان روی ِ مردم کرده تیز
بزبز قندی هنوز تکراری است
گرگ ِ توی ِ قصه ها اجباری است
یک نفر چوپان شدهَ جنس دروغ
دور سر هاله ای که بی فروغ
شام تاصبح توی شهر جار می زند
گردن ِ خوشبختی ازَ دار می زند
تبصره کرده , نوشته , بعد از این :
عشق ممنوع ! اینکه گفتم و همین!
داد کرده , هسته ای , هم حق شده
توی میراث کهن ذی حق شده
خاک مهربانان و نامهری , خبر!!!
مهربانان , عاشقی ! بار دگر ,
مهربانان , چشم ایران سوی ماست
سوی حق حق کردن و یا هوی ماست
ما که پروازیم در یلدای او
در زمینش , زخم و در فردای او
چلچله واره ترین کوچیم ما
زاگرس ِ پشت کرده بر پوچیم ما
می شود به ما نگویی نه /می شود تو هم قیام کنی
می شود بر علیه خودت/ توی دادگاه اقدام کنی
می شود بگویی که عاشقت هستم /عاشق شوشَ مولوی َخیام
می شود خط خطی بکنی/ دفتر مرگ , دستک اعدام
هیچ می دانی رنگ و رویت طناب شده ؟/سایه ات , سنگ روی آب شده ؟
هر کجا اسم تو نوشته شده /سقف خانه اش خراب شده !
ما نباشیم هیچ ترسی نیست./ هستی توست که ترسناک شده
از عدم خیال تر , وهم زده ای / سازه ات چه شرمناک شده
ما که معنی طناب را فهمیدیم,
رنگ قالی نخ نما شده ای /سالها التهاب را فهمیدیم
شکل عکس توی آلبوم بابا /تلخی انقلاب را خندیدیم
هی حصار دور حصار , از تو /ماندگی در انحصار را دیدیم
مثل آسم زنهای کارخانه /معنی اختناق را فهمیدیم
صد بار رونویسی مشق شبت / عهدنامه , ننگین , قاجار را گندیدیم
عین کتابهای توی موزه ملی / یک خط حتی نخوانده پوسیدیم
با تمام ناروایی سرمان /تو ی قلبمانَ عشق را بوسیدیم
تو نمی خواهی عشق را جار بزنی ؟!
تابلویت را به سپیدار بزنی ؟
مثل ما آرزوی بوسه شوی
مثل منشور توی موزه شوی
مثنوی مثنوی عاشقی بکنی
یادی از حماسه گی بکنی
یکمی سهراب تر ,نفس بکشی
دور ضحاکیت , خط بکشی
می شود چادرت را پس بزنی !
پای سادگی خودت دست بزنی!
مثل ما بشوی بلندترین فریاد
بیستون تر , شیرین ترین فرهاد
مثل ما بگو ؛ که عاشقت هستم
عاشق دشت شقایقت هستم
عاشقت هستم ,
نان ,
گریه ,
خنده ,
آزادی
انسان !
عاشقت زادگاه , خانه , بوم , ایران !
امسال, نحسی سیزده بهانه می گیرد
و هر چه دروغ است را نشانه می گیرد
دل ِ گرفته ی سیزده بوی سبزه می خواهد
هوای ِ گشودن از بخت بسته می خواهد
دلش هوای ِ عروسی های ِ سبز را کرده
نشستن ِعشاق, پای درخت را کرده
دوباره امسال , سیزده قصه می سازد
برای جوانی ِ چلچله حماسه, می سازد
حماسه که سرخ کرده سبزه های ِ زمین
و خون نشانده به قلب مادران ِ غمین
کسی به پاییز ناسزا گفته ؟
که باد برگهای ِ خشک را رفته !
وروی ِ خودش نوشته: تمام! از عید می گوید,
برای بهار شدن , کوچه می شوبد,
به سیزده آبان می گوید ؛ سیزده من باش!
وبه آدم نمای شهر, فرمان, که آدم باش!
به سبزه ها ی یخ زده گره یاد می دهد
به آرزوی عروسی , فریاد می دهد
مردم برای این همه آرزو و بهار واره گی اش
و جستن از نحسی ِ ضحاک باره گی اش
با سبزه های روییده از دستهایشان
خواهند خواند سیزده به در, چارده به تو .... و رسمهایشان
******
" سیزده آبان َ برگ سبزی دیگر"

"تقدیم به مادر سهراب اعرابی"
قیل، قال، دام
کلاغهای بام
ابهام ابهام ابهام
نقطه سر خط، این را بنویسید بچهها:
رستم روزها و روزها زندان به زندان
گریان َ
دوید و قصهاش به سر نرسید.
رستم تراژیکتر از فردوسی، عاشق سهراب استَ
میشناسدش
مینوازدش
و کلاغها، بر بام ، بیمارتر از ضحاک
سهراب میکشند.
نوشتید بچهها؟! خط فاصله -
"گل سرخ و سفیدم کی میآیی؟!
بنفشه برگ بیدم کی میایی؟!"
مادربزرگ هی انتظار سهراب را لالایی میخواند .
و تار پود شهر از ارتعاش لالاییش میلرزد.
تهمینه سکوت شده است
و فقط، نامهاش را مرور میکند:
" سلام تهمینه !
سهراب مرد."
سکوت ندا میشود،
و دیواره گی آجرآلود شهر را فرو میریزد
حالا، روزن روزن نور است که پخش میشود توی شهر
تازه گیها:
- شنیده ای خواهر؟!
انقلاب تا ازادی َ ورود ممنوع!
*********************************
خیلی وقت است:
شعرهاش گلاسه چاپ می شود.
و قافیه هاش از پی ردیف:
باروت
تابوت
جالوت
طاغوت
*************************************
چند وقتی است:
پای شعرم سنگ خورده.
قافیه هام َلنگ لنگ می زند!
شیلنگ و تخته هاش َ سر چهارراه َ
وقتی چراغ سبز شدَ
همه ی هیکل شعرم را سرخ کرد.
شعرم داردَ یک ضرب می دود!
می لنگد و می دود!
آزادی فتح بشودَ
روسفید می شود .
و یک جور حماسه َهم!
روسفید بشودَ سه رنگ پرچم را دارد.
**********************************
حالا:
بگذار هی شعرهاش گلاسه چاپ بشودَ
گلاسه با حماسه جناس نمی شود!
ز پوچ جهان هیچ اگر دوست دارم
ترا ای کهن بوم و بر دوست دارم
ترا، ای کهن زاد بوم بزرگان
بزرگ آفرین نامور دوست دارم
ز فردوسی آن کاخ افسانه کافراخت
در آفاق فخر و ظفر دوست دارم
ز فردوسی
ز فردوسی
زفردوسی
دوست دارم
دوست دارم
دوست دارم
مهدی اخوان ثالث

عکس از رادیو زمانه
بسم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی
به کجا روم زدستت که نمیدهی مجالی
نه ره گریز دارم نه طریق آشنایی
چه غم اوفتادهای را که تواند احتیالی
چه خوشست در فراقی همه عمر صبر کردن
به امید آن که روزی به کف اوفتد وصالی
به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن
که شبی نخفته باشی به درازنای سالی
غم حال دردمندان نه عجب گرت نباشد
که چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی
سخنی بگوی با من که چنان اسیر عشقم
که به خویشتن ندارم ز وجودت اشتغالی
همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد
اگر احتمال دارد به قیامت اتصالی

برگرفته از ادبیات شفاهی ایران زمین" فرهنگ عامه"
یکی بود، یکی نبود! زیر گنبد کبود یه ننه سرمایی بود که عاشق عمو نوروز شده بود. هر سال دم دمای اومدن ِ عمو نوروز خونَشو آب و جارو میکرد. گیساشو حنا میذاشت. سفره پهن میکرد. آب و آیینه میذاشت . گل و گلدون میذاشت تو سفره و نقل و نبات. و مینشست تا عمو نوروز بیاد . همین طور که منتظر عمو نوروز میموند، خوابش میبرد. همچین که ننه سرما میخوابید، یخ زمین یواش یواش آب میشد. عمو نوروز بار و بنه شو میبست میومد تا بهار بشه. وقتی عمو نوروز میومد و ننه سرما رو میدید که خوابه و گیسای خوشگلشو حنا گذاشته, عاشقش میشد. پیشونیشو میبوسید و دلش نمیومد بیدارش کنه و میرفت تا همه جا بهار بشه. و طفلی ننه سرما عمو نوروز و نمیدید …..
نوروزتون پیروز!
درخواست زهره: تو رو به این سوی چراغ, به این وقت بیوقت، به حق ِ نون و نمک به حرمت هر چی با مرامه ِ اگه از این تصویر استفاده کردید، نام نصیبه دولتخواه رو فراموش نکنید. عمونوروز کار ِ خانم نصیبه دولتخواه است.
نوروز ِ همتون شاد!
خوش بگذرونید!
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار!
یه توضیح کوچیک: این قصه توسط گردآوران فرهنگ عامه از جمله بزرگانی چون علی اشرف درویشیان مکتوب شده است.
هدیه نوروزی مه و ماه به تمام یاران: بهار دلنشین - استاد بنان ، والس نوروزی - احمد آشورپور

جنوب بودم. جنوب که هوایش آمیخته با عطر خلیج فارس است. پی آواهای عامیانهاشان بودم. پی آواهای مردم شیرین لهجهی، ساده و مهربان آن دیار. دم غروب که میشد، کشکش دمپاییها توی کوچههای روستاها میپیچید و مسجدها رفته رفته سرشار از حضور اهالی میشد. مسجدها، که خانهی خدا بودند ولی بسیار شبیه به خانههای مردم روستا، به همان سادگی، بی گنبد و منار. بیطلا و لعاب. خانهی خدا مثل خانهی مردم است آنجا. مردم هنوز با خدا زندگی میکنند، آنجا، همسایهاند باهم، انگار؟ رفت و آمد میکنند.
هنگام سوگواری عاشورایی، نهفته به دل مسجد مینشینند. نه بلندگو، نه داد و فریادهای ریاکارانه، نه زبان بازیهای مداحانه، نه بیاشک گریستن، نه دوربین، نه صدا، نه رفت! .... حرکت!
حرکتهای جمعی، آرام، منظم. جاری!
اشکهایشان که بر چهرههای داغ از آفتابشان مینشست، نمیدانم، سوز دلشان از روزگار بود یا داغ عاشوراییاشان؟ یا آمیخته از سوز دلشان با عاشورای تاریخ؟
زنان، آنجا تحریم نشدهاند هنوز. زمزمههای سوزناکشان میپیچد لای، کوبش طبلها که دل را میلرزاند و رزم را به یاد میآورد و سوز نوایی که، شعر فارسی میخواند و حزین، آهنگش میبخشد.
تفاوت در سوگواری با آنچه دایم از تلوزیون میبینیم، چنان زیاد بود که فکر کردم، ارمغانی از این سفر را به شما تقدیم کنم. نوایی که، اهالی به شکل ضبط شده در اختیارم قرار دادند، تقدیمتان میکنم. به سبب اینکه کیفیتش از نواهایی که خودم ضبط کردهام خیلی بهتر است. (صدای شلوغی در ضبط من فراوان است و نوحهها خیلی طولانیترند). مردم میگفتند این نوا، معروف است به نوحهی گراشی. گراش در 35 کیلومتری لار، از شهرستان لارستان از استان فارس است.
علاوه بر حماسه و سوز آمیخته به آهنگ، واژههای فارسی و نشانهایی چون سرو و شمشاد و شقایق در این نوا بسیار جالب است.
و البته بسیار نشانهای ایرانی و ریشه داردیگر در نوحه خوانیها و سوگهای متفاوت. که در روستاهای کم جمعیت و پراکندهی استان خوانده میشود.
حماسه و ترانه و نشان و نماد به هم آمیخته در ادبیات شفاهی این سرزمین. پیوسته با مذهب و آیین. در این دیار، قهرمانها گاهی برای آب آوردن، از آتش هم میگذرند!
سپاس از مسعود که این نوا را معرفی کرد.
(زهره)
آهنگ را از اینجا گوش کنید: گراشی

سیاوش شاید از نگاه من شرم میکنید نه! من چشم میبندم و پشت میکنم؛ و تا خروس سه بار بخواند روی بر نمیگردانم. باره بر نشینید و بار از دوش من بردارید!
درفشدار چشم گیتی در این دم به سیاوشگرد مینگرد. چه خواهند گفت اگر در چنین دمی هر کس روی برگرداند و یاد مهربانی نکند؟
سیاوش آه، کاش مرا ببخشید. ببخش از شما میخواهم و پیش شما سَر خم میکنم.
درفشدار ما نیز!
فرنگیس [جیغ میزند] آه، شگفتی را در چهار چهره ببین!
سیاوش مینگرد و پیش میآید و از میان جانداران شگفتزدهی خود میگذرد؛ و در برابر چهار کس سر خم میکند که ماندهاند به رستم، گیو، گودرز و توس ـ همه در بالاپوش و سرانداز اُخرایی رنگ.
رستم آیا تو ما را آرزو کردی سیاوش؟
فرنگیس [فریاد میکند] من آرزو کردم!
رستم ما چهار تن با این سپاه خشماگین برابریم. اگر از مرگ رهایی خواهی باد و خاک و آتش بر ایشان میباریم. تو میمانی و به شاهی این جهان میرسی. سی سال بر تخت زر سیاوش! و گرین نپذیری پادشاه دلهای مردمی به سی هزار سال!
سیاوش [سر خم میکند] درود بر شما چهار چهره ی سروش! تخت زر نخواهم؛ مباد کسی را گزند از من رسد!
چهار مرد در برابر وی سر خم میکنند و میروند. فغان کوس از همه سو. تکاپو در جانوران. سیاوش و فرنگیس بهسوی هم میروند. ناگهان به هنگامهی دهل و کرنا و سنج و بوق سپاهیان افراسیاب و گرسیوز خشمگین و هلهلهکنان و هیاهوگر میرسند. همراهان شمشیرکش به هر سو میدوند. سیاوش فرنگیس را پشت پرده میفرستد و باز میآید. همراهان چون سپری میان سیاوش و سپاهند.
سیاوش [میغرد] یل به آیین خویش میمیرد! میپنداشتم شما نیای مفید و مهربان با من!
گرسیوز ننگم باد که نیای تو باشم!
سیاوش پس جای سخن نیست اگر جهان چنین چهره گردانده؛ به امید میآورد و نومید میبرد! دوستیهاش چنین است و بستگیهاش دروغ!
یورش سپاهیان و صدای کرنا و سنج و دهل. جانداران سیاوش که او را سپرند تن به جنگ میدهند. سیاوش میکوشد جانداران خود را باز دارد و میان ایشان و سپاه سپر شود.
سیاوش نجنگید، نه! اگر روزگار مرگ سیاوش خواسته، مرا جنگی با روزگار نیست! در مرگ بنگرید جامهی افراسیاب پوشیده و تیغ گرسیوزی بهدست؛ و خود را برهانید!
و پالهنگ میاندازند؛ خود را بر سر پیکرههای افتادهی آنان میاندازد و او را دوباره میگیرند. پیالهها میگردد. جلوی سیاوش آب بر زمین میریزند؛ سیاوش خیره در آب بر زمین ریخته مینگرد با لبخند ـ سیاوش پالهنگ بسته را به زور نیزهها میدوانند با تازیانهها ـ افراسیاب پیاله در دست ـ
افراسیاب این خوشگوار را به زمین تشنه میپاشم و این مانده را به سوی تو آفتاب برآمده که به تشتی مانندی که سیاوش را در آن سر میبرند!تشت زرین کجاست؟ و از شما که گام مینهد برای بریدن سر این شاه تشنه جگر؛ ـ که پاداش وی این کیسهی زر است!
سیاوش [زمین میخورد] آب. آب!
خروش فرنگیس که پرده را میدرد و گیسو میبرد!
فرنگیس خاموشی از شما به فریاد است، اکنون که فریادچنین لب بسته! آیا چشم از شرم شستهاید! و میکشید کسی را که در پناه شماست؟ به کین سیاوش سنگ به فغان میآید؛ و آب سیه میپوشد! به کین سیاوش آفتاب تیره میشود؛ یکی وی را آبی دهد!
میدود به سوی آب. راهش را میبندند. سیاوش را همچنان با نیزههای نهاده به دو پهلویش میدوانند و میزنند. روزبانان گیسوی فرنگیس را میکشند و بند بر وی میاندازند به هر دستش از سویی، و میکشند؛ و کسانی بانی بر شکمش میکوبند. او جیغ میکشد و صدایش در فریاد مرد و زن تماشاگران شنیده نمیشود. سیاوش کف به دهان آورده را هنوز میدوانند. او با لبخند بر لب؛ اشک در چش از اندوه فرنگیس کرده است.
سیاوش آب. آب!
گرسیوز زود ـ دل به دریا بزن؛ ایران را دشنام گوی و چکهای بستان! و به دشنام ِ کاووس چکهای! و به دشنام زال و رستم چکهای! و به ناسزای گودرز و گیو و توس تصویر تازیانه که بر دهان سیاوش میکوبند ـ تصویر پاهای برهنه فرنگیس بر خاک.
پیران بهخدا نپذیرم تا این مردمان نفرین به مهمانکش نکنند!
نفرین بر مهمانکش
و نگویند بدِ پیمانشکن
نفرین بر چنین پلید!
[تکرار] نفرین بر چنین پلید!
مبادا چنین پلشت!
[تکرار] مبادا چنین پلشت!
بر شما چه کسی میگرید؛ کجاست مادر شما، پدر، و سرزمینتان؟ دلم آتش است و آب چشم میبارم با که بر خاک غلتیدند و بر خاک شدند! آتش این خون همه را خواهد سوخت؛ که با سیاوش، دوستی نیز از جهان برافتاد!
افراسیاب آتش بزنید به سیاوشگرد! آیا خوب تشنه شده؟ باز تشنهتر! بدوانیدش تا کرت سوخته و خونش بریزید جایی که بر ندهد!
گرسیوز اینک تبش آسمان در آب افتاده؛ شب نگر مرده؛ روز جان داده! شکارگاه و کشتگاه از دو سو؛ ببریدش کنار جو! تشت زرین بیاورید؛ جامه بر تنش بردرید! جدا کنید جدا؛ سر شاه بینوا! شاه ماندگان، در سرزمین بیگانه؛ دور از زادگاه و از خانه! بنگر ای شاه تشنه لب!
تماشاگران از همه سو تشت میکوبند. پارچهای سرخرنگ بر سر سیاه نشان میدهد که سر بریده شده با مردمان دهها و دهها خروس سپید سر بریده را به میدان میاندازند که بال میزنند و نشان از جان کندن سیاوشند. گریهی همه.
گرسیوز فریادکشان سر بریدهای را بالا میبرد و به همه نشان میدهد. صدای کرنا و نقارهی غروب. جامه میدرند؛ یا نیلی میپوشند. مردها برخی غار غار کلاغ در می آوردند و زنان زبان میگیرند. سیاوش سراپا سپیدپوش بر اسب سپیدی آرام دور میشود.
افراسیاب این چه خروش و چه فغان و چه گفتگوست؟ جهان، چنین تاریک چرا شد؟ کیست که بگوید او بیگناه بود؟
فرنگیس از بالای برج سیاوشگرد سوخته، مشعلی در دست فریاد میکند. من میگریم؛ و جهان میگوید! پادشاه آسمان میگوید! و زمین و زمان میگوید! آهو در دشت و پرنده در هوا و ماهی در آب! نگاه کن؛ از همان جا که خون او ریخت سروی سبز رسته؛ از هر سبز سبزتر! سروی نشان سربلندی او!
تماشاگران اینک ارابهای را میگردانند که بر آن سروی قرار گرفته سربلند.
فرنگیس به وی نماز برید که از خون سیاوش برآمده!
آری دوستی از جهان برخاست؛ مگر به آبروی سیاوش آنها که گرد آمدهاند در این سیاوشخوانی، دل از بد بشویند و مهربان شوند، تا خون آن بیگناه بیهوده نماند ـ همسایهها ـ زن و شوی، پدر و مادر با فرزند، خواهر با برادر ـ هر که با هر که؛ آشتی گیرد و یاری کنند و آبادان کنند.
**********************
زره:
از آنگاه که خون سیاوش در این شارستان فرو ریخت و خاک آن را ننوشید، نقش مینوی بهشت از آن این شهر شد. اینک این خاک خون سیاوش را زنده و بیدار نگه میدارد. این خون چون بر خاک ریخت و آن خاک مقدس و پروردگار بیمرگی است بهجای سیاوش سیاوش درختی برآمد با بسیار سیاوش.
جامه: در جهانبینی اساطیری و حماسی چیزها در اصل با انسان از یک گوهرند. جامهی اهورایی ردایی است ، درخشان و سفید است و خرد فضیلتی است که از آن بر میخیزد. جامهی اهریمن خاکستری است. (154) در جنگهای زمینی هم، سلاح از عناصر اصلی سازنده سرنوشت است.
گرز: جنگافزار «ویو» ببیر بیان تهمتن که بر تر از خفتان و جوشن است. اما در شاهنامه سلاحی مینویتر از زره سیاوش نیست. (156)
اسب سیاوش:
در همان سرآغاز شاهنامه خداوند فقط آفریدگار جان و خرد و زمین و زمان که آفرینندهی «نام» یا کلام نیز هست. اگر گذشتگان نامها را نازل از آسمان میدانستند و میان اسم و موسوم به پیوندی معنوی قایل بودند پس نام رخش یا شبرنگبهزاد برای تمییز این دو از دیگر افراد نوع خود نبود، بلکه نشانهی هستی با هدف و وجود خویشکار آنها نیز بود. این شبرنگ بهزاد است که راز سیاوش را دارد و در مرغزاری کنار جویباری بر کوهی بلند در انتظار کیخسرو بهسر میبرد. (158) اگر فرنگیس و زره و اسب سیاوش دستیاران سفر متعالی کیخسرواند، دیگری نیز هست که بی او «کار» کیخسرو ناکرده و سفر او نارفته میماند. در اوستا هوم «ایزد ـ گیاه»، پسر اهورمزدا و دارای «جانی درخشان و بیمرگ» است، تجلی اینجهانی او گیاهی است که بر بلندای کوهها و بهویژه بر قله البرز میروید و عصارهی آن درمان بخش است، سرچشمه سلامت و گزایندهی مرگ است. (بهرامیشت، بند 57) مرگ سیاوش «کار» او را تباه نمیکند. زندگی فعال و پیکارجوی او تازه پس از مرگ آغاز میشود. (160)
پر سیاوش:
میان این خاک و آنچه از آن میروید و میبالد پیوندی است، نهچنانست که هر کس هر چه خواست بکند، نه بازخواستی نه عقوبتی! فرشتهی زمین با همهی دلسوزی و صبوری، دشمن بیدادگران است و خون ستمدیدگان را نمینوشد مگر آنگاه که ستمگران بسزا رسند. زیرا اگر این خون بر زمین ریزد همیشه جوشان است و خاک آن را در خود نمیکشد و حتی پس از مرگ افراسیاب سالهای سال میماند. برای انسانی که در اجتماعی و جهانی جبار فرو میافتد، برای این گرفتار فقر و مرگ، چه چیزی کلیتر از ظلمی که از هر جانب بر او نازل میشود! بررای آنی که هر چه خواست نتوانست و هر چه توانست و کرد ای بسا نه آن بود که خواست، انسان جانوری لجوج است که ستم مغز استخوانش را میجود. برای چنین انسانی چه تلاشی ناچارتر و کلیتر از درافتادن با جهان ستمکار و ستمکاران جهان. پیوسته شهیدان ستمدیدگان بودند و هر کس که زمانی زهر بیداد را درجان چشید، اگر از ترس هماو از شهیدان نبود، در دل همراز آنان بود. (67 و 73) ۲
تصویر: نقاشیقهوهخانهای ـ شادروان فتحا... قولرآقاسی، تارنمای کلکخیال
موسیقی سنتی سیستان و بلوچستان گوش کنید: لیکولی
۱. بر گرفته از کتاب: بیضایی بهرام، سیاوشخوانی، چاپ چهارم، نشر روشنگران و مطالعات زنان،
۲. مسکوب شاهرخ، سوگ سیاوش، انتشارات خوارزمی، 1386.

زال خواب بدی دیدم. خواب بدی!
رستم آمویه در خون به خواب میدیدم!
فرنگیس خواب بدی دیدم؛ بدترین خواب؛ ناخوبترین! ـ دهباربد! صد بار بد! آه سیاوش! ـ ترا چه شد؟
همهی صداها خاموش و همهی بیجنبش سیاوش نشسته بر کرسی، لب باز میکند.
سیاوش در خوابم گذشت که آب آتش گرفته است. و باد آتش گرفته است. و خاک آتش گرفته است. و آتش آتش گرفته است. در خوابم گذشت که در رگهایم؛ خون آتش گرفته است.
سیاوش رو به فرنگیس میکند و میگوید:
ترا دیدم چون بانوی آتشین گیسو، چون بانوی باران گیسو، ترا دیدم با گیسوان خاکآلود چون بانویی، با گیسوان باد.
فرنگیس شگفتزده و ستایشآمیز در سیاوش مینگرد:
سیاوش به من دو بال بخشیدی؛ پس از آنکه چون ماهیام در آب شناور دیدی. من از راهی گذشتم که به آتش نوشته بود، کوره راهی نوشته به آتش! آیا آن دم رسیده است که سرانجام میرسد؟خواب و شب همراه میرسند؛ و اینک مردگان پندارم بیدار میشوند. بر کرسی مینشیند. زرهم را بیاورید؛ و کلاهخود و شمشیر. بیار زره سام نریمان؛ که زال زر به من بخشید؛ بر تن من استوار شو! ترا به کمر میبندم؛ شمشیری که تهمتن بهدست خود، در کوره گداخت و برآورد و آب داد! بیا ای کلاهخود فریدونی؛ بر سرم چندان نخواهی ماند! و آینهبند آفتاب که خون ایرج تست؛ ترا پیش از آن که سُم توسنان تورانی تیره کند، بر پیکر خود راست میکنم! بیا، سپر کیکاووس و تو ژوبین کیقباد! و اینک این کمان آرش را بهدست میگیرم که جان در وی نهاد! سیاه ـ نه؛ شبرنگ بهزاد که راه ایران میدانی تو زنده بمان و او را [فرزندش را] زنده در ببر. مرا بارهی دیگر باید!
فرنگیس از خواب میپرد. سیاوش چرا نمیخوابد؟
سیاوش زیرا که زندگی بیدار است! کی دیگر این ستاره را که تایید و گذشت دوباره میبینم؟
فرنگیس سیاوش از چه پریشانی؛ از نیزههای تورانی؟
سیاوش درد سیاوش از خویش است! چون همی میخوابند و زندگی میگذرد، چرا بیدار نباشم، کِش از دست ندهم؟ چون چشم میبندم و ترا نمیبینم چرا به دیدنت چشم نوازش نکنم؟ کی دیگر ترا درباره خواهیم دید؟ خوابی دیدم با تو پسری خواهی داشت!
فرنگیس نیک است.
سیاوش من او را نمیبینم.
فرنگیس [هراسان پس میکشد] نه! به این کوتاهی؟
سیاوش برای همین است که نمیخوابم!
فرنگیس پس خواب از فرنگیس دور!
سیاوش تو که ایرانیان را بههیچ نشمردی؛ بر تو نوشتهاند که مادر پادشاه ایرانی باشی!
فرنگیس [غران] من آن کودک را میکشم که تیغ به روی توران کشد!
سیاوش نه، نمیکشی؛ چون پدرش را پیش چشمت سر از تن جدا میکنند!
فرنگیس هراسان جیغ میکشد.
دو مهربان من، بهرامِ گودرز و زنگهی شاوران سپاهی میسازند به یاری من و دیر میرسند. نه تنگاه یابم نه تنپوش نه زیرانداز؛ و بالش سر خاک آلودم، خاک سر سخت توران است.
فرنگیس [جیغ میکشد] نه [میگریزد و خنجر میکشد] من خود را میکشم!
سیاوش آن فرزند را چرا؟
دست فرنگیس در هوا میماند.
فرنگیس [گریان] وای ـ کودکم!
سیاوش پس گیوگودرز پهلوان وی را به خواب بیند؛ و هفت سال در پی وی در توران آوراگی کشد. سپس شما سه تن از توران بگریزید؛ و تو را شبرنگ بهزاد میبرد. تو ماهروی به ناز پرورده، در راههای دراز رنج خواهی رفت. دشتبان ـ تا از دشت بگذری ـ و کشتیبان ـ برای گذر از آب ـ از تو پیکر ترا میخواهند. پس تو به آسمان بنالی؛ و دشت راه و آمویه آب بر شما بگشایند.
فرنگیس نه! اینهمه رنج چرا بایست آنگاه که جهان می توانستی بهشتی بود بر زمین؟ چرا بر تو و بر من؟
سیاوش از کسانیکه این رستم بر پا میکنند کسی سودی نخواهد برد. و گر پرسند این که بر پا کرد، هر کسی گویند من نکردم. مگر جهان خونخوار را میرسد مگویی به خون تازه کند ـ مادرم هماکنون از آسمان گذشت. آه که اشک وی بر گونهام چکید!
فرنگیس بانگ خروس! ای روز خونزده از راه خود بگرد؛ پگاه پسین مشتاب، سپیدهنیا! ما نیکی جهان خواستیم و بده به ما رسیده ـ [ژوبین را میقاپد و سر آن را بر شکم خود مینهد فریادکنان] من خود را میکشم!
سیاوش پس که میماند که بگوید سیاوش بیگناه بود؟
دست فرنگیس سست میشود.
سیاوش آه فرنگیس، بیشترین رنج برای تو کردهاند. امروز آنچه بر من بود میگذرد و اینهمه دور میماند و تو ـ که مانی و بینی و تاب آوری!
فرنگیس ضجه میزند. سیاوش ناتوان از همدری ـ
سیاوش درود بر پادشاه سپیدهدم که مژدهی خورشید میدهد!
فرنگیس نفرین بر پیکر پگاه که نمیداند گیتی را بهمرگ سیاوش بیدار میکند!
سیاوش و آفرین بر هر روز که برآید؛ و گر بیسیاوش! که مرا خوشخوانی مژدهبخش خروس بهتر از مویهی کلاغ!
فرنگیس آه سیاوش ترا درد از تست؛ به آتشی که در دل داری! تو سوختهی درخشش خویشی! چون آتشی که جهان بدان گرم است و از آن دست پس میکشد. تو تنهایی؛ همچون خورشید که در هفت آسمان یک ستاره ندارد! خروس میخواند! زودتر از اینجا بگریز؛
سیاوش آری خروس میخواند! چرا چون گناهکاران بگریزم، من که بر پای بیگناهی خویشم؟مرا اندوه خود نیست، که گریانم بر آنانکه از تیرهبختی من رنجه میشوند با تو ـ آری شرمندهی توام؛ و این همراهان که خود را انباز سرنوشت من کردهاند. همراهان که همه در جامههای جنگ بر زمین در یک خط نشستهاند سپر از سر بر میدارند؛
سیاوش پیش میآید.
سیاوش شما را چه شده؟
درفشدار ما خوابی دیدهایم.
سیاوش این سرنوشت من است نه شما. از آن کناره کنید! راه ایران بر شما بسته نیست. باز گردید و بگویید چه دیدید. پس درنگ نکنید! و هر که زودتر بشود بر من مهربانتر است!
پاسخی نیست و آنها همچنان بیتکان نشستهاند. ۱
******************
سیاوش:
در اوستا syavarsan مرکب ازsyara (سیاه) + arsan (گشن) رویهم رفته به معنی دارندهی اسب نر سیاه.۲ سیاوش مرد نیرنگ نیست. پاکدلی او به سادهلوحی میزند و آنگاه دیگر امکان فهم دوز و کلکهای حقیر نیست. زیرا دیگران را از خود قیاس میکند و مقیاسهای او از خوبی نیامیخته، با مهربانی کحض بدی را زا پای در آورد. سیاوش میخواهد با راستی از دروغان: از سودابه و گرسیوز و افراسیاب در امان بماند. راستی و مهربانی پاکباز سرچشمهی دل و دست نرم رفتاری است که طوفان نمیکنند و یکباره از جا نمیکنند و تا دم مرگ از بدی امید نیکی دارند. در این سوگنامهی حماسی همه سیاوش را به مرگ میرانند. او در سرزمین افراسیاب از این راز روز کارآگاه است، آنگاه که بهشت گنگ را میسازد و در غایت بختیاری است به پیران میگوید: که زود باشد که از سخن بدخواه و بخت ناهموار، من بیگناه بهدست شهریار کشته شوم. او هنگام بدرود با فرنگیس میداند که چگونه به جستجوی پسرش خواهند آمد و این فرزندن با افراسیاب چه خواهد کرد و کار فرنگیس چیست. او حتی سر بهگوش اسب خود شبرنگبهزاد مینهد و میگوید: در کجا چشم بهراه کیخسرو بماند تا روزی بیاید و بر او برنشیند و به ایران بگریزد. سیاوش اهل راز است. از «تاریخ مینوی» گیتی خبر دارد و میداند که مرگ او آنرا چگونه به کجا میبرد. (67)
سیاوشگرد:
در فقره 132 از یشت 13 (فروردینیشت) و فقرهی 71 از زامیادیشت نام کوی سیاووشن در شمارهی اسامی هشتگانه کویان دیگر آمده است. در نخستین فرهوشی او در شمارهی فرهوشیهای کیان و پاکان ستوده شده است و در یشت اخیر چنین آمده است که فره کیانی چند گاهی به کیکاووس (سیاوش) پیوسته بود که مانند کیان دیگر چالاک و پهلوان و پرهیزکار و بزرگمنش و بیمناک بود. در فقرهی 3 از یشت 23 آمده است که چون کوی سیاووشن زیبا و بینقص باشی.
زن:
در اجتماع پدرسالاری که زنان کشتار مردانند و «میتوان آنان را بهدلخواه شخم زد» ـ و بهویژه در حماسه که جای جنگ و مردانگی است زنان بهتبع مردان مردان اعتباری دارند و برترین آنان مردانهترین آنان است. چون کیخسرو و گیو به ایران رسیدند دیگر در داستان از فرنگیس نامی نیست مگر یک بار که او را به همسری فریبرز دارند. مرگ چو اویی ناگفته باقی میماند و تنها آنگاه که پادشاه با کنیزان بدرود میکند باخبر میشویم که عجبا او مرده بوده است. (143) رودابه و تهمینه در عاشقی نقشی فاعلی دارند. رفتار اینان سرشته از همان جسارت کردار پهلوانان است. گردآفرید و گردیه سلاح میپوشند و به میدان میروند و از مردن بازشناخته نمیشوند. اصل بر مردانه بودن است. ولی مادری که «بهشت زیر پای اوست» رهگذر نیست، سرچشمهی زاینده و زمین ماندگاری است که ریشهی جان هر پهلوان از اوست. پس شاعر با تحولی متعالی از عقاید دوران، اجتماع و شخص خود در باب زنان فرا میگذرد و زنی بیرون از محدودیت فکر «مرداندیش» حماسه. (144) فرنگیس همسر و بدیل سیاوش زنی است در کمال مطلوب؛ او تلاش میکند تا پدر را از کشتن سیاوش باز دارد. خرد او کمال بینشی اخلاقی و حکمی است. «کشتن آنکه به تو پناه آورده گناه است؛ بهویژه اگر پادشاه باشد و بیگناه باشد؛ جهان و جهاندار نمیپسندد» پس رها نمیکنند و کشنده را میکشند. سخن او زاری زنی است که از رنج خود آغاز میکند که میگوید: «مکن بیگنه بر تن من ستم» او در وفاداری به شوهر تا آستانهی مرگ میرسد و از سرزمین و کشان خویش میبرد. (145)۳
پایان بخش نخست
۱. بر گرفته از کتاب: بیضایی بهرام، سیاوشخوانی، چاپ چهارم، نشر روشنگران و مطالعات زنان، 1383.
۲ .رستگار فسایی منصور، فرهنگ نامهای شاهنامه، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1379،جلد نخست، ص: 576).
۳. مسکوب شاهرخ، سوگ سیاوش، انتشارات خوارزمی، 1386.
(ندا)
دکتر اصغر دادبه
بهعنوان یک معلم به این پرسش میخواهم پاسخ دهم که چه عاملی موجب شده که بیگانگان هم به شعر فارسی بهطور عام و به حافظ بهطور خاص اینهمه توجه نمایند؟ و برای این منظور بیت معروف حافظ از ذهنم گذشت که:
بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل
توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد1
و خودش به من کمک کرد که آن عنوان را عرض کنم، زبان جهانی عشق، بیان جهانی شوق و تمایلا من همان ابیات را میخوانم که عرض بنده حسنی ندارد و آن حسن مطلع باشد جهت آن عرایض!
خوش است خلوت اگر یار یار من باشد
نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم
که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
روا مدار خدایا که در حریم وصال
رقیب، محرم و حرمان نصیب من باشد
همای گوی مفکن سایه شرف هرگز
در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد
بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل
توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد
هوای کوی تو از سر نمیرود آری
غریب را دل سرگشته با وطن باشد
به سان سوسن اگر دَه زبان شود حافظ
چو غنچه پیش تواش مهر بر دهن باشد2
و این مُهری که بر دهان حافظ بوده است از هر فریادی خاموشیاش را رساتر نموده است. ناگزیرم بازگردم به اصطلاحات کهن خودمانی و اشاره کنم به اصطلاحات مدرن امروزی. امروزه ما عادت کردهایم که بگوییم چگونه گفتن و چه گفتن؟ و همه میدانند که قدمای ما ایندو تعبیر را با لفظ و معنا بیان میکردند و بحث میکردند که لفظ مهمتر است یا معنا و کدامیک از ایندو است که شاعر را شاعر میکند و سخنش را موثر؟! از آن قرن سوم جاهد و در قرون بعد جرجانی و صاحب صناعتین همهی این بزرگان به این مباحث پرداختهاند؛ بعضی لفظ را ترجیح دادهاند مانند جاهد و تاکید کردهاند که معنا را همه بلدند. مهم این است که چگونه بگویی؟! و بعضی معنا را و در نهایت مانند جرجانی و ... هر دو را. من امروز بهرغم تصوری که قاعدتا حافظ باید در حوزهی معنا تاثیر گذاشته باشد و تردیدی هم در این نیست که در حوزهی معنا تاثیر گذاشته است؛ دستهکم بعضی مسایل ذهن مرا به این وادی کشاند که نظریه سوم در مورد تاثیر حافظ به بیگانگان که خودمانی حکایت دیگری است و بدیهی است، هر سه نظر قابل دفاع است. شاید حیثی و اعتباری باشد و به قول قدما. اما بر آنها هم، مقصود کسانیکه زبان فارسی را نمیدانند نه آنهایی را که کار را آن جماعت جدی میگیرند از جدیترین آدمهای ما کار را جدیتر میگیرند و امروز هم میبینید که اگر راجع به قرآن هم حتی کتاب مینویسند، راجع به تفسیر مینویسند، چگونه مینویسند و عرضه میکنند که ما نیاز پیدا میکنیم که ترجمه کنیم. نتیجتا سخنم در مورد کسانی است که خسروزبانها را به خوبی یاد نگرفتهاند حتی کسی مانند خود گوته و ... و از راه ترجمهها متوجه سخن بلند حافظ شده است. با این معیار من مروری میکنم به این دو قضیه و اشاراتی به دو نکته.
اگر از آن زاویه بخواهیم نگاه کنیم از زاویه لفظ و معنا یا چگونه گفتن و چه گفتن؟ تردید نخواهیم داشت که نه فقط آنانی که زبان فارسی را نمیدانند بلکه شاید خیلی از آنهایی که زبان فارسی میدانند هرگز شاید به لطف اینکه عهد به این بیت حافظ که میگفت:
دی میشد و گفتم صنما عهد به جای آر
گفتا غلطی خواجه در این عهد وفا نیست3
که ذهن هر ایرانی نیمه فرهیخته یکبار به سوی این روزگار وانفسا میرود و نقد اجتماعی حافظ را پیش چشم میآورد و یکبار به سوی پیمان نکورویان میرود و با این فریاد که:
وفا به قیمت جان هم نمیشود پیدا
فغان که هیچ متاعی به این گرانی نیست
این پرسش را پیش چشم میآورد. قطعا این ظرافتها را آنها نمیتوانند دریابند و شاید هم بهندرت سروران میدانند که واژهای میتوان یافت که مثل عهد ما هر دو معنا را به ذهن القا کند و عکس آنهم صادق است. ما هم وقتی بخواهیم ترجمه کنیم بسا واژههایی باشد که نتوانیم. به همین جهت بر زبان بسیاری از منتقدان جاری شده است که ترجمه شعرمان بدان ماند که بلبلی را بکشند و بعد گوشتش را استفاده کنند و نظایر آنها؛ یا هرگز نخواهد فهمید که مثلا:
آندم که به یک خنده دهم جان چو صراحی
مستان تو خواهم که گزارند نمازم
یا
آندم که به یک خنده دهم جان؛ چو صراحی
مستان تو خواهم که گزارند نمازم
اینها مال ظُرفای خودمان است یا مال کسانی است که با گوشت و پوست و استخوانشان زبان مادریشان این بوده یا در کنار زبان مادریشان است، چهطور میشود فهمید:
همچو چنگ ار به کناری ندهی کام دلم
از لب خویش چو نی یک نفسی بنوازم4
چه لطایفی؟ بیشتر ابیات این غزل؛ همین غزل بنوازم
صحبت حور نخواهم که بود عین قصور
با خیال تو اگر با دگری پردازم
ماجرای دل سرگشته نگویم با کس
زانکه جز تیغ غمت نیست کسی دمسازم5
توضیحی ندارد که بدهم! بازیهایی که همواره حافظ کرده و در واقع معنا را با این بازیهای موثرتر ساخته قاعدتا نباید آنها دریابند. دهها کتاب نوشتهایم و خواهیم نوشت در این حوزهها. مگر آنهایی که مثل آقای ویلیام چیتیک6 این زبان را زبان مادری خودشان کرده باشند. بنابراین میرسیم به قصهی دوم یعنی بحث چه گفتن و مساله معنا! من حرفم این است که این تردیدی نیست که در نهایت خواهم گفت: از این طریق نیز اتفاقاتی افتاده است. یعنی از آن راهی که قاعدتا نباید اتفاقی بیافتد.
از راه معنا، حافظ چه گفته است؟ با آن ترجمههایی که همه میدانیم هنوزم که هنوز است، بهحکم همان ضربالمثل و نظایر آن، بلبل را کشتهاند تا از گوشتش استفاده کنند. حالا در این گوشت دو سه گرمی چه خاصیتی بوده و چه ویژگی بوده است که اینهمه آرزو و اشتیاق و توجه از سوی امثال گوته که آرزو کنند چون او سخن بگویند و بسرایند؟ و بر زبان و قلمشان رفته است؟ من در یک کلام میگویم حال شما هر چه اسمش را میخواهید بگذاری، ناسیونالیسم؟ هستم! ایران را دوست دارم؛
اگر ایران بهجز ویرانسرا نیست
من این ویرانسرا را دوست دارم
اگر تاریخ ما افسانه رنگ است
من این افسانهها را دوست دارم7
این فرهنگ ایران بوده است، با عظمتش با ابعاد مختلفش انکار هم نمیکنیم که نقش اسلام در بارورتر شدن این فرهنگ، نه نقش عرب و نه نقش ویرانگران، نه نقش آنانیکه ویرانمان میکنند، نقش آن پیمان الهی که مردم ما بهتر از خودشان رفتند، آنرا هم انکار نمیکنیم و زایش دوبارهی فرهنگ ایران را پس از اسلام معترفیم. اما این فرهنگ ما بود و این مردم ما بودند که این قابلیت را داشتند کاری کنند در همهیحوزهها که آنهایی که در منبع وحی بودند نیز نتوانستند و هنوز هم لاف میزنند. نمیخواهم بگویم که بخوابیم. پیام او پیام فرهنگ ایران بود که با فردوسی طرح اصلیاش بیان شد و او به بهترین وجه به مصداق خیرالکلام ما قَلَ وَ دَل در کمتر از پانصد غزل بیان کرد. این فرهنگ بود با آن بیان که به قول خودش:
چو عندلیب فصاحت فروشد ای حافظ
تو قدر او به سخن گفتن دری بشکن8
آن پیام والای انسانی ـ الهی را که هر که انسانی باشد الهی نیز هست و هر که بهواقع الهی باشد انسانی نیز هست. پیام والای انسانی ـ الهی فرهنگ ایران را بیان کرد و تا دور دستهای عالم به گوش گوتهها و دیگران رساند. خوب؛ اگر نگاه کنیم بهطور خلاصه بر حسب اینکه دانشجوی فلسفه بوده و آنرا در خدمت ادبیات گذاشته که از دو زاویه مینگریم. یک زاویه فردی ـ جمعی که میشود همهی حرفها را در این دو زاویه جمع کرد. این در مقدمه بدیهی را عرض کنم: به قول قدما از ابده بدیهیات را، ادبیاتی اصیل است که مظهر روح قومی باشد که آنرا عرضه کرده است. زبان دل پاکشان باشد، اگر نباشد نمیشود و نمیماند. پشت سر حافظ و سعدی که بیبیسی نبود؛ دشمنی هم بود. در طول تاریخ. پشت سر فردوسی که صدای آمریکا نبوده است که دشمنی هم بوده است، با همهی جفاها همچنان آنها ماندند و خواهند ماند و ما نبایست بخوابیم و بایست حواسمان جمع باشد. این شعار که تا زبان فارسی هست بوستان هست درست است. یادتان هست که چه چیزی در هند بود؟ چگونه ریشهاش را زدند و امروز گویی که تو هیچ خبری نبوده است. به هوش باشیم که این اتفاقات همین جا هم می تواند بیفتد. اگر حواسمان نباشد. این درد است که شما بروید در اینترنت، بشنوند گوشهایی که باید بشنوند! در اینترنت زبان قوم وحشی آفریقایی هست، زبان فارسی نیست! زبانی که 2.000 نفر با آن حرف میزنند هست، زبان فارسی نیست چرا؟ واقعا چرا؟ چرا نمیخواهیم توجه کنیم؟ هر چه داریم به برکت این زبان ملی و این ملک است. از تشیعمان تا باورهایمان یک فکری واقعا کنیم. درد است، سوز است، زبان حافظ در اینترنت نیست ولی زبان بومیان آفریقایی هست. گریه هم نمیتواند جواب اینرا بدهد. امیدوارم آنهایی که توجه باید بکنند، بکنند. به هر حال این طبیعی است که سخنگوتر، همدلتر و بهتر از حافظ کسی همدلی با مردمش نداشته است و با فرهنگش و بهتر از او بیان نکرده است. و به جا گفته است:
نه هر کو نقش نظمی زد کلامش دلپذیر افتد
تذرو طرفه من گیرم که چالاک است شاهینم
و حقش بوده است که بگوید.
اگر باور نمیداری رو از صورتگر چین پرس
که مانی نسخه میخواهد ز نوک کلک مشکینم9
این خودستاییها، مفاخرها، وقتی که در جای خودش مینشیند یک مضمون است مثل همهی مضامین. مثل اخلاقیترین مضمون و کار خودش را میکند. چون کار شعر اخبار نیست. تهییج است. هر کاری بکند شاعر که برانگیزد حق دارد به شرط آنکه شاعر باشد. خودستایی هم جزو آنهاست. باری وقتی که شما در یک کلام از منظر فردی (این پیام)، رفتار فردی به آن مینگرید و باز برحسب طبقهبندیهای حکمی نظری و عملی به آن نگاه میکنید خیلی ساده میشود فرمولهاش کرد. از منظر نظری پیام حافظ پیام فرهیختگی است. پیامی است که توصیه میکند به جوهر دانایی به قول نظامی باید رسید. که هر که در او جوهر دانایی است بر همه کارش توانایی است. آنهمه هم که درد راجع به فهمیدن و برتر بودن نفهمان دارد.
که فلک دیدم و در قصد دل دانا بود10
این پیام دارد: که آدمها تا زمانی که فرهیخته نشوند و به جوهر دانایی نرسند که اگر رسیدند به قول حکمای خودمان، جامع فضایل میشوند و به تعبیر او جامع عشق و رندی و نظربازی میشوند. در آن بیت معروف:
عاشق و رند و نظربازم و میگویم فاش
تا بدانی که به چندین هنر آراستهام11
به چندین فضیلت و من در چندین جا گفتهام که این مثلث را دقیقا در برابر مثلث فلسفی گذاشته است. که عبارتست از حکمت، شجاعت و عفت. و این مثلث عاشقی و رندی و نظربازی حساب شده گفته شده است. عاشقی معادل فضیلت حکمت، رندی معادل فضیلت شجاعت و عفت معادل فضیلت نظربازی با همهی ابعادی که این واژه دارد. از جهت اخلاقی ـ هنری ـ نقد اجتماعی می تواند داشته باشد که وقت در اینجا کوتاه است. از جهت عملی یعنی فردی که آنجوری شد یعنی کسیکه به جوهر دانایی رسید و به این فضایل سهگانه آراسته شد. میشود آدم حسابی. و در حوزهی عمل در یک کلام کمآزاری.
دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ
که رستگاری جاوید در کم آزاریست12
این کم را هم هیچجوری نمیشود تعبیر کرد که در برابر بیش است؛ یک خورده نیست. کم قدما «بی» بوده. کمآزاری یعنی بیآزاری به یاد بیاورید این جوهر یک پیام است. یک بخش از فلسفه اصیل ایرانی است که محمد زکریای رازی بیان نموده است. وقتی از وی میپرسند: رستگاری چگونه تحقق مییابد؟ میگوید: دو شرط دارد. اول روح مرد (شخص) به دانایی و کمآزاری برسد. دانایی جنبهی نظری قضیه است و فرهیختگی و کمآزاری جنبه عملی قضیه است که آدم حسابی بشود و مردمآزاری نکند. و به جرات به شما میگویم: بیاندیشید اگر یک میلیارد فضیلت و رذیلت را در برابر همدیگر قرار دهید به قول حکما؛ مادر همهی فضایل کمآزاری است. کسی که کمآزار، بیآزار باشد مغرور ـ خودخواه نیست و همهی ویژگیهای منفی را از خودش دور کرده است. وقتی ازش میپرسند: خوب همه که نمیتوانند فیلسوف شوند میگوید: اصل قضیه کم آزاری است. یعنی اگر به کمآزاری برسد کسی ولو اینکه فیلسوف هم نباشد و به فرهیختگی هم نرسیده باشد آن جوهره را خواهد داشت. نقل قول از محمد زکریای رازی که دشمنش بیان کرده است یعنی ناصرخسرو. با وجود اینکه ما هر دو آنها را دوست داریم. حافظ در این پیام گفته است و اگر از این منظر رفتار فردی متمرکز شود و حرکت کند آدم، به آدم حسابی تغییر پیدا میکند. میشود انسان کامل. از منظر جمعی هم که شما بنگرید به قول قدما تدبیر منزل حافظ حکایتی دارد که در جای جای سخنش منعکس است.
آدم حسابی تغییر پیدا میکند. میشود انسان کامل. از منظر جمعی هم که شما بنگرید به قول قدما تدبیر منزل حافظ حکایتی دارد که در جای جای سخنش منعکس است. زنی که او میخواهد روشنفکرترین زنان عالم هم هنوز به گرد او نمیرسند.
منظور خردمند من آن ماه که او را
با حسن ادب شیوه صاحب نظری بود13
اینها را تحلیل کنید بنگرید چه جور زنی از آب در میآید؟ الان روشنفکرترین زنان عالم که خیلی هم زیبا باشند (طبعش بلند بوده پس اشتهایش هم زیاد طبیعی است دیگر). اما امروز نظر من بر این تحلیل این نیست بر آن بخش به قول قدما سیاست مدن و حرکتی که حافظ را ما به این دلیل دوست داریم که با مار نج میکشد، میخندد، میگرید، مولوی خیلی بزرگ است هیچ تردیدی در آن نیست. بر آسمانهاسیر میکند اما وقتی که میخواهیم بهش نزدیک شویم بایست خیلی زور بزنیم تا نزدیک شویم. باید وضعیت ویژهای پیدا کنیم.
اما خیلی زود به حافظ نزدیک میشویم. چون خودمان است. در حرکتی که در اینجا دارد. اینها همه را ببرید در دنیا یک آدم را پیدا کنید و در واقع پیام دردمند ایرانی است به دردمندان جهان!! به قول نیچه: جان آدمیزاد از سه مرحله می گذرد: مرحله شتری که ارزشها را می پذیرد، همانند آدمهای معمولی. شیری: آدمای حسابی که میایستد در جلوی ارزش های حاکم و تولد دوباره که ارزش آفرینی میکند. به راحتی مرحلهی دوم و سوم را در سراسر دیوان حافظ میبینید. و اگر به تعبیر اهل منطق مبانیاش را بخواهید جستجو کنید کار بسیار دشواری نیست. حرکتی که حافظ به ضد ارزشهای نادلخواه خودش که مورد پند زاهدان و محتسب صفتان در سراسر ایران پیداست که چه با وی میکنند که شما خواندهاید و دیدهاید. جایی نیست که نتازد؛ نه با زهد مخالفت است؛ نه با تصوف مخالف است و نه هیچکدام از آنها. چون همه آنها در جوهرهی خودشان ارزش خودشان را دارند. بحث او بر سر آن نابکارانی است که از اینها دارند سواستفاده میکنند. که همه دیدهاید. تقریبا در غزلی از حافظ ندارید که این ستیز شیرآسا این قلب دریدن را به قول نیچه، این تهاجم علیه ارزشها را نداشته باشد و این است که دوستش میداریم.
احوال شیخ و قاضی و شربالیهودشان
کردم سوال صبحدم از پیر می فروش
گفتا نه گفتنیست سخن گر چه محرمی
درکش زبان و پرده نگهدار و می بنوش14
وقتی در طرح مثبتش در آن زایش دوباره به قول نیچه در آن مبانی مثبتاش، طراحی را که از آرمانش بهدست میدهد. صددرصد بهتر از آنرا در جان نمیتوانید پیدای شکنید. به دو چیز بیاندیشید: به جهان اطرافتان در نیمهی دوم قرن بیستم بنگرید: به دو چیز که شعار همهاش بوده است. آندو مسالهای که در طراحی آرمانشهر او رهبرش پیر مغان آرمانی ـ که ایرانی نژادهی کاملی است که باید بر آن حکومت کند که اگر پیدا بشود دنبالش بوده در آرمانشهر خودش در آن آرزوی خودش. آن صلح کل و مذهب عشق که شنیدیم! ما بسیاری از چیزهای را میگوییم و از کنارش میگذریم مانند عدد. فکر کنید بشر اگر عدد را کشف نکرده بود کجا بودیم؟ آیا به مهم بودن عدد توجه کردهاید؟ میگوییم صلح کل و مذهب عشق.
در عشق خانقاه و خرابات فرق نیست
هر جا که هست پرتو روی حبیب هست
آنجا که کار صومعه را جلوه میدهند «دکان باز میکنند»
ناقوس دیر راهب و نام صلیب هست15
اما در عشق بین خانقاه و خرابات فرق نیست. این را شما بیاورید تا نیمهی دوم قرن 20 گذشته و آن آدمکشیای که در اروپای متمدن میشد. آنوقت میتوان فهمید که دارای چه اهمیتی است؟ و این آدمها 700-800 سال پیش چقدر آدم بودند. من به دانسجویان گفتهام بارها، حالا هم میگویم: اعلامیه حقوق بشر را با این اصول انسانی که حافظ و حافظهای ما از آن سخن گفتهاند: بسنجید و ببینید چیزی کم میآورد؟ و یا بیشتر میآورد؟ من کردم این کار را کم نمیآورد. مطمئن باشد.
صلح کل و آنچه به این مجموعه مربوط است اینها جوهرهی فرهنگ ماست که من تیتروار اشاره کردم و حافظ پیام دهندهی اینهاست، با بهترین زبان و بیان. بیان عشق پیام شوق. اما اون بخش طبیعی است که نباید آنهایی باید آنها از این طریق، همه آدم حسابی که این حرفها را بشنود خوشش میآید. و حتی به ترجمههایی که 50٪ را منعکس کند، متاثر میشود. اما بنگرید از آنطرف قضیه، خوب اگر از منظر لفظ نگاه کنید: آن ظرایف را که آنها نمیفهمند. اما بهنظر من یک چیزی هست که میفهمند ولو اینکه زبان من و شما را ندانند. حداقل آن چیز موسیقی کلام است. یک دانشجوی شیرازی در آلمان مهندسی عمران میخواند؛ مستاجر خانوادهای آلمانی میگردد که بعد از فهمیدن آلمانی بودن آنها به وی تخفیف میدهند و وقتی میفهمند که شیرازی نیز هست تخفیفی دوباره! یکشب در میان برای گوش کردن غزلیات حافظ به منزل جوان ایرانی سر میزدند. هنگامی که از آنان میپرسد شما فارسی را از کجا آموختید پاسخ میگویند: نمیدانیم. هنگامی میپرسد: چرا گوش میدهید؟ گفتند: یک موسیقی در این کلام است که ما لذت میبریم. ببینید حداقل موسیقی کلام حافظ که مانند قضایا در سخن او به اوج رسیده است میتواند منتقل شود. و یک چیز دیگر.
بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل
توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد16
نمیدانم متافیزیکی میخواهید بنگرید ببینید، تجربی میخواهید نگاه کنید. خودش میفهمیده که فرق میکند. دقیقا خودش متوجه بوده است. به همین جهت میگوید:
حسد چه میبری ای سست نظم بر حافظ
قبول خاطر و لطف سخن خدادادست17
متافیزیکی و اعتقادی به موضوع نگاه کنید مشکلی را نخواهید دید. خیلی خوب خدادادی است. اما میخواهیم علمی بنگریم. یک چیزی در بحثهای جدید روانشانسی ـ فلسفه هنر هست که خیلی سخن گفته شده و جای سخن بسیار دراد. و آن است که سخن واعظ غیر متعذ اثر ندارد. اما سخن واعظی که متعذ باشد اثر دارد میگویند: شخصیت هنرمند، شخصیت هنرمند بهنوعی در شنونده تاثیر می گذارد. فکر کنید: به فردوسی بیاندیشید. اینقدری ایشان نجیب و بزرگوار و باعظمت است که مگر کسی بیمار باشد با او سر ناسازگاری داشته باشد. که نگاه به زندگی و سلوکش در آدمی احترام بر میانگیزد حتی اگر شاهنامه نخوانده باشد. حاجی ملاهادی سبزواری که در سبزوار نشسته بود و زمانیکه ناصرالدین شاه رفت نزدش؛ کیسهای بغل دستش بود و گفت: اگر نان حلال میخواهی بخوری، در این کیسه است. خودم کاشتم؛ درویدم؛ آسیاب کردم؛ پختم. زندگی حاجی اینگونه بود. من به شما میگویم حتی فلسفه ملاصدرا بخشی از آن را به برکت شخصیت دلپذیر حاجی سبزواری و انعکاسش در شرح منظومه رواج پیدا کرد. حکما هر چه میخواهند بگویند. و حافظ چنین شخصیتی است. جدای از آن تحلیلها. آن پیامها چنان دلسوزانه و موثر است که فقط از راه بیان زیبای هنری نیست که تاثیر میکذارد. به جهت اینکه خودش همانند وجود آرش که نهاده شد در آن تیر و پرتاب شد برای تعیین مرز ایران وجودش بزرگ است. و این اثر میگذارد و این است که تمام میشود.
آرزو میکنم جوانان ما حافظ را از یاد نبرند و سعدی را به ویژه اگر سعدی نبود، حافظ نبود. اما اگر حافظ نبود سعدی بود. فردوسی ثانی، سعدی است. و به همین جهت دشمنیهایی که در این صد سال به سعدی شده است بیمانند است و با حافظ تعارف کردهاند. مقداری اما سعدی را حمله کردهاند بهاش. اما بگویم که اینها را که شما میتوانید ببینید از سعدی هم ببینید. و سروران میدانند که همان گوته شاید هم اگر تحلیلی بشود تاثرش از سعدی کمتر نباشد تا از حافظ. باری این بزرگان را از آب نگرفتهایم. گنج بادآورده نبودهاند. رنج کشیدهاند پدران ما تا حافظ ـ سعدی ـ مولوی ـ فردوسی را به ما دادند. این زبان، زبانی است که کیان ما هویت ما، بدان مربوط است. پاس بداریم! تا بتوانیم هر چه از دستمان بر بیاید که روح آنها آرامش بیشتری داشته باشد. عذرخوالهی میکنم و تاکید میکنم:
بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل
توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد
پانوشتها:
1. غزل شماره 160، دیوان حافظ شیرازی
2. همان غزل
3. غزل شماره 69
4. غزل شماره 335
5. همان غزل
6. ویلیام چیتیک از اسلام شناسان و متخصصان عرفان، مولوی و ابن عربی در آمریکا است. وی متولد کانتیکت بوده، دکترای خود را در دانشگاه تهران زیر نظر سید حسین نصر دریافت نموده، و سپس در دانشگاه صنعتی آریامهر تدریس کرد. او هم اکنون استاد دانشگاه استونی بروک است. وی مدتی نزدیک به ۳۰ سال از ویرایشگران دانشنامه ایرانیکا بوده است. (منبع: ویکیپدیا)
7. مرحوم پژمان بختیاری در برابر تعرضهای دشمنانهای که شهریور 20 به بعد علیه فرهنگِ ایران انجام شد، سرودند.
8. غزل شماره 399
9. غزل شماره 356
10. غزل شماره 203
11. غزل شماره 311
12. غزل شماره 66
13. غزل شماره 216
14. غزل شماره 63
۱۵. همان غزل
16. غزل شماره 160
17. غزل شماره 37
دکتر علياصغر محمدخاني2، پس از خوشآمد گویی به حاضرین و استادان، یادآوری کرد: «در شیراز از سال 1377، روز 20 مهرماه را روز حافظ و روز نخست اردیبهشت ماه را بهنام سعدی نامگذاری کردند و ده سال است که روز بزرگداشت حافظ و سعدی در شیراز و دیگر جاهای ایران برگزار میشود. باید از دوستان خوبمان در شیراز بهخاطر این پیشنهاد ارزنده قدردانی کرد؛ آقای کوروش کمانگیرسروستانی ـ مدیر بنیاد فارسشناسی آنزمان با تاسیس دو مرکز حافظشناسی و سعدیشناسی و انتشار کتابهای حافظشناخت و سعدیشناسی پیگیرترین کارها را دربارهی این دو شاعر در شهرستانها انجام دادهاند».
شاید بعد از درگذشت ده سال خوب است که ارزیابی شود چهمقدار این روزهایی که به نام بزرگان ادب فارسی گذاشته میشود تاثیر در شناخت بیشتر شاعران داشته و کارهای انجام یافته هر ساله در مورد این شاعران ارزیابی شود. ببینیم کارنامهی حافظپژوهی و سعدیپژوهیمان هر سال از چه نقاط قوت و ضعفی برخوردار است. و پژوهشهای مورد نیاز نیز مورد بررسی و پیگیری آتی قرار گیرد.
*****
امروز در شهر کتاب دو کار مهم را که از روز حافظ سال گذشته تا امسال در آمده، بهطور مختصر معرفی میکنیم. دو جلد از دانشنامه زبان و ادب فارسی فرهنگستان منتشر شد. نخستین زیر نظر استاد اسماعیل سعادت و دومین جلد که پارسال منتشر شد ولی از پخش خوبی برخوردار نبود. کمتر کسی به مدخلهای این دانشنامهها مراجعه کرده است. جلد دوم، نزدیک به 770 صفحه است و مدخلهای مهمی دارد؛ که اهم آن عبارتست از:"محمدتقی بهار: بوستان، بیژن و منیژه، ابوالفضل بیهقی، بهاالدوله: زبان و ادبیات پهلوی و فارسی، پورنامداریان: تصوف، جامی، تاریخ بیهقی، محمدعلی موحد: جلالالدین بلخی؛ بلندترین مقاله این دانشنامه حافظ است با 30 صفحه دو ستونی و جا دارد این مقالههای بهطور مستقل برای آشنایی جوانان و دانشجویان و دانشآموزان چاپ شود.
مدخلها دارای 8 فصل است؛ بخش اول توسط دکتر پورنامداریان بهدلیل اطلاعات اندکی که از شرایط زندگی و زمانه حافظ و ارزیابی محققان از شیراز آن دوره، حاکمان زمانش ـ شاه شجاع، زندگی و روزگار حافظ داریم، نوشته شده است؛ بخش دوم این مدخل، هنر شاعری حافظ است که با توجه به این همه مولف، در این بخش از مقالهی آقای دوبرووین، ترجمهی آقای دکتر کیوانی که مدخل حافظ دانشنامه ایرانیکاست، بهره بردهاند. دوبرووین در این حوزه به هنر شاعری حافظ و به سهم حافظ در تکامل غزل و ... اشاره میکند. بخش سوم مدخل، به محتوا و صورت در غزل حافظ بر میگردد که آقای خرمشاهی نوشته و بحث کردهاند. در دیوان حافظ از 230 درون مایه با توجه به محتوایی که بسیاری از شاعران قبل از حافظ اشاره کردند، پی میبریم که چگونه حافظ با بیانش آن را دگرگون کرده و هنریترین شکل آن محتوا را بیان نموده است. بخش چهارم مدخل، نسخههای خطی دیوان حافظ است که توسط استاد سلیم نیساری از نسخهشناسان این حوزه انجام پذیرفته و تقریبا یک نوع خلاصهی کتاب است. بخش پنجم مدخل، که گلاندام جامع دیوان حافظ است توسط استاد سلیم نیساری معرفی شده است؛ بخش ششم مدخل، چاپهای دیوان حافظ است که آقای خرمشاهی نوشته و بهطور مبسوط به چاپهای دیوان حافظ مجموعه کامل ـ ناقص ـ انتقادی ـ غیرانتقادی ـ سنگی ـ خوشنویسی، نخستین چاپها، چاپهای انتقادی امروز اشاره کرده است. بخش هفتم مدخل، ترجمههای دیوان حافظ است که ناقص بوده و به ترجمههای آلمانی ـ انگلیسی ـ فرانسه اشاره شده است که به مجموع بیش از 200 سال نیست. ترجمههای حافظ به زبانهای عربی ـ چینی ـ روسی و کشورهای دیگر اروپایی، بهخاطر اینکه امکانش در سایر کشورهای نبوده که بتوان جمع آوری شود، نقصی بر مدخل است و باید جبران کرد. بخش هشتم مدخل، حافظ و آرامگاه حافظ است که آقای دکتر حسنلی ـ مسوول مرکز حافظشناسی از جایگاه جغرافیایی حافظ و چگونگی این آرامگاه، مراحل کامل شدن آرامگاه در گذشته و دوره معاصر (که در زمان علیاصغرحکمت در سال 1314 بنا شد) بحث میکند.
کتاب بعدی منتشر شده در دو جلد عبارتست از: دفتر دگرسانیها۳ در غزلهای حافظ که تنظیم آنرا دکتر سلیم نیساری ـ عضو فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی بر عهده داشتند. و روز شنبه در شیراز از ایشان تجلیل بهعمل خواهد آمد. پنجاه نسخه بدل خطی سدهی نهم که بیشترین دیوان حافظ در این دوره کتابت یافته (807-898)، آورده شده که حافظ قطعا بعضی از این مصرعها و ابیات را تغییر داده است، آقای نیساری با اشاره به اینکه این نسخهها را یا کاتبان برخواندهاند و یا نسخههای به چه شکل بوده است، هر پنجاه نسخه غزل را آورده و پیشنهاد داده که کدام میتواند صورت درست را هم بهصورت قیاسی و هم بهصورت ذوقی و ... انجام دهند. این کتاب در دو جلد بهچاپ رسیده است و منبع مهمی برای حافظشناسان است. امیدواریم تا سال آینده گامهای بیشتری در زمینه حافظ، چه در زمینهی ترجمه و چه تالیف برداریم.
پانوشت:
1. شهرکتاب مرکزی با همکاری دانشگاه حافظ شیراز، در آستانهی روز بزرگداشت حافظ، نشستی با عنوان «با خنیاگر شیراز؛ حافظ در عرصهی ادبیات تطبیقی» در تاریخ: 17/07/87 برگزار کرد. بهدلیل ذیق وقت فقط توانستیم به سخنرانی دکتر اصغر دادبه با عنوان: «زبان جهانی عشق و بیان جهانی شوق» گوش فرا دهیم؛ سخنانی که درآمدی برای ورود به بررسی و تاثیرگذاری شعر حافظ بر شاعران و نویسندگان آلمانی، فرانسوی و انگلیسی توسط دیگر اساتید بزرگوار چون: دکتر محمود حدادی، دکتر علیرضا انوشیروانی و دکتر طهمورث ساجدی بود.
2. سردبير مستعفی كتاب ماه ادبيات و فلسفه که هماینک در شهر كتاب بهعنوان معاون فرهنگي فعال است.
3. دگرسانی معادل نسخهبدل است.
مطلقگرایی اسطورهای، پیروزی بییقین نیکی بر بدی، خیر بر شر، روشنی بر سیاهی، پایان خوش ماجراها، پیروزی همیشگی قهرمان، باور جادو و معجزه و رویدادهای فراطبیعی، گم شدن زمان از دیرینگی دراز داستانها و... مشخصههای داستان ایرانی هزار و یک شباند.
پیرامون فضا و ویژگیهای تکتک داستانها، پیش از این گفته شده است و زین پس هم بسیار میتوان گفت.
بررسی ویژگیهای جمعی روانی و اجتماعی و سیاسی و باورهای مذهبی و وضعییت جغرافیایی نهفته در داستانهای کهن هزار و یک شب، بهلحاظ قدمت و فراگیری گستردهی مکانی هم از جهت مکان رویدادهای داستان، هم از جهت سرزمینهایی که از گذشته تاکنون داستان را روایت میکنند، میتواند با ارزش باشد.
لیک آغازینترین ماجرای هزار و یک شب را شاید بتوان ویژهترین داستان این افسانهی کهن دانست. آغازینترین داستان ماجرا که حکایت راوی هزار و یک شب است. وضعیت اسطورهوارهی دوشیزهگانی که با اجبار اهدای دوشیزهگی خود به حاکم بیمار جامعهی آن روز قربانی میشوند و پیدایش ناجی از میان همان دوشیزهگان، از زاویههای مختلف جالب و درخور بررسی است. دوشیزهگان جامعهای که قربانی بیماریهای مسبتدی حاکم میشوند.
این اسطورهوارهگی قربانی شدن دوشیزهگان با اسطورهها و آیینهای مانده در تاریخ از سرزمینهای فراوان تفاوت قابل توجهی دارد و آن تفاوت عدم ارتباط این قربانی شدنهاست با آیین و مذهب.
دختران قربانی آغاز ماجرای هزار و یک شب نه به آیین قربانی میشوند و نه به مذهب. دختران این ماجرا به استبداد بیمار حاکم تقدیم میشوند. از نظر اینکه این دختران همگی از برگزیدهترین و ویژهترین دوشیزهگان شهر میباشند، شاید بتوان گقت: بهترینهای شهر که قابلیت بارور شدن و گل کردن را نیز دارند، به شکلی غیر مستقیم محکوم به مرگ میشوند. قربانی بیماریی که از زایشی آمیخته از حضور و وجود بیماری چون حاکم بیمار با و جودی برجسته و ویژه و دردمند از بیماری حاکم، در هراس است.
حضور شخصیت خونریز و قدرتمند و بیمنطق حاکم از یک سو و وجود معصومیت و مظلومیت دوشیزهگان که مرگ و عدمشان موجب خوشنودی و بقای حاکم است، از سویی دیگر، بیانگر فضایی مسموم و استبدادزده است.
این استبدادزدگی را میتوان هم نشان یک استبدادزدگی سیاسی دانست و هم نشان از یک استبداد حاکم جنسی که به واسطهی نمود در شخص حاکم، زیرکانه اینگونه بیان شده است.
برتری و قدرت جنسی که ناشی از بیماریای مردانه است، باعث میشود دوشیزهگان شهر بیدلیل به مرگ سپرده شوند. بیماری مردانهی حاصل از بدگمانی همراه با علاقه به کامجویی و اعمال خشونتی از جنس مرگ همراه با قدرت، شاید بیان زیرکانهای باشد از قدرتمندی مردانهی اجتماعی در مقابل زنان.
شکل سوم این برداشتها، نگاه نمود شر و خشونت در قهرمان مرد و نمود خیر و نرمی در قهرمان زن است.
که اتفاقا کلیتر بهنظر میآید و میتواند هر دو وجه گفته شده را در بر بگیرد. آنچه شایان توجه است، داستان سرای هزار و یک شب می باشد، که قهرمانی است اندیشمند و آرام. خلاف ویژهگی برجستهی سایر قهرمانان در روایتهای کهن. شهرزاد از زور و بازو استفاده نمیکند. با خرد، داوطلب رفع ناروایی میشود که بر سایرین میرود و خواه ناخواه روزی به شهرزاد هم میرسد. خرد شهرزاد، همراه آراستگی و مهربانی و صبر و بهکارگیری شجاعتی قهرمانگونه، همه و همه ابزارهای هستند که در مقابل بیمار قدرتمند و بیرحم داستان بهکار میروند.
ایمان به مفید افتادن جادوی داستان و اعجاز سخن با مهر و آرامش و زیرکی شهرزاد آغازینترین داستان هزار و یک شب را به شادی در پایانیترین شب حکایت بهانجام میرساند.
آنچه مشخصهی زیبا و بسیار ویژهی هزار و یکشب است، پیروزی عشق است؛ حتی در رویارویی با خشونتی خونریز. شهرزاد برای نجات دختران شهر و نجات خود از مرگی بیدلیل، مهربانی را پیشه میکند. هر چند توامان با خرد؛ لیک برای نجات همجنسانی که دوستشان میدارد و زندگی خود که به آن علاقمند است، مسبب بیمار قدرتمند را در مییابد، بیماریاش را میشناسد و با داروی عشق درمانش میسازد. این درمانگری و نجاتبخشی نه به طمع قدرت است و نه در ازای ثروت. شهرزاد داستان سرا همهی توان خود را بهکار میگیرد و بیچشم داشت آفرینش زنانهی خود را در تولد فرزندانی دور از مطلقگراییهای اسطورهای (از آمیختگی همهی خشونت و آرامش و مهر و سلطهجویی جاری در ماجرا "خلاف پیوند خوبی با خوبی یا بدی با بدی") به آینده هدیه میکند. (زهره)
پیوندهای مربوط: روزنامه گاردین: «بوستان و گلستان» سعدی و «هزار و يک شب» به عنوان بهترين آثار ادبي ايران
یکی از دشوارترین کارها برایم نگاشتن اندیشهها روی کاغذ است، آنهم آن هنگام که باید از بزرگانی سخن بگویم که جاودانگیشان، اندیشههای خواندنیشان است.
اما انگار باید از جایی آغاز کرد و نوشت.
پیشاپیش امیدوارم تمام خوانندگان و دانندگان پوزش مرا برای کاستیهای این جستار بپذیرند.
غرض این یادداشت نه شناساندن کسیست و نه کاوش اندیشهای!
تنها یادواریست به فراخور 4 شهریور، سالروز درگذشت شاعری که با تمام نا امیدیهایش پردازشی نو بر سبک کهن ادبیات این مرز و بوم داشت.
مهدی اخوان ثالث (م.امید)
1307- 1369 توس
امید جان!
گفتن از تو دشوار است و سخن گفتن با تو دشوارتر!
شاید ساده تر باشد اگر از خود تو... با تو سخن گویم...
امید جان!
نیستی تا ببینی
"خانهیمان [-بازهم-] آتش گرفتهست"
میسوزد و میسوزاند تمام داشتههایمان را
آن روزها تو بیدار بودی و "مهربان همسایگانت شاد در بستر"
و امروز گویا ماییم که در خوابیم...آری... در خوابیم
امید جان!
-بازهم- همهی "سرها در گریبان است"
و سلامها درست همانند روزگاران تو بیپاسخ ماندهاند
و ما را دیگر هیچ چشم داشتی نیست... نه از دوستان دور... نی نزدیک!
انگار باز هم "زمستان است"...
امید جان!
میدانی؟
هنوز هم "تا جنون فاصلهای نیست" از اینجا که ما روز میسپریم
مگر سوی نوایی رهایی بخش راهمان باشد
ما...امید جان!
یادت هست؟
"فاتحان شهرهای رفته بر بادیم"
"راویان قصههای رفته از یادیم"
باید باز پس گیریم پوستین کهنهمان را... که سپردیم به غبار روزگاران
امید جان!
هنوز صدایت را میشنوم
بیا و دیگر از ناامیدی مگو...
بگذار بپرسم:آیا امید رستگاری هست؟
و "تو" این بار پاسخم گوی:
...آری هست...
...آری هست...
(فرناز یونسی)