یکسال از آبگیری سد البرز میگذرد و آنچکه ما شاهدش بودیم، نادیده انگاشتن حقوقی است که به «امتیاز» تنزل یافته است. با پرداختهای ناقص (بهطور خوشبینانه) یا غیر منصفانه (بهطور واقعی) معوضهای زمین، باغ، خانه و ... به مردم سد زده لفور، حقوقشان نادیده گرفته شد. و چنانچه آنان به درخواست و فراهم آوردن حداقل امکانات اولیه همچون: راه (برای عبور و مرور)، مرکز درمانی (بیماری و حوادث آنی)، آب، برق پرداختند، ابتدا متهم و در صورت یک بلهی بیپشتوانه از سوی مسئولان، لطف و امتیاز بزرگ تعبیر شد. همینکه زمینهایشان را خریده و مجبور نیستند تا شرایط جدیدی که اغلب به ضررشان هست را بپذیرند، باید خدا را صد هزار بار شاکر باشند. طرحی که قرار است تا سالیان سال ادامه یابد آیا رواست تا روستائیانمان از داشتن حداقل امتیاز، محروم بمانند. پدیدهای که حقشان است نه یک امتیاز نه یک فرصت که پیشتر به فرصتطلبی نیز متهم شوند؟!
سدسازی گامی بسوی توسعه ناپایدار در روستاها
میگوئید نه! کافی است به سخنان وکیل محترم این مردم پریشانحال، که خیلی قانونمندانه خواستهاند به حقوق ابتدائیشان دست یابند یا شرایط را به نفع خود عوض کنند، میپردازیم؛ ایشان معتقد است «بیکاری، کم درآمدی، مهاجرت و ... مشکلهایی بوده که از سال 1342 تا به حال پابرجاست. با ساختن سد البرز این مردم با پول حاصل از فروش زمینهای شالیزاری، باغ، دام و خانه، نجات پیدا کردند.» نجاتی که آوارگی و حاشیهنشینی و سربار شدن شهرهایی که خود با مشکل بیکاری سر به گریبانند. به نظر این وکیل محترم، «سد البرز تنها راه نجات مردم بود تا هم بیکاری، بیپولی، کمدرآمدی و ... را علاج کند و هم گامی موثر باشد در راه ترقی استان مازندران و توسعهی پایدار! مردمی هم که شکایت کردهاند، فقط به خاطر چانهزنی بر سر قیمت بالاتر فروش با سدسازان، وکیل گرفتهاند و بس.» نه به دلیل ظلم احجاف شده بر آنان!
جالبتر از آن، تماس با نمایندگان محترم این مردم در مجلس شورای اسلامی است. ملاقات با وی در قائمشهر در حالیکه مسئول دفتر ایشان از نداشتن وقت قبلی سخن میگفت، صورت گرفت. نکات علمی برجسته کارشناسان آب، در همایش «چالشهای صنعت سدسازی با تاکید بر اثرات متقابل آن بر بخش منابع طبیعی» را به طورخلاصهای دو برگی در اختیارشان قرار دادیم تا نظرشان به نکات قابل توجه نادیده انگاشته شدهای جلب شود، اما ایشان با یک نگاه گذرا و ایراد گرفتنهای ماده قانونها، رای بر اشتباه و باطل بودن تمام آنها دادند. درخواست دیداری دوباره در تهران نیز پس از گرفتن «رمز اجازه ملاقات»، کار را به ناکجا آباد و زمان آن تا قیامت کشاند. یعنی، تاکنون هیچ هیچ!
در گفتگو با یک کارشناس کشاورزی، ارزیابی میزان دستیابی به اهداف سد در حال حاضر ناممکن است. چرا؟ زیرا بر اساس نظر وی، بانک جهانی آغاز کار سد را از سال 2006 اعلام نموده و 15 سال مهلت تکمیل پروژه سد میباشد.
در گفتگو با مردم ساکن در روستاهای لفور نیز آنان «هیچ» برای گفتن ندارند. نه اینکه به قول شاعر سکوتشان از رضایت باشد؛ نه! از این است که دیگر به کسی اعتمادی ندارند. مشکلاتشان بهگونه اثربخش به فرجام نمیرسد. بیکاری اجباری، مهاجرت به شهرها، نابودی طبیعت و غارت چوب درختان، آوارگی و دربدری مردم (زنان و نوجوانان)، حداقل آسیبهای وارده و ناملموس سدزدگی است.
نابودی روستاهایی که احیا نمیشوند
سد گتوند، سد نرماب، سد کارون 2، سد طالقان، سد کارون 3، سد البرز، سد سیاهبیشه، سد نرماب، سد سلمان فارسی و ... نام سدهای ویرانگریند که نابودی روستاهای بیشمار و آوارگی مردمانشان را به همراه داشته است. آیا این تعریف جامع از عقلانیت حاصل از مدرنیته است؟ نابودی کامل انسانیت و شرف آدمها! تنزل حق و حقوق به امتیاز و فرصت؟ اینجاست که پایههای مدرنیته تجلی یافته در قالب ساخت و ساز به جمود انسانیت میرسد. کافی است تا سری به موتورهای جستجوگر اینترنت بزنید و میزان تخریب و نابودی روستاها توسط سدها را ببینید.
به گفته کارشناسان آب، هنوز سدی را تمام نكرده، سد دیگری را آغاز میکنیم. شبكه آبیاری پشت بسیاری از سدها تكمیل نشده است. صرف بودجههای ریالی و دلاری فراوان، زمانبر بودن تکمیل هر یک از سدها از یکسو و رسوبدار شدن سدها از سوی دیگر گزینه ناپایداری برای کشور ماست. بهتر نیست در این روش تجدید نظری صورت بگیرد؟
باید چند فرهنگ و خرده فرهنگ، چه شمار روستا، زن و کودک و نوجوان روستایی، کشاورز، باغبان و دامدار و ... در پس سدهای ساخته شده ویران و آواره شوند؟ به ناامیدی پناه بیاورند؟ انسانیتشان فدای پول شود و سود و زیانها تعیین کننده رفتار این جوامع قربانی گردد؟! چه کسی میخواهد «روستاهای نابود شده» را بسازد؟ از روی چه الگویی باید روستا ساخت؟ روستاهایی قدیمی که دیگر نیستند!
به نام خدای پروانه های قشنگ
خواننده جان سلام!
امیدوارم حال همگی شما خوب باشد. اگر از احوالات اینجانب خواسته باشید, ای ی ی ی ی ی ی بد نیستم. ملالی نیست جز یک عالم ملال ِ درد انگار بی درمان و ناسور . ملالی نیست جز یک عالم دلتنگی برای بی گناهی و آزادیخواهی و اینایی, که کشته شد و رفت و دور شد , ازما. (ولی تمام نشده هاااااااااااااا!)
خواننده جان! این یک نامه ی عذز خواهی می باشد. لطفا من را به خاطر حرفهای زشت و بد , بد متن قبلی ببخشید. از پل عابر پیاده جان ِ محله ی کودکی ام هم معذرت می خواهم. ان قدر ناراحت بودم که دوست داشتم به یک کسی حرفهای بد بد بگویم. و خوب در ان لحظه , اصلا فکرم کار نمی کرد و نوشتم دیگر. از آنجا که سانسور هم پدیده ی ناپسندی است و من به هیچ روی با ان همراه نیستم , بعدش هم هیچ سانسور یا بدتر از آن خودسانسوری نکردم و عین واژه های نازیبایم را در نهایت صداقت, به عرض شما رساندم. پل عابر جان هم بیچاره, از همه دم دست تر بود. چه خوب که با همه ی بی عقلی ِ لحظه های ِ خیلی غم گینم , به کس دیگری که مسبب اصلی تر ِ فاجعه های ِ اخیر است چ ی ز ی ن گ ف ت م " لطفا چیزی نگفتم را بریده بریده بخوانید و بلرزید تا ترسناک بشود" . خواننده ها جان قول می دهم از این به بعد مودب تر باشم و به هیچ کس توهین نکنم. به شرط اینکه یک کسی هم به من قول بدهد دیگر کسی کشته نشود. خلاصه خجالت می کشم دیگر , ببخشید تو رو خدا , نمی دانم این همه واژه ی نازیبا را از کجا آوردم و هول دادم توی متنم.خیم -ریم " خ- ر "و اینا "وای خجالت می کشم َ چقدر! ببخشید ! باشه!" خیلی ناراحت بودم دیگر. الانشم ناراحتم. ولی یک ناراحت مودب. خلاصه , ببخشید دیگر , دست خودم نبود!
باقی بقایت جانم فدایت = "باقی بقای ایران، جانم فدای ایران

اعتماد ملی جان سلام!
امروزی، عصر اومدیما ! یه وقت فکر نکنی نیومدیم. هی چند تا برادر که بیشتر مثل پدرا بودن , از بس که داشتن پیر می شدن، می گفتن؛ حرکت کن، آقا ! حرکت کن!
دلم خیلی سوخت، اصلا یک کلمه هم نمی گفتن، حرکت کن خانم ! حر کت کن! دل سوختن نداره ؟ داره دیگه! تو این دوره زمونه که می خوان 3 تا زن وزیر کنن, هنوز برادرا که مثل پدران، از بس که دارن پیر میشن، زبونشون نمی چرخه بگن، خانم! اصلا انگار نمی خوان خانوما رو به رسمیت بشناسن. همچین جالب، یکیشون داد زد :- برین خونه هاتون دیگه ! برین سر زندگی اتون ! چی می خواین تو خیابونا؟ یه چیزای دیگه ای ام گفت، ولی من نمی گم. یعنی اصلا زبونم نمی چرخه که بخوام بگم. حالا اینارو بی خیال. ببخشید، سر دلم مونده بود، گفتم ، یهو دیگه!
غرضم از این نامه، احوالپرسی شما است , وگه نه ما به این حرفا عادت کردیم .
اعتماد ملی جان، امروزی عصر اومدیما ! یه وقت فکر نکنی نیومدیم. رو در نوشته بودی، فقط امروز چاپ نمی شی و اینا . دلم داره مثل سیر و سرکه می جوشه ! وقتی ام که بر گشتم خونه، حرفت درست دراومد. بابا امروز اعتماد ملی نگرفته بود. وقتی دور هم نشستیم، چایی بخوریم ، جای خالیت، خیلی به نظرمون اومد. مامان عینک ذره بینی اش رو گذاشته بود، کنار سینی چایی . گفت شب نامه رو بدین به من. بابا گفت: اعتماد ملی امروز چاپ نشده !!! این روزنامه ی.... است! حوصلمون سر رفت از بی خبری. هر چیم ، من خبر داشتم از دور و برت، چند بار گفتم . خبرام تکراری شد . من هی چند بار به همه گفتم، رو در نوشته بودن، فقط امروز چاپ نمی شی! ولی یکی از اعضای خونواده که بهتره نامش فاش نشه، چون که این نامه سر گشاده است و اون عضو خونواده، هنوز جوونه و یه عالم ارزو داره و می خواد عروسی کنه و اینا, گفت: آره تو راست می گی، اعتماد ملی موقتا ,بسته شد ! هی من گفتم ، موقتا چاپ نشد. هی اون گفت: موقتا بسته شد!
اعتماد ملی جان یعنی چی؟
تو که خیلی اعتماد ملی مودبی هستی. به کسی حرف زشتی نمی گی که !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
فکر کنم همه اش زیر سر این میم مرعشی است. کاش یه خورده َ فقط یه خورده حواستو جمع می کردی. می گن کارش داره می رسه به رمز گشایی " رو گردنش گلوبنده َ عکس رضا شا .... بچا مهندس اومده َ بیاین تماشا" . هیچی دیگه با اون رمز گشاییای موهومش َ هی اجانب و امپر و انتر و اینا رو چسبوند بهت کم نبود؟ ! حالا می خواد س- ل- ط- ن- ت - طلبا رو بچسبونه دیگه! رضا شا!!!!!!!!!! و مهندسشم که َ واسه همه واضح و مبرهنه ! کاش واسش بلیط توپولف بگیری َ بره سفر. میم مرعشی رو می گم . بفرستش بره . این باهات خوب نیستااااااااااا. همه فهمیدن و خودت نفهمیدی.
می گم عصری اومده بودیم ، یه وقت فکر نکنی می خوام خجالت زده بشی خدایی نکرده ها ! نهههههههههههههههههه! می خوام بدونی دوست داریم. می خوام بدونی مردم معنی درست و نادرستو می فهمن. می خوام بدونی، درسته که نذاشتن، وایسیم پیش درت، درسته نذاشتن جمع شیم ، ولی ما خیلی بودیم. ما مردم خیلی بودیم. خیلی هستیم. به خاطر این همه ادم دوباره بیا!
دیشب بود ، داشتم عکس بعضی از بچه ها رو نگاه می کردم. بعضیا که کشته شدن. همین جور که نگاشون می کردم، فکر کردم همشون چه قدر ماهن! ندا , سهراب, کیانوش , ..... همین طور که می دیدمشون، فکر کردم اینا خیلی قهرمانن و خیلی خوش تیپ و خیلی ماه و خیلی دوست داشتنی . برای اولین بار آرزو کردم یه روزنامه ای، مجله ای، چیزی داشتم . و تا همیشه عکس بچه ها رو روی جلدش یا توی صفحه ی اولش می ذاشتم. بعدش چون که می دونستم، هیچ وقت روزنامه و مجله و اینا نخواهم داشت، فکر کردم واسه ی تو نامه بنویسم و ازت بخوام این کا رو بکنی ! حالا نه !!!!!که بگن، اغتشاشگری. بعدنا. که حتما میاد. بعدنا که برادرا که بیشتر مثل پدران از بس که دارن پیر میشن , جای باتوم گل می گیرن دستشون. بعدنا که این خیلیای امروز می شن همه ی مردم ایران. بعدنا که جای ندا و سهراب و کیانوش و خیلیای دیگه، خیلی خالیه! بعدنا که مردم با هم مهربون میشن. بعدنا، بعدنا، بعدنا که حتما میاد ؛ حتی اگه من مرده باشم. بعدنا خواهش می کنم، لطفا این کا رو بکن. عکس شجریان و ناظری رو هم یادت نره! اخه پوستر ناظری گیر نمییاد . اقلا از صفحه ی اول تو قیچیش می کنم می زنم به اتاقم ! شجریانم، دروغ چرا ؟! پوسترشو دارم ، ولی حیفه عکس همه رو بزنی و اون بمونه . اونوقت فکر می کنن، تو هم قدر هنر و نمی فهمی! قدر هنر، فرهنگ، اصالت! خداییش واسه خودت می گم. وگه نه من پوسترشو دارم . بزرگ , کنار یاد یاران را خوش است ِ بسطامی! الانم که دارم واسه ی تو نامه مینویسم، جلو چشممه ! ایناهاش!
اعتماد ملی جان، تو که اهل ناراستی و اینا نیستی؟ خودت رو در نوشته بودی، فقط امروز! پس، فردا میای! اگه نیای یعنی چی؟ یعنی مجبورت کردن ناراست بنویسی یا نه خودت ناراستی؟!
اعتماد ملی جان ما امروز عصری اومدیم! تو هم فردا صبحی بیا!
اومدیم، نشون به اون نشون که واست نوشتم ؛ " اعتماد ملی جان سلام! امدیم نبودید"
باقی بقایت - خجالت می کشم خطم خراب است- قربانت زهره
... وقتی پیرمرد گل سرخ را به جوان گاردویژه ای بهشت زهرا داد , جوان که زیر سیاهی لباس ضدگلوله اش خسته و عرقریزان بود، همه ی خستگیاش را لبخند زد و گل را گرفت. مردم همهی معنای گل سرخ را فریاد زدند؛ قبول کرد! قبول کرد! قبول کرد!
چند دقیقه بعد توی همه ی تعقیب و گریز ها و زد و خوردها که سر و صورت مردم عذادار را زخمی و خون آلود کرده بود، مردم خستگی ناپذیر، دل خون و تن زخمی، ایران را سر دادند. ای ایران ای مرز پر گهر ... میان قبرهای چیزی حدود یک قرن آزادیخواهی . میان قبرهای غریب نام های اشنا. دلم نمی اید بنویسم غریب، نمی دانید چقدر آدم یک عالم راه کتک خورده بودند و آمده بودند، شمع روشن کنند، بالای سر خورشیدهای ایران! خورشد را گمان کرده اند می شود به خاک سپرد؟! قانون طبیعت یعنی برآمدن خورشید، هر صبح. و قانون طبیعت این است که صبح حتما بیاید. مردم که ایران را می خواندند، گروهی از سربازهای باتوم به دست، " هر چند روبروی مردم" ، با صداها هماهنگ شدند، چند دقیقه با صداها هماهنگ شدند، با مردم ترانه سر دادند؛ ای ایران ای مرز پرگهر، ای خاکت سر چشمه ی هنر ..... میگریستم، همه ی عشق محصور شده ی سربازهای وطنم را می گریستم. عشق محصور شده توی لباسهای تیره، باتومهای مخوف. سربازها که بعد از ترانه ی ایران، بازهم ما را زدند. ما را زدند، که برویم . برویم و نمانیم. غافل از آنکه اینبار با پای خودمان رفته بودیم. با پای خودمان به بهشت زهرای ایران. به خانه ی ابدی یک قرن آزادیخواهان ایران.به خانه ی ابدی شهیدان 8 سال رزم برای تمامیت ارضی ایران. به خانه ی اشکان، سهراب، ندای ایران! غافل از اینکه ما با پای خودمان رفته بودیم به یک عالم قبر کندهی آماده که فقط خدا می داند، نام کداممان روی ورقه ی آهنی بالای آن نوشته خواهد شد.
مترسان ز آتشم , مترسان ز آتشم , مترسان ز آتشم , این را پیرمردی بالای سر سهراب فریاد میکرد. پیرمردی , که خاکستری موهای سرش با خون حنا شده بود! ...
نقل پاشیدیم روی سرت خنده ات گرفت؟
خنده ات گرفت اشکان،
از ما مهمانهای دهاتی؟
تقصیر سخاوت خودت بود،
آدم برای عروسی فراخوان ملی می دهد، پسر؟!
چقدر مثل عروسهای قوم ما، که به حجله می روند شده بودی، داماد!
مادرت هم میگریست!
مثل مادر عروسهای قوم ما!
من همه ی رسوممان را کل کشیدم پایین پات !
شنیدی؟
همه می گفتند، چقدر اشکان، داماد خوشگلی شده !
اسفند بریزید براش!

در راستای نگرانیهای بوجود آمده از آسفالت «كوه دماوند» شماری از دوستداران طبیعت و میراث فرهنگی به همراهی مدیر گروه دیدهبان کوهستان، روز پنجشنبه از جاده فرعی در دست احداث رینه ـ گوسفندسرا بازدید كردند.
دست در كنار تابلوی زرد رنگ «اثر طبیعی ملی دماوند» جاده فرعی خاكی (رسی) دیده میشود. كه با اختلاف ارتفاع 1000 متر و به طول 6-7 كیلومتر به گوسفندسرا میرسد. همانگونه كه از نام این محل پیداست، منطقه مسكونی نیست و این مسیر در سال 1384 تعریض گردیده است. بر اساس تعریف سازمان میراث فرهنگی و گردشگری، محدود اثر «ملی طبیعی كوه دماوند» از ارتفاع 2200 متر آغاز میگردد كه مسیر خاكی رینه ـ گوسفندسراست. بنابراین فعالیت كامیونهای راهسازی غیرقانونی است. لازم به یادآوری است این اثر در مورخه: 21/03/81 در فهرست آثار زیست محیطی سازمان محیط زیست قرار گرفت.
آقای «عباس محمدی» رئیس هیئت مدیره انجمن كوهنوردان و مدیر گروه دیدهبان کوهستان ایران در پاسخ به توجیه چنین جادهای میگوید: این طرح هیچگونه توجیه گردشگری ندارد. چرا كه درست چند كیلومتر آنطرفتر در منطقه آبگرم، میتوان به تجهیز امكانات گردشگری پرداخت؛ اما اینجا نه! كوهنوردان به دلیل همدمایی با دمای منطقه جهت صعود، از ابتدای مسیر پیاده و آرام صعود خود را آغاز میكنند و هیچ كوهنورد حرفهای در این مسیر از ماشین استفاده نمیكند. ساخت این جاده موجب فشار بر ظرفیت و برد كوه دماوند شده و تراكم جمعیت و به تبع آن آلودگی محیط زیست و تلهای انبوه زبالههای رها شده در طبیعت را به همراه خواهد داشت. درست در فاصله چند كیلومتری کوه دماوند، شاهد نابودی دشت شقایق و زبالهزارهای فراوان رها شده كه در شیب تند درهها بر اثر آتش زدن، گاز دیاكسی متصاعد میكردند، بودیم.

در گفتگو با آقای «پناهی» شهردار شهر رینه، وی از عدم دخالت و حتی نظر شهرداری رینه به احداث چنین طرحی سخن گفت. به گفته وی، گل شدن جاده (رسی) در زمستان و ایجاد گرد و غبار در تابستان منجر به اتخاذ چنین تصمیمی شده است. این طرح مصوبه نخستین سفر ریاست محترم جمهوری به استان مازندران، بالغ بر 80 میلیون تومان میباشد. طرح یاد شده با اعتبار زیرسازی در حال اجرا بوده و با «ماسهریزی» بر روی جاده خاكی به پایان خواهد رسید. پناهی گفت: «دماوند آسفالت نمیشود»؛ لازم به یادآوری است، مصالح مورد نیاز این جاده از ریزش دیوارههای كنار جاده و ماسههای درهای شهر رینه تامین میشود.
سازمان میراث فرهنگی و گردشگری و سازمان محیط زیست مخالفت خود را با این طرح ابراز داشتهاند ولی بر اساس مشاهدات تاكنون هرگونه اقدام موثری از جانب این دو سازمان متولی صورت نگرفته است. تنها نامه اعتراض آمیز فدراسیون کوهنوردان و نامه انجمن کوهنوردان به سازمان میراث فرهنگی و گردشگری(1) ، (2) به چشم میخورد. آیا بهتر نبود به جای زیرسازی جاده، به تدبیر برنامههایی میپرداختند تا شاهد تراكم انبوه زبالهها و نخالهها در دامنه سرسبز دماوند نبودیم؟!
امسال همه چیز رنگ و بوی دیگر دارد. همه چیز! همهچیز!
خرداد پر حادثه گذشت. تیر ماه آمد؛
از فراز و نشیب و پیچ و خمهای جاده هراز می گذری، به آستان دشتی فراخ و سبز با گلهای سربلند قرمز به رنگ خون، دشت شقایق میرسی. دشت شقايق، در معرض خطر است؛ کمک! کمک! زبالههای موجود و چرای بیرويه و سیریناپذیر چارپایان! راهسازی و جادهکشیهای اضافی که آخر به نا کجا آباد میانجامد.

شقایقهای دشت شقایق بیبدیل و نادرند؛ بومی این دیارند؛ با ویژگیهای خاص خود. ساقهای بلند و راست قامت به رنگ سبز دارد و به گلبرگهای پهن نازک سرخرنگ ختم میشود. هیچ بویی ندارد اما زنبورهای زیادی را بر روی خود جلب میکند. شقایقها! شقایقها، این روزها پذیرای خیل مهمانان ناخوانده و خشن اند که تنها با جدا کردن شقایقها از ساقه آرام میگیرند. اما ای بسا خیال واهی! در عرض چند آن پر پر میشوند. بر زمین میریزند و اگر دل رقیقی داشته باشی نگین اشک است که بر گونههایت فرود آمده و آرام آرام همراه با سوز دلت بر زمین میچکد. جائیکه سرآغاز رویش شقایقی دیگر است.
تیر ماه است. در «تشتر یشت اوستا» تیرماه، نبرد تِشتَر و اَپوش است. ویژگیهای تِشتَر به روشنی و زیبایی و ستاره اَپوش، ستارهای پرنور و سرخفام (عقرب) قرار دارد. شرایط گرم و خشک و سالهای کمباران در ایران به ویژه از ابتدای خردادماه، موجب پیدایش اعتراض شده است.
در تابستان ستاره اَپوش حاکم بلامنازع آسمان شبانه است و مردمان باستان حضور او در آسمان تابستانی را با نبود باران در پیوند میدانستند. اما با گذشت هر روز از روزهای تابستانی و نزدیک شدن به فصل باران، ستاره تِشتَر اندکی بالاتر و ستاره اَپوش اندکی پایینتر میرود تا اینکه در آخرین روزهای تابستان، اَپوش به آخرین مرحله آسمان سرشبی میرسد و پس از آن دیگر دیده نمیشود و تِشتَر حاکم آسمان در فصل بارندگی میشود.
نبرد کیهانی ایندو در تِشتَر یشت اوستا آمده است: «آنگاه تِشتَر درخشان و شکوهمند با پیکری به مانند اسبی سپید و زیبا با گوشهای زرین و لگام زرنشان به دریای فراخکرت فرو میآید و به رویارویی او دیو اَپوش با پیکری به مانند اسبی سیاه به در میآید. یک گر سهمگین! آنگاه تشتر درخشان و شکوهمند و دیو اَپوش هر دو به هم در میافتند و هر دو با یکدیگر نبرد میکنند. سرانجام تشتر درخشان و شکوهمند بر دیو اپوش چیره میشود و او را شکست میدهد.»
اين گياه در نواحی غربی ايران و سيلاخور و بلوچستان و اطراف تهران میرويد. ولی گویی این رویش در تمام خاک پاک ایران آغاز شده است. سیاوش کسرایی به زیبایی در سروده آرش کمانگیر این بازگشت انسان به فطرت خود را به تصویر می کشد.
جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روییده آزاده
بی دریغ افکنده روی کوهها دامن
آشیانها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمهها در سایبانهای تو جوشنده
افتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سربلند و سبز باش ای جنگل انسان
یادآوری: این متن از دشت شقایق و پژوهشهای ایرانی و سفر روز ملی دماوند و سروده آرش کمانگیر ـ سیاوش کسرایی الهام و برگرفته شده است. شقایقها - علیرضا حکیمیفرد
همه ی محله عطر شهادتت پیچیده
و برق چراغهای حجله ات تاریکی شب را روشن کرده.
تاریکی شب را هم حتی!
مادرت همه ی بغض سفرت را اشک می ریزد و یک ریز از دختری می گوید که حالا دو ماه است نامزد توست.
نمی دانیم دلتنگی خودش را می گرید یا اندوه دختر را؟
یا نه اصلا همه ی بی گناهی تو را!؟
ما ولی همه ی مفهوم تو را می گرییم که به خون کشیده شد.
همه ی بغض مادرت را می گرییم ،که اشک می شود و سکوت.
می مانی!
به خاطر محله!
به یاد شهر !
به ذهن ایران !
در حماسه ی فتح آزادی
چه قدر پرچم گون افراشته ای از محله یمان!
اینجا انگار البرز دیگری روییده است!
و تو پرچم افراشته از آنی!
تو هم محله ای!
" نامه ای که میخوانیدَ نامه ی سربازی (نمیدانم َ لر َ بلوچ َ کرد یا اذری است" هنوز صد در صد توافق نشده است") که در جنگ جهانی اول به دست نیروهای متفقین افتاد. این سرباز یهودی بوده و از امریکا و انگلیس هم پول میگرفته است. اسناد این دریافتهای بانکی موجود است ( در وزارت کشور متفقین) . لازم به توضیح می باشد که هر گونه شباهت اسمی یا مکانی کاملا اتفاقی است و این سرباز و مکان سربازی هیچ ارتباطی با ایران سربلند ما ندارد. "
متن نامه به شرح زیر میباشد:
بنام خدای پیوند دهنده ی قلبها
دختر عمو فریبا جان عزیز سلام. دلم خیلی خیلی برای تو تنگ شده است. امیدوارم هر جا که هستی سلامت باشی. نامه ی سراسر مهر تو به دست این عاشق ناقابل رسید. این حرفها چیست که تو به من گفته ای؟ من برای تو می میرم. مگر شما خبر ندارید یک گروه ادم به نام اراذل و اوباشها زندگی مردم را تعطیل کرده اند. مخابرات از ترس انها همه چیز را قطع کرده است. یک هفته است که پیامها قطع شده است این همه پولهایم را جمع کردم تا یک ایرانسل بخرم و از تو که یگانه معشوق من هستی با خبر بشوم، ای مرده شور این مخابرات را ببرند که نمیگذارد پیامهای ما به هم برسد.
یادت هست برای تو نوشته بودم ، مواظب باش کنار اتیش نری ،کباب میشی ، اخه خیلی جیگری! انگاه تو که یگانه معشوق من هستی برای من نوشته بودی ، بالاخره یک روز به سیخت می کشم ،اخه خیلی جیگری! خدا شاهد است هزار بار پیامت را خواندم. الهی قربان حاضر جوابیت بشود ،پسر عمو!
دختر عمو فریبا ،اینجا شهر خیلی قاتی پاتی شده است. یک عده ادم که خیلی خیلی کم هستند ، (انقدر کم هستند که رسانه ی ملی می گوید ،زندگی همه ی مردم را به خطر انداخته اند و شکایتهای بیشماری از کارهای ناشایستشان دریافت شده است) حالا بماند که خود رسانه ی ملی چند شب پیش گفته بود شکایت فقط راه قانونی دارد و اصلا با حرف و اینا نمی شود . نمی دانی فریبا جان اینجا یکی یک چیزی می گوید، خودش چند دقیقه بعدمی گوید نگفتم . دودش هم می رود توی چشم ما فقیر بیچاره ها. نه مرخصی نه پیام. دلم برای تو یگانه معشوقم شده است اندازه ی چشم خروس حاج ننه ! حرفم یادم رفت فریبا جان . اره داشتم می گفتم ،ان یکعده ادم که تعدادشان خیلی خیلی کم است ،هر روز با لباسهای مرتب و بدون هیچ سلاحی می ریزند توی خیابان و بد بختی ما شروع می شود. انها که به ما کاری ندارند قرتی بازی در می اورند و دستهایشان را بالا می گیرند . بعدش بی خودی تو خیابانها راه می روند . انگار که بیکارند .کار و زندگی ندارند. نمی دانم شاید هم شانس من بدبخت است که این همه از تو یگانه معشوق خود دور باشم. آنها که به ما کاری ندارند ولی به ما دستور داده اند به آنها کار داشته باشیم. خدا شاهد است فریبای خوشگلم دلم می خواهد از اینجا فرار کنم و بیایم پیش تو. کاش زودتر این خدمت سربازی ام تمام بشود. نذر کرده ام با هم برویم امامزاده قاسم شمع روشن کنیم ناهارش هم کوبیده با سنگک ،چون که تو دوست داری. دعا کن از این شهر هرت جان سالم در بیاورم. آخر نمی دانی که ، یک عده ادم را با ما قطار می کنند سر چهارراهها. یک عده با شلوار کردی ،یک عده با لباس سربازی ،یک عده با کوفت ،یک عده با زهر مار. توی دستشان هم همه چیز هست، شیلنگ ،کابل ،چاقو ، تفنگ !
باورت می شود فریبا جان ؟ تفنگ!
چقدر آقا عمو بیچاره این در و آن در زد بیافتم تهران. گوشم دنج باشد و زود برگردم ،دست تو را بگیرم و برویم سر زنده گیمان.
کاش افتاده بودم صفر پنج کرمان. مثل هاشم. کاش اصلا من هم مثل برادر تو دانشگاه قبول شده بودم ،می رفتم دانشگاه . حالا حالا ها سربازی نمی آمدم. مهندس هم می شدم. بهتر هم بود. البته فریبا جان من سر قول خودم هستم ،هم کار پیدا می کنم و هم می روم دانشگاه . البته تعریف از خود نباشد ، همین الان هم کلی تحویلم می گیرند. بالاخره دیپلم فنی دارم. کار 10 تا مهندس را انجام می دهم. مهندسها عملیشان خوب نیست. من خیلی واردتر از انها هستم. تازه فریبا جان عزیزتر از جانم ،بروم دانشگاه که چی؟
یک وقت فکر نکنی می خواهم زیر قولم بزنم ها !نه! ولی خدا شاهد است اگر تو هم جای من بودی همین تصمیم را می گرفتی. اینجا دانشجو ها را می کشند. خیلی چیزها هست ولی توی نامه نمی گویم. خطر ناک است ، دختر عمو جان مواظب خودت باش . یک وقت نامه ی من را به کسی نشان ندهی ها! اسم بدنامی می شود . در دهن مردم را که نمی شود بست،شاید فکر کنند ما هم کسی را کشته ایم. والا به حضرت عباس قسم به این قبله ی محمدی به جان دختر عمو که می خوام دنیاش نباشه ما اسلحه نداریم. شانس نداریم دیگر ، ما بدبخت بیچاره ها! اقلا ننه ،بابای پولدار هم نداریم از مملکت برویم. برویم پی زندگی خودمان.
یک لباس مجلسی آبی برایت خریده ام ،نمی دانی چه قدر قشنگ است؟ تا دیدمش گفتم این را دوخته اند برای فریبای من . برای دختر عمو فریبای من. برای فریبای عزیزتر از جانم. دعا کن زودتر این بدبختی ها تمام بشود ،تا اقلا پیام ها برسد . فکر کنم اگر تو این لباس را بپوشی مثل ماه بشوی. فکر کنم از مدلش خوشت بیاید. یعنی می شود من از این شهر هرت سالم بیرون بیایم و روی ماه تو را ببینم! یک عالمه حرف دارم برایت بنویسم ،فریبا جان ولی چه کنم که وقت ندارم. باید بروم . باید با همه ی بچه ها برویم . سر چهار راهها .خدا عالم است ،می گویند این بچه قرتی هایی که دستهایشان را بالا می گیرند ،اراذل و اوباشند. و از این جور چیزها. به حق چیزهای نشنیده . اراذل و اوباش هم بودند اراذل و اوباشهای قدیم. نه چاقویی نه قمه ای . زن و دختر و پیرزن اراذل اوباش ندیده بودیم که ان را هم دیدیم.آخر زمان شده است دیگر! وقت ندارم دیگر فریبا جان! برایم دعا کن. دعا کن زنده برگردم و دست تو را بگیرم و برویم سر زنده گیمان. پسر دار بشویم . دانشگاه و این حرفها را هم بی خیال شو . مگر از جانمان سیریم . همان جا در نانوایی آقا عمو شاطری هم بکنم ،اموراتمان می گذرد. دلم برای یگانه معشوقم یعنی خودت یعنی فریبا جان تنگ شده است. به همه ی فامیل سلام من را برسان. به اقا عمو بگو ، خدا شاهد همیشه نمازم را سر وقت می خوانم. نامه را ولی یک وقت نشان کسی ندهی ها. انشاالله بعدها که با یکدیگر ازدواج کردیم ،با یکدیگر می خوانیمش. انشاالله به زودی دیدارها تازه گردد.
دوستت دارم ،یگانه عشقم!
نمک در نمکدان شوری ندارد ......دل من طاقت دوری ندارد.
قربانت پسر عمو قربان ..
پانویس: ببخشید اگه بعضی کلمه ها نازیباست. اگه حذفشون می کردیم َ می شدیم سانسورچی. به خاطر رعایت حقوق نویسنده ی نامه متن رو عینا اوردیم. خلاصه َ شرمنده دیگه َ ما خودمونم خجالت می کشیم َ به خاطر بعضی لغتها.
وای ! وای! وای!
هرگز فکر نمی کردیم بنویسیم ،از خون جوانان وطن لاله دمیده !
همهاش فکر می کردیم این وبلاگ سرشار از عاشقانهها میشود. سرشار از شعرَ قصه َ زندگی ،جوانی !
حالا ولی یکجور دیگر شده است انگار؟!
داریم می رویم با رودخانهای که مردم است. با رودخانهای که هفتهی پیش، پی نه گفتن به ناراستی به آن پیوستیم.
همهی زیبایی و شکوه و بزرگی این رودخانهی همیشه در جریان بدون یاری رسانهی به اصطلاح ملی به گوش و چشم همه گان آمده است. صدای این مردم همیشه بیدار به گوشها رسیده است و....
انچه اشک به چشمهایمان اورده است و زخم به جانهایمان شده است َخون پاک خواهران و برادرانمان است که بر زمین ریخته شد. خون دوستان بسیار جوانمان که ارام و متین و سر به زیر اعتراضشان را به نارواهای رواشده بر ما بیان میکردند. دوستان بسیار جوانمان که غافلگیر تیر و تفنگ شدند.
ناراستی را میخواهیم فریاد کنیم ، به حرمت خون خواهران و برادرانمان.
می خواهیم فریاد کنیم ،آخر ناراستی تا کجا؟
ناراستان می گویند بچهها مسلح بودند!
بچه ها مسلح بودند؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اگر بچهها مسلح بودند،چرا قطره خونی از مهاجمان ایستاده بر بام ریخته نشد؟
این بامها فرو خواهد ریخت!
و شما از فراز بامها به زیر خواهید نشست!
و شرمسار خواهید شد!
بچهها ارازل و اوباش بودند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اگر ارازل و اوباش بودند، چرا قطره خونی از انبوه جمعیت دورو برشان نریختند؟؟؟؟ ارازل و اوباش که رحم ندارند، می توانستند به جمعیت انبوه اطراف آسیب بزنند! نمی توانستند؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به چشم خود دیدیم ، جوانانی را که کنار پایانهی آزادی دست به دامان نیروی انتظامی شده بودند و کمک میخواستند: - از پشت بام خانهای به ما تیراندازی میشود، به دادمان برسید؟
و پاسخ نیروی انتظامی: کو ؟نه! نشان بدهید، کدام خانه؟
چه طور است که از اول هفته ، انواع و اقسام نیروهای مسلح به انواع و اقسام سلاحها همهی شهر را گرفته است و انوقت ا-ر-ا-ذ-ل و ا-و-ب-ا-ش مسلح راست راست توی خیابان راه می روند. و کشته میشوند و هیچ اسلحهای هم به دست نیروی مبارز نمیافتد و هیچ فرد مسلحی هم دستگیر نمیشود و فقط عدهای کشته میشوند؟
داغیم، داغ مانند دلهای داغ مادران جوانان کشته شده!
کشته شده در راه احقاق حقوق مردم!
کشتههای بسیار جوانی که صبح از خانه بیرون آمده بودندَ برای انکه شب به خانه باز گردند.
دستپخت مادر را بخورند .
پای تلفنهای پاک و کودکانهاشان بنشیند و عاشقانههای زلالشان را مرور کنند.
دلبستگیها،عشقها ،آینده ،آینده ،آینده شان را!
دریغمان می آید به خانوادههای کشته شده نگوییم . باید بگوییم . "ما میدانیم فرزندان شما مسلح نبودند . ما می دانیم فرزندان شما سرشار از مهر به مردم بودند. ما میدانیم ، فرزندان شما پاک بودند. غافلگیر شدند، هنگام بازگشت به خانه ! هنگام بازگشت و شاد از حضور و همراهی میلیونی مردم با دلهای آرمانخواهشان "!
داغیم و میدانیم هیچ خنکایی پس از اینَ دلهای داغدار شما را سرد نخواهد کرد!
آخر میدانید؟ بچه هایتان از انقلاب تا آزادی پیاده آمده بودند. آب نخورده بودند . تشنه بودند.
ایمان داریم ، همانطور که تشنگی حسین، حماسهی جاوید تاریخ شد، تشنگی فرزندان شما نیز حماسهی جاویدی است. ارامگاهشان چون شهدای 16 آذر ، زندهی تاریخ خواهد ماند. و ما، ما همهی مردم ، روزی با دسته های گل ، همهی زمین میدان آزادی را فرش خواهیم کرد. به یاد خونهای پاکشان. به یاد معصومیت و مظلومیتشان. گرامی خواهیم داشت ، فرزندانتان را . هر چند اینها برای شما یک لحظه تماشای خندههای شیرینشان نخواهد شد. لیک ایمان داریم که از خون جوانان وطن لالهها بر خواهد دمید ....
آنها که بر بامند،به زیر خواهند امد و شرمسار خواهند شد. و ما که چون آنها برادرکش نیستیم دل به حقارتشان خواهیم سوزاند. و آنها شرمسار از روی شما دستههای گل بر مزار فرزندانتان خواهند آورد. هر چند خوب میدانیم، همهی اینها یک لحظه خندههای شیرین فرزندانتان هم نمیشود.
میدانیم . میدانیم.
ما هم داغیم . داغ مثل دلهای شما!
یکسالی میشود زندانی خانهاش است. مجبور به نگهداری پدری که بر بستر است. میگوید: فردا صبح با پدر میرویم و نظرمان را میگوئیم. درآمد و شغل ثابتی ندارد؛ از همه چیز نارحت است ولی بیشتر بیزار از ناراستی و نشنیدن فریادهایش است.
با مانتو و مقنعه در حالیکه کودکی به بغل دارد از محل کارش آمده تا همراه موج شود، حل شود. کودکش بیقراری میکند ولی تا 2 ساعت کنار خیابان ایستاد و نوار رنگی را با دستان کودکش نگهداشت.
جوان گیسو بلندی، دقایق را ثبت میکرد. از همه عکس میگرفت. از هفتها، از دستهای گره شده؛ شبنم بر پیشانیاش نقش بسته، در دل طلب آزادی داشت.
دختران زیبارو، پر از هیجان و احساس؛ آمده تا بخندند. بر روی همه چیز و همه کس. موتور سوار و راننده خودروها همه میخندد. شعری میخوانند، هر دو میخندند.
کودکان از همه خشنودترند، دنیای آنان دنیای بیرنگیست. در داخل ماشین و بیرون به همه دست تکان میدهند و لبخند میزنند. این مختص کودکان نیست. همه همینگونهاند.
گونههای کودکان خیابانی رنگی بود. بر تک تک انگشتانشان رنگ بود. نه سیاه بلکه رنگی روشن. در دنیای خود همه را خیرهوار نگاه میکردند.
دخترک سیهگیسو در دل جاودانگی وطنش را فریاد میزند، از اشک چشمانش پیدا بود. با دیدگانش ثبت میکرد تا شب در خلوتش بنویسد، با جوهر ثبت کند بر کاغذی سفید، به سپیدی پاکدامنیش.
ریش سفیدان، آرام در کنجی تماشاگر کارزارند. آنها نیز ثبت میکنند و گویا در تنهائیشان به قضاوت و مقایسه میپردازند. به زبان نمیآورند ولی میخواهند دیگر خموش نباشند!
زیر زمین هم خبرهایی است. همه منتظر قطارند. همه بالایند ولی پایینها نیز خبرهایی هست. سکوتی عجیب بر سرتاسر ایستگاه حکمفرماست. سکوت! ناگهان دهانی باز میشود و بدنبالش فریادهای پیاپی. دیگر موشها آرام ندارند. خوابشان پریده!
راننده تاکسیها نرخ کرایهها را زیاد کردند اما همه با میل این بها را میپردازند.
تنها ناراحت این میدان پرندگان بیچارهاند که نمیتوانند بر روی درختان، بام یا کنار دیواری بنشینند. آسمان پر از پرندگان پرّان است. فریادها بلند است. دلم میسوزد!
واقعیتی آشنا که ناآشنا شده بود، تکرار میشود. از دهان مردان و زنان و کودکانمان. «دروغ ممنوع». دلمان در آرزوی فردایی امیدوارانه پر میزند. بال میزند. و با مردمان که از جنس خاکند و شیشه، پر میکشد. سرود وطن تکرار میشود. یادآوری شد که وطنی هست و خونهایی که در راه آزادیش ریخته شده؛
رای خواهیم داد برای اینکه تمام مردمان وطنم دریافتند که دروغ «دروغ» است؛ تجربهی «دموکراسیخواهی»، خونخواهی دختران و پسران بیگناه، دانشجویان ستارهدار و محروم هنوز پایان نیافته است. اینبار من و او خوب میدانیم که چه میخواهیم و میدانیم که چه نمیخواهیم.
شهریار " حضور گسترده ی مردم برای نه به ناراستی (۱۸ خرداد ۱۳۸۸)"
...از اینجا بگویم شاید بهتر باشد. از ستاره شناس جبران خلیل جبران .... که کور بود و دستش را روی سینه اش گذاشت و گفت :من همه ی این خورشیدها و ماه ها و ستاره ها را رصد می گیرم.
آنگاه که محسن رمضانی، امد بالا و سخن آغاز کرد ،فکر کردم این همان ستاره شناس جبران است. وسعت دیدش خیلی خیلی خیلی فراتر از نان واندازه ی لقمه ها و .... است. نوجوان و پر از شور و دلی سرشار از نور!
چه قدر صمیمانه و ساده و صادق ،رنگ را گفتی!
رنگ که پیش از این پی خدایی اش می گشتی! پای همه ی درد و زخم و زیبایی وفلسفه ی انچه پیش از این گفته بودی ،کودکانه گریسته بودم و باز هم بیان صادقانه ی رنگ و نیرنگ امروزت مرا گریاند.
می خواستم با بچه های گروه باشم و سر قرارمان برای زنجیر ه انسانی تهران.
با ندا که یک عالمه پرینت میآورد و علیرضا که با دوربین خیلی خوشگلش ،هی چیک چیک عکس می گیرد و... یاد حلقه ی انسانی ارامگاه کوروش بزرگ به خیر! چه خوب، بچهها دور ارامگاه حلقه زده بودند.
بعد از ان و یک عالمه حادثه ی تلخ ، فکر کردم قرارم با بچه ها برای زنجیر شدن ، دوباره راه جستن است. دوباره با هم بودن . دوباره پی آرزوی داریوش گشتن"اهورامزدا این سرزمین را از دروغ دشمنی و خشکسالی دور دارد"
به خاطر تلفن خانم پیر هادی نازنین و خبر سخنرانی کسی که حرفهایش برایم جالب است ، به شهر یار امدم ،شهریار که نزدیکی های خانه مان است
به خانم پیر هادی می گویم،چه خوب شد که برای سخنرانی خبرم کردی . چه خوب شد که این همه شعور مردم شهریار را تماشا کردم .
دریغم میآید از این همه حضور برای نه گفتن به ناراستی و بد عهدی بگذرم و ننویسم.
گاهی از سفرهایم می نوسم ،دریغم می آید، از حوالی خانه یمام ننویسم.
شادم ! به خاطر با مردم بودن , با مردم همراه شدن !
شادم به حضور محسن رمضانی که بیناترین بیناهاست. شادم به دیدن کسی دوست می داشتم حرفهایش را بشنوم . هر چند کوتاه گفت و گذشت . و شادم به اینهمه شعور و حضور آدمهایی که خریدنی نیستند. ادمهایی که با هیچ رقمی مقابل سهام عدالت فروخته نمیشوند. آدمهایی که توی حرکت آرامشان، زهرا بنی یعقوب را یاد کردند. مادر و پدری که با دختر کوچولوی نازنینشان آمده بودند و ای ایران خواندن دختر کوچکشان، دل ادم را میلرزاند.
شهریار امروز سبزتر از همیشه شد. سبزتر از جوانه گی جوانههای ،آغاز فروردین.
یک روز از تاریخ ایران که میماند ، میهمان شهریار شدم . یک روز که مردمان خواهند گفت ، آغاز بود!
اغاز یک راه، یک مسیر ،یک دالان سبز !
یک روز دور ز خلیج فارس و برای خلیج فارس!
یک روز به احترام تمامیت ارضی ایران!
یک روز به احترام ازادی ، راستیَ !
یک روز بیان نان حق مسلم ماست!
یک روز بیان راستی حق مسلم ماست!
یک روز که فروشی نیست. به خاطرها می ماند و آغاز یست برای پیمودنی طولانی ورسیدنی اگرچه شاید دیر ولی سرانجام َ رسیدنی!
پس از هر شبی ،روز بر می اید. افتاب ایران بر خواهد دمید َ حتی اگر ما نباشیم!
زهره
آقای رئیس جمهور سلام!
خلیج فارس خلیج فارس است!
نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشتر!
کنفزانس دولتهای عربی هم، کنفرانس دولتهای عربی همسایهی خلیج فارس است!
گویا شما گرامی کارشناس زبانهای مختلف نیز هستید؟
تمامیت ارضی سرزمین ما را نادیده میانگارید و همه ی خونهای ریخته شده برای حفظ این تمامیت ارضی را ، انگاه با تکیه بر چه بنیادی، خویش رامدافع حقوق مردم مینامید؟
گویا شما بزرگوار کاندیدای ریاست جمهوری دولتهای عربی و سرزمینهای اشغالی فلسطین هستید؟
و رایتان را ازما می خواهید!!!!!!!!!!!
چارهی توهین شما به تمامیت ارضی ایران فقط عذر خواهی از خونهای ریخته شده در خلیجفارس است!!!!!!!!!!!!!
شما گرامی رئیسجمهور کشور جمهوری اسلامی ایران هستید و به سادهگی و بارها و بارها در یک گفتگوی کوتاه تلوزیونی نام خلیج فارس را به سلیقهی عربها به کار می برید و نوبت فلسطین که میشود، میگویید زبانتان نمیچرخد، بگویید اسراییل و....
چه طور دم از آزادی بیان میزنید، در حالی که در سال گذشته تعداد زیادی از جمعیت فرهنگی این سرزمین را حتی ممنوع المصاحبه کردید؟
این ازادی بیان است که هیچ باستانشناسی حتی اجازهی حرف زدن با رسانهها را نداشته باشد؟
حتی اجازهی حرف زدن !نه چارچوب! نه خط قرمز!
کارشناس فرهنگی در ایران حق مصاحبه ندارد و انگاه شما دم از آزادی بیان میزنید و از فضای باز سیاسی؟ آقای رئیسجمهور وقتی حرف میزنید، از جانب مردم عرب حرف بزنید و مردم ایران را حذف کنید!
ما مردم ایرانیم و به هیچ روی شما را زبان بیان دردهای خود نمی دانیم!
من مردمم!
من از پایینترین جایگاههای اجتماعی این جامعه حرف میزنم.
من مردمم .
نه سواد دارم
نه پول
نه قدرت
من فقط مردمم
برای بقا مردم مردم .....؟؟؟
با احترام از طرف یک مردم
پانویس:
مه و ماه برای همهی ملتها احترام قایل است! عرب و آسیایی و اروپایی و ....
درد و دل ما با رئیسجمهور مان استَ که میخواهیم بیش و پیش از احقاق حق ملتهای دیگر َ به ملت ایران بیاندیشد!
زهره
همایش نخست :"اثر رودها در حفاظت از میراث سرزمین"
شنبه؛ ساعت 10:۳۰، 2 /۰۳/1388، کاخ سعدآباد
برگزارکننده: سازمان میراث فرهنگی مجموعه کاخ سعدآباد
سخنران: بانو فاطمه ظفرنژاد
***********
همایش دوم :"مدرنیزاسیون ابخیزها و اثر آن بر دانش بومی(حفاظت از منابع آب بستر ساز توسعه پایدار شهری)"
دوشنبه؛ ساعت 17:۰۰، 4 /۰۲/1388، خانه هنرمندان
برگزارکنندگان: انجمن صنفی مهندسان مشاور و معمار و شهرساز و جامعه مهندسان معمار ایران
سخنران: بانو فاطمه ظفرنژاد
یادداشت: لطفا در خبر رسانی (برگزاری همایشها) ما را یاری نمایید.

یکی بود یکی نبود .غیر از خدا هیچکس نبود. یه نصیبه بود َکه من دوسش داشتم؛ نصیبه همیشه نقاشیاشو و کاراشو میداد به من و ندا تا ازش استفاده کنیم. من کارای نصیبه رو خیلی دوست داشتم، مخصوصا لیلی و مجنونشو! همش هی میگفتم َ نصیبه! نصیبه! لیلی و مجنونتو خیلی خوب کار کردی.
یکی از همین روزا، نصیبه در خونمونو زد و یه نامه ی دعوت بهم داد. من خیلی خوشحال شدم؛ چرخیدم و، رقصیدم و اینور و اونور پریدم. گفتم آخ جون دعوتنامه عروسیه!
ولی نصیبه گفت: نه! این دعوتنامه ی نمایشگاهه، عروسی نیییییییییییییییست!!!!!
من از اینکه نصیبه برای نمایشگاهش َدعوتم کرده خوشحال شدم و گفتمَ نصیبه جان امیدوارم بتونم جبران کنم و منم یه روزی دعوتنامه بیارم در خونتون!
از اونجاییکه دل نصیبه خیلی بزرگه و واسه همه ی اونایی که به دیدن کارهاش برن، جا دارهَ نشونیشو مینویسم، اگه شما هم دوست داشتیدَ برید َببینید:
تهرانپارس، بین فلکه سوم و چهارم، خیابان تیرانداز، نبش ۲۱۲ شرقی، ساختمان کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، نگارخانه آفتاب. از ۲۸ اردیبهشت تا ۸ خردادماه. ساعت ۱۰:۰۰ تا ۱۲:۰۰ و ۱۴:۰۰ تا ۱۶:۰۰؛
زهره
میراث خبر؛ طی یکماه گذشته در اقدامی نه چندان تازه اما جدی از سوی پژوهشگاه سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری تمامی باستان شناسان فعال کشور، چه استانی، چه ستادی و چه دانشگاهی ممنوع المصاحبه شدند. این اقدام در حالی جدی پیگیری می شود که مسئولان سازمان میراث فرهنگی میگویند: «اخبار مربوط به این حوزه بسته نشده است اما تنها از طریق کانال روابط عمومی پژوهشگاه اخبار مربوط به باستان شناسی ارائه می شود.» باستان شناسان در زمره مهم ترین کارشناسان سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری هستند. آنها نه تنها دانش فهم چگونگی کشف آثار مدفون زیر خاک را داشتهاند، بلکه جزء مهمترین نگهبانان آثار باستانی کشور نیز محسوب میشوند. طی شش سال گذشته و با جدی شدن موضوع میراث فرهنگی در رسانههای کشور، باستان شناسان جزء نخستین کسانی بودند که با ایجاد ارتباطی آموزنده با خبرنگاران، آنها را در شناخت مفاهیم مربوط به میراث فرهنگی، به ویژه باستانشناسی و مفاهیم مربوط به این حوزه یاری دادند. اینچنین بود که امروز باستان شناسان مهمترین رابط فرهنگی رسانهها با سازمان میراث فرهنگی کشور شدند. ممنوعالمصاحبه شدن باستانشناسان، که طی 10 سال گذشته بیسابقه بوده، ذهن را به این سو میکشاند که سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری به نحوی قصد مسدود کردن اخبار مربوط به میراث فرهنگی کشور را دارد. هرچند مسئولان پژوهشگاه و سازمان میراث فرهنگی بارها از انتشار اخبار توسط روابط عمومی سازمان خبر دادهاند و به استناد این کار معتقدند هیچ یک از اخبار مربوط به سازمان میراث فرهنگی مسدود نشده است، اما از نظر خبرنگاران و جامعه، اخبار روابط عمومی یعنی اخبار فیلتر شده. هیچگاه و در هیچ نهاد دولتی و غیردولتی، روابط عمومی قادر به ارائه مشکلات سازمان خود نیست. اخبار روابط عمومی مدام از طریق روسای سازمانی چک [کنترل] میشود و به این ترتیب هر سازمانی میتواند مشکلات خود را از جامعه پنهان بدارد. از جمله وظایف مهم مطبوعات، ارائه اخبار صحیح از عملکرد شاخههای مختلف دولت به مردم است. بر این اساس قانون اساسی کشور نیز مدیران، روسا و شخصیتهای مختلف فرهنگی و سیاسی کشور را موظف به پاسخگویی به خبرنگاران کرده است. اما این در حالی است که پژوهشگاه سازمان میراث فرهنگی با نقض قانون اساسی کشور، باستانشناسان را که مهمترین مطلع کنندگان رسانههای کشور بودند، ممنوعالمصاحبه کرده و به این ترتیب یکی از مهمترین کانالهای خبری رسانهها را بسته است. سازمان میراث فرهنگی در چهار سال گذشته به طرق مختلف قصد کانالیزه کردن اخبار مربوط به این حوزه را داشته است. و یک سال اخیر هربار که کارشناسی درباره یکی از وقایع مربوط به میراث فرهنگی سخن گفته است، به شکلهای مختلف، از اخراج گرفته تا تذکر و نامه نگاریهای مفصل، با او برخورد شده است و طی این مدت سازمان میراث فرهنگی هر بار به بهانهیی قصد متوقف کردن اخبار مربوط به سازمان میراث فرهنگی را داشته است. «محمد مهدی فرقانی» استاد علوم ارتباطات دانشگاه علامه طباطبایی درباره چنین عملکردی از سوی سازمان های دولتی گفت: «اظهارنظر کارشناسی حق مسلم کارشناسان مربوطه است. اینکه هر سازمانی خط مشی مشخصی در ارائه سیاستهای خود دارد بر هیچ کس پوشیده نیست و قطعاً تک تک افراد یک سازمان از سیاستهای کلی آن خبر ندارند. در این میان بهتر است یک نفر به عنوان سخنگوی سازمان با رسانهها گفتگو کند. البته باید گفت چنین گفتگویی در فضایی خوشبینانه و مورد اعتماد اتفاق میافتد.» وی در ادامه گفت: «اما به طور کلی در هر سازمانی بهتر است سخنگوی سازمان درباره سیاستهای کلی آن سازمان سخن بگوید و صحبت درباره مسائل کارشناسی سازمان به کارشناسان سپرده شود زیرا سخنگوی سازمان نمیتواند از مسائل جزیی مربوط به یک کار کارشناسی مطلع باشد.» فرقانی درباره اهمیت گفت وگوی کارشناسان با رسانهها گفت: «ممنوعالمصاحبه کردن کارشناسان یک عمل «ضد رسانهیی» است. در این میان نه تنها حقوق رسانهها که حق آزادی بیان که متعلق به یک کارشناس است نیز دیده نشده است.» به گفته وی رسانهها مایلند با منابع خود به طور اختصاصی گفتگو کنند و مخالفت با این موضوع نقض کامل حق آزادی بیان است. سازمان میراث فرهنگی هر بار به نحوی کارشناسان خود را ممنوع المصاحبه کرده است. یک بار گفته شد کارشناسان از برخی مسائل مربوط به میراث فرهنگی اطلاع ندارند و به همین علت اطلاعات نادرستی میدهند. دوباره گفته شد بین کارشناس میراث فرهنگی و کارشناس سازمان میراث فرهنگی فرقی وجود ندارد و به همین علت اخبار به صورت ضد و نقیض منتشر میشود. پس از آن گفتند برخی اخبار جنبه سیاسی دارد و نباید رسانهیی شود و چون کارشناسان از این موضوع بیاطلاع هستند، باعث کند شدن روند مذاکرات برای رفع مشکلات میشوند. اما در تازه ترین بهانه از سوی پژوهشگاه سازمان میراث فرهنگی، هدف از ممنوع شدن مصاحبه باستانشناسان با رسانه ها، حفاظ امنیت شغلی باستانشناسان عنوان شد. داستان از اینجا آغاز میشود که یک باستانشناس حین کاوش به یک گور هخامنشی بر میخورد، اما با این فکر که محوطه در حصار یک مجموعه جهانی است، گور را رها کرده و ادامه کاوش را به روز دیگری موکول می کند. گویا یکی از کارگرها از فرصت شبانه استفاده می کند و خود را به آن گور میرساند و در نهایت موفق به برداشتن یک کاسه هخامنشی میشود. فردای آن روز خبر این سرقت توسط خود باستانشناس به یکی از رسانهها داده شده و انتشار این خبر باعث میشود حراست سازمان میراث فرهنگی از آن باستانشناس بازخواست کند. خلاصه آنکه باستانشناس راهی زندان و رئیس پژوهشکده باستانشناسی هم مجبور میشود چندبار در دادگاه برای دفاع از باستانشناس حاضر شود. سرانجام هم گفته شد شیء گمشده پیدا شده و باستان شناس زندانی هم آزاد شد. ممنوع کردن مصاحبه با باستانشناسان به معنای آن است که سازمان میراث فرهنگی قصد مخفی کردن اتفاقاتی را دارد که بهتر است رسانهها و مردم از آن بیخبر بمانند. از طرف دیگر واکنش روابط عمومی سازمان میراث فرهنگی و کانالیزه کردن اخبار باعث میشود میان رسانه و روابط عمومی نیز خلأهای بیشتری به وجود آید. اما چنین عملکردی از سوی سازمان میراث فرهنگی طی چهار سال گذشته بارها رخ داده و هر بار با شکست مواجه شده است.
منبع: روزنامه اعتماد
یادداشت ندا: دوستی میگفت: میراث یک زمانی گفته بود به مسائل میراث فرهنگی و مشکلات در آن کسی پاسخگو نیست، مگر خود میراث! اینهم در راستای همان حرفیه که زده! سازمان محترم میراث فرهنگی ابتدا اجازه میداد وزارتخانه شود، بعد ...؛ حال برای تایید و یا تکذیب یک خبر نیاز به یک سخنگوست. انواع سخنگوها را داریم: سخنگوی رسمی و غیر رسمی؛ سخنگوی قوه قضاییه، سخنگوی وزارت امور خارجه، سخنگوی دولت؛ سخنگو معرفی نمیکنم خودم را، کیوسک اطلاع رسانی سخنگو با قابلیت کنترل از راه دور (با اندکی تغییر در کاربری) و ... این کیوسک سخنگو، کارایی بسیار دارد و در راستای سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری الکترونیک هم هست. بخوانید: ماجرای دیپلمات کرهای و بیانیه درباره ماجرای دیپلمات کرهای

"نامه به منشور"
سلام! منم ! ساقه ی یک عالمه سال دورتر از تو، ای ریشهی زخم خورده از تیشه ام! بازگشتت، زیباست. خبرش، شوقی به جانم انداخت. شوق شیرین ِ اشک آلودی از جنس ِ آن سالهای، نه چندان دور کودکیم! آن وقتهاَ که زنان و مردان اسیر از جنگ ِ سخت ِ تلخ ِ 8 ساله به وطن باز میگشتند.
به قول بیبی جان، قدمت بر چشم!
بهارانهای، عیدانهای میشوی در این نوروز که میآید! چه خوش خواهی خرامید و چه خوش خواهی نشست . و ما شاخههای یک عالمه سال دور تر از تو، عاشقانه تماشایت خواهیم کرد. تو لابد مثل شیر زنان و شیرمردان از اسارت بازگشتهی آن سالها، همهی دلتنگیات را خواهی گریست. و ما مثل همان سالها،پیش پای تو هم گلاب خواهیم پاشید و شادمانی خواهیم کرد. و درد و دلها خواهیم گفت َ و به تو که از غربت میآیی مجال نخواهیم داد. به دامن ِ گرم ِ شکوهمند ِ مادرانهات پناه خواهیم آورد و از همهی لگدمال شدگیات خواهیم گفت. همهی لگدمال شدگیمان. لگدمال شدگیتَ که مردمان دیگر در پرستش خدای خود آزاد نیستند! لگدمال شدگیت که آدمها با هر رنگ و نشان و قومیتی، برابر نیستند! لگدمال شدگیت که قوی بر ضعیف ظلم روا میدارد…! لگدمال شدگیت که دیگر این است و جز این نیست!!!
تو قهرمانانه خواهی آمد. ما عاشقانه تو را دوست خواهیم داشت. چه مژدهای شد این که بر ما گذری خواهی کرد. چه خوب شد به قهرم گوش نکردم، دوباره روزنامه خریدم. از تو چه پنهان، گفته بودم از امروز، دیگر روزنامه نمیخرم. از بس که سیاهکاری مینویسند، توی این صفحههای سیاه! راستی تو میدانی روزنامه چیست؟! شاید ندانی! توی آن مینویسند. مثل تو که نوشته شدهای! لیک نوشتههایش زمین تا آسمان َفرق میکند با نگارش تو. ولش کن . خودت میآیی میبینی! سخت منتظرت هستیم. منتظرت که بیایی و چشمهایمان از دیدن توَ برق بزند! چه خوب شد که روزنامه گرفتم. مفهوم ِ مسرت که توی کتابها خوانده بودم را فهمیدم. بیا، بیقرار، منتظرت هستیم! بیا!
با یک عالم احترام و عشق! دوستدار توَ زهره!
ایران ـ همشهریآنلاين:
منشور كوروش ارديبهشتماه سال آينده (1388) بهمدت چندماه به موزه ملی ايران در تهران انتقال میيابد.
پیوند۱: تکرار تاریخ، اینبار موزهی ایران باستان
پیوند۲:غربتی این چنین نه سزاوار اوست
پیوند۳:باز هم صبر کن؛ میآیم
پیوند۴:از کویر تا سراب
پیوند۵: 29 اردیبهشت روز موزه خجسته باد
پیوند ۶: چرا جناب بیبیسی که موزه بریتانیا را در بغل گوش خود دارد، نیازی ندیده که نظر آنان را نیز بشنود ( از وبلاگ نوشتههای پراکنده ی رضا مرادیغیاثآبادی)
یادداشت ندا: منشور کوروش با چه ضریب امنیتی به نمایش در میآید؟!

یادآوری زهره: آبگیر پر است از قوهای سفید. مرغان مهاجر! یک روز بکوچیم، یکروز، فقط یک روز، از این همه شیشههای مات، بکوچیم. بکوچیم و به زلال ِ رود بپیوندیم. و ایمان داشته باشیم که رودهایمان در آستانهی رسیدن به دریاست. دریا که سرانجام به عمق و خروش ِ حماسی ِ اقیانوس خواهد پیوست. و ما قطرهگون در آن جاودانه خواهیم شد. یکروز کوچ، یکروز سفر. سفر که میگویند: چه خوش میگذره، که میگویند: بیا با هم بریم سفر، دوبی، دوبی!!! کنسرتم داره به خدا!!!! عین ِ دوبی! خیلیم بهترشم! مقامی! املشی! با لباس محلی! با مجوز ِ رسمی از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ِ محترم! نوای آمیخته با روح آبی دریا! نوای املشی ِ برخاسته از آب و جنگل! نوای نیایش گونهی روح زخم و زحمت ِ مردمان ِ سختکوش ِ مهربان!
یادآوری ندا: از همهی انجمنها، دوستداران محیط زیست و ... دعوت به شرکت در این همایش میگردد. جهت اطلاع بیشتر با پست الکترونیک (ایمیل) مندرج در تارنگار مکاتبه فرمایید.
"به مناسبت ۱۵ اسفند - روز درختکاری"
ما را اگر چه رابطه هاست با درخت
اما هنوز، فاصلههاست با درخت
خورشید و باد و آب و زمین و چهارفصل،
تنها نشان رابطهی ماست با درخت
اینها، تمام، واسطههای تحرکند،
در ویژگی، درخت، نه ما و نه ما درخت
از ما، هزار گفتنی ناشنیدنی،
می گفت، اگر که داشت، زبان و صدا، درخت
در گوش نور و سایه و خورشید و ابر و باد
می کرد، از معاصی ما، شکوه ها درخت
پا در هوا و سر به هوا و گسسته ما
پیوند عاشقانهی خاک و هوا، درخت
فوارهی بلند خلوص نیایش است
هر شاخهای که، برده به سوی خدا، درخت
این سوی، ریشه دوانده است، زیر خاک
آن سوی کرده دست به بی سو، رها، درخت
با این همه طراوت و زیبایی و شکوه
خاموش و بیتظاهر و بی ادعا، درخت
پرورده زیر سایهی چتر بلند خویش
پیر و جوان و عاقل و دیوانه را، درخت
با مهر، آشیانهی مرغان و جوجکان
در شاخسار ایمن، خود، داده جا، درخت
هم سایه و شکوفه و هم بار و هم صفا
حتی، ز بذل برگ، نکرده ابا، درخت
ما، در ازای این همه خوبی، چه کردهایم ؟
از ما چه دیده، جز خطرات خطا،درخت؟
داغ خطوط نام و تصاویر یادگار،
بر او نشاندهایم و نگفته، چرا، درخت
ما در حضور اره به دستان نشستهایم
در انتظار آنکه، بیفتد ز پا درخت
با این همه ستیز، هنوز ایستاده است
در رهگذار آدم و آدم ربا درخت
از بس سیاهکاری و پستی، ز خاک دید
رفت از فرود، سوی رهایی، فرا، درخت
اما، هنوز، پای به گل، مانده چاره جوی،
کز زادگاه خویش، بکوچد کجا؟ درخت
حق است، اگر ز درد، به تن جامه بر درد
پوشد تمام سال، لباس عزا، درخت
اینقدر کجروی و سراسر خطا زمان؟
این قدر راستی و سراپا وفا درخت؟
خنجر نزد ز پشت، برای مقام و نام،
خون کسی نریخت، برای طلا، درخت
با شبروان نیست به روشنروان، دروغ!
با ناکسان نزد به کسان، افترا، درخت
از باغها، نشانه نماند، اگر شود،
یک تن، ز جمع این همه آدم نما، درخت
چون آدم از بهشت،به بادافره ی گناه
افتد ز باغ سبز حقیقت، جدا، درخت
ای دوست! یا کویر دل خویش سبز کن
یا در گذر، که با تو شود آشنا درخت
تا چند، چند رنگی و از سبز دم زدن
بی پرده، یا رفیق تبر باش! یا درخت
برگرفته از کتاب: بی عشق ما سنگ؛ ما هیچ- بهمن رافعی
یادآوری زهره: تو رو خدا درخت بکاریم .که همه جا سبز باشه! که اکسیژن باشه ! که نمیریم از این اختناق ِ بی اکسیژن! درخت بکاریم که خوش بگذره، بریم باغ سیزده بدر. که جنگل داشته باشیم. که تبر خجالت بکشه! که عاقبت میوه بده! که 15 اسفند یادمون نره. درخت بکاریم، که دوستی باشه! که کام دل به بار آید! که بر لب جوی و می و معشوق به کام ! مطربم باشه و اینا! درختم باشه! صد البته!!!
یادآوری ندا: ۱۵ اسفند ماه یادآور درختان تنومندی است. درختها را دستگیر کردند، بریدند و جنگل را کشتند. ۲۸۰ هکتار جنگل کفبر شد؛ ۸۰۰ هکتار زمین کشاورزی خورده شد؛ مردم انجا نیز خورده شدند؛ سد، همهی اینکارها را کرد! هر یک درختی بودند؛ از گسترهی سایههایشان، فرزندانشان آرمیده، همشهریانشان آسوده، هموطنانشان در آسایش؛
......گاهی فکر می کنم فقط, برای گردآوری فرهنگ شفاهی مردمانم سفر نمی کنم . و انگار یک جور دلتنگی هم هست. یک جور که سخت بی قرارشان می شوم. . به دامنشان پناه می برم, انگار!؟ پناهنده می شوم!
به دامن مردمان کوه و دشت و کویر . که باور آزادیند. مفهوم رهایی . چه سخاوتمندانه هر چه به سینه دارند , برایم آواز می کنند . چه شیرین , حکایتهای کش دارشان را باز می گویند. چه بی ریا سفره می گسترانند. آخر شبهای روزهای ِ خوش شانسیشان , چه بی بهانه دبه ی آب را برمی گردانند, ضرب می گیرند و می رقصند. و من را هم می رقصانند. چه انس عجیبی گرفته ام با بوی دود لباسهایشان در زمستان.
آن دورها زمستانها , هنوز بوی دود است. و چراغهای نفتی .
وای ! چای با هیزم!
وای! با شال و کلاه به رخت خواب رفتن . زیر لحافهای سنگین خزیدن. رستم می خواهد که بلند کند لحاف را!*
لبخندهای صادقانه و شادشان , مقابل دوربینم , بال می دهدم . نمی دانید چقدر شاد می شوم. و ژستهای پیا پیشان و عکسهای دسته جمعیمان.
می خواهم از یک جایی شروع کنم , بعضی وقتها , قسمتی از صداقتشان را , قسمتی از اصالتشان را , به شما تقدیم کنم. بعضی وقتها که از سفر باز می گردم , ارمغانی هم به شما هدیه کنم. به شمایی که گاهی صفحه ی ندا و من را می خوانید .
از آتش آغاز می کنم , که ریشه های ایرانی اش را تعریف می کند. مفاهیم عمیقی دارد از قدردانی منابع انرژی . احترام به طبیعت و عناصر طبیعی.
جالب است و زیبا که بنویسم : هیچ می دانید , سیستانیها هنوز که هنوز است برای خاموش کردن آتش , واژه ی کشتن را به کار می برند؟
سیستانیها نمی گویند, آتش را خاموش کردم. می گویند : آتش را بکشتو"بکشتم"
آتش چنان گرامی بوده است, که افعال مورد استفاده برایش در حد افعال انسانی به کار می رفته . انرژی , مفهوم گرما بخشی اش, روشنایی اش , در میان این مردمان حرمت داشته است.
بی بی عذرا , ساکن روستای دهنو , بخش ادیمی , که خانه ی کوچکش را سخاوتمندانه با من تقسیم می کند , همیشه حتی , آن وقتها که می خواهد لامپ را خاموش کند, از من که توی رختخواب با کتابهایم سرگرمم و او , سردرگم می شود که من می خواهم بخوانم یا بخوابم , می پرسد: - چراغا بکشو؟ " چراغ رو بکشم؟"
این واژه به جهت گرما و نور و روشنایی و اهمیت آتش, چنان آمیخته با ادبیات آن دیار است , که بی بی عذرای عزیز من , حتی لامپ را هم به آن چشم می نگرد. لامپ که با برق روشن می شود. این نور است که نزد این مردمان , لایه دار , با ارزش است. با ارزش مانده است.
این یادگار گرامیداشت منبع انرژی است. انرژی که از گذشته های دور در این سرزمین قدر دانسته می شده و دور ریخته نمی شده است. رازهای عجیبی , آمیخته است با کلام مردمان ! با کلامشان و سنتهایشان و اعتقادهایشان و...
(زهره)
توضیح:
*(در دوردستهای این سرزمین , هنوز, انرژی برای عرق کردن به کار نمی رود , برای گرم شدن است. زمستان یعنی لباس گرم پوشیدن . زمستانه پوشیدن. در دور دستهای این سرزمین زمستان به حریم اتاقها هم می رود)
توضیح ِ توضیح: منظور این جمله متوجه خودِ زهره صیادی هم می شود که, به راحتی این جمله ها را می نویسد ولی بخاری اتاقش همیشه تا آخر زیاد است!!!
خشک آمد کشتگاه
در جوار کشت همسایه
گرچه میگویند: "میگریند روی ساحل نزدیک سوگواران در میان سوگواران".
قاصد روزان ابری، داروگ! کی میرسد باران؟
بر بساطی که بساطی نیست
در درون کومهی تاریک من که ذرهای با آن نشاطی نیست
و جدار دندههای نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش میترکد
ـ چون دل یاران که در هجران یاران ـ
قاصد روزان ابری، داروگ! کی میرسد باران؟
نیما یوشیج
ماه مبارک آمد، در حالیکه لفورکیها بیش از 3 هفتهی بیآب و برق را میگذرانند!
و همچنان دریغ ... (زهره)
ایوان بلند ارزهاشان را بر شانه تپه ای شنی ساخته اند»
بازگشت سرباز هخامنشی به خانه موضوعی بود که چندی پیش از سوی افراد و گروه های مختلف به عناوین و شکل های متفاوت مطرح شد.
همه فرهنگ دوستان و ایران دوستان درباره بازگشت و نحوه بازگشت این سرباز دور از وطن به ایران سخن گفتند و راه حل ها مطرح کردند.
دغدغه و نگرانی، باز پس گرفتن سرباز هخامنشی، این حق مسلم ایران بود!
موضوع، موضوع به روزی بود!
مثل به روز شدن برج جهان نمای اصفهان برای دوره ای!
مثل به روز شدن سد سیوند برای دوره ای!
مثل به روز شدن یافتن نوشدارو برای سهراب
انگار این دیگر شده است، روال!
عجیب است این همه استاد و دانشجوی تاریخ و باستان شناسی و معماری و هنر و... همیشه وقتی دست به کار می شوند که کار از کار گذشته است.
متخصصان، اساتید و مسوولین انگار فقط برای رفع مسوولیت در آخرین لحظه های کار از دست بشدن چند کلامی (آن هم بی اثر) ایراد می نمایند و...
تلا ش برای بازگشت سرباز هخامنشی به ایران اگرچه با ارزش، ستوده و زیبابود، لیکن اندکی آمیخته با طنز نیز به نظر می آید. در میان این همه کارشناس و مسوول معلوم نیست چند نفرشان سالی یک بار به موزه ملی ایران باستان سری می زنند؟
اصولا ایران دوستانی که برای بازگشت سرباز هخامنشی به ایران تلا ش می کنند در جریان جای خالی۴ اثر با ارزش موزه ملی ایران باستان به مدت بیش از دو سال هستند؟! آثاری که قرار بود دو ماهه در موزه لندن مهمان بشوند و پس از دو ماه با سلا مت کامل و سلا م و صلوات و درست سر وقت به میهن باز گردند.
گرامیانی که برای بازگشت سرباز هخامنشی در تلا شند، از خروج (موقت و 2 ماهه) تندیس سنگی سگ (هخامنشی) و پنجه عظیم شیر سنگی (هخامنشی) و پلا ک با نقش عقاب (هخامنشی) و نیم تنه شیر (هخامنشی) با زمانی بیش از دو سال خبر دارند؟
شاید بهتر باشد به جای برگزاری همایش های بزرگ نوشدارویی، بر مزار سهراب ها اساسا رستم گونه، زخم به جان سهراب هایمان نزنیم! شاید بهتر باشد پیش از آنکه 30 سال دیگر بگذرد و خبر حراج تندیس سگ و پنجه شیر و نیم تنه شیرو... را بشنویم دست به کاری زنیم که غصه سراید! عجیب است از هر زاویه ای به خروج و نمایش تعدادی از اشیای با ارزش موزه ایران باستان نگاه می کنیم موجب نگرانی است و باز هم این همه سکوت!
راستی فرزندان ایران خود لا یق تماشای هنر اجدادشان نیستند؟
موزه ایران باستان موزه اشیای تاریخی ایران است یا تماشاخانه عکس ها و پوسترها و تصاویر اشیای تاریخی ایران؟
به راستی حد ما فقط تماشای پوستر سگ پارسی و پنجه سنگی و شیر سنگی و...است؟ راستی فرزندان ایران هیچ درک هنری از تماشای اشیای تاریخی هنری ایران ندارند. همان زاویه دید عکاس به شی» مورد نظرمان برای مان کافی است؟ شاید هم به قول معروف همین هم از سرمان زیاد است!
از همه این موضوع ها که بگذریم و فرض کنیم خروج موقت چندتایی از اشیای با ارزش موزه ایران باستان، برای نمایش فرهنگ ایران در میان سایر ملل عملی است بسیار نیکو، پسندیده و با ارزش چرا که ما آنقدر مهربانیم که ترجیح می دهیم به جای اینکه دوستان سایر کشورها سختی پیمودن راه را به جان بخرند و کلی هزینه بپردازند - آن هم در این گرانی - تا بیایند ایران و تاریخ و فرهنگمان را تماشا کنند اشیایمان را می فرستیم خدمتشان و موجب معرفی فرهنگ ریشه دار و متمدن ایران به سایرین می شویم و هیچ ربطی هم به بازگشت سرباز هخامنشی ندارد و برای جای خالی آن آثار نیازی به هیچ نگرانی نیست. باز هم موضوع بازگشت سرباز هخامنشی و تلا ش برای بازگشت آن به میهن ارزش یک بار به موزه ایران باستان رفتن را داشت.
پیش از آنکه از سرباز وطن دعوت به بازگشت مینمودیم بد نبود نگاهی به سقف نم کشیده موزه ملی ایران باستان میانداختیم. موزه ملی ایران باستان واقع در پایتخت ایران و با ارزشترین موزه ایران ماه هاست (بیش از 1 سال) که لکه بزرگی از نم بر پیشانی سقف نشانده و لکه ای از داغ بر دل هر بیننده و دوستدار ایران.
به راستی استحقاق اقامت سرباز هخامنشی در چنین جایی بود؟ به راستی درد تاریخ و هویت و فرهنگ ایرانی فقط بازگشت سرباز هخامنشی بود؟
به راستی ارزش هزاران سال تاریخ باشکوه چنین بی سامانی است؟
ریشه هایمان را اگر فریاد نرسیم خواهیم خشکید. پدر و مادرمان را اگر از خاطر ببریم پدر و مادرهای بیگانه ای دست بر سرمان خواهند کشید و آموزه های بیگانه ای که ما را نخواهد فهمید و ما هم نخواهیم دانستش و...
موزه ایران باستان را دریابیم. غربتی اینچنین نه سزاوار اوست.
«پیر شد، صبر و کسی حادثه را جار نزد
آسمان بغض شد از ابر، ولی زار نزد»
چنین سکوت و بی تفاوتی نسبت به هویت و میراثمان شایسته چنین میراث گرانبها و سرشاری نیست، یک سالن یک طبقه نم کشیده کجا و هزاران سال تاریخ و هزاران یادگار از آن کجا؟
به راستی یک طبقه از موزه ایران باستان با وسعت سرزمینمان ایران تناسب دارد؟
به راستی هویت موضوعی تا این اندازه بی اهمیت است؟
این یادداشت با اندکی تلخیص در این پیوند از روزنامه مردمسالاری به چاپ رسید.
http://www.mardomsalari.com/Template1/News.aspx?NID=11914