
دهه سی
در عرصه داخلی، کار بررسی آئیننامه سینماها و موسسات نمایشیِ کمیسیون نمایشات وزارت کشور که از سال 1322 و در زمان دکتر فرهمندی، رئیس اداره نگارش وزارت فرهنگ و بهنام، رئیس نمایشات اداره کل شهربانی در دستور کار قرار داشت در دوره منصورالملک جدیتر شد و در خرداد 1329 همزمان با روی کار آمدن دولت رزمآرا به تصویب رسید. بر اساس آئیننامه، ترتیب نمایش در سینماهای درجه یک از این قرار بود:
1ـ فیلم اصلی 2ـ یک فیلم علمی و جغرافیایی یا ورزشی یا تفریحی 3ـ یک فیلم وقایع روز که از تاریخ آن حداکثر بیش از چهار ماه نگذشته باشد.
در بهمن ماه 1329 دولت رزمآرا برای جلوگیری از وقایع اوایل دهه بیست شمسی(1320)، بنا به پیشنهاد وزارت کشور ماده 55 آئیننامه سینماها و مؤسسات نمایشی را به شرح زیر اصلاح کرد:
فیلمی که تقاضای نمایش آن میشود اعم ازاین که فیلم اخبار، دکومانتر یا اصلی باشد نباید جنبه سیاسی داشته باشد و یا حاوی مطالبی باشد که به حسن روابط ایران با دول دیگر خللی وارد آورد. (1)
در چنین شرایطی و بعد از واقعه 16 اسفند 1329 ، حسین علا به نخست وزیری رسید. روز 17 اسفند 1329، کمیسیون نفت در مجلس شانزدهم، اصل ملی شدن صنعت نفت ایران را تصویب کرد و روز 29 اسفند قانون ملی شدن نفت، به امضا رسید. دوره چالشهای بزرگ حقوقی و سیاسی آغاز شد. در 6 اردیبهشت 1330 حکومت چهل روزه علا به دلایلی از جمله واقعه سینما تاج آبادان و کشته شدن چند ایرانی وپاکستانی، به سر رسید و دکتر مصدق، به این شرط پست نخستوزیری را پذیرفت که مجلس طرح اجرای قانون ملی شدن نفت را تصویب کند. مجلس شانزدهم، به ریاست سردار فاخر حکمت، روز نهم اردیبهشت طرح را تصویب کرد و روز 13 اردیبهشت 1330، نماینده اول تهران در مجلس و رئیس کمیسیون نفت، نخستوزیر شد.
فیلمبرداران پارامونت در ایران
به نظر میرسد قدیمیترین تصویر متحرک از مصدق، توسط فیلمبرداران پارامونت (یا گروههای دیگری که همزمان در ایران حضور داشتند) برداشته شده است. در سال 1358 قطعه فیلمی از یک فیلمبردار قدیمی در تلویزیون خریدم و در فیلم یادی از دکتر فاطمی، استفاده شده است که اولین هیئت دولت دکتر مصدق را گرداگرد یک میز نشان میدهد. آقای گنجی صاحب فیلم مذکور به من گفت که این فیلم را 25 سال در خانهاش مخفی نگهداشته بوده.
متاسفانه دیگر از این فیلمبردار قدیمی، خبری ندارم تا بیشتر پرس و جو کنم.
اما خبر مربوط به فیلمبرداران پارامونت:
یک زن وشوهر آمریکایی به نام آقاو خانم «هیکاک» در هفته گذشته [نهم خرداد 1330] از زندگی نخستوزیر، هیئت مختلط نفت و هیئت دولت، برای کمپانی پارامونت در مجلس فیلم برداشتند. این زن وشوهر، چند ماه پیش به ایران آمدهاند و از همه وقایع مهمی که چند ماه اخیر در تهران روی داده، فیلم برداشتهاند. هیکاک، مرد قد درازی است که عینک ذرهبینی به چشم دارد و تاکنون کسی خنده او را ندیده است. زن او نیز بسیار جدی است. قد متوسط و گیسوان خرمایی رنگ دارد و جز با شوهرش با هیچ مردی، حرف نمیزند.
روز پنجشنبه، وقتی این زن وشوهر برای فیلمبرداری به مجلس آمدند، در یکی از تالارهای مجلس، هیئت دولت تشکیل جلسه داده بود. اولین فیلمی که آنها برداشتند از جلسه هیئت دولت بود. بعد از دکتر مصدق خواهش کردند به باغ شمالی بهارستان برود تا در میان سبزه وگل، فیلم نخستوزیر و وزیران و نمایندگان ایران را بردارند. دکتر مصدق آنروز خیلی خوشحال بود. بر عکس روزهای اخیر که قیافهاش گرفته وعصبی است، خنده از لبش دور نمیشد. در میان نخستوزیران ایران، و در مقابل عکاسها، هیچکس نرمتر از دکتر مصدق نبوده، هر طوریکه عکاس بخواهد و به او بگوید، ژست میگیرد.
عکاسهای آمریکایی هم از این وضع راضی بودند. در جریان این فیلمبرداری، عکاس و خبرنگار ما نیز همه جا دوش به دوش فیلمبرداران آمریکایی بودهاند. (2)
میدانیم که حاصل کار پارامونت در ایران یک مجموعه فیلم بوده است که در جای خود به آنها اشاره خواهد شد.
منبع: تارنمای تخصصی سینمای مستند ایران
.jpg)
اشاره: جنبش چپ بخشى از تاريخ قرن بيستم ايران را در بر مىگيرد كه از هر نظر قابل بررسى و مطالعه علمى است بى شك شناخت و پژوهش عينى و تحليلى از اين دوران بر درك و بينش ما از تاريخ كشورمان تأثير به سزايى مىگذارد. كتاب "شورشيان آرمانخواه، ناكامى چپ در ايران" اثر (مازياربهروز) مىكوشد به بررسى عللى بپردازد كه جنبش چپ در ايران را ناكام گذاشت. نويسنده با پيروى از روششناسى علمى بر آن بوده است كه فرآيند جنبش چپ و فراز و فرودهاى آن را در متن تاريخ معاصر كشورمان گزارش كند. كتاب بيشتر به دوره تاريخى پس از كودتاى 28 مرداد تا فروپاشى كامل چپ ماركسيستى در نيمه دهه 1360 تأكيد دارد كه اين دوره (سالهاى پس از انقلاب) كه در ساير كتابهاى تاريخ بسيار كمتر به آن پرداخته شده است.
بهروز، وابستگى احزابى نظير حزب توده و فداييان اكثريت به شوروى و نيز فقر فلسفه را از عوامل اصلى شكست جنبش چپ در ايران بر مىشمارد. وى بر اين باور است كه مردان سياست امروز هم از تجربيات جهانى و هم از گذشته كشور تأثير پذيرفتهاند و به همين دليل با حفظ احتياط علمى نسبت به آينده اصلاحات ابراز خوشبينى مىكند. بهروز اظهار مىدارد كه جريان اصلاحات در بين دانشگاهيان خارج كشور محبوب است و دانشگاهيان ايرانى عموماً از اين جريان و تحولات تدريجى در ايران حمايت به عمل مىآورند.
گفتنى است چاپ نخست كتاب شورشيان آرمانخواه، انتشارات ققنوس در زمانى كوتاه به فروش رسيد و اكنون چاپ دوم آن در دسترس خوانندگان علاقمند به مباحث سياسى قرار گرفته است.
«مازيار بهروز» متولد اسفندماه 1337 در تهران است. وى در سال 1982 ليسانس تاريخ و علوم سياسى از كالج سنت مريز در كاليفرنيا، در سال 1986 فوق ليسانس تاريخ جديد اروپا از دانشگاه ايالتى سانفرانسيسكو كاليفرنيا و در سال 1993 دكتراى تاريخ معاصر خاورميانه با تمركز روى ايران از دانشگاه كاليفرنيا در لسآنجلس آمريكا دريافت داشته است. سه سال در دانشگاه بركلى و حدود 6 سال در دانشگاه ايالتى سانفرانسيسكو آمريكا تدريس كرده است. به جز كتاب «شورشيان آرمانخواه»، مقالات زيادى در مورد تاريخ معاصر و جنبش چپ ايران نوشته است.
چه شد كه به مسائل سياسى معاصر ايران پرداختيد؟
خانوادهام اساساً روشنفكر و اهل سياست بودند و اين مسلماً روى ما تأثير گذاشت و تصميم گرفتم تاريخ بخوانم. البته از كودكى هم به تاريخ علاقه داشتم و به اين درس عشق بسيار مىورزيدم. بعد كه در ايران انقلاب شد و من به طور طبيعى به آن علاقه داشتم، مصمم شدم در مورد تاريخ معاصر ايران دست به پژوهش و تحقيق بزنم، زيرا به اين نتيجه رسيدم كه مىتوانم نقش مفيدترى بازى كنم و خدمت ارزندهترى صورت دهم.
در كتابتان از ضعف ايدئولوژيك نيروهاى چپ و كمبود ارتباط آنها با مردم صحبت كردهايد؟
ببينيد اتفاقات تاريخى يك عامل ندارد و بايد از عوامل سخن گفت و آنها را دستهبندى كرد كه من در كتابم عوامل ناكامى جنبش چپ را دستهبندى و كالبدشكافى كردم. در نتيجه، شكست چپ در ايران عوامل گوناگون داشته است كه به يكى دوتا از آنها شما اشاره كرديد.
عوامل تأثيرگذارتر چه بودند؟
نه، شما توجه كنيد كه مثلاً وابستگى حزب توده به شوروى در مورد شكست اين حزب و سازمان فداييان اكثريت عامل مهمى بود، ولى در مورد بقيه سازمانهاى چپ اصلاً صدق نمىكرد. البته اگر شما اصرار داريد كه عاملى را برجسته كنيم، به گمانم «فقر فلسفه» عامل بسيار مهمى است. جامعه ايران را به درستى نشناختند و در فهم درست انديشهاى كه مىكوشيدند با جامعه ايران تطبيق دهند، مشكل داشتند. اين كه چرا فقر فلسفه پيش آمده است، دلايل گوناگونى دارد. مثلاً در مورد فداييان علت اين بود كه كادر رهبرى آنها از بين رفت، اگر جزنى زنده مىماند، شايد وضع اين نبود، ولى او از بين رفت و اين مسئله تأثيرگذاشت. در مورد حزب توده وضع اصلاً اينگونه نبود، يعنى رهبران و متفكران حزب نظير احسان طبرى زنده ماندند، ولى وابستگى به بيگانه نگذاشت به شناخت درستى از جامعه برسند. بنابراين دلايل ضعف ايدئولوژيك براى سازمانهاى مهم متفاوت بوده است.
منظور شما چه سازمانهايى است؟
ببينيد من چپ را به معنى سازمانهايى گرفتم كه به شكلى به بالشويزم معتقد بودند و تجربه انقلاب اكتبر را داشتند و اين شامل سازمانها و گروههاى طرفدار شوروى، چين و تروتسكيستها مىشود. بنابراين، چپ مذهبى را مورد مطالعه و تحقيق قرار ندادم. مجاهدين خلق (منافقين) را پروفسور آبراهاميان در كتابى به نام «اسلام راديكال و مجاهدين ايران» بررسى كرده است. از ايشان پيشتر كتابى به نام «ايران بين دو انقلاب» به فارسى درآمده است و يكى از ارمنيان ايرانى است. من حتى چپهاى سوسيال دمكرات و گروه «خليل ملكى» را كه از انقلابگيرى به اصلاحطلب بدل شده بودند، رها كردم و در عوض به گروههايى كه به انقلاب اكتبر و مدل روسيه چشم داشتند، پرداختم.
در زمينه نقش افراد در گروههاى مختلف و تأثيراتى كه بر جاى گذاشتند، چه نظرى داريد؟
اين مسألهاى است كه در تاريخ معاصر ايران كمتر به آن پرداختهاند. اختلافات شخصى بين كادرهاى رده بالا تا چه حد در درون اين گروهها تأثيرگذاشت و اينها چقدر اجازه دادند مسائل شخصیشان در روند سياسى كشور دخالت كند. در سمينارى كه پارسال با عنوان «كودتاى 28 مرداد» در ايران برگزار شد، از محتواى سخنرانیها چنين برداشت كردم كه اختلافات شخصى بين دكتر مصدق و كاشانى جدا از مسائل ديگر بسيار قابل توجه بوده است. به گمانم به اين پرسش از اين زاويه بايد نگريست. در تاريخ جنبش چپ ايران چند بار اين اختلافات را ديدهام كه تأثيرگذار هم بوده است. مثلاً به نظر مىرسد «مصطفى شعاعيان» و «حميداشرف» به جز اختلاف نظرهاى گروهى اختلافات شخصى نيز داشتهاند. اين مسأله در مورد كادر رهبرى حزب توده در سال 32 به روشنى احساس مىشود و در مورد آن مفصل نوشتهام و جا دارد كار جدیترى در اين زمينه صورت گيرد. در هر حال، در ايران، اختلاف نظرهاى شخصى بين رهبران گاهى جلوى حركت را مىگيرد و به آن لطمه مىزند. اين يك بحث فرهنگى - سياسى است كه بايد با جمعآورى اطلاعات و تجزيه و تحليلهاى دقيق علمى به آن پرداخته شود.

مطلب زیر ترجمه نقدی است که ارواند آبراهامیان به دو کتاب : (ALL shahs Men: the hidden story of the CIA coup in Iran) به قلم استیفن کینزر خبرنگار نیویورک تایمز و دیگری: (Mohammd Mossaddeq and the 1953 coup in Iran) است که مجموعه مقالاتی است که زیر نظر مارک گازیوروفسکی و مالکولم بیرن جمعآوری شدهاند .
هایدن وایت فیلسوف برجسته معاصر در اثر کلاسیک خود زیر عنوان «مسخ تاریخ» Meta-history نشان میدهد که تاریخنویسان گرایش به آن دارند که از یکی از شیوههای اصلی زیر پیروی کنند: نقل مصیبت (تراژدی)، طنز نویسی (کمدی)، هجو نویسی و ماجرای عاشقانه.
اگر آقای وایت به سیاست خارجی امریکا بذل توجه میکرد شاید گروه پنجمی به شیوههای چهارگانه تاریخ نویسی خود اضافه میکرد زیر عنوان «مقاصد خیرخواهانه»ی دولت امریکا. اکثر آن چه درباره تاریخِ سیاست خارجی امریکا نوشته میشود با این پیشفرض آغاز میگردد که طراحان سیاست خارجی امریکا گرچه پیامدهای سیاستگذاریهاشان همیشه شرافتمندانه از آب در نمیآید، اما در اصل دارای مقاصد شرافتمندانهای هستند. حتا اگر دخالتهای دولت امریکا در کشورهای دیگر منجر به برقراری دیکتاتوری، جوخههای مرگ، کشتار جمعی شده باشد و یا هم اکنون در عراق منجر به یک کابوس نوع هابسی شده است، همهی این «وقایع پیش بینی نشده و ناگوار» را از آرمانهایی که طرحان این سیاستها داشتهاند، سیاستهای آرمانی چون «سرنوشت مقدّر»، «گسترش تمدن» به ویژه مسیحیت، «دفاع از دموکراسی» و یا در دهههای اخیر، حفظ جهان در برابر شرّ کمونیسم و تروریسم بینالمللی باید جدا کرد. دولتهای دیگر ممکن است سیاستهای ماکیاولی و بدخواهانه داشته باشند و دارای انگیزههای پنهانی باشند اما اهداف دولت امریکا بشردوستانه، آرمانگرایانه و خیرخواهانه است.
درونمایه دو کتاب مورد بازبینی در این نوشته، درست از چنین ویژگی برخورداراند یعنی اعتقاد به «مقاصد خیرخواهانه» دولت ایالات متحده.
کتاب اول توسط استیفن کنیزر، خبرنگار قدیمی نیویورک تایمز و نویسنده کتاب معروف «ثمره تلخ: داستان کودتا در گواتمالا» نوشته شده. کتاب کنیزر در باره کودتا در ایران، کتابی است بسیار خواندنی در باره برانداختن دکتر مصدق که در آن «دیکتاتوری» بعدی شاه محکوم میشود و به دنبال آن مؤخره پر آه و ناله و ترحم انگیزی از دیدار نویسنده از خانه مصدق در دهکده احمدآباد و گفتگوی دوستانه این خبرنگار با اهالی آنجا به چشم میخورد.
کتاب دوم مجموعهای از مقالات ارائه شده به کنفرانسِ برپا شده در کالج سان آنتونی دانشگاه اکسفورد است. این کتاب به ایرانیانی تقدیم می گردد که «در راه استقلال و دموکراسی مبارزه کرده اند». کتاب، زیر نظر آقای مارک گازیوروفسکی که سالهاست خود را به عنوان دانشمند برجسته تاریخ ایران جا زده و آقای مالکولم بیرن، که به عنوان معاون «آرشیو امنیت ملی» ناچار به قبول دردسر فشار به دولت برای افشا ساختن اسناد قدیمی- از جمله اسناد کودتای 1953- شده است جمعآوری گردیده. این دو علاوه بر ویراستاری کتاب، یکی مقالهای در باره جریان کودتا اضافه کرده و دیگری (آقای بیرن) مطلبی درباره سیاست امریکا در قبال ایران میان سالهای 1945 تا 1953 نوشته است.
علاوه بر آن، کتاب حاوی مقالاتی از آقای کاتوزیان در باره مشکل دموکراسی در ایران؛ از فخرالدین عظیمی درباره اپوزیسیون داخلی علیه مصدق؛ از مازیار بهروز در باره حزب توده؛ از ویلیام راجر لوئیس درباره نقش دولت انگلیس در کودتا و از مری هایس در باره تحریم موفقیت آمیز شرکتهای نفتی علیه ایران است. هر یک از مقالات، نتیجه پژوهشی دقیق و پر از جزئیات فراوان است. به علاوه بیشتر این مقالات و نیز کتاب استیفن کنیزر برای تکمیل منابع مکتوب مورد رجوع خود از مصاحبههایی چند استفاده میکنند. به راحتی میتوان گفت همه جزئیاتی را که خواننده در باره کودتای 1953 احتیاج دارد- و حتا بیش از نیاز او- در اختیارش قرار میدهند.
این کتابها تفاوت خوشایندی با چند نسل نوشتههای مورخین انگلیسی- امریکایی دارند که شیوه برخوردشان با کودتا یا نوعی سکوت آزار دهنده، یا انکار بی چون و چرای دخالت دولت های امریکا و انگلیس در آن و یا جانبداری از این نظریه بود که اگر پیامدهای دراز مدت این کودتا بنفع مردم نبود. نباید تقصیر را به گردن دولت امریکا انداخت بلکه گناه به گردن شاه و مردم ایران است.
این دو کتاب گرچه این نظریه لیبرالی را می پذیرند که کودتا یک فاجعه مصیبتبار هم برای ایران و هم روابط ایران و امریکا بوده است، اما با این همه- و با ارائه اطلاعات ضد و نقیض- مشترکاً به همان درون مایه رایج در غرب میرسند که سیاست خارجی امریکا «مقاصد خیرخواهانه»ای را دنبال میکند. هر دو کتاب گناه را بی کم و کاست به گردن «جنگ سرد» می اندازند و تأکید دارند که دلیل انکارناپذیر دخالت امریکا ترس از «خطر سرخ» و اشتیاق این دولت به نجات ایران- و کل خاورمیانه- از خطر کمونیسم بینالمللی بود.
آقای گازیوروفسکی اعلام می دارد: «بسیاری از مقامات امریکا..... در تابستان 1953 به این نتیجه رسیده بودند که با شدت گیری آشفتگی و ناآرامی، قدرت گیری کمونیست ها در ایران کاملاً محتمل است و بنابراین مصدق را باید سرنگون کرد تا از افتادن ایران به چنگال شوروی جلوگیری شود».
آقای بیرن مقاله خود را با ترومن حین جنگ کره آغاز می کند و این که او چگونه به نقشه جهان نظر افکند و انگشت خود را روی ایران می گذارد و اعلام می دارد: «[کمونیست ها] مزاحمت را از این جا آغاز خواهند کرد». نویسنده ی مقاله سپس به این نتیجه گیری می رسد که: «عاملی که بالاخره ایزنهاور را بر آن داشت در ایران دخالت کند این تصور بود که مصدق وسیله ای برای قدرت گیری کمونیست ها در ایران خواهد شد». و سپس ادامه می دهد: «هدف های تعیین کننده در اواخر دولت ترومن و اوایل دولت ایزنهاور در مورد ایران کاملاً یکسان بود- جلوگیری از درغلتیدن ایران به اردوگاه شوروی». مازیار بهروز پس از نشان دادن این که حزب توده خطری واقعی نبود و این که طراحان سیاسی امریکا بر این امر آگاهی داشتند اما به این نتیجه گیری می رسد که: «این تصمیم (برای انجام کودتا) به نظر می رسد که ربط زیادی به واقعیات موجود در ایران نداشته و بیشتر مربوط به ضرورت های ایدئولوژیک آن دوران یعنی دوران جنگ سرد بود».
امروز، برای امثال من و همسن و سالان من شکی باقی نماند که کودتای ... رداد، نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر، یک کودتای واقعی بود. نه کودتای مخملی، نه انقلاب رنگی.
امروز، برای امثال من و همسن و سالان من آشکار است که ضربه کودتای .. رداد، آنقدر مهلک بود که تاکنون نه زخمش التیام یافته، نه کشور تیمار!
امروز، برای امثال من و همسن و سالان من پوشیده نیست که از ماهها قبل کودتا به تشدید «جنگ اعصاب»، «عملیات تضعیف» با راههای گوناگونی چون: «طرفدار کمونیست»، «تهدید اسلام»، «نابسامانی عمومی و اقتصادی»، «سیاستمداران بیدین» به «شوکپردازی» پرداخت.
امروز، برای امثال من و همسن و سالان من، پوشیده نیست که با سر و صدا راه انداختن تبلیغات رسانهای، دوستداران و دلسوزان مردم را بدام افتادگان کمونیستها خواندند. کسانیکه شمار اعضای آنها در داخل کشور 20 هزار عضو و 110 هزار هوادار در برابر قبایل مسلح و ارتش 120 هزار نفری، رقمی گم به حساب میآمد.

گویی تاریخ دوباره تکرار میشود؛ کودتا را «شورش مردمی» و علت را مقاومت یک «پوچگرا» در برابر «ترقیخواهی» خواندند. روزنامههای منتشره در تهران پس از کودتا، از گفتن ارقام تلفات خودداری ورزیدند و در عوض به قلمفرسایی شیوا در اینباره پرداخته که چگونه «مردم وطنپرست» بازار، جنوب شهر، و حتی روستاهای مجاور تهران با شوق و ذوق به خیابانهای مرکز تهران ریختند تا اراده ابدی خویش را به شاه خود ابراز دارند.

امروز، برای امثال من و همسن و سالان من، پوشیده نیست که بعد از کودتا و تشکیل دادگاه فرمایشی محاکمه نخستوزیر، تنها یک شرمساری و سرافکندگی برای برگزارکنندگان آن دادگاه باقی گذارد. چرا که این «دادگاه» بود که به «محاکمه» کشیده شد نه مصدق!
گویی تاریخ تکرار دوباره میشود؛ کودتا آغاز دورهای از سرکوب سیاسی بود. به محض پایان یافتن کودتا، ارتش اقدام به دستگیری نزدیکترین وزیران و حدود 1200 فعال سیاسی کرد.
باز اعدام و خون؛ بر طبق گزارشهای سفارتخانههای آمریکا و انگلیس، نخستین اعدامها جلوههایی از «خونریزی علنی» نشان میداد، اما اعدامهای بعدی را مخفیانه اجرا کردند تا «انزجار عمومی» را برنیانگیزند؛ زیرا «شجاعت ظاهری» و «جسارت سازش ناپذیرانه» محکومین به مرگ، موجب خودداری تیراندازی جوخههای آتش به آنان شد.
روزی که مجلس شورای ملی به دکتر مصدق رأی تمایل داد، روزنامهی اطلاعات در سمت راست صفحهی اول نوشت: «علاء استعفا داد و مجلس به دکتر مصدق رأی تمام داد» و در سمت چپ نوشت: «نیروهای مسلح و چتربازهای انگلیسی برای ورود به خاک ایران آماده شدهاند.»
طرح نخستین آژاکس هشدار داد که اگر عملیات شکست بخورد، امریکا دچار یک «پس ضربه» جدی میشود. البته کودتا موفق شد اما پیامدهای بلندمدت کودتا قطعا فاجعهبارتر بود. یک نظام دیکتاتوری بر پا ساخت که هر روز فاسدتر و غیر مردمیتر میشد. ذهنیت «قدرت استعماری» به ایرانیان داد، باعث نابودی احزاب عرفی (جبهه ملی و حزب توده) شد و راه را برای ظهور جناحهای مخالف مذهبی هموار کرد.
ماتم زدهایم، در آرزوی کسی هستیم که چون مصدق در طول نطقهای خود، هروقت سخن از بدبختی و درماندگی و فقر هموطناناش به میان میآمد، بیاختیار اشکاش جاری میشد و وقتی او میگریست، کسانی هم که دچار رقت قلب بودند، میگریستند. گریستن او با گریستن دیگری متفاوت است چرا که ملاک، عمل و صداقتش بود نه ریا و تزویر! اینروزها جایش خیلی خالی است. خیلی!
به پیش اهل جهان محترم بود آنکس / که داشت از دل و جان احترام آزادی
* عکسها از موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران
۲۴ اسفند، وقتی برای گرامیداشت رودخانهها به تنکابن رفته بودیم: ....
"تی غصه آخر مرا کشه …………….. رعنا"
آقای اتابکی میزبان سخاوتمندمان در جواهرده، این نوا را میخواند . او عاشقانه رعنا را زمزمه میکرد و عشق جاویدانش. و ما آهسته آهسته، قسمتی از تاریخ مردمان ِ آن دیار را درمیافتیم. تاریخ نانوشتهی مردمی که آمیخته با عشق، همهی زخم و ناداشتههایشان را نهفته به دل شعر و قصه، سینه به سینه باز گفتهاند. برای گرامیداشت رودخانهها رفته بودیم، که جاری مردم ما را به آغوش کشید. جاری نرم و زندهی مردم . که همیشه در راه دریا است. در راه دریا بوده و هست و خواهد بود. گاه سنگها و گاه سدها، سکون این جاری را سبب میشوند. لیک، همیشه غافلند از اجتماع این همه زلال پشت جبههی سنگی و سرریز شدن آن، بالاخره در طلوعی! و یا شکست ابهتش َ با تلاطم بادی، بارانی، رگباری! تنکابن مثل همیشه زیبا َ لم داده توی ساحل دریا بود. کنار پیادهر ها، توی مغازهها، بوی عید بود. بوی عیدو سبزهها، تخممرغها، رنگها، ماهیها! و بچهها َ با پولهای کاغذی ِ مچاله شده در پنجههای کوچکشان، و ماهی قرمزهای شب عید و …
تنکابن َ زیباتر از همیشه َ در انتظار بهار میزبان ما شد. انتظار بهار که یکی دو روز دیگر َ توی خواب و بیدار همگیمان خواهد آمد! خواهد آمد و ...
(زهره)

نخستین همایش «روز جهانی حفاظت از رودخانهها ـ بررسی تاثیر سدها بر محیط زیست»، با همکاری انجمن زنان مبارز با آلودگی محیط زیست تنکابن، انجمن کوهنوردان ایران و با حضور اعضای شورای اسلامی دوره سوم شهر تنکابن، پژوهشگران آب و شیلات ایران و شماری از اعضای سازمانهای مردمنهاد تهران، روز 24 اسفندماه 1387، در سالن اجتماعات فرهنگسرای ارشاد تنکابن برگزار شد.
نخستین سخنران، آقای "مهندس عبدالعلی نيکفرجام" رئیس شورای اسلامی شهر تنکابن بر اهمیت توسعه پایدار در برنامهریزی شهری تاکید کرد و به بیان نقش شهرداری در هدایت آبهای روان و برنامهریزی شهری مدیریت آب پرداخت. وی همکاری تنگاتنگ سه اداره امور آب شهری و روستایی، شبکه بهداشت و درمان و سازمان نظام مهندسی را عاملی تاثیرگذار بر مدیریت امور آب و محیط زیستی سالم برشمرد و نقش سازمانهای مردم نهاد را در این عرصه مهم دانست.
"آقای عباس محمدی" دبير انجمن کوهنوردان ايران سخنران دیگر با تعریف و دلیل نامگذاری روز جهانی رودخانهها گفت: «در سال 1997 در برزیل با حضور 20 کشور، تشکیلاتی شکل گرفت و اینروز (14 مارس برابر با 24 اسفندماه) به نام "روز جهانی مقابله با سدسازی و حمایت از رودخانهها" فعالیت خود را در انتقاد از روند سدسازی آغاز کرد.
ساخت سد، یکی از مخربترین کارها در کوهستان است. با ساخت سد، دهها و صدها هکتار از مناطق کوهستانی صدمه میبیند که نمونهی کوچک آنرا در جاده چالوس میتوان دید. با سد کوچک تنظیمی، کیلومترها تخریب باورنکردنی صورت گرفته است. هزینههای نجومی و بسیار زیاد سدها موجب شده تا در بیان واقعیت ساخت سدها اغراق شود. بر خلاف آنچکه گفته میشود سدها، نقش حیاتی در برق، آب ندارند و این تکرار و دروغگویی ما را بر باور مفید بودن سدها رسانده است. با کمی تحلیل، سدها در آبیاری کشاورزی فقط 10 درصد نقش داشتهاند و باید با ارتقای روشهای آبیاری از ساخت سدها جلوگیری به عمل آورد.
سدسازی در مازندران 100 درصد بازدهی صفر دارد. خود جنگل نگاهدارنده آب باران و تنظیم کننده رطوبت محیط است. سدسازی در این منطقه خیانت به مملکت است. سال گذشته که خشکسالی بود، سدها نه برق و نه آب را توانستند تامین کنند. اگر آبی باشد، سد خدمت دارد و اگر نباشد، ندارد. حال خواسته ما انجمنها این است که بازنگری اساسی توسط سازمانهای مستقل از سدسازی (یکی دو نمونه) انجام شود و به این پرسش پاسخ داده شود که آیا سدها به اهداف از قبل تعیین شدهاشان رسیدهاند یا خیر؟ مشکل اصلی افزایش جمعیت است. سهم آب ایران از جهان، 1500 متر مکعب از 7000 متر مکعب است. با سدسازی آب اضافه نمیشود!
سخنران دیگر "آقای دکتر مشايخی" استاد دانشگاه و صاحب تئوری لزوم احداث سد در ارتفاعات کوهستانی دوهزار تنکابن، به تشریح طرح احداث سد بر روی رودخانه تنکابن ـ یادگاری از طرح ارائه شده توسط شهید رزاقی، نماینده مردم تنکابن در سال 1364 به مجلس شورای اسلامی ـ پرداخت و عنوان کرد که فاز یک ساخت سد با هزینهای بالغ بر 10 میلیون تومان به اتمام رسیده ولی پس از فوت ایشان طرح متوقف شد. ایشان دلیل توجیهی نیاز به احداث این سد را، جمعآوری مناسب و سالم آب، تولید برق و رونق بخشیدن به صنعت گردشگری برشمرد و گفت:«با توجه به خشکسالی در کشور، مردم بایست آگاه شوند و قبل از انجام هرکاری، مطالعهای دقیق و کامل از پیامدهای سدسازی در منطقه تهیه گردد سپس اجرای طرح صورت گیرد».
خانم مهندس"ميترا البرزیمنش" عضو هيأت مديره جمعيت زنان مبارزه با آلودگی محيط زيست تهران و متخصص ارزيابی اثرات زيست محيطی، سخنران دیگر شرکت کننده در همایش از تهران، گفت: «قانون ارزیابی زیست محیطی از سال 1351 در ایران بر اثر تلاش کارشناسان و استادان عرصه محیط زیست به تصویب رسید. در بررسی زیست محیطی یک سد، بالادست، پاییندست، اکوسیستم سد مورد بررسی قرار میگیرد. اثرهای اجتماعی، اقتصادی، بهداشتی، فرهنگی، بیولوژیکی یک سد بررسی میشود. چنانچه اثرهای شاخص و منفی نداشته باشد به ساخت آن رای میدهند. در پاسخ به این سوال که این وضعیت در کشور ما چگونه است باید گفت آمایش سرزمینی در ایران نداریم. ما در مازندران برای کمبود آب سد میسازیم یا برای ویلاسازی؟ سد را برای تاثیرگذاری در رایگیری و انتخابات میسازیم یا ...؟؛ عدم وجود مطالعات ارزیابی تجمعی اثرات سدهای پیاپی بر روی یک رودخانه و سرشاخهها؛ وجود کارفرما دولتی (وزارت نیرو) و کارشناسان دولتی، موجب تایید پروژهها، با ارزیابی به ظاهر مثبت و در باطن منفی میشود؛ ارزیابیها مشارکتی انجام نمیشود (نبود عملکرد متقابل بین سازمانهای دولتی حتی با مردم)؛ هر کجا که جزو منطقه حفاظت شده است سد میسازیم که بسیار غیر قانونی است. به دنبال، تصاویری از مطالعه موردی سد طالقان به نمایش درآمد و آسیبهای آن بیان شد که شامل: تغییرهای ناگهانی قیمت زمین، تصرف اراضی ملی و مرتعی، از بین رفتن زمینهای کشاورزی، احداث خانههای ویلایی، هجوم گردشگران برای بازدیدی و اتراق در اطراف دریاچه، تلنبار شدن زبالهها، تحولات فرهنگی بین جوانان جامعه بود. این محقق در پایان یادآوری کرد که ما بودجه عظیمی را میگیریم تا سد بسازیم؛ سایتهای گردشگری بسازیم؛ ولی هیچ!
خانم مهندس "فاطمه ظفرنژاد" محقق برجسته و مترجم کتاب رودهای خاموش - پيامدهای زيست محيطی سدهای بزرگ نوشته پاتريک مککالی، سخنران دیگر این همایش بودند. وی ضمن ابراز خرسندی از نخستین بزرگداشت 24 اسفندماه، روز جهانی حفاظت از رودخانهها در برابر مدیریت سازهای در ایران، گفت: «ما سدسازان بزرگی بودهایم؛ سد کریت طبس تا قبل از سد هوور، بلندترین سد جهان بوده است. اما گذشتگان ما بر اساس آگاهی با توجه به اثرات تخریبی و ناپایداری، آنرا کنار گذاشتند و به رویکردهای پایدار بدون تخریبی همانند: قنات، آببندانها روی آوردند. دور دوم سدسازی در ایران پس از کودتای 28 امرداد، انجام شد. سدسازی در ایران پنج دهه بدون مطالعه جامع در حوزههای آبخیز صورت میگیرد. بدون مستندات نیاز و مصرف، بدون بررسیهای تخصیص موثر و هزینههای موثر؛
سدها با کاربرد کشاورزی در ایران، بدون مستندات شبکه ساخته شدند. سد زرینه رود، شیبا، سد و تونل گاومیشان، سد پشتاب در سیستان اراضی پایین دست را زهدار کرد. آببندانهای شمال ایران (آچاکسر) از زیباترین اشکال دروی بارانند. سدهای زیادی چون: طبس، نیشابور، بر روی قناتهایی که همان اراضی را آبیاری میکردند، احداث و قناتها را کور کرد. در نهایت اینکه مشارکت سدها در تامین آب کشاورزی 2 تا 3 درصد است. دسته دیگر سدها، سدهای آب شربند؛ سدهای کرج، طالقان، لار، جاجرود، ماملو، دهها سد در سازمان آب تهران، حقآبه کشاورزان را غصب و به تهرانیهایی که 5 برابر مصرف آب جهان، مصرف و اتلاف آب دارند، رساند. ساخت سدهای آب شرب فقط توهم فراوانی آب را به دنبال دارد.
سدهای برقابی هزینههای بسیاری نسبت به دیگر اشکال سدسازی دارند. سد کارون 3، آسیبهای فراوانی بر میراث فرهنگی دوره عیلامی منطقه وارد ساخت. تنها 5/7 درصد از برق مملکت ما از سدهای برقابی است.
ساخت سدهای کنترل سیلاب، تنها پاک کردن صورت مسئله است. سیلابهای شمال متاخر بوده و ناشی از جنگلزدایی است. شکست سد دشت خراسانشمالی تلفات زیادی داشت. اگر سد نبود و هیدروگراف سد چند برابر نمیشد، سیل خسارتهای فراوانی بر جای نمیگذاشت؛ احیای جنگلها و آبخیزها، تهیه نقشه پهنه سیل و مدیریت توسعه در نقاط امن، آموزش بومیان منطقه؛ از اقدامهای پیشگیرانه به شمار میآید. تصمیمگیری در سدسازی، بسته و متمرکز، بدون پژوهشهای تطبیقی (البرز، تجن، بارنیشابور و ...)، تصمیمگیری بدون رعایت حقوق جوامع بومی، بدون مشارکت، بدون پاسخگویی است.
از گزینهها پایدار تامین آب و نیرو میتوان قناتها، آببندانها، کاهش مصرف آب (راندمان مصرف آب در ایران 35 درصد)، بازچرخانی آب، بازیافت و کاربرد آب، تامین نیرو با روشهای فتوولتائیک و نیروگاههای کوچک خورشیدی، به کارگیری آب شیرینکنهای در کناره خلیجفارس را نام برد. اگر ما راندمان مصرف آب را افزایش دهیم، با برنامهریزی و هزینه کم، میتوانیم معادل ساخت هزار سد را تامین کنیم.
این پژوهشگر آب، کارنامه سدسازی در ایران را عدم دستیابی به هدفها، غصب و زورگیری حقابه میلیونها نفر، تضییع حق صدها هزار خانوار کشاورز، تضییع حق عشایر، تضییع حق جوامع بومی، خشکاندن تالابها و دریاچهها (پارک بختگان، تخریب باتلاق گاوخونی و جازموریان، تخریب دهانه سفیدرود)، سد کرخه و تبخیر 320 میلیون لیتر آب پشت سد، بیابانزایی، تخریب جنگلهای هیرکانی (سد زرینه رود، باراندوز، سد سیمینهرود و تاثیر آن بر دریاچه ارومیه) برشمرد و مغایرت آنرا با اصول 44،48،50 قانون اساسی و بندهای 8،11،12،13،14،15،17،18 دستور کار 21 ریو و پیمان مبارزه با بیابانزایی (معاهدات بینالمللی)، بیان کرد.
بخش بعدی همایش، نمایش فیلم مستندی از برداشت شن و ماسه در رودخانه چشمهکیله و مشکلات ناشی از آن برای اهالی و کشاورزان آن منطقه و گلایهها و بیتوجهی مسئولان نسبت به این موضوع بود که توسط یاران انجمن کوهنوردان ضبط شده بود.
آقای مهندس" حميدرضا عليزاده ثابت" عضو هيأت علمی مؤسسه تحقيقات شيلات ايران، محقق در ماهیشناسی و کارشناس رسمی دادگستری در رشته آبزيان و شيلات، سخنران آخر همایش، به بیان تلاشهای علمی خود و گروهشان در چشمهکیله پرداخت. وی گفت: «محل زندگی ماهی آزاد دریای مازندران است و هنوز هم برای تخمریزی به محل میآیند که اهمیت رودخانه را چند برابر میکند». تاسیس مراکز تحقیقاتی (طرح ملی) در برنامهریزی راهبردی و شمارهگذاری بر ماهیان آزادی از اهم اقدامات گروه تحقیقی ایشان بوده است.
این عضو هیات علمی موسسه تحقیقات شیلات ایران در ادامه گفت: ایجاد سد کشکو (سنگمال و کشکو) و برداشتهای پیاپی شن و ماسه در پاییندست و بالادست سد، موجب مسدود شدن مسیر مهاجرت تاریخی ماهی آزاد به چشمهکیله شده و مسئولان محترم باید پاسخگوی تخصیص بودجههای میلیاردی این پروژه و پیامدهای آن باشند. در پایان ایشان با امیدواری از همکاری سازمانهای مردمنهاد و حرکت از پایین به بالا در جامعه، سخنانشان را به پایان رساندند.
در بخش پایانی همایش بیانیهی مشترک گروههای سازمانهای مردمنهاد شرکت کننده در گردهمایی 14 مارس برابر با 24 اسفندماه 1387 روز حفاظت از رودها خوانده شد، که بدین شرح میباشد:
1- نگاهی به کارنامه 5 دهه سدسازی در کشور نشان میدهد که رویکرد مدیریت سازهای در آبخیزها با صرف هزینه سنگین از بودجه عمومی، بدون بازبینی و ارزیابی تطبیقی، پیامدهای ناسازگاری بجای گذاشته است.
2- میلیونها خانوار کشاورز مولد جوامع بومی آبخیزها، حقابه موروثی خود را در اثر انحراف آب با سدسازی از دست دادهاند.
3- صدها هزار خانوار کشاورز تولیدکننده در مخزن سدها از حقابه و حق کشت وکار و دامداری و نیز حق سکونت موروثی خود محروم شدهاند و با ترک اجباری سرزمین خود ناچار از پذیرش سرنوشت تلخی که سدسازی برای آنان رقم زده شدهاند.
4- عشایر تولیدکننده آبخیزها مراتع و چراگاههای موروثی خود را در زیر مخزن سدها از دست دادهاند.
5- کشاورزان زیادی در دشتهای پائین دست با زهدار شدن اراضی خود در اثر ورود آب زیاد روبرو شدهاند.
6- یادگارهای فرهنگی و تاریخی و طبیعی زیادی در مخزن سدها به زیر آب رفتهاند.
7- سدها در بیابانزایی سهم بسیار مهم و غیرقابل انکاری داشتهاند. جنگلهای باستانی هیرکان ایران به ویژه در نواحی دو هزار و سه هزار از منابع مهم جنگلی کشور به شمار میرود لازم است از هرگونه ساخت و ساز بیرویه در این ناحیه خودداری شود و نیز طرح و تصویب افزایش بهروری کشاورزی از جنگلها ضربهای مهلک بر این عرصههای جنگلی به شمار میرود.
8- سدها با ایجاد توهم فراوانی آب به ویژه در شهرها میزان مصرف سرانه را تا 5-4 برابر استانداردهای جهانی افزایش دادهاند.
9- 10-5 میلیون هکتار از جنگلهای کشور در اثر سدسازی از میان رفته است. متاسفانه گذشته از سدسازی، اراضی جنگلی شمال ایران به ویژه در مناطق غرب استان مازندران به خصوص در مناطق جنگلی رامسر، تنکابن، عباسآباد، نشتارود و سلمانشهر با روند نابودی سریعی بر اثر ویلاسازی مواجه است.
10- سالانه 10 میلیارد مترمکعب از آب تجدیدپذیر محدود کشور در پشت سدها تبخیر میشود.
11- پیکرههای آبی کشور از سدسازی آسیب زیادی دیدهاند. دریاچه ارومیه، پارک ملی بختگان، تالاب جازموریان، تالاب گاوخونی، تالاب چغاخور، و دیگر تالابها و دریاچههای کشور در پی سدسازی در بالادستها تخریب شدهاند.
12- دهانهها و رودخانههای کشور و اکوسیستمهای غنی وابسته به آنها و نیز گونههای نادر و بومی در اثر سدسازی خشکیدهاند و یا نسل آنها منقرض شده است. حفاظت از حریم رودها و جلوگیری از تجاوز به آنها سبب کاهش خسارت سیلهای ویرانگر خواهد شد.
با توجه به اثرات ناسازگار بالا، و نیز با توجه به وجود جایگزینهای کم هزینهتر به جای سدها، با استفاده از مدیریت غیرسازهای آب، و اهمیت دادن به مدیریت تقاضای آب و نیرو، سدسازی فعالیتی فاقد توجیه اجتماعی، اقتصادی و زیست محیطی بهشمار میرود.
شرکتکنندگان در گردهمایی از مسئولان میخواهند تا:
1- روند ممیزی و فرایند تخصیص بودجه به سدها را بازبینی نمایند.
2-تا زمان مشخص شدن نتایج ارزیابی تطبیقی دست کم 1 درصد سدهای کشور، از تخصیص بودجه برای ساخت هر سدی خودداری شود.
3- با تمرکز بر دانش بومی و تجربه گرانبهای مردمان این سرزمین، از تخریب قناتها، آببندانها و سایر اشکال پایدار تامین و توزیع آب بدست مدیریت سازهای آب جلوگیری کنند.
4- با روشهای گوناگون مهار مصرف به ویژه در شهرها و کلان شهرها به کمک مدیریت تقاضای آب و نیرو، گام موثری در ذخیره هزینههای ساخت سدها به سود حفاظت هرچه بیشتر از محیط زیست برداشته شود.
5- از کلیه جوامع کشاورزی و عشایری که حقوق آنها در روند سدسازی کشور تضییع شده است احقاق حق شود.
6- با استفاده از اهرم های قانونی، ضمن ممانعت از ساخت وسازهای بیرویه در حریم رودخانهها و دریا، با کاربرد روشهای نوین مدیریت پسماند مانند بازچرخانی، بازیافت، بازکاربرد آب، از ورود پسابهای تصفیه نشده کشاورزی، صنعتی و خانگی به رودخانهها و آبهای جاری جلوگیری شود.
اجرای موسیقی محلی توسط هنرمندان تنکابنی بخش پایانی و به یادگار ماندنی همایش بزرگ «روز جهانی حفاظت از رودخانهها ـ بررسی تاثیر سدها بر محیط زیست» بود، نوایی که همه را به مهرورزی با طبیعت و نوعدوستی دعوت میکرد.
گزارش تارنمای جمعیت زنان مبارزه با آلودگی محیط زیست تنکابن
بازتاب همایش در تارنمای رودخانههای بینالمللی (اینترنشنال ریورز)
ندا

دفتر آنروزهایم را میبندم و ادای کودکان جلوتر از کودکیشان را در میآورم. به آب و نان فکر نمیکنم. و باز هم قصهی بارانی ِ شاهزادهام را مرور میکنم. شاهزادهام که جستجویش میکنم. شاهزادهام که انگار جستجوی مرا احساس نمیکند! یا احساس میکند و باورش نمیآید! شاهزادهام که اصلا انگار، دوست داشتنم را به رسمیت نمیشناسد!؟ دوست داشتن ِ مرا که میگویندَ باید توی صندوق خانه قایمش کنم تا آن وقتی که نون و پنیر میآورند، لای چادر بختم بپیچمش و با خودم ببرم. مثل ِ رازهای مگو!
دوست داشتنم اما، از خیلی خیلی نوشتن ـ رونویسی ِ کودکیهایم هم کودکتر شده است. آنقدر که میان شاهزادههای بیآب و نان ماندهی بیشعر و عشق، هی عشق عشق میکند. و شاهزادهها یا عشق را باور نمیکنند یا دخترانهگی عشقها را به رسمیت نمیشناسند. من ولی عاشقانهگیم کم رنگ نمیشود. و هی پررنگتر هم میشود. آنقدر که دلم میخواهد معلم بشوم. و به بچهها مشق شب عید بگویم، یک عالمه صفحه َ هر چقدر که دوست دارندَ بنویسند: دوست داشتن حق ِ مسلم ماست!
(زهره)
یادآوری ندا: چنانچه از تصویر بالا استفاده میفرمایید، نام منبع به همراه نام هنرمند را فراموش نفرمایید. (رعایت قانون کپی رایت)
یادآوری زهره: تو رو خدا اگه از نقاشی بالا استفاده کردید، نصیبه دولتخواه رو فراموش نکنید! نصیبه میگه نام کار لیلی و مجنونه!
اشاره
«بازهم در حال و هوای خوش جشن «اسپندارمذگان» یا «جشن اسفندگان» و مناسبت زیبای این جشن کهن ایرانی در ماه «اسفند» و این بار، با دید پژوهشگرانهی «جلال خالقی مطلق».
اگر یادتان باشد پس از جشن یا روز «والنتاین» بود که اینجا و آنجا خواندیم و شنیدیم که بدانید و آگاه باشید که در ایران باستان، روزی مشابه این روز وجود داشته و قدمت آن حتی به دو قرن پیش از میلاد مسیح میرسد، چه برسد به وجود جناب «والنتاین» و فداکاری بزرگ و سنت زیبایی که از خود به یادگار گذاشته است».
در ایران باستان هر روز از روزهای ماه دارای نامی بوده است، چنانکه در کشورهای اروپایی هنوز هم چنین است. روز پنجم هر ماه «سپندارمذ» نام داشته که در ماه دوازدهم، یعنی «اسفند» زمانیکه نام روز با نام ماه یکی میشد، آن روز را جشن میگرفتند. روز «اسپندارمذ»، روز «ایزد بانوی باروری»، «فرشته یا ایزد پشتیبان زمین» نامیده میشده. در گاتها، او را دختر اهورامزدا نامیدهاند. در باورهای کهن، «زمین» را نیز مانند «زن»، پدیدهای بارور، زاینده و پرورشدهنده میدانستهاند از اینرو آن را نیز از جنس مادینه قلمداد کردهاند.
استاد «جلال خالقی مطلق» با دیدی پژوهشگرانه، جای پای این جشن کهن در ایران باستان را ، در آثار «ابوریحان بیرونی»، «گردیزی»، نظامی»، و «شاهنامه» پیگیری میکند. در پایان، او به مقایسهای بین این آیین ایرانی با آیینهایی از این دست و همسان در برخی از کشورهای مسیحی غرب، دستمیزند.
سابقههای تاریخی جشن سپندارمذ
«ابوریحان بیرونی» در کتاب «آثارالباقیه» که در سال 1391 هجری (1001 میلادی) تالیف کردهاست۱، آنجا که در بارهی جشنهای ایرانی سخن میگوید، از جشنی نام میبرد که در روز «اسفندارمذ»، یعنی در پنجم اسفند برگزار میشد. [که ترجمه از متن عربی آن چنین است] او مینویسد:
« اسفندارمذماه، روز پنجم آن، روز اسفندارمذ است و آن جشن همخوانی دو نام (ماه و روز ) است. معنی اسفندارمذ، خرد و بردباری است و اسفندارمذ، فرشتهی نگهبان بر زمین است و فرشتهی نگهبان بر زنان درستکار و پاکدامن و نیکوکار و شوهردوست. در گذشته، این ماه و این روز به ویژه جشن زنان بود و چنین بود که مردان به زنان بخشش میکردند و این آیین هنوز در «اصفهان» و «ری» و دیگر شهرهای پهله برجای است و آنرا به فارسی، «مژدگیران» [در دو دستنویس دیگر کتاب:مردگیران] مینامند.»2
ابوریحان بیرونی در بارهی این جشن در کتاب «التفهیم»، نوشتهی سال 420 هجری (1029 میلادی) نیز سخن گفتهاست: «...و [اسفندارمذ] پنجم روز است از اسفندارمذ ماه. و پارسیان او را مردگیران خوانند. زیراک زنان به شوهران اقتراحها [درخواستها] کردندی و آرزویهای خواستندی از مردان.»3
ابوریحان بیرونی همچنین در کتاب «قانون مسعودی» نوشتهی سال 422هجری (1031 میلادی) یکبار دیگر از این جشن نام میبرد و مینویسد: «... و اما روز پنجم از ماه اسفندارمذ، نام آن فرشتهی نگهبان بر زمین و بر زنان پاکدامن است، و آن در گذشته به ویژه جشن زنان بود و آن را مردگیران نامیدند، چون زنان از مردان آرزوها خواستند.» ۴
پس از «ابوریحان بیرونی»، «گردیزی» نیز در کتاب «زینالاخبار» نوشته در سالهای 442- 443 هجری (1050-1051 میلادی) از این جشن یاد کرده و نوشته است: «... این روز، پنجم اسفندارمذ باشد و اینهم، نام فرشته است که بر زمین موکل است و بر زنان پاکیزه و مستوره. و اندر روزگار پیشین، این عید، خاصه، مرزنان را بودی. و اینروز را مردگیران گفتندی، که به مراد خویش، مرد گرفتندی.»5
در نگاه نخستین، پاسخ به این پرسش که آرزوهای زنان در آن جشن، و نام درستِ آن جشن چه بوده، آسان مینماید. چون در گزارش نخستین، سخن از «شوهران» است و در دو گزارش دیگر نیز سخن از «زنان پاکدامن» و «زنان پاکیزهی مستوره» است و همهی این توصیفها رهنون بر این هستند که در اینجا عموم زنان، منظور نیستند، بلکه زنان شوهرداری که چون همهی سال شوهر را از خود خرسند و خشنود داشته و در خانهداری و پاکدامنی و روی پوشاندن از مردان بیگانه، دست از پا خطا نکرده بودند، به پاداش آن در روز پنجم اسفند از شوهر برای خود درخواست کفش و جامهی نو میکردند و یا از او میخواستند که کاسه و کوزهی آبخوری را که بارها شکسته و بندخورده بود، دیگر دور بیندازند و کاسه و کوزهای نو بخرند. با این برداشت، پس نام درست این جشن نیز باید «مزدگیران» بوده باشد. همچنین آمدن گونهی «مژد» که گویشی از «مزد» است، در دستنویسی از نیمهی سدهی یازدهم هجری که دیگر کاربرد «مژد»، چندان محتمل نمینماید، میتواند رهنمون بر کاررفت «مژد» در دستنویسهای کهن باشد و تایید بر این که در کتابت «مرد»، یک نقطه افتادهاست.
ولی موضوع به این سادگی نیست:
1 – از سه دستنویسی که اساس تصحیح کتاب «التفهیم» بوده، نویسش «مژدگیران» تنها در دستنویس مورخ 1079 هجری آمدهاست و دو دستنویس دیگر، یکی مورخ 1254هجری و دیگری بیتاریخ و محتملا از نیمهی دوم قرن یازدهم هجری، «مردگیران» دارند.6 همچنین در «التفهیم» و «قانون مسعودی» و «زینالاخبار»، «مردگیران» آمدهاست. شادروان «همایی» مصحح «التفهیم»، در پینویس کتاب به گونهی «مژدگیران» در «آثارالباقیه» اشاره کردهاست و این توضیح او روشن میکند که در دستنویس «التفهیم» حتمأ «مردگیران» بوده و نیز اگر این نام در نگارش عربی کتاب «التفهیم» که «همایی» در چاپ دوم کتاب در دست داشته بوده، صورت دیگری میداشت، لابد مصحح از آن یاد میکرد.7
2 – جملهی پایانی گزارش «گردیزی» که مینویسد: «... و این روز را مردگیران گفتندی که [زنان] به مراد خود، مرد گرفتندی»، نه تنها تأییدی بر درستی «مردگیران» دارد، بلکه میتوان آن را حمل بر آزادی زنان در این روز در معاشرت با مردان و یا دستکم، اشارهای به رسم همسرگزینی دختران در اینروز گرفت.
3 – از جملهی پایان گزارش «گردیزی» که بگذریم، دیگر اشارات «گردیزی» و «بیرونی» در بارهی درستکاری، پاکدامنی، نیکوکاری، شوهردوستی، پاکیزگی و پوشیدگی زنان همانگونه که در بالا گفته شد، همه، گونهی «مزدگیران» را توجیه میکنند و نه «مردگیران» را. از اینرو در واقع جای شگفتی است که کاتبان جز در یک مورد، «مردگیران» را به «مزدگیران» تغییر ندادهاند.
به سخن دیگر، اگر در اصل، «مزدگیران» نوشته شده بود، بسیار بعید مینمود که با این توصیفی که در این گزارشها از زنان شدهاست، پنج یا شش کاتب در چهار اثر، «مزدگیران» را به سهو یا به عمد، «مردگیران» بنویسند و تنها یک کاتب در یک اثر، «مژدگیران».8
4 _ گونهی «مژدگیران» که یکبار بهکار رفتهاست، میتواند کوتاهشدهی «مژدهگیران» نیز باشد. ولی از سوی دیگر، «مژده» را میتوان به معنی «مزد» نیز گرفت.
در جستجوی جای پایی از این جشن به روایات دیگری نیز برمیخوریم که نظر ما را در بالا کمابیش تأیید میکند:
«نظامی گنجهای» در «شرفنامه» (593هجری، 1197 میلادی)، پس از شرحی که در بارهی ویران گشتن آتشکدهها و کشته شدن هیربدان به دست «اسکندر» میآورد، سپس مینویسد که یکی دیگر از آیینهای بدِ مجوس که «اسکندر» برانداخت، آیین زیر بود:
دگـــــــر آفت آن بــــود کاتشپرست همـهساله با نوعروسان نشست
بــه نوروز جمشید و جشن ســده کـــــه نـــو گشتی آیین آتشکــده
زهـــر ســـو، عروسانِ نادیدهشوی ز خانــه برون تاختندی به کـــــوی
رخ آراستـــــه، دستهــــــا در نگـــار بــــه شادی دویدندی از هـــرکنـار
مغانـــــه می لعـــــل بـــــرداشتــــه بـــــــه یاد مغان گـــردن افراشتـــه
ز برزین دهقـــــان و افسونِ زنـــــد برآورده دودی بـــــــــه چرخ بلنــــد
همـــه کارشان شوخی و دلبــــری گه افسانهگویی، گه افسونگـــری
جــــز افسون چـــراغی نیفروختنـد جـــز افسانـــه چیزی نیامــــوختند
فـــرو هشتهگیسو شکن در شکن یکی پــایکــــــوب و یکی دستزن
چو سروسهی،دستــهیگلبدست سهی سرو زیبـــا بـود گل پرست
ســـــر سال کـــــز گنبــد تیــــــز رو شمار جهـان را شـــدی روز نـــــو
یکی روزشــان بودی از کوی و کاخ بــــه کام دل خویش میـــدان فراخ
جـــدا هـــــر یکی بـــزمی آراستی وز آن جا بسی فتنه بــــرخاستی
چویکرشتهشد عقد شاهنشهی شـــد از فتنـــه بازار عالـــــم تهی
بــــــه یک تاجــور تخت باشد بلند چو افزون شود ملک، یابـد گزنــــد
یکی تاجــــــور، بهتر از صـد بـــــود که باران چو بسیار شـد، بـد بــود
چنان داد فرمان، شــــه نیکـــــرای که رسم مغان کس نیارد به جای
گـــــــــرامی عروسان پوشیدهروی بـه مــــادر نمایند رخ، یا به شـوی ۹
اگر از زهرپاشیهای نظامی چشمپوشی کنیم، به پیروی از گزارش او، زنان در آغاز سال، خود را میآراستند و یکروز در کوچهها راه میافتادند و به پایکوبی و افسانهگویی و شادی میپرداختند. اینکه نظامی در آغاز با مبالغه و زخمزبان و تهمت میگوید که «کار آتشپرست سراسر سال، نشستن با دختران بود»، شاید اشارهای به این باشد که در پایان آن روز که زنان از آزادی برخوردار بودند، رفتن به آتشکده، برای توبه از گناهانِ کرده یا ناکرده نیز جزو برنامهی این جشن بود.
«نظامی» برای این جشن بهاری نامی نمیبرد، ولی اینکه او این جشن را ویژهی «عروسان نادیدهشوی»، یعنی دختران شوهر نکرده» دانستهاست، همان نام «مردگیران» را به ذهن میآورد. اما خواست او از موضوع بیتهای 15 تا 17 چیست؟ چرا «نظامی» ناگهان در گزارش این جشن به این مطلب پرداخته است که برای یک کشور یک تاجور بس است و سپس دوباره و در پایان، سخن را به «عروسان پوشیدهروی» که باید رخ را به مادر نشان بدهند یا به شوی» کشاندهاست؟ ارتباط این دو موضوع در چیست؟
به گمان نگارنده مقصود «نظامی» این است که در آن روز زنان کوی و بازار را از نظم و قانون هر روزه میانداختند و در واقع، زنان در آن روز حاکم بر شهر بودند. یعنی رسمی کمابیش مانند رسم «کوسه برنشین» و «میر نوروزی».
جای دیگری که جای پایی از این جشن بهاری زنان مییابیم، در «شاهنامه» است. در این کتاب در آغاز داستان «بیژن و منیژه» پس از آنکه گرگین برای بیژن از جشن دختران بزرگان توران سخن میگوید و بیژن را بدان جایگاه میکشاند و میان منیژه و بیژن دیدار میافتد، از زبان منیژه به بیژن میشنویم که دختران بزرگان هرساله در نوبهار در آن جایگاه جشن میگیرند:
که من سالیان تا بدین مرغزار همی جشنسازم به هر نوبهار 10
چنانکه میدانید منیژه، بیژن را به چادر خود میبرد و با هم به آمیزش و کامرانی میپردازند. در این داستان سخنی از نام آن جشن نیامدهاست و رفتار آزاد منیژه را هم میتوان حکایتی جدا از موضوع سخن ما دانست. ولی در اینجا نیز دستکم تا این اندازه مسلم است که دختران در هر نوبهار جشن میگرفتند و به کام دل شادی میکردند.
در «شاهنامه» در سرگذشت «بهرام چوبین» در ترکستان نیز از یک جشن بهاری زنان که هرساله برگزار میشد، گزارش شدهاست.11 اگر چه جای این جشن در ترکستان و شرکتکنندگان در آن، دختران بزرگان ترکاند، ولی این موضوع در واقع چیزی جز نسبت دادن رسوم ایرانی، هنگام روایتسازی به سرزمینهای دیگر نیست.
شاید در متون فارسی و ایرانی نمونههای دیگری نیز در ارتباط با این جشن باشد که از نگاه نگارنده نگذشته و یا در یاد او نمانده است.
مقایسهی این رسم ایرانی با رسوم همسان در کشورهای مسیحی غربی
از دیرباز برخی همانندیها میان آیینهای نوروزی و پیشنوروزی با آیینهای عید «پاک» یا عید «قیام مسیح» و رسمهای پیش از آن نظر پژوهندگان را به خود جلب کرده است. از آن جمله است دادن تخم مرغ رنگکرده، افروختن آتش برای راندن زمستان و دیو سرما، مانند رسم آتش افروختن در جشن چهارشنبهسوری، راه انداختن هیاهو با کوبیدن طبل و زدن اشیایی به یکدیگر برای راندن ارواح خبیث، مانند رسم قاشقزنی در ایران و پاشیدن آب به یکدیگر، مانند آنچه در جشن آبریزگان در ایران مرسوم بود.۱۲ یکی از جشنهای پیش از عیدپاک، جشنی است که در آلمان آن را Fastnacht، یعنی «روز پیش از آغاز ایام روزه» نامیده میشود و جزو مراسم آن، راهانداختن کارناوال [کاروان شادی] در برخی از کشورهای مسیحی غرب است. این جشن در گذشته مراسم بسیاری داشت که همهی آنها برجای مانده است. از جمله یکی نیز ریشخندکردن «دوشیزگان خانهمانده» بود. یعنی در واقع تشویق دخترانی که زمان شوهرکردن آنها رسیده، یا گذشته بود، به گزیدن همسر.13
در این جشن، دختران و عمومأ زنان در معاشرت خود با مردان از آزادی بسیاری برخوردارند تا آنجا که در زبان مردم، این جشن را به نام زنان Weiberfastnacht ، مینامند. آنهم برای خود تاریخچهای دارد. آخرین روز این جشن، سهشنبه است. روز پیش از آن را Rosemontag «دوشنبهی گل سرخ»، روز به راه انداختن کارناوال [کاروانهای شادی] و روز پس از آن را Aschermittwoch مینامند که در واقع روز کلیسا و توبه از گناهان است. وجه تسمیهی آن چنین است که در این روز با خاکستر تبرّک یافته بر پیشانی مؤمنان صلیب میکشیدند.
همچنانکه جشنهای ایرانی با آیینهای پیش از اسلام در ایران ارتباط دارند، این جشنها در غرب مسیحی نیز بازمانههای آیینهای پیش از مسیحیتاند که با مسیحیت کمابیش پیوند خوردهاند. از سوی دیگر اگر همسانیهایی را که میان آیینهای ایرانی و غرب مسیحی هست، به دلیل کثرت آنها همه را حمل بر اتفاق نکنیم، باید ریشهی آنها را در زمانهای بسیار کهن زندگی مشترک این اقوام جستجو کرد.14 ولی اگر همهی این همانندیها را اتفاقی بگیریم، باز وجود این آیینهای همسان در غرب مسیحی مثالی است در تأیید آنچه در بارهی چگونگی جشن زنان در ایران گفته شد.
نتیجهگیری
از آنچه رفت میتوان چنین نتیجه گرفت که در ایران کهن، یک جشن بهاری زنان بوده که در آنروز، زنان از آزادی بیشتری برخوردار بودند و به ویژه دختران «دم بخت» به همسرگزینی تشویق میشدند و از اینرو این جشن را «مردگیران» مینامیدند. سپستر، با نفوذ بیشتر مذهب، این جشن، نخست تغییر ماهیت داده و جشن زنان شوهردار شده و این دستهزنان در آن روز از شوهران خود به پاس یک سال پارسایی، خانهداری و شوهردوستی «مزد» میگرفتند، تا این که همین نیز رفته رفته فراموش شدهاست.
روز این جشن پنجم اسفند بود. پربیراه نیست اگر بانوان روشنفکر ایرانی دستکم، کنگرهها و جلسات ویژهی مسائل زنان را در این روز برگزار کنند تا یاد آن جشن دوباره زنده گردد.
بخش تاریخ و فرهنگ خاور نزدیک، دانشگاه هامبورگ
نقل از: فصلنامهی ایرانشناسی، شمارهی 3، پائیز 1384
برگرفته از: رادیو زمانه
یادداشتها:
1- بیرونی خوارزمی، ابوریحان محمدبن احمد، الآثارالبقیه عنالقرونالخالیه، به کوشش ا.( E. Sachau)، لایپزیک 1923، ص229.
2- بنگرید همچنین به: بیرونی، ابوریحان، آثارالباقیه ریا، ترجمهی اکبر داناسرشت، تهران 1321،ص263.
3- بیرونی، ابوریحان، کتاب التفهیملأوایل صناعهالتنجیم، به کوشش جلال الدین همایی، چاپ دوم، تهران1352،ص260.
4- بیرونی، ابوریحان، کتاب القانونالمسعودی فیالهیئهوالنجوم، حیدرآباد دکن 1373/1954، یکم، ص266.
5- گردیزی،ابوسعیدعبدالحیبنضحاکابن محمود، زینالاخبار، به کوشش عبدالحی حبیبی،تهران1347، ص247.
6- در بارهی دستنویسهای کتاب، بنگرید به گزارش پیرایشگر در صفحههای LIV-LV1.
7- مشروط بر اینکه نگارش عربی کتاب نیز این بخش را داشته باشد. نگارنده بدان دسترسی نیافت.
8- البته اگر باز هم دستنویسهای دیگری از این آثار در دست باشند که بایست به دست بیایند، این حساب ما به سود یکی از دو صورت این نام تغییر خواهد کرد.
9- نظامی گنجهیی، الیاسبنیوسف، شرفنامه، به کوشش ع-ع*علیزاده، باکو 1947، ص203-204.
10- فردوسی، ابوالقاسم، شاهنامه، به کوشش نگارنده، سوم318 /176.
11- شاهنامه، هشتم (زیرچاپ)177/2315،180/2359.
12- آثارالباقیه،ص229،زینالاخبار،ص247.
13- چون بیشوهر ماندن دختران گاه نیز به علت سختگیری زیاد آنها در برگزیدن همسر بود و از اینرو نیاز به تشویق نزدیکان داشتند. در شاهنامه در پادشاهی انوشیروان، در داستان «درجسربسته» از یکی از این دختران شویگریز سخن رفتهاست. در آنجا دختری به فرستادهی بزرگمهر که از دختر میپرسد که شوی دارد یانه، میگوید(هفتم، زیر چاپ، بیت 3649):
مرا – گفت- هرگز نبودهست شوی نخواهم که بیند مرا شوی، روی
یک مثال دیگر و مشهور آن، داستان دختر پادشاه روس در گنبد سرخ در «هفتپیکر» نظامیست.
14- نگارنده گمان دارد که در بارهی این جشن در ایران و مقایسهی آن با آیینهای همسان در غرب در نوشتههای یکی از ایرانشناسان مطلبی خوانده باشد، ولی نام نویسنده و اثر او را به یاد ندارد. از چند تن از همکاران نیز در این باره پرسش کردم، آنها نیز چیزی نمیدانستند. اکنون نمیدانم که دچار وهم شدهام و یا در آغاز جوانی گرفتار نسیان پیری!
این متن را با صدای استاد جلال خالقی مطلق بشنوید
(تدا)
محور سوم: انقلاب مشروطه و مفهوم قانون
سخنران: جناب آقای دکتر
حاتم قادری
نسبتی است بین قانون و جامعه. بهتعبیر دیگر این سوال را طرح میکنم که چرا پس از گذر یکصد سال (یک سده) از مشروطه همچنان یک جامعهای داریم که در اساس فاقد روح قانون و قانونگرایی است. نکته در کجا نهفته و چه اتفاقی افتاده است که بعد از صدسال بهرغم برخی مقاطع که فرو ریخت به روح قانون اساسی برمیگردد که همیشه مسدود بوده و آسیبپذیر است.
برای اینکه بحثم را بتوانم در فرصتی که دارم تعقیب کنم، به شکل مقدماتی دو تا فرضیه را ابتدا مطرح میکنم: یکی اینکه: تا جایی که به دیدگاه من بر میگردد هیچگونه قانون نهایی، شکلبندی، ساختبندی نهایی از جامعه وجود خارجی نخواهد داشت و نبود. یعنی همیشه قوانین و جوامع مستعد یکدسته تحولات وتحرکات هستند. از این نظر اگر ما بخواهیم نگاهی سیاسی ـ ایدهآلیستی در واقع داشته باشیم قانون و جامعه یک شکلبندی منجمد، ایستا و نهایی را از نظر من پیدا نمیکند.
ولی نگاه دوم، یا مفروض دوم: قانون و جامعه اگر بخواهند یک نسبت طبیعی، تقابل نسبی بینشان برقرار شود بایست کم و بیش نزدیک به وضعیت یکدیگر باشند. به این معنا که برخی مواقع هست که قانون از جامعه جلوتر است میتواند نیروی محرکه و معرفتی باشد برای اینکه جامعه به سمت جلو حرکت کند و گاهی اوقات بالعکس میشود و یعنی جامعه نیاز دارد که از یک قانون متنوعتر سود بجوید. به تعبیری دیگر، فاصله ای نزدیک میان قانون و جامعه یک وضعیت متعادلی را به آن جامعهی مفروض ما عرضه میکند. دوستان توجه دارند که در اینجا نمیخواهم بحث وضعیت طبیعی که یک وضعیت خوبی هم هست کنم؛ چه بسا وضعیت طبیعی نسبت به یک شرایط دیگر وضعیت کاملا انتقادپذیری باشد. منتهی دنبال یک نسبت متعادلی هستم. تعادلی که بین قانون و جامعه میتواند وجود داشته باشد. حالا از این رو اگر بخواهم به وضعیت مشروطه نگاه کنم و بعد در آخر حرفهایم تاکیدی بر وضعیت کنونی داشته باشم مایلم که از یک نکتهای که برخی از فیلسوفان روششناس ـ اهل علم صحبت میکنند، بهعنوان تحلیل ذهن فرضیه خود سود بجویم.
برخی از اهالی فلسفی اعتقاد دارند وقتی نسبت بین افراد در صنعت و علم جستجو میکنند میگویند: جامعهای مستعد توانمندی علمی است که بیشتر از آن بتواند از یک وضعیت صنعتی اولیه برخوردار باشد. به تعبیری دیگر اگر بخواهیم نگاه متدولوژیک داشته باشیم تقدم وضعیت صنعتی برای داشتن توانمندی علمی ضروری است و بالعکس توانمندی علمی حاصل شود به تبع آن توانمندی صنعتی شکوفایی و احیای مسجلی را شاهد باشد. اگر از آن زاویه نگاه کنیم نسبت به مشروطه، باید بگویم که آن چیزیکه تفکر وجودی لایههای اجتماعی مناسب یک قانونی که بدان اشاره خواهم کرد، را داشته باشیم. آنرا ما مسدود گذاشتیم. یعنی بدون تقدم وجودی لایهها و گروهبندیهای اجتماعی مناسب، وجود قانون اساسی ـ با عنوانی که من در ذهنم دارم ـ در مشروطه نمیتوانست جامعه را به یک تعادل برساند.
در اساس شکاف عظیمی میان قانون حال بهشکل اجمالی قانون سوسیال لیبرال دموکراسی که از تحولاتی که در ایران شد مرد، شکاف عظیمی میان گروهبندیهای اجتماعی و چنین قانون وجود داشت و این شکاف نمیتوانست در زمانه خودش پر شود. معنای حرفم این نیست که اگر چنین بود بایست مینشستیم به انتظار اینکه از دل سنتهای موجود و از دل فقاهت یا از دل سنتهای سیاسی وجود قوانین مناسب را استخراج میکردیم. ما چنین فرصتی را نداشتیم. نه میتوانستیم در واقع تاریخ را منجمد کنیم و نه میتوانستیم از آن جامعه را به یک پرش و پرتابی ببریم که جامع مناسب و مستعد قانون بورژوا ـ لیبرال ـ دموکرات بگردد. قانون بورژوا ـ لیبرال ـ دموکراسی که دارم با تسامح این سه ویژگی بهکار میبرم در ایران کمتری جایگاه اجتماعی را داشت.
نه بورژوازیمان، نه بورژوازی تجاری، نه بورژوازی صنعتیمان نیروی قاهرهی اقتصادی ـ اجتماعی نبوده است. توانمندی یا استعداد یا قابلیت به تغییر در باب لیبرال دموکراسی در جامعهی ما در حداقل خودش بوده است. که دلایل هم شرعی و هم اقتصادی و سیاسی داشت. هر سه دلیل شرعی ـ دینی ـ اقتصادی ـ سیاسی قابلیت لیبرال دموکراسی را بر حداقل فروش بود و اجازهی رشد و شکوفایی را نمیتوانست بدهد. از آنرو اگر بخواهیم وضعیتی که ما در زمان مشروطه داشتیم بیش از اینکه نیازمندیهای یک قانون اساسی با محوریت بورژوا ـ لیبرال ـ دموکراسی باشد بیشتر مشکل لنین بود. مشکل قبایل بود، مشکل مهار مطلق استبداد نبود. در واقع مشکل مهار نسبی استبداد بود. مهار مطلق استبداد تبعا امکان پذیر نبود ولی آنچکه میتوانست ایدهآل باشد در مشروطه امکانپذیر باز نبود به دلیل همین شکافی که من اشاره کردم.
یکی از مهمترین مشکلهای جامعهی ما در طی سدههای اخیر از این قرار است که هیات حاکمه نسبت به بنیهی مدنی جامعه معمولا سطح نازلتری را داشته و دارد و تنزل یا نازل بودن وضعیت هیات حاکمه نسبت به سطح مدنی اجازه نمیدهد شکافی را که من اشاره کردم بهراحتی پر شود. یعنی مهاجمپذیری در ایران و آنچیزی که در اساس اجازه داد قدرت در لایههای پنهانتر ، تهدیدآمیزتر و در لایههای پنهان تر و تهدیدآمیزتر و خیابانی و برهنهتر خودش را نشان دهد. فرصت قانونمندی جامعه یا فرصت پر کردن شکاف را از جامعه میگرفت و میگیرد. من اگر بخواهم وضعیت نسبت قانون و جامعه را در مشروطه به شما نشان بدهم خواهش میکنم که دوستان در واقع به نموداری که در ذهنشان تصور میکنند، توجه نمایند.
دو بردار عمود بر هم را در نظر بگیرید. یکی از آنها برداری است که صحبت از منافع و دیگری صحبت از معرفت یا دانش میکند. اگر برداری که صحبت از منافع میکند را بردار قایم و در رأسش مصلحت ملی یا منافع ملی در نظر داشته باشیم. (بهکار بردن منافع ملی که از صد سال پیش ابهام انگیر است) و من نمیخواهم بگویم که ملت و قومیتی در کار بوده، من میخواهم برداری نظری خودم را توضیح دهم. اگر این در راسش منافع ملی باشد و در پایینترین نقطهاش منافع فردی و در بیناش منافع گروهی و قبیلهای را در نظر بگیریم این میشود بردار منافعی که ممکن است جامعه منافع خوب و بدیهای اجتماعی را در گرد خود متمرکز کند.
از سوی دیگر بردار معرفتی یا شناخت را در نظر بگیریم که یک سویهاش که سمت چپ را تخیل کنید؛ فرض بر این است که بالاترین قسمت دانایی به این سویههای قانونگرایانهای که من اشاره کردم. یعنی دانایی نسبت به وضعیتی که قانون در ابعاد گروه بورژوا ـ لیبرال ـ دموکرات ـ دارد. و قسمت انتهایی این بردار در واقع تظاهرات فهم قانون اساسی. یعنی چیزهایی که تبدیل میشود به امر ژورنالیستی و شعارها تبدیل میشود یعنی سطح نازلش را در نظر بگیرم. حال اگر این دو بردار را در ذهن داشته باشید. در قالب یک وضعیت ساعت: بین عقربهی 9 تا 12 ایدهآلترین نیروها وجود داشتند. نیروهایی که همفکر میکردند و هم معرفت قابل توجهی برخوردار بودند و هم میتوانستند که یک مصلحت در گستردهترین وضعیت خودشان شاهد باشند. در نقطهی مقابل در قالب ساعت بین 3 تا 6 نازلترین وضعیت را شما میتوانستید شاهد باشید. متاسفانه آن چیزی که گفتم بهدلایل که به کوتاهی اشاره کردم و در مشروطه شاهدش هستیم اینکه خیالپردازی یا فئوالیسم که در عقربهی 9 تا 12 وجود دارد در هیات حاکمه نیست هر چند که خود این هم هر دو بردار هم در درک منافع ملی و هم در درک گروهمند از قانون که گفتم چندان گسترده و قوی نیست. چیزی که میماند بایست بین طبقات دیگری از این وضعیت ایجاد شود. بهعبارت دیگر اگر بخواهد این اصطلاح را از هانا آرنت در واقع بگویم. وقتی که قانون اساسی در ایران آمد، قانون اساسی قربانی وضعیت نازل معنویت از یکسو، قربانی وضعیت هیات حاکمه ناتوان چه به جهت فکری و چه به جهت دغدغههای سیاسی از سوی دیگر شده بود.
میدانیم که هانا آرنت وقتی اروپا و آمریکا را میخواهد مقایسه کند در رابطه با انقلاب اعتقادش بر این است که آنچیزی که اجازه نداد تا آزاداندیش و آزادگرایی در اروپا به منصح وقوع بپیوندد، مصلحتهایی بود که دیگر علامت درگیر فشردگی جمعیت و درگیر مقتضیات سیاسی و اقتصادی آنروز بود. در ایران اگر بخواهیم نگاه کنیم چنین وضعیتی داشت. باز یادآوری میکنم که نه فرصت و نه امکانش بود که جامعه را متوقف کند یا تاریخ را متوقف کنیم.
ما در این صد سال که گذشت، در یک وضعیت بیشکلی بهسر میبریم. یعنی نقطهی ثقل و تعادل در داخل جامعه وجود نداشته و این نکتهی مهمی است. شاید اگر از زمان مثلا امیرکبیر شروع میکردیم حرکت قانونگرایی و بهینه کردن ساختمندی اجتماعی، شاید ان فرصت را داشته بودم که چند دهه سال بعد از تبعات آن بهرهمند میشدیم. این فرصت حال از بین رفته است به هر دلیل. در جای خودش به ان اشاره میکنم، چون وقتی که بخواهید نگاه کنید و به شکل نمادین در نظر بگیریر، فاتحان تهران که استبداد صغیر را سرنگون کردند را در ذهن بیاورید. چه کسانی بودند؟ یکیاش برخاسته از ایل بختیاری ، با قاموس ایلیت است و یکی دیگر برخاسته از نوعی فوودالیته بزرگمالکی شمال هست و از آنطرف افرادی هستند که بهرغم همهی قانونگراییها (ستارخان و باقرخان) نوعی لمپنیسم اجتماعی را نمادین میکردند. قصد مخدوش نمودن چهره را ندارم و به جایگاه ساختمندی اجتماعی به نسبتی که میتوانستم با قانونگرایی برقرار کنم بگویم. وقتی یک چنین وضعیتی وجود دارد، طبیعی است آنچکه در جامعه اتفاق افتاد در آن هستهی مدنیتی که میخواهد شکل بگیرد و قانون و جامعه به شکل پویا درهم بیامیزد یک شکاف گستردهای وجود دارد. اگر که شما در مشروطه صاحب قانون اساسیاید به دلایلی، مقتضیاتش بیرون جامعه ارتباط دارد. همه حتما میدانید که جامعهی ما جامعهای بهینه و بهسامانی نیست. جامعهی ما جامعهی دچار تفاوتهای گسترده و برای همین هم نقطهی ثقلش از داخل به بیرون منتقل شده بود.
در همان زمان هم یک پرسش بعضا تئوریک مطرح میشد. سوسیال دموکراتهای ایرانی میپرسیدند آیا لازم است در جامعه سیر طبیعی طی کند یا باید به جلو جهش کند؟ این نکتهای بود که میتوانست در ذهن روشنفکران ما هم بنشیند. ولی روشنفکران آنزمان بیشتر درگیر سیاست شدند درگیر درواقع یک مصحتگرایی بین شرع و قانون. حال اگر از اینرو برخی مانند آخوندزاده که پیش از این انتقاد میکرد در ایران عقبه و ادامه نداشت. و بیشتر بهدنبال این بودند که چگونه بشود خود آن قانون و جامعه را در صحنه سیاست و قدرت اداره کنند. این وضعیتی بود که در آنجا وجود داشت و اتفاق افتاد.
این بیشکلی یا از ریختافتادگی که جامعه ایران مبتلا شده بود بعد از مشروطه نیز ادامه یافت و من فقط اشاره میکنم که بعد از مشروطه تقریبا هر چهارده پانزده بیست سال ما شاهد تحول عظیم در ایران هستیم. چه خود مشروطه بهرغم همه بحرانهایی که داشت و خودش در واقع مهم است، جنگ جهانی دوم که در ایران بود و تصرف ایران توسط قوای خارجی، پدیداری رضاخان و پدیداری جنگ جهانی دوم و پدیداری نهضت ملی و سال 42 و بعد سال 57 و تحولات بعدایاش.
یک نکتهای را من بدان اشاره میکنم برای دوستان، ما از زمان مظفرالدین شاه تا زمان آیتاله خمینی هیچ حاکم ایرانی در ایران جان نسپرد. و این خیلی معنیدار است. شما بعد مظفرالدین شاه که در واقع ادامهی وضعیت پیشین است، شما محمدعلی شاه، احمدشاه، رضاشاه، محمدرضا شاه را در نظر بگیرید، بهدلایلی خارج از ایران جان سپردند. و این همان از ریختافتادگی و بیثباتی فاصلهای است. قانون اساسی ما برگرفته از مدرنیته نبود بلکه اندکی شبیه بود.
از اینرو وقتی نوبت به پهلوی اول و دوم رسید همچنان روح قانون اساسی به رقم هر ویژگی که میخواست داشته باشد و هر قضاوت ارزشی که انسان میخواست به آن بکند در محاق نوعی تهدید بود. و آنچیزیکه سعی کرده شده در آن دوران یک مقدار به آن توجه شود، قوانینی بود که اداره جامعه در زاویهی مدرنیزاسیون اهمیت میداد .یعنی درون دستگاه اولیه آن قوانین جابهجا، هنگام به هنگام، لحظهبهلحظه میتوانست مخدوش شود. یعنی اگر ما یک قانون داشتیم چیزی را که ما از آن بهره گفتیم. قانون اساسی برگرفته از مدرنیته نبود و ما نمیخواهیم دفاع و نقدش کنیم بلکه فقط به این بیتناسبی میخواهم اشاره کنم. چیزی که ما برگرفتیم اندکی قوانین مدرنیزاسیون بود ولی همچنان سوژههای قدرت و نیز شکافی که بین ساختبندی جامعه، قانون اساسی می توانست در شکل خودش در واقع وجود دشاته باشد شکاف همچنان وجود داشت.
من در فرصتی که هست می خواهم آخرین بحث خودم را در این شش هفت دقیقه انجام بدهم و خواهش میکنم دوستان اطلاعاتی توجه داشته باشند، صحبت من صحبت تحلیل شرایط است. اگر در زمان مشروطه شکاف بین قانونگرایی به معنای حساسیت جامعه و ساختبندی جامعه به هزینهی قانون داشت یعنی به این معنا بود که ساختبندی در جامعه وجود داشت، امکان پر کردن شکاف فراهم نبود در زمانیکه ما الان به سر میبریم و در این چیزی که وجود دارد، بهنظر میرسد که یک مقدار وضعیت معکوس شده. آن چیزیکه برشمردیم یعنی ساختبندی درست جامعه و قانونمندی این ساختبندی جامعه در یک زمان و مکانهایی مترقی و جلوتر است. و سعی بر این میشود که در واقع این ساختبندی اهمیتش وجودش را بهگونهای که قالب و قاعده و جامعه قانونی که در مشروطه دفاع میشود درست در بیاید. این توضیح را هم بدهم که این وضعیت معکوس در تمام ساختبندیهای اجتماعی ما به چشم نمیخورد.
حتا وضعیت بروز قانون گروهی. که از قانون اساسی فاصله دارد و آنچیزی که ازش دفاع میکنیم نیست به فرض رگههای اجتماعی ما وضعیت جلوتری را دارد ولی نسبت به جامعیت مدنی ما نیروهای شهرنشینی و اقشار کیفی و کمی در شهرها. این دفعه که قانون اساسی است که حلالت تاخیر دارد و ساختبندی جامعه است که وضعیت طرفداری را دارد و ما وضعیت تعادلی که داریم الان در اینجاست. یک نیرو میخواهد ساختبندی را برگرداند بهآنگونه که مایل است قالب بزند و دیگری با حرکتهای آگاهانه و نیمه آگاهانه فردی ـ گروهی میخواهد قانون را محدودتر کند. این نکتهی که من اشاره و تاکید کردم و دوستان اطلاعاتی بدان توجه کند اسمش را میگذارم، وضعیت «دروغ نهادینه». روی نهادینگی آن تاکید دارم و خواهشمندم که آنهایی که امکان انتشار این حرف بر ایشان وجود هر جور که دلشان بخواهد این را در صورتبندی سیاسی خودشان معادلش را برایش پیدا کنند. دروغ نهادینه، دروغی نیست که ابتدای به ساکن یکسویه گفته شود بلکه دروغی است که آنقدر قوی است که امکان راست گفتن را نمیتواند فراهم کند. یعنی جامعه یا حکومت در یک شرایطی بهسر میبرد که امکان راست گفتن در اصول بنیادین و گروهمند قانونی برایش فراهم نیست. و چون امکان راست گفتن و راستگویی برایش فراهم نیست ناگزیر است که با ابزار تبلیغات و سرکوب به تحقق من اشاره کنم. گروههایی که میتوانند حمایتهای گروهی شوند و به غلظت گروهها بیافزاییم وضعیت نهادینگی از زاویه دروغ را در جامعه ایجاد کرده. چرا این وضعیت بهوجود آمده؟ مشکل در کجاست؟
آیا مشکل از مصالح و موادی است که در واقع از سویههای دینی که ما از آن برخورداریم. طرح قضیه است که میکنم، یا از سویههای تفسیری است و یا مشکل اصل هیات حاکمه مانند این سدهای که ما پشت سرگذاشتیم. نسبت به مدنیت جامعه از یک وضعیت تنزل آمیزتری برخورداریم. شاید هم ترکیبی از اینها. در واقع چیزی است که باید در نشستهای دیگر بدان پرداخت. من تصور خودم است که این در واقع از ریختافتادگی که جامعه مبتلا شده در آینده نزدیک هم امکان حل و رفع و رجوع آن نداشته باشد. حتی تغییر حکومت و نظام هم به ما اجازه نمیدهد که ما بهزودی شاهد کاهش فاصلهی بین قانونگرایی و ساختبندی اجتماعی آن باشیم. اینجاست که روشنفکران باید پاسخ بدهند و به ساختبندی اجتماعی و قانون یک پویایی اجتماعیی ببخشند. چگونه میشود قانون را با ساختبندی اجتماعی نزدیکتر کرد. ساختبندی اجتماعی ما یک ساختبندی چندضلعی است؟ من تعبیری که میخواهم بهکار ببرم مانند قطاری است که بعضی از واگنهایش در تونل قرار دارد، برخی در فضای آفتابی و مناسب است و تعدادی در فضای کویرگونه قرار است. همین اختلافی که وجود دارد، قانونگرایی یا روحمندی که امروزه تاکید بر استفاده از ان وجود دراد، نسبت بهکویرگرایی یکدسته واکنشها وجود دارد. آنهایی که در تونل قرار دارند و بیشترین لذت را در تونل دارند یک واکنش و آنهایی که در عقب هستند از شرایطی دیگر برخوردارند. (ندا)
محور دوم: تأثیر جنبش مشروطه بر روند تحولات ایران
سخنران: جناب آقای دکتر
حمید احمدیتاثیر انقلاب مشروطه بر ابعاد اجتماعی ـ سیاسی در سالهای قبل که خلاصه بحث من این است که بخش اعظم نگاه ما ایرانیها به انقلاب مشروطه یک نگاه کاهشگرایانه است. بهقول طرفداران ایدئولوژی علم، دچار یک تقلیلگرایی یا(Reductionism) هستیم و انقلاب مشروطه را از کل خودش کاهش میدهیم به یکی از عناصر کاملا وجه و بر این اساس در مورد آرمانها، پیامدها و اهدافش و احتمالا برخلافش در مورد خود دستاوردهای انقلاب مشروطیت تحلیل میکنیم. بنابراین بر اساس این مشکل که همیشه هست در تحلیلهای ابعاد انقلاب مشروطه خطا میکنیم.
من قبل از اینکه دستاوردهای انقلاب مشروطه در ایران را مورد بحث قرار دهم یکی دوتا از مشکلاتی که در خوانش و قرایت ما از انقلاب مشروطه وجود دارد را بحث میکنم که موضوعش در مورد آرمانهای انقلاب مشروطه است که انقلاب مشروطه ایران دنبال چه بود و بعد از آن به تاثیرات مثبت و منفی انقلاب مشروطه و چگونگی نگاه ما به انقلاب و پیامدهای آن میپردازیم. کلا بهنظر من ما در خوانش و قرایت آن چه تحلیلگران و چه پژوهشگران ما در پنجاه سال اخیر و چه سیاستمداران و کسانیکه در مورد انقلاب مشروطه بحث میکنند و روزنامهنگاران کلا دچار مشکلات اساسی هستند هستیم: روششناسی و معرفتشناسی انقلاب.
مشکل روششناسی دو مورد است: مطالعهی ما یا تحلیل ما از انقلاب مشروطه یک تحلیل علمی نیست. یعنی تحلیلی که بر اساس زمانهی خودمان و بر اساس اهداف و آرمانها و علایق و ارزشها و دغدغههای خودمان و مسایل امروزی بحث و مسایل را بررسی میکنیم؛ بهجای اینکه برویم و در زمان خودش قرار گرفته و انقلاب را تحلیل کنیم. مشکل اول ما پس مشکل تحلیل قدیمی است، بهجای اینکه انقلاب مشروطه را بر اساس شرایط و دادههای موجود زمان خودش و دادههای مهم آنزمان و منابع دسته اول مورد مطالعه قرار دهیم بر اساس دغدغههای امروزی و مشکلات سیاسی و اجتماعی امروز خودمان بررسی کرده، بنابراین ما درک درستی از انقلاب نداشته و آنچه میگوییم مشکلات امروزی ماست.
مشکل دوم ما این است که انقلاب مشروطه در عمده آثار و نوشتههای امروزی از مشروطه نه همهی آن، از دید نخبهگرایی بررسی شده و آنهم نخبگان اپوزیسیون ایران. یعنی اکثر نیروهای مخالف و احزاب چپ و راست یا مذهبی که اکثرا نخبهگرا بوده و اپوزیسیون هستند نسبت به نظام و ارزشهای سیاسی در دورهی خودش و معمولا از این دیدگاه و دغدغههای خودش بهجای بررسی در زمان و جای خودش و مطالب را بهطور جامع از دید مردم و جامعه بررسی کند عمدتا یک دید نخبهگرا دارد و دیدگاه نخبگان را بررسی میکند. چرا چون اگر ما صرفا به مسایل و ارزشهای نخبگان و منافع آنها تکیه کنیم درک جامعی از موضوع و تحولات زمانه نداشته و عمدهی تحولات اجتماعی نه بر اساس دغدغههای نخبگان بلکه درک جمعی و منافع جمعی جامعه است.
مشکل بعدی مشکل معرفتشناسی است. ما در چگونگی درک انقلاب مشروطیت به لحاظ مردمی با دو مشکل اساسی روبهروییم. یکی: دیدگاه تقلیلگرایانه به انقلاب مشروطیت؛ یعنی این انقلاب را با توجه به آرمانها و اهدافی که داشت صرفا در یک جز تحلیل میکنیم. یعنی یک کل را به جز تقلیل داده و این خودش خطایی است که در معرفت بهوقوع میپیوندد. در اینجا این مطلب این است که کسانی که انقلاب مشروطیت را مطالعه می کنند آنرا در یک چیز و اون یکی عمدهي بحث دموکراسی و آزادی است و بقیه ابعاد آن فراموش شده و از این نظر در اینکه انقلاب مشروطیت پیروز یا شکست خورده و چه پیامدهایی داشته بر اساس این دیدگاه تقلیلگرایانه ما تحلیل میکنیم این انقلاب را و بهنظر من هویت انقلاب مشروطه را درک نمیکنیم. و مشکل دیگر اینکه نگاه ما به انقلاب مشروطیت سیاسی ـ ایدئولوژیک بوده است. یعنی نگاه ما از مشروطیت نگاهی ایدئولوژیک است و بر اساس ایدئولوژیهایی که جریان سیاسی دارند بررسی میکنیم. یک عده را بر اساس دیدگاههای چپ نگاه میکنند، دیدگاههای سوسیال دموکراسی و دیدگاههای چپ ارتدوکسی و انواع و اقسام نگاههای چپی که هست. بنابراین انقلاب مشروطیت ایران خلاصه میشود در دیدگاه چپگرایانه مثل حیدرخان عمواوغلو خان و دیگران و اینها چون از بین رفتند پس انقلاب مشروطه هم فاتحهاش خوانده شد و اینجا پرونده مشروطیت بسته میشود. آنهایی که دیدگاه مذهبی دارند همه چیز را به شیخ فضلاله نوری و چون ایشان را اعدام کردند پس فاتح مشروطه شکست خورد. این نگاه ایدیولوژیک هم نگاه بسیار مهمی است که در واقع بدان نگاه میکنیم. به اینکه مشروطه دنبال چه بود و چه آرمانهایی را دنبال ميکرد. و یک مشکل دیگر ما این است که انتزاعی شدیم بهخصوص در تحلیلهای چهل و پنجاه سال اخیر و منظور ما این است که بیشتر به واقعیات و منابع دست اول آن دوران است با آنچکه رخ داده و مورد نظر مردم بوده و جریانهای سیاسی توجه کنیم میرویم به بحثهای نظری و انتزاعی و مدلهای نظری را بررسی میکنیم. یک زمان مارکسیست مسلط بود و از دید مارکسیست بررسی میکردیم و میگفتیم وضع انقلاب مشروطه این هست و اینطوری و دوره ی مدرنازیسیون از طرفی الان هم دورههای مختلف علوم اجتماعی آمده و دانشجویان و اساتید زیر این نظر هستند و بهجای آنکه بروند و بشکافند و باز کنند کتاب مشروطه را که در آن زمان خودش واقعا چه گذشته، چه تحولات و.تاریخ و چه خواستهها و آمال و آرزوهایی بوده و چه شده در انقلاب مشروطیت نگاه میکنند تا ببینند فلان نظریه پرداز مارکسیست یا مدرنیزم یا ... کیبوده و یک مدل نظری به یادشان میآید و بر اساس پست مدرن یا انتقادی یا غربی چه میگوید؟بر اساس یک مدل نظری دادههایی که در ذهنمان هست میریزیم در آن کاسه و بعد تحلیل میکنیم و این است که باز به بیراهه میرویم.
با این مقدمه یعنی مشکلات متدولوژی که من گفتم، به این نکته میپردازم که اکثر تحلیلگران ما در درک خودشان از انقلاب مشروطه به خطا رفته و بهخصوص دچار مشکل کاهشگرایی بودیم. یعنی تمام اهداف انقلاب مشروطه و پیامدهای آنرا در یک چیز خلاصه کردیم. و آنهم «دموکراسی» و چون به دموکراسی هم نرسیدیم پس انقلاب مشروطه پروندهاش بسته شده است و بر همین اساس هم علتهای زیادی را گفتند. بعضیها میگویند فرهنگ سیاسی ملت ایران خراب است و مردم ایران نفهم بودند و چی بودند و چی بودند که یک دیدگاه اورینتالیسمی و شرقگرایانه است که شرق مظهر همهی کاستیها و کجیها و مردم ما هم هیچ درک درستی نداشتند، بحث میشود و گروهها به جان هم افتادند و چه و چی شد و دموکراسی از بین رفت یا استبداد دموکراسی را از بین برد.
بحث من این است که انقلاب مشروطه ایران را نباید صرفا در دموکراسی خلاصه کرد. تحولی که در مشروطیت رخ داد عمدتا جامعه ایران در آن زمان با توجه به تحولاتی که آنزمان از قرن نوزدهم و مشکلاتی که به دلایل اقتصادی ـ سیاسی ـ نظامی و فرهنگی و اجتماعی پیش آمده بود و بعد آگاهیهای جدیدی که بر اساس گرایشهای فکری و اندیشههای مدرن در ایران رایج شده بود مردم ایران که شامل: روشنفکران، روزنامهنگاران، شاعران، نویسندگان و مورخین و سیاستمداران و آنهایی که دست در نوشتن و مطالبی را مطرح کردند یک حالت بحران هویت پیش آمد مبنی بر اینکه ایران چه بود و چه شد؟ بنابراین همهی این درواقع این ذهنیت ایجاد شد که باید تحول اساسی در راه سه هدف و آرمان اساسی میباید باشد.
اولین هدف و آرمان مشروطهخواهان که بر فضای آنزمان حاکم بود که در جامعه ایران بایست تحقق یابد مساله بازسازی ایران بود. بازسازی و نوسازی ایران و جبران همه تحریمهایی که شده بود. جامعهی ایران به یک حالت عقبافتاده و حالت پیرامونی پیدا کرده بود ویران شده بود. و نخبگان مشروطیت که در بالا نام بردیم یکی از اهدافشان و مهمترینشان این بود که ایران بایست به جایگاه قبلی خودش باز گردد بهخصوص که یک آگاهی تاریخی ناسیونالیستی پیدا شده بود (از ایرانباستان، نوشتههای جدید مورخین غرب و مطالعات بومی) اینکه ایران چه بود و الان چهشده است؟ و تلاش شود و تحولی رخ داده تا ایران بازسازی شده بهلحاظ اقتصادی ـ اجتماعی و سیاسی و برگردد شکوه و عظمت دورهی سابق زنده شود. هدف از قانون اول بازسازی و اعادهی عظمت سابق بود. شما اگر در اشعار شعرا و روزنامهنگاران و نویسندگان نگاه کنید همه مینالند که ایران چه بود و چه شد؟ و بایست به همان دوران بازگردیم. این نخستین آرمان انقلاب مشرو.طیت بود.
آرمان دوم انقلاب مشروطیت: رهایی از سلطهی خارجی بود. در آنزمان قدرتهای جهانی دو قدرت و بازیگر جهانی روسیه و بریتانیا چه مشکلاتی را برای مردم ایران درست میکردند در دورهی قاجاریه و ما هیچ استقلالی نداشتیم. قراردادهایی که با ما بستند و سرزمینهایی که گرفته شد و ایران تصمیمگیری نداشت و ناصرالدین شاه میدانید که چه گفت: اگر ما شمال برویم این گونه میشود اگر جنوب برویم آنجوری شده پس مردهشور این مملکت را ببرد. اینکه سلطهی خارجی بیش از حد بود. سلطهی سیاسی ـ نظامی و اقتصادی یکی از اهداف و آرمانهای مشروطهخواهان بهطور کل این بود که ایران از سلطه بیگانگان درآمده و بشود کشوری مستقلی که خودش تصمیم بگیرد و اگرهم ارتباطات خارجی داشته باشد با کشورهایی که یار و مددکار ایران باشند، مانند ایالات متحده آمریکا، آلمان که نیروهای سوم در سیاست خارجی آن دوره بودند. نه روس و انگلیس و بازیگران نظام جهانی.
و سومین آرمان و هدف انقلاب مشروطه ایران برقراری امنیت و ثبات سیاسی در کشور بود. کشوری با هرج و مرج و بدون نیروی نظامی بود که نه ثبات اجتماعی و نه امنیت مرزها و شهرها و راههای تجاری وجود نداشت و یک هرج و مرج و ناامنی در کشور برقرار بود که جان و مال مردم در معرض خیلی از تهدیدات بود. یکی از مهمترین خواستهها و آمال و آرزوهای مردم ایران و روشنفکران ایران برقراری نظم و امنیت و یک دولت قوی مرکزی بود. اینها سه اهداف اساسی انقلاب مشروطیت بودند. و یک عده در این زمینه نوشتند و کار کردند و هزینه گذاشتند. روشنفکران ما به این نتیجه رسیدند که رسیدن به این آرمانها امکانپذیر نیست جز یک تحول سیاسی ـ اجتماعی در ساختار دولت. یعنی تا آزادی سیاسی تا دموکراسی بهدست نیاید رسیدن به آن آرمانها امکانپذیر نیست. چون مشکل اساسی دولت است. دولتی که وابسته به بانک استقراضی روسیه است، دولتی که خودش ناامن است و برای تجار مشکل درست میکنند غارتگر است، بهلحاظ اقتصادی و دولتی که به فکر بازسازی نیست و همهاش به فکر رفتن به سفرهای فرنگی و این چیزهاست.
این بود که در این مقطع مهم تاریخی ایرانیها به این نتیجه رسیدند که آزادی سیاسی ـ تغییر و تحول در ساختار دولت یا به تعبیر امروزی دموکراسی و برقراری رژیم قانون در اولویت است. ما نمیتوانیم بگوییم به آن هدف برسیم مگر به این اهداف دست یابیم؛ وقتی که این آگاهی ایجاد شد خیلی سریع این خواسته تحقق یافت و در عرض دو سه ماه با نشست و اعتصاب رژیم سرنگون شد. مظفرالدین شاه مشروطیت را امضا کرد، ملکم خودش مرد. دولت در دست مردم افتاد. متاسفانه روشنفکران ما توجه به این قضایا ننموده و می گویند: استبداد، استبداد چه کار کرد. استبداد مشروطیت را اعدام کرد. (شیخ فضلاله نوری) استبداد پروندهاش تمام شد و اصلا در مشروطیت با رفتن مظفرالدین شاه و تبعید محمدعلی شاه استبداد تمام شد و ما از سال 1286 یا 1287 تا سال کودتا دولتی وجود نداشت (مردمی بود). چون این پروندهها باز نمیشود و ما نظری فکر میکنیم. انتزاعی فکر میکنیم و خیال میکنیم یک تحول استبدادی بوده، شاهانی بودند مستبد و استبداد این کار کرد یا مردم نفهم بودند یا فرهنگ سیاسی ما خراب بود یا گروهها به جان هم افتادند و علت شکست انقلاب مشروطه را میدانند. در حالیکه من نظرم این است که انقلاب مشروطه شکست نخورده است. فقط در یک بُعد ناکام مانده است که آنهم بُعد دموکراسی است.
دموکراسی چیزی نیست که یک روزه یا دو روزه، در خود غرب هم دویست – سیصد سال طول کشید و امروز هم مردم ایران در یک جمعبندی مقایسهای با تمامی مردمان خاورمیانه به لحاظ فرهنگ سیاسیاش از همه مردمان خاورمیانه در دموکراسیخواهی و آزادی استقرار جامعهی مدنی جلوتر هستند. این در تمام پژوهشهای میدانی در داخل و خارج از کشور به اثبات رسیده است. خوب بنابراین مشروطیت چرا ناکام ماند؟ من گفتم که استبداد سیاسی عاملش نبود. چون دولت ایران در دست مردم قرار داشت. میدانید که معیارهای دموکراسی مردمی چیست؟ این است که قوهی قضاییه ـ مقننه ـ مجریه در دست مردم و از آن مردم باشد. با تبعید محمدعلی شاه همین اتفاق افتاد. اصلا هر سه قوه در دست مردم ایران بود. مستوفیها ـ ارباب کیخسرو ـ تقیزاده و دهها تن دیگر رییس این مملکت بودند و استبدادی وجود نداشت. این استبداد کدام اختلافات سیاسی انقلاب مشروطیت را به شکست کشاند؟ تازه اگر به شکست معتقدیم.
اگر ما معتقد باشیم که انقلاب مشروطیت تنها و تنها بهخاطر دموکراسی و آزادی بود بله ناکام ماند و شکست خورد. اما چون در آن سه آرمان اولیه که خیلی مهم بوده و ما آنها را نادیده میگیریم، باید بگویم انقلاب مشروطه شکست نخورده؛ چرا به محض اینکه دولت در دست مردم افتاد مجلس اول تشکیل شد. شما بروید مصوبات مجلس اول را ببینید. ببینید چه کار دارند میکنند؟ تمام مصوبات و تلاشهای اینها در جها بازسازی کشور است و یک اراده و عظمت سابق همه نگران کشورند. آزادی از سلطهی خارجی و رفتن به یک قدرت سوم و بعد هم نظم و امنیت دنبال ارتش قانونمندی و چه و چه و دعوت از کشورهای بیطرف خارجی.
این دولت ایران، چه کسی دولت ایران را ساقط کرد؟ بهنظر من نظام جهانی بود. چون وقت کم است (این عنصری که بدان اصلا توجه نمیشود). یک مشکلی است در ایران معاصر که هر وقت بحث از عنصر خارجی یا سیاست بینالملل میگردد، میگویند: فوری تئوری توطئه را مطرح میکنند. آری دست خارجی پنهان است و تئوری توطئه زمانی صادق است که ما در تبیین یک مساله به بیراهه رفته و دادهی کافی نداشته باشیم. ولی وقتی همهچیز روشن است و نیروهای خارجی مشخص است و مجلس اول ایران را چه کسی از بین برد؟ روسیه تزاری مجلس دوم را کی کچل کرد؟ روسیه تزاری؟! مجلس سوم از عالیترین نماد دموکراسی در جهان بهعلاوه پارلمان چهکسی از بین برد؟ پاسخ: روسیه و انگلیس!که بعد هم مجلس مهاجرت میشود. این تحولات توجه نمیشود و این نظام جهانی بود و ما بد شانسی آوردیم. جامعه و دولت، کشور ایران بعضی وقتها بدشانسی میگردد. البته علتهای دیگر هم هست. بیلیاقتگی نخبگان جامعه و دولت! کشور ایران بعضی وقتها بدشانسی میگردد البته علتهای دیگر هم هست. بیلیاقتی نخبگان و این هست که ما در آن ساختار نظامی متخلف قرار گرفتیم.
ایران بهعنوان یک کشور مهم استراتژیک در بین یک منطقه قرار گرفت که دو بازیگر مهم با یکدیگر چالش داشتند. ما هر کاری میکردیم بهنفع دیگری تمام میشد. اگر میخواستیم مستقل شویم از سلطه خارجی ممکن نبود. اگر میخواستم نظم و امنیت برقرار کنیم. بهضرر انگلیس بود. اگر میخواستیم بازسازی کشور صورت گیرد به لحاظ اقتصادی، پایان بدهید به بانک استقراضی و چه و چه باز مشکل نظام جهانی بود. این نظام جهانی در این 15 سال، یعنی دولتی که در دست دموکراتهای ایران بود علیرغم همه اختلافاتی که بین احزاب و نیروهای مذهبی بود. در این 15 سال یعنی از سال 1907 میلادی تا 1321 که کودتا شد آنچکه بر سر ایران آمد این بود که یکی فقط از آرمانهای انقلاب مشروطیت تحقق نیافت و انهم دموکراسی بود که در دست مردم افتاد. انهم ناکام.
اما آن سه آرمان دیگر، بازسازی ایران که اصلا صورت نگرفت. استبداد و سلطه خارجی به مراتب بدتر شد. با قرارداد 1907 و 1915 نظم و امنیت به مراتب بدتر شد ولی بینظمی در داخل شهرها و راههایی که داشتیم و اینکه مردم ایران. این روشنفکران، نخبگان و سیاستمداران به این نتیجه رسیدند که رسیدن به آن آرمانها مهمتر از دموکراسی است یعنی ذهنیتی که حاکم شد. کلا بر این فضای در آستانهی کودتا بعد جنگ جهانی حتی و بخش عمدهی دولت رضا شاه این بود. مهمتر آن سه آرمان بود. یعنی ایران ساخته شود آزاد شود از توطئه خارجیها. نظم و امنیت و دولت مرکزی برقرار شود. دموکراسی که هرماه با هرج ومرج و ... باشد بهدرد که میخورد؟ هیچکس آن را نمیخواهد. شما بروید و آن نوشتههای روشنفکران را بخوانید نه آن ذهنیتهای تئوریک امروزی نگاه کنید ببینید چه هست؟
برای همین بود که در آستانه کودتای سال 1299 یک اجماع سراسری در برابر همهی تهدیدات داخلی و خارجی که باید در ایران یک دولت متمرکز قوی بیاید. این نظم را برقرار کند و این بود که کودتا شد. زمان کودتا ما به بیراهه رفته و همهاش دنبال سرنخ بریتانیا و چه وچه هستیم. نوشتههای تاریخی ـ علمی بسیار دقیقی در آن هست تاریخی از سیروس غنی و چند نفر دیگر که هیچ اثری از مداخله انگلیس در این کودتا بدست نیامده است. همهی اینها افسانه است که گفته شده. کودتا ـ کودتای نخبگان ایران بود مانند سیدضیا، مدرسها که عمدتا محمدتقی بهار در کتاب تاریخ احزاب سیاسی ایران در یک قسمتی میگوید (که نقشه کودتا): یک روزی من در نزد مدرس بودم که به من گفت: چند دفعه رضاخان میرپنج آمد و به من کفت: بیاییم بنشینیم مملکت اوضاعش خراب است و کودتا کنیم. ما کودتای نظامی کرده و شما هم از نظر سیاسی حمایت کنید. بعد من به وثوقالدوله گفتم که به حرفم نکردند. شما محبوبیت دارید بیایید. مدرس هم نمیگوید به بهار که چه شد. یعنی کودتا، محصول نخبگان فکری ایران بود. همه با هم دست هم دارند. بریتانیا، نه دولتش بلکه سفارتش آقای نورمن و آقای آیرونساید آنها ناچار شدند همکاری کنند با کودتا.
یعنی برای اینکه جایگاهی در ایران آینده پیدا کنند با نظام سیاسی ـ ایران همراهی کردند. کوچکترین سندی وجود ندارد که اسناد بریتانیا که دولت بریتانیا در کودتا دست داشته است. اگر نورمن آمده با سید ضیا همکاری کرده است، آنموقع رسم بود که همه نیروهای خارجی در همهی چیزها دخالت کنند. و کودتا صرفا محصول نخبگان سیاسی ایران بود.
حال اینها بد بودند یا خوب بودند، خارج از این بحث است. کودتای سوم اسفند به این خاطر بود که از این کودتا همه حمایت کردند و این تمام نخبگان سیاسی آن دوران. اینکه من میگویم ما ذهنی هستیم میگوییم نه! گمان میکنیم کودتا در یک شرایط خاص که مردم قیام کردند و امدند و همه را کشتند بعد هم رضاخان آمد و ... تمامی جریانهای سیاسی، مراجع شیعه از آن مردم بودند و حمایت میکردند. تمامی جریانهای چپ ایران، سوسیالیستها میرزا آقا خان اسکندری همه پشت رضاخان بودند. نیروهای ناسیونالیست که طبیعتا بودند و نیروهای دیگر هم. کسی نبود که مخالفت کند. کودتایی که همه میخواستند به این خاطر بود که بعدا هم در تحولات بعدی که در مجلس بعدی رضاخان میخواست به رضاشاه تبدیل شود، فقط دو نفر با او مخالفت کردند. یکی مدرس و دیگری مصدق. انها حالا فهمیدند که رضاخان یک نظامی است. نظامی که بیاید همه چیز را میبندد و میرود دنبال کارش.
اکثریت روحانیون و ناسیونالیستها، چپگرایان در مجلس موسسان همه تصمیم گرفتند که سلطنت منتقل شود. تحولات بعدی هم که رخ داد و مسالهی اسای اینجاست: آزادی بعدا کمکم قربانی شد. رجالی که با رضا شاه بودند کمکم از بین رفتند، احزابی شکل نگرفت یا منحل شد. پارلمان همه پارلمانی قلابی بود و فرمایشی شد . اما مگر مشروطه فقط همین است؟ ان سه آرمان دیگر چه؟ ببینید شما بازسازی ایران، رهایی از سلطهی بیگانه، ایجاد نظم و امنیت با تمام قوا داشت اجرا میشد . در این چند سال نما به این قضایا توجه نمیکنیم. بنابراین قطار انقلاب مشروطیت به این ترتیب بود. ریلی بود که یک زمان جلویش را گرفتند و از ریل خارج شد. بعدا توسط کارگران، مهندسان ایران ریل درست شد و به سرعت راه خود را به جلو رفت. و ما همینطور میامدیم تا جنگ جهانی دوم که دولت ایرران دوباره اشغال شد و بدبختی پیش آمد. این است که مشروطیت انقلاب شکست خوردهای نبود و نه تنها از بعد آرمانهای سهگانهاش 90٪ پیروز شد البته مشکلات بعدی که داشتیم. حتی بهلحاظ دموکراسی اش هم شکست تمام عیار نخورد و هر وقت فرصت بود مردم ایران دنبال دموکراسی بودند. دورهی دکتر مصدق، اخیرا خاتمی و الان هم ... .
شما یک مقایسهای بکنید، یک سنجشی شده است از چند سال پیش در زنان مسلمانان را بررسی کرده بودند به لحاظ گرایشات دموکراسی خواهی. زنان ایران درصدر این جدول بودند. ترکیه و کشورهای عربی با یک درصد خیلی پایین در پایین جدول بودند. دموکراسی کار سختی است. دموکراسی بهزور بدست نمیآید. اما مساله استحکام دموکراسی است. بهدست آوردن دموکراسی آسان است. اما استحکام یا اجرای دموکراسی مشکل و کار سختی است. ما نتوانستیم دموکراسی را مستقر کنیم و نباید بدبین باشیم. جامعهی ایران آماده هست انشااله در آینده. خلاصه کلام اینکه نگاهی که ما باید به مشرو.طیت داشته باشیم نگاهی جامع و آنقدر همه بهخودمان بدبین نباشیم. (فرهنگ سیاسیمان را) یا چیزهای دیگر را سرزنش نکنیم. (ندا)
محور نخست: انقلاب مشروطه و توسعه
سخنران دوم: جناب آقای دکتر محمود سریع القلم
با سلام به تمامی حضار محترم و سپاس از دعوت اینجانب، پیرو بحث توسعه و مشروطه من با دو مفروض بحثم را آغاز میکنم. بهنظر من مطالعات علوم اجتماعی در ایران یک نکتههای اساسی دارد و تا زمانیکه در حوزهی علم و دانشگاه تقویت و برطرف نکنیم شناخت ما از خودمان و تاریخمان بر مشکلاتمان معیوب خواهد ماند. ما نیاز شدید به مطالعات مقایسهای داریم.
مفروض نخست بنده این است که: شناخت مشکلات ایران مستقل از شناخت مسایل مشابه کشورهای مشابه نیست. ما هر چقدر چینشناسی، برزیلشناسی، مکزیکشناسی، ترکیهشناسی، مصرشناسی بکنیم بههمان اندازه فهممان از تاریخمان بهتر میشود بهعبارت دیگر فهم مسایل ایران مستقل از فهم مسایل کشورهای دیگر نیست. ما یک پدیدهی خاصی نیستیم و اگر شناخت بهتری از ترکیه [بهطور نمونه] داشته باشیم چه بسا مسایل خودمان را بهتر بفهمیم. بنابراین رهیافتهای مقایسهای رهیافتهای موردی در مورد کشورهای دیگر میتواند بسیار به ما کمک کرده و به دلیل اینکه در کشورمان زبانهای خارجی خیلی رسوم نیست حتی به اندازهای که در کشور امارات صحبت میشود، صحبت نمیشود، فرانسه، آلمانی و زبانهای مهم دنیا و تا زمانیکه متون را به زبان اصلی نخوانیم و وارد علم و دانشگاه نکنیم نمیتوانیم مسایل خودمان را بهصورت مقایسهای و بهتر و ارزشمندتر بفهمیم.
مفروض دوم من این است که البته در اینجا میخواهم بیشتر مسایل توسعه را مطرح کنم تا مشروطه را به دلیل اینکه نهضت مشروطه در ایران با اشکال و محتوای مختلف تکرار شده است. و بهنظر میرسد این نهضتها ادامه پیدا خواهند کرد. و ما یکسری بنیانهایی داریم که چنانچه این بنیانها حل نشوند مسایل ما نخواهند شد.
مفروض دوم این است که هرچند در دنیای زندگی ما چه در غرب (اروپا، شمال آمریکا و ژاپن) و چه در کشورهای تازه توسعه یافته دنیا (چین، سنگاپور، مالزی، ترکیه) هرچند الگوهای توسعه بسیار متفاوتند مثلا اگر کسی توسعه ایتالیا و آلمان را از قرن هفدهم بهبعد بخواند، اینها بسیار با یکدیگر متفاوتند. الان هم ما انعکاس اینها را میبینیم. کشور آلمان با کشور ایتالیا به لحاظ صنعتی ـ اجتماعی بسیار فرق میکنند اما آنچکه من در مفروض دوم خود بدان تاکید کنم و بهنظر من بحث بسیار جدی در ایران میخواهد، اصول توسعه یافتگی جهانشمول است. یعنی هر ملتی، هر کشوری با هر جغرافیایی با هر فرهنگی، مذهبی، تاریخی بخواهد توسعه پیدا کند اصولی را بایست رعایت کند.
توسعهیافتگی از اینمنظر ارتباطی با جغرافیا و فرهنگ و تاریخ ندارد؛ حال این اصول چیست و شامل چه مواردی میباشد؟ ممکن است کسی با یک نظریهی چهار محوری، پنج محوری و شخص دیگر ده محوری نظر خودش را مطرح کند. اما بهنظر من اصولی موجود است که اگر کشورهایی مانند آمریکا، ژاپن و سنگاپور رشد کردند اصول مشترکی بین اینهاست. و شناخت آن بسیار با اهمیت است. حال ببینیم ما در کجا مشکل داریم؟ و متوجه کدامیک از اصول نشده و پیاده کنیم؟
نهضت مشروطه یک موج از امواج پیشرفت ایران بود و هر برههای از تاریخ ایران را در بیست سال اخیر بخوانیم، میبینیم بهصورت سینوسی یک دورههای رشد و یکدورههای سقوط داریم. و چرا ما نمیتوانیم منحنیمان را بهصورت افقی شکل داده و مثل یک مالزی، ترکیه امروزی شویم؟ نهضت مشروطه در ایران روزنامهها بسیار شدند متعدد شد و حرفهای مهمی مطرح کردند، بحث قانون و عقلانیت مطرح شد حتی اولین بار اهمیت دبستانها در تهران و تبریز و مشهر و شیراز و نقاط دیگر مطرح شد. و نهتنها روشنفکران بلکه بخش روحانیت اهمیت بخش آموزش را تایید کردند، مبانی جدید قانونگرایی و عقلگرایی مطرح شد و عمومی شد در میان کسانیکه در شهرها زندگی میکردند و یک تحولی در جامعه بوجود آورد.
اما همانطوریکه میدانید نهتنها نهضت مشروطه بلکه نهضتهای دیگر همه تاریخ مصرف کوتاهی داشته و بعد دورهی رکود را طی کردیم حتا نهضت ملی شدن صنعت نفت. حتی تحولات بعد انقلاب را در ایران مطالعه کنیم میبینیم تاریخمان یک تاریخ سینوسی است و ما نتوانستیم (از منطر علوماجتماعی و زیستی) یک سیستم درست کنیم. هنوز هم توانایی آنرا پیدا نکردیم. توسعهیافتگی یک سیستم میخواهد و یک امر تصادفی نیست. زمانیکه در یک جامعه هارمونی وجود داشته باشد شکل میگیرد. اگر به نکات مطرح شده در گفتار آقای دکتر غنینژاد توجه فرمایید میببینید در همان مقطع در نهضت مشروطه ایران چه افکاری بر جامعه روحانیت ایران بوده است؟ و چهقدر اندیشههای جامعهی روحانیت با اندیشههای ملی ـ سوسیالیستی متفاوت است. در جامعهای که سه منبع مهم فکری وجود دارد که حد اشتراکشان زیر 5٪ یا 30٪ باشد، یک هارمونی شکل نمیگیرد.
توجه شما را به تشکیل مثلثی جلب میکنم که بنا میکنم بهنطر من حد اشتراک اسلام و لیبرالیسم زیر 5٪ است. جهان با لیبرالیسم اداره میشود با اشکال مختلف لیبرالیسم که از قرن هفدهم تکامل یافته تا به امروز. جنبههای اجتماعی ـ فکری ـ سیاسی و اقتصادیاش. یک طرز تفکر که در جامعه ما پایگاه اجتماعی داشته و در ناخودآگاه عامه مردم وجود داشته تفکر دینی بوده که حد اشتراک ایندو بسیار اندک است. یعنی اگر ما هفت لغت مهم سیاسی ـ اجتماعی را انتخاب کنیم مانند: عدالت، آزادی، جهانبینی و غیره. اگر بین ایندو مکتب حالا میانگین اسلامی و غربیاش را بگیریم میبینیم تعاریف در جهانبینی نه در صور مشکل دارند.
من و شما در جامعهای زندگی میکنیم و اجداد ما در بستری در چارچوبی زندگی کردند که منابع نه متفاوت هویتی، بلکه منابع متناقض هویتی در جامعه وجود داشته است. جامعهای که هارمونی فکری ندارد نمیتواند پایدار بماند. بالاخره اکثریت جامعه بایست به یکسری مفاهیم مشترک اعتقاد پیداکنند تا اینکه چراغ قرمز را رد نکرده و مالیات را بهموقع پرداخت کنند. تا اینکه خود را برتر از قانون نشمارد. بایست در چارچوب بماند. ما نمیتوانیم هر پنجسال دیدگاههایمان را نسبت به مسایل تغییر دهیم. در حالیکه در جامعهای زندگی میکنیم که سیاستمدار برای آنکه بقا داشته باشد مجبور است روزی پنجبار جهانبینیاش را عوض کند. چون در معرض هر گروهی قرار میگیرد بایست طبق آن نظر صحبت کند. درحالیکه شما در یک کشوری مثل کره افراد معلوم است چهکسی بوده و دارای چه چارچوب فکری هستند؟ افراد هر چند سال یکبار جهانبینیاشان را تغییر نمیدهند و بنابراین توسعه بدون هارمونی اجتماعی امکانپذیر نیست. چه در غرب و چه در شرق هر جامعهای که به یک درجهای از ثروت ملی رسیده است و توانسته درآمد سرانهاش را بالای 8.000 دلار ببرد (منابعی که سازمان ملل متحد آنرا معقول دانسته است)، در همه این کشورها یک هارمونی اجتماعی است؛ علیرغم تفاوتهایی که، اگر فرانسهشناسی کنیم کمتر کشوری در دنیا فردی پیدا میکنیم که آنقدر فردیت موجود باشد ولی آحاد ملت علیرغم این فردیت از اشتراکهای بنیادی برخوردار است. وقتی نگاهشان را از ثروت، طبیعت،انسان، زمان، دین ارایه میدهند مشترکات زیادی وجود دارد. بنابراین به شکل فرانسه امروزی است علیرغم تمام بحرانهایی که در قرن بیست داشته است. یک مبنا و پوستهای وجود داشته است، در حالیکه ببینید چقدر حرفهایمان را عوض میکنیم؟ من از حضورتان میپرسم. بسیاری از شماها تجربیات بسیاری در زندگی دارید. شما چند نفر در ایران سراغ دارید که افکارشان بر اعمالشان قابل پیشبینی باشد. که شما مطمئن باشید این فرد به این کار اعتقاد داشته و تا ده سال دیگر نیز خواهد داشت؟ و بر روی قول خود ایستاده و پایبند است؟
من نمیگویم اینها ژنتیک بوده بلکه بلکه میگویم ریشههای تاریخی داشته و ما را به این چارچوب و موقعیت عمومی رسانده است. من اینجا مثلثی را بنا کرده و به مفروض دوم خود باز میگردم. اصول چیست؟ یکی از آن، هویت مشترک جامعه است. نه واحد. هویتی که اکثریت جامعه را در بر بگیرد و عملیاتی آن تعاریف بنیادین در جامعه به یک اشتراک برسد. در همین مجلس یا در محافل علمی و مطالعاتی از افراد در تعریفشان از عدالت چیست؟ خواهید دید که میزان تفاوت و تناقض موجود است. بنابراین تا زمانیکه مساله هویت به یک اشتراک نرسد سرنوشت ما همین خواهد بود. البته ما کشورهای مشابه مانند ترکیه داریم؛ ولی اجازه تاثیر تحولات بینالمللی را در کشور داده است. خواهم رسید که مرکز ثقل توسعه در ایران همانی است که ترکیه مدتها پیش به آن رسید. به همین دلیل است که در ترکیه ارتش، حزب آقای اردوغان را تحمل نماید. چون چیزی بهنام ترکیه وجود دارد.
که فراتر از اردوغان و ارتش ترکیه است. فراتر از یلماز، چیلر و همه شخصیتهایش است. بخش هویت بحث جدی است. ما این امواج را به وجود میآوریم. جزییات تاریخ مشروطه نشان میدهد کسانیکه وقتشان را برای استبدادزدایی و جلوگیری از نفوذ بیکانگان و آگاهی مردم گذاشتند مورد تحسین قرار میدهید. اما زمانیکه آن بنیانها حل نگردد آن کارها کارهای روبنایی است و کارهایی زیربنایی چیزهایی است که یکیاش بحث هویت است. حال ببینیم راهحل چیست؟ و. راهحل انتخابی ما مستقل از راهحلی که انگلستان در سهقرن پیش و مالزی در چهل سال پیش بدان رسید نیست. در غرب اتفاق جالبی افتاد و آن این بود که جامعه به یک هویت مشترکی رسید و فشار بر حکومت در همراهی آن. که در قرن هفده و هجده افتاد و در شرق نیز حکومتهای عاقل رسییدند مانند چین. چین میخواهد با سرعت بسیار بالا حرکت کند ولی مردم آمادگی ندارند. الان مالزی، کره و سنگاپور میخواهند حرکت کنند بهخاطر نخبگان سیاسی بسیار لایق، اما جامعه آمادگی آنرا ندارند پس آرام، تدریجی، قطرهای حرکت میکنند.
در شرق حکومت بود که به فهم توسعه رسید و شرایط توسعهیافتگی را فراهم کرد. در غرب جامعه بود که به فهم رسید و حکومت را همراه خودش کرد. مشکل ایران این است که بهطور ناقص هر دو عمل کردند. در ایران حکومتهایی داشتیم که بهگونهای ناقص کارهایی را انجام دادند و جامعه نیز کارهای بسیار عظیمی در مورد مشروطه و دورههای دیگر انجام داد. اما هر دو بهصورت ناقص! و منجر به شکست و کندی شده است.
نکتهی بعدی حایز اهمیت که من امیدوارم موجب آزرده خاطر کسی نگردم، اینجا مجلس علمی و بحث علمی است و به این موراد به صورت مقایسهای رسیدهام که برای من مفروض است و برای شما نیز ممکن است فرضیه باشد و معتقدم مشکل ما ایرانیان در ضلع دوم این قضیه است.
نداشتن پدیدهای بهنام ناسیونالیزم ایرانی است و فقط ادای آنرا در میآوریم. نداریم ناسیونالیسم ایرانی! کسینجر در خاطراتش میگوید وقتی در شورای عالی امنیت ملی کار میکرد به اتاق بغلیاش زنگ زده و دستیارش را فرا میخواند؛ او نمیگوید آن چه چیزی بوده بلکه به دستیارش میگوید طبق این عمل کنید در سال 1970 یا 1971. دستیارم در حالیکه از اتاق خارج میشد در حال خواندن نامه برگشت و گفت: من اینکار را انجام نمیدهم؛ علت را پرسیدم که چرا دستور مافوقش را انجام نمیدهد؟ در پاسخ اینکه چرا دستورات مافوقش را انجام نمیدهد گفت: من کار میکنم یک: بهخاطر منافع ملت آمریکا؛ دو: برای آقای رییسجمهور و سه: برای شما.چیزی که از من خو.استید برخلاف منافع مردم آمریکاست. این فرد سی و سه ساله بود ولی با آن موقعیت شغلی استعفایش را نوشت. حال معتقدم یکی از پایههای توسعهیافتگی تعداد استعفاهای یک کشور است. استعفای زیاد دلیل بر اصولمند و مبنادار بودن آن کشور است. در کشور اوکراین پنج سال پیش در همایش هوایی جنگندهای سقوط کرد و هفتاد نفر کشته شدند. وزیر دفاع اوکراین یک ساعت بعد مسوولیت این حادثه را پذیرفت و استعفا داد و بدین ترتیب زندگی سیاسیاش به خاتمه رسید. ما چند نفر داریم که اینکار را انجام بدهند؟
من ناسیونالیسم را به دو بخش افراطی و عقلانی تقسیم میکنم: ناسیونالیسم وقتی جواب میدهد که در ضمیر ناخودآگاه انسانها عمل کند. چنانکه در آلمان، ژاپن، آمریکا و ترکیه بهصورت تدریجی و مطالعاتی و در کشورهای عربی حوزهی خلیجفارس در حال رشد است. فردی که میگوید من قطری هستم و کشور من دارای 20 میلیون جمعیت است؛ من افتخار بدان میکنم و یکدسته کارها را انجام داده و دسته دیگر را انجام نمیدهم؛ چون به این خاک من پایبند و تعلق احساسی ندارم بلکه سرنوشت من به آن پیوند خورده است.
با خواندن تاریخ آلمان که با خاک یکسان شد بهجز گروهی که روسها و انگلیسیها با اجبار از آنجا بردند آلمانیها مهاجرت نکردند. در سال 1965، آلمان اقتصاد مهم دنیاست درست بیست سال بعد از جنگ جهانی دوم. دیگر به جغرافیا و تاریخ مربوط نیست این به خمیر مایهی یک ملت ارتباط دارد. که کشورشان برایشان مهم است و عمومی است در همهی اقشار کشورشان. بحران جدی که ما در حال حاضر داریم. بهنظر من ایراندوستی ما وارد فازهای عقلایی نگردیده است. بهدلیل همان مساله هویت!
بحث ناسیونالیسم زمانی اهمیت مییابد که هویت حل و فصل شده باشد. در یک سمینار در داووس با فردی بهنام آقای کُچ که یک ثروتمند (با گردش مالی 10.000.000 دلار در سال) اهل ترکیه بود آشنا شدم. از ایشان در مورد حکومت آقای اردوغان (اسلامگراها) پرسیدم که وضعیت چگونه است؟ و آیا شما مشکلی با سیاستهایشان دارید یا خیر؟ در پاسخ من گفتند: با آغاز ریاست ایشان نامهای به دفتر من رسید و مرا بهحضور دعوت کردند. در ملاقات مستقیم بهمن گفتند: چهکار کنم تا ثروت شما زیاد شود؟ بنیانهای این سوال مشخص است. با تیم کارشناسی یک طرحی که خواهان تاسیس فروشگاههای زنجیرهای مترو در شرق اروپا بود پیشنهاد دادیم. وی نیز از دستیارانش خواست تا سفر دورهای به شرق اروپا برایشان گذاشته، و خطاب به ایشان گفت چنانچه شما بتوانید در هر کشوری ده فروشگاه بزرگ ایجاد کنید 5.000 شهروند ترک اشتغال می یاید.
منظورم این است که بین چیلر محافظهکار و اجویت سوسیالیست و اردوغان اسلامگرا و اوزال لیبرال، همهاشان یک وجه مشترک به نام ترکیه دارند. مطبوعات اروپا و آمریکا از کودتا صورت گرفتن در ترکیه خبر دادند اما همچنین چیزی اتفاق نیافتاد. یکجور خویشتنداری وجود دارد که اگر کودتا شود وجه ترکیه خراب خواهد شد. یککاری کنیم تا از راه تعامل و گفتگو بین امنیتیها و سیاسیون مشترکاتمان را زیاد کنیم. البته عنصر عضویت در اروپا بر این خویشتنداری میافزاید.
کشور ما در بافتهای اولیهاش هست، اگر مطالعه ای در تاریخ ایران داشته باشیم چون ایران حالت مجمعالجزایری داشته است، این قوم آمده و آن دیگری رفته و آن اتحاد فکری و عقلانی که به یک سرزمین منتقل میشود را نداشتیم. کاری که انگلستان، آلمان، اسپانیاییها انجام دادهاند. چهکسی فکر میکرد که وقتی فرانکو سر بر زمین بگذارد سه سال بعد در اسپانیا یک کشور دموکراتیک با بخش خصوصی فعال میشود. یا مجارستان کمونیستی که بعد دهسال از فروپاشی شوروی به کشوری دموکراتیک خصوصی تبدیل میشود و این حل شدن هویت بود. مساله ناسیونالیسماش حل شده بود (در قرن نوزدهم) اتفاقات روبنا بود و در بازگشت به واقعیت به این حال درآمدند.
زاویهی سوم، فقدان تعامل بین ایرانیان است. اطمینان دارم که بسیاری از شما دوستان دنیادیدهاند. من بسیاری از کشورها را با دید اجتماعی دیدهام نه تجاری.وقتی مقایسه میکننم ما جز کشورهایی هستیم که فقدان تفاهم داریم. در صورت رفتن به شیراز یا اصفهان رفته و در قسمتهای باستانیمان از دور به بالارفتن ژاپنی نگاه کنید، زود به صف میشوند یا کرهایها یا چینیها. یک پیمانکار ژاپنی به دوست مهندس صنعت نفت گفته بود در جلسات شرکت نکنید چون جلسات با حضور شما فقط اختلاف و دعواست. در صورت توافق شما ما بدان عمل میکنیم. جلسات ما در عرض بیست دقیقه پایان پذیرفته خواهد شد و سریع به تفاهم خواهیم رسید.
روانشناسان، جامعهشناسان، مردمشناسان باید بررسی کنند که چرا من لذت میبرم از مخالفت با دوستان. از اینکه نطر یکی را قبول کنم مشکل دارم؟ چرا ما سوتفاهم و سوبرداشت داریم؟ این باعث میگردد ما نتوانیم هارمونی ایجاد کنیم. البته ژنتیکی نیست روسیهها و آرژانتینیها مانند مایند. ولی ماغلظتمان در تضاد با یکدیگر بالااست. در تمام نهضتهایمان و ملتی که نتواند توافق کند نمیتواند توسعه یافته شود. ما بایست به عنوان یک پروژه ملی و آسیبشناسی اجتماعی باید ببینیم چرا با یکدیگر اختلاف داریم؟ چه کسی فکر میکرد اینقدر اختلافنظر بین روحانیون وجود داشته باشد؟ البته نکتهی دیگر نیز وجود دارد که با اشاره بدان این جمع را آزردهخاطر میکنم و این است. در بالای صد کشوری که در دنیا رفته و مطالعهی اجتماعی کردم ملتی حسودتر از ایرانی ندیدهام و این مشکل اساسی ما ایرانیهاست. دوستی دارم که بالای 45 سال در آلمان زندگی میکند و معاون یکی از بانکهای مهم آلمان است. بهمن گفت از زمانی که من معاون بانک شدهام تمامی دوستانم را از دست داده و به من میگویند با کدام ارتباطات شما به این سمت رسیدید؟ هر چه از زحمات خود بدانها میگویم باور نمیکنند. ما اعتقاد به تلاش و زحمت نداریم و این یک مشکل جامعهشناسی است که بایست بدان توجه کنیم. آن مفهوم Deference [بهخاطر دیگری احترام نهادن] که در قرن هفدهم در انگلستان آغاز شد و به بقیه دنیای صنعتی منتقل شد.
راهحلی که وجود دارد ـ اگر غرب توانست آنهمه مشکلاتش را حل کند (هویت و ناسیونالیسم و مسایل فردیاش را)ـ تنها رشد و توسعه اقتصادی است. مالزیاییها به دلیل رشد ثروت ملیشان روزبهروز معقول میگردد. من نمیخواهم بگویم که یک رابطه مستقیم، جزمی، عقلانی بین منطقی بودن و ثروت (نه بهمعنای پول بلکه فرهنگ) وجود دارد. وجه مشترک بین تمامی کشورهای نام برده بالا و حتی روسیه رشد و توسعه اقتصادی است. و تا زمانی که وارد آن نشویم ابعاد دیگر مشکلات اجتماعی، سیاسی، روانی جامعهمان حل نخواهد شد.(ندا)