می شود به ما نگویی نه /می شود تو هم قیام کنی
می شود بر علیه خودت/ توی دادگاه اقدام کنی
می شود بگویی که عاشقت هستم /عاشق شوشَ مولوی َخیام
می شود خط خطی بکنی/ دفتر مرگ , دستک اعدام
هیچ می دانی رنگ و رویت طناب شده ؟/سایه ات , سنگ روی آب شده ؟
هر کجا اسم تو نوشته شده /سقف خانه اش خراب شده !
ما نباشیم هیچ ترسی نیست./ هستی توست که ترسناک شده
از عدم خیال تر , وهم زده ای / سازه ات چه شرمناک شده
ما که معنی طناب را فهمیدیم,
رنگ قالی نخ نما شده ای /سالها التهاب را فهمیدیم
شکل عکس توی آلبوم بابا /تلخی انقلاب را خندیدیم
هی حصار دور حصار , از تو /ماندگی در انحصار را دیدیم
مثل آسم زنهای کارخانه /معنی اختناق را فهمیدیم
صد بار رونویسی مشق شبت / عهدنامه , ننگین , قاجار را گندیدیم
عین کتابهای توی موزه ملی / یک خط حتی نخوانده پوسیدیم
با تمام ناروایی سرمان /تو ی قلبهامان عشق را بوسیدیم
تو نمی خواهی عشق را جار بزنی ؟!
تابلویت را به سپیدار بزنی ؟
مثل ما آرزوی بوسه شوی
مثل منشور توی موزه شوی
مثنوی مثنوی عاشقی بکنی
یادی از حماسه گی بکنی
یکمی سهراب تر ,نفس بکشی
دور ضحاکیت , خط بکشی
می شود چادرت را پس بزنی !
پای سادگی خودت دست بزنی!
مثل ما بشوی بلندترین فریاد
بیستون تر , شیرین ترین فرهاد
مثل ما بگو ؛ که عاشقت هستم
عاشق دشت شقایقت هستم
عاشقت هستم ,
نان ,
گریه ,
خنده ,
آزادی
انسان !
عاشقت زادگاه , خانه , بوم , ایران !
مسابقه ی سراسری مهر ایران گستران ِ پایداری ِ
حقوق
مسلم ِ مسلمین جهان بالاخص , مسلمین کوبا و
پاسارگاد ِ بلند اختران تیزپروازان ِ موشک سازان
" پاسخهای خود را با پیک ارسال فرمایید" شماره حساب برندگان به غرب داده خواهد شد و مقادیر فراوانی دلار به شماره حسابها , واریز خواهد گردید.
و هزاران جوایز ارزنده و نفیس دیگر.
بدیهی است ترتیب اثر داده نمی شود.
1) آیا جایزه گفگوی تمدنها واقعیت دارد؟
الف- واقعیت ندارد
ب- دروغ است
ج- برنده مشروعیت ندارد
د- هلو کاست واقعیت ندارد
2) محبوب ترین رییس جمهور دنیا کیست؟
الف- کرزای
ب- رییس جمهوری که اولین تبریک را به کرزای گفت
ج- رییس جمهوری که آخرین تبریک را به کرزای گفت
د- اولین و اخرین رییس جمهوری که به کرزای تبریک گفت
3) جایزه گفتگوی تمدنها مال کیست؟
الف- میم الف ِ دسته دار
ب- سید محمد ِ بدجنس
ج- شایگان ِ بدجنس
د- همه ی موارد فوق به جز ب و جیم
4) سیزده آبان چه روزی است؟
الف – سیزدهمین روز از آبان ماه
ب- بیست و دومین روز از آبان ماه
ج- شانزدهمین روز از آبان ماه
د- هیجده تیر
5) بلیط هواپیمای فرزند آقای کلهر را چه کسی تهیه کرده است؟
الف- غرب
ب- غرب و اسراییل و امپریالیسم و غو غا سالاری
د- غیرمستقیم غرب " اولش غرب داده به اقای کلهر , بعد وقتی آقای کلهر رفته حموم , فرزندش , یواشکی از تو جیبش یرداشته و بدون اینکه به باباش بگه , رفته بلیط خریده "
د- نفت ایران " قبلا هم بلیط هواپیمای فرزند اقای رضایی را تهیه کرده بود"
6) چین چیست؟
الف- قر توی دامنهای زنانه
ب- خط و خطوط روی صورت
ج- عزیزتر از وطن هر انسانی
د- سرزمینی که ولی نعمت ماست
7) روسیه چیست ؟
الف- مهد اسلام
ب- سرزمین کارخانه های اسپری فلفل
ج- صاحب قراردادهای تاریخی با ایران" و همیشه متعهد به انجام همه ی مفاد عهدنامه ها"
ج- هیچ کدام
8) آمریکا چیست؟
الف- فاقد هویت مادی است
ب- هولوکاست
ج- جایی که مردان بی سواد قاجار برای رفتن به آن , سرو دست می شکستند.
" انحصار می دادند و بلیط می خریدند. " مشا, السلطنه , رکوردار این سفرها بوده است. نوشته اند ؛ وی دست زن دربار بوده است. و مهارت عجیبی در زدن دو دست بر هم و تشویق درباریان در غربت داشته !"
د- همه ی موارد فوق
9) سرزمین عجایب کجاست؟
الف – جایی که صندلیها به سخنرانی می روند.
ب- جایی که سخنران برای صندلی ها حرف می زند
ج- جایی که واقعیت ندارد
د- جایی که هلوکاست است
10) محمد رضا شجریان کیست؟
الف- استاد آواز ایران
ب- استاد آواز ایران
ج- استاد آواز ایران
د- استادآواز ایران
استاد آواز ایران... استاد آواز ایران... استاد آواز ایران
پانویس؛
*:برگرفته از سخن فرزانگان" جلد پنجم - خط سوم "
" سندش موجوده "
*: مردم می گن.... راستی راستی!
" سندش هم مردم"
امسال, نحسی سیزده بهانه می گیرد
و هر چه دروغ است را نشانه می گیرد
دل ِ گرفته ی سیزده بوی سبزه می خواهد
هوای ِ گشودن از بخت بسته می خواهد
دلش هوای ِ عروسی های ِ سبز را کرده
نشستن ِعشاق, پای درخت را کرده
دوباره امسال , سیزده قصه می سازد
برای جوانی ِ چلچله حماسه, می سازد
حماسه که سرخ کرده سبزه های ِ زمین
و خون نشانده به قلب مادران ِ غمین
کسی به پاییز ناسزا گفته ؟
که باد برگهای ِ خشک را رفته !
وروی ِ خودش نوشته: تمام! از عید می گوید,
برای بهار شدن , کوچه می شوبد,
به سیزده آبان می گوید ؛ سیزده من باش!
وبه آدم نمای شهر, فرمان, که آدم باش!
به سبزه ها ی یخ زده گره یاد می دهد
به آرزوی عروسی , فریاد می دهد
مردم برای این همه آرزو و بهار واره گی اش
و جستن از نحسی ِ ضحاک باره گی اش
با سبزه های روییده از دستهایشان
خواهند خواند سیزده به در, چارده به تو .... و رسمهایشان
******
" سیزده آبان َ برگ سبزی دیگر"
منشور کوروش بزرگ جان سلام!
منشور کوروش جان , نامه ی چند ماه پیشم رو خوندی؟ توش نوشته بودم , بیا , سخت مشتاق دیدنت هستیم. یادت هست برات نوشته بودم , اینجا حقوق بشر , خیلی زیر پاست . راست نگفته بودم , اونرورزی. ببخشید. اینجا اصلا حقوق بشر نیست که بخواد , زیر پا باشه!
اصلا به مصاحبه ی بعضی آدمها توجه نکنی ها!!!!!!!! اصلا !
اینجا چند سال است , از سقف موزه آب می چکد , هیچ کس انگارش نیست !می خوای بیای کجا؟ چند روز دیگه بارونا شروع میشه , تو موزه ایران باستان , که درجه یکمونه " اگه ببرنت" , خیس می شی , از بس که نم داره ! بعضی روزاشم که تو توپخونه و اینا , اشک آور می زنن , اشک چشت درمیاد! تو رو خدا , شما که نیومدی , بازم نیا! نیا , الهی دردت به جونم بیاد , منشور جان! نیا , اینجا , به صغیر و کبیر رحم نمی کنن! هر چیم بگی , من منشور کوروش کبیرم , بازم ؛ هوتو تو !*
اینجا منشور جان , تازه گیها , تیر و تفنگ هم اوردن! یکهو می بینی , تو موزه ای , یه تیر اومد , نشست , زبونم لال .... ! نیا , بگذار , ما حسرت دیدنت رو داشته باشیم تا در حسرت از دست رفتنت بگرییم !
نیا , بیای , از داغ طنابهای دار , سنگهای سنگسار, حال روزگار زار , می ترکی , زبونم لال! تیرت هم که نزنند , می ترکی زبونم , لال!
نیا , گول حرفهای آدمهایی که آدم له می کنند رو نخور!
ما به حسرت دیدار ولی امیدوار , راضی تریم تا .... زبونم لال!
منشور جان این اصلا شوخی نیست! حالمون تلخ تر از این حرفهاست!
منشور جان : اینجا همیشه سد می زنند روی رود
اینجا حریم آتش است و ابر و دود
سهراب پایبند رسوم است می رود
بر غیرت قدیمی اش یک عالمه درود
اما حکایت ضحاک َ رنگ می دهد
ضحاک َ دست مارهاش تفنگ می دهد
هی زن مقاله َ مقاله پاره می شود
جیک بزند َ طلاقش داده می شود
و کودکی َ که هنوز بوی شیر می دهد
خواب طنابها به گلوش گیر می دهد .....
نیا ! بگذار حسرت دیدارت رو بکشم تا غم ....
قربانت زهره
پانویس :
*هوتوتو = دقیقا نمی دونم یعنی چی , امروز از فردی محترم شنیدم , آهنگش به دلم نشست , هولش دادم تو متن !
شعر کوتاه شده َ برای اینکه سر منشور جان رو درد نیارم. " همش طولانی بود"
"نوار ضبط شده ی این گزارش توسط برادری دلسوز در اختیار ما قرار گرفت تا متنبه شیم و دیگه بدون تحقیق حرف نزنیم. و ما نیز متنبه شدیم و قسمتی از نوار ضبط شده را پیاده کردیم و در اختیار شما هم قرار می دهیم."
.... ..... *_وا خدا مرگم بده , زهره خانوم , چه قد ما پشت سرشون بیراه حرف زدیم!
_آره ! حاج خانوم جون! چه میدونستیم ؟! گناش گردن ِ منافقا و بدجنسا و هر کی شایعشو انداخت میون مردم!
چه می دونستیم , ما از همه جا بی خبر! دشمنای اسلامم که از خدا بی خبر! چه حرفا!!!!!!!!!!!!!؟ می برن و می چاپن و می خرن و....!!!
*_خدا بگذره از سر تقصیراتمون زهره خانوم , بنده خدا در ِ کمیته امدادم نزده , اقلا! طفلی لابد ترسیده پارتی بازی حساب شه؟! چه جوری جواب بدیم ؟ شب اول قبرو بگو! چه قد بهتون زدیم بهشون!
_آره , کاش اقلا یه شماره حساب بذارن از این به بعد . والا به خدا ! که ما این جوری روسیا نشیم . دنیا و آخرتمون رفت! صبح تا شوم , طرح اقتصادی , طرح اقتصادی می کنه , یکشون .واس چی به داد ِ مسولین نمی رسه , که اینجوری آبرومون نره ! پیش دوست و دشمن روسیاه شدیم!
*_وای ی ی ی !! آره ! چه گل گفتی زهره خانوم جون! اسمشم بذارن , حساب کمک به بزرگون ! که شان انسونیتشونم حفظ شه ! خدا نیاره , بی آبروییه هیچ انسونیو!
_ایرانسلت , اعتبار داره ؟ حاج خانوم جون ؟ یه پیامک برفستیم واسه مسولین , بلکه ام زودتر یه فکری بشه واسه این بدبختا! والا دیگه , رسوایش عالمو برداشته ! آخه مسول مملکت انقدر ندار بشه , که دخترش بره از بیگونه پول بگیره , دستبند سبز بخره , دستش کنه ؟!
*_الهی بمیرم , نگو ! نگو! نگو! آتیش می گیرم , جه جوری پول هواپیماشو جور کردن ؟ چه جوری... این چه مسلمونی ایه ؟ دخترامون از بیگونه پول بگیرن , ما خبر نداشته باشیم .....
وا ؟! چرا پیامک نمیره؟ زهره خانوم ! خبریه دوباره ؟ آنتنمم رفت!!!!!! ؟
توجه : هر گونه شباهتی با نام اشخاص حقیقی و حقوقی و کلهر و اینا , اتفاقی می باشد.
توجه راست راسکی:مه و ماه برای انسانی که با شهامت , زندگی می کنه , احترام قایله! " به امبد مهربانی باباهای ِ پول با دخترای ِ هنر"
که این روزها برای دوستی, غمگین است.
باشد که اندکی لبخند بازگردد به رویش , آرام آرام!( همراه مژده ای در پانویسَ بخوان لطفا)"
آقای فعلا به جای وزیراحتراما سلام!
پس از ایراد فرمایشهای جنابعالی , من و تعدادی از دوستام , جهت برگزاری روزمون و همچنین تدریس و پاسخ گویی به شاگرد خصوصی هامون , دچار مشکل شدیم. خواهشمند است , بذل توجه فرموده , پاسخ 2 پرسش ما را بدید, تا با وجدان آروم و طبق موازین تعین شده از سوی شما, عمل کنیم.
پرسش اول:
اگه شاههای بدجنس ِ خیلی بد , که اصلا وجود نداشته اند, رو از کتاب تاریخ برداریم , به بچه ها بگیم کی 16 آذر دانشجو ها روکشت؟
راستی فکرشو کردین , اگه بخوایم شاها که واقعا نبودنو از کتابا برداریم , یه عالم جنایت و کشتار و سرکوب و شکنجه رو باید بندازیم گردن کی؟
نکنه راستی راستی می خواین , شاها رو بردارین و بعدشم, اونایی ام که برای برداشتن واقعیه شاها مبارزه کردنو بردارین؟!
واسه همین بود , 4 سال پیش 16 آذرو , آلودگی هوا اعلام کردین ؟
آهان اول ضد شاهارو حذف کردین, بعدش حالا می خواین شاهارم حذف کنین.
آره دیگه ! چه خنگم من! وقتی شاه نداشتیم , معترض به شاه هم نداشتیم دیگه! اینا همش قصه بوده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وووووووووووووووو!!!!!
چه ساده ام من! سر قبرشونم رفتم! فاتحه ام خوندم!!!!!!!!!!!
خوب کاری می کنین , اگه موضوع اینه!
خیلی ملال آور میشه, خداییش! تاریخ شاهی ِ بدون ضد شاها! تاریخ شاهی ِ بدون ِ مردم !
پرسش دوم:
راستی از این به بعد روز دانشجو میشه 18 تیر ؟
ارادتمند: هم دانشجو هم معلم خصوصی " پولدارا بهمون می گن ؛ معلم سرخونه"
پانویس:
ندا جان قول میدم َ به محض اینکه شاگردم پولمو داد َ بریم اونجایی که شما دوست داری َ بستنی بخوریم.... حالا یه کم کمتر غمگین باش لطفا..... اینجوری روان دوستت هم شادتره......
شنبه:
ما دیکته داریم.
آموزگار دور غلطها , خط می کشد.
یک غلط هم , دور اموزگار خط کشید.
یکشنبه:
آموزگار رفته , نیست!
ما آنفولانزای خوکی داریم.
ما ریاضی هم داریم.
تلوزیون آموزگار دارد. آموزگار از تلوزیون به ما درس می دهد.
مثال:
0=70
0>70
0=100%
0 ! 0! 0!
دوشنبه:
اموزگار , انفولانزای خوکی گرفت.
ما هم هنوز آنفولانزای خوکی داریم.
مدرسه تعطیل است.
اما تلوزیون هنوز درس می دهد.
ما بینش داریم.
به نام خدای ِ تلوزیون که نامرعی است.
به نام خدای تلوزیون که دیده نمی شود.
به نام خدای تلوزیون که هیچ کس , نمی داند کیست؟!
به نام خدای تلوزیون که همه جا هست و ما را نگاه می کند, تا اشتباه نکنیم.
پس از این درس نتیجه می گیریم : باید حواسمان باشد , اشتباه نکنیم.
سه شنبه:
ما خوبیم . از بس دوستمان دارند , فکر می کنند هنوز آنفولانزای خوکی داریم.
مدرسه هنوز تعطیل است.
تلوزیون مهربان است. هنوز درس می دهد.
ما موسیقی ....!!!!!!!!!!!!
ما موسیقی نداریم!
از اولش هم نداشتیم!
چهارشنبه:
ما واقعا آنفولانزای خوکی نداریم.
مدرسه باز شده.
اموزگار هنوز آنفولانزای خوکی دارد. هنوز نیامده .
در مدرسه باز هم اموزگار تلوزیون درسمان می دهد.
ما علوم داریم .
مثال:
ما یک عالمه , هم علوم داریم . هم فن آوری. هم آزمایشگاه.
پنج شنبه:
ما آموزگار نداریم.
اموزگارتلوزیون یک نفره , جای همه ی آموزگارانمان کار می کند.
ما تاریخ داریم.
ما درس تاریخ داریم. ولی تاریخ , که نداریم.
بیچاره معلم زحمت کش تلوزیون , هیچ چیز ندارد که برای ما تعریف کند. فقط همه اش تاکید می کند: ما شاه نداریم.
جمعه:
سهمیه ی بنزین بابا تمام شده. نمی شود , برویم , خانه ی مادربزرگ.
توی شهر هم پر است از انفولانزای خوکی.
پارک سیم خاردار شده است . یک طرف زنانه , یک طرف مردانه.
ما می خواهیم با هم , توپ بازی کنیم . راهمان نمی دهند.
تازه خطرناک هم هست. شاید آنفولانزای خوکی ای بشویم , چون پارک هم پر شده , از انفولانزای خوکی.
کتاب هم ....!!!!. چون دایمی نمایشگاه کتاب , نامناسب است. مصلی هم تعمیر است. نمایشگاه کتاب هم نمی توانیم , برویم. روزنامه نوشت : شاید تا 4 سال ِ دیگر تعمیر مصلی تمام نشود. محل دایمی هم نامناسب بماند.
ما حوصله یمان سر رفته است.ما جمعه ها واقعا تعطیلیم!
آن روزها می گفتم, مهر مهربان. حالا ولی , یا من دارم یک زهره ی دیگر می شوم یا مهر مثل ِ مهرهای بچه گی من نیست. مهر که معلمهای کودکان ِ بلوچ به نا کجا آبادی به نام بازداشت رفته اند. کودکان بلوچ , که پیش ازاین کیف مدرسه نداشتند و شاید مداد تراش هم حتی و مداد و ... ولی مهرها با شوق کودکانه به مدرسه ای می رفتند که معلم داشت.
از سیستان و بلوچستان که همه ی گستره ی بزرگش, آمیخته با درد است , می گویم. از پابرهنه گی کودکان سیستان و بی معلمی بچه های بلوچ!
هر چه جستجو می کنم , از معلمان بلوچ , چیزی نمیابم. حتی خبری که کجایند؟ فقط همه نوشته اند , تعدادی از معلمان بلوچ دستگیر شده اند! به همسر و فرزندانشان توهین شده است!
به کدامین گناه ؟! کسی نمی داند!
خرداد را به خاطر می آورم , که برای رای جمع کردن , چه قدر تلوزیون , سیستان و بلوچستان و مرزنشینها و اقوام را نشان می داد! همیشه این محروم ترین , اقوام ایرانی , ابزار می شوند , انگار؟!
دلم از این مهر ِ نامهربان می گیرد, وقتی هیچ خبری از آموزگاران بلوچ نیبست! از هموطنانم! از اموزگاران دیار ِ درد ولی مهربانی! دیار فقر , ولی سخاوتمندی! دیار مهربان ِ در آماج ِ نامهربانی!
بچه ها ی سیستان و بلوچستان , مشق بی مهری مهر را می نویسند , از همین اغاز؛
بنویسید اولیها , 10 بار:
بابا بنزین می فروشد!
آموزگار, نیست!
اقا معلم , بازداشت است!
- بازداشت دیگر چیست؟!
بنویسید , دومیها 10 بار:
مادر , پرده می بافد,
یک نفر دروغ !
بوریا , حریر شده است ,
شهرها شلوغ!
بنویسید , سومیها , 10 بار:
بی بی ذکر می خواند؟
کسی چه می داند؟
خواهر تب دارد!
و توی هذیانش , ایرانشهر رطب دارد!
بنویسید چهارمیها , فقط یکبار:
آی! آی! آی!یک نفز طرح تصویب کرده بود پارسال!
طرح نه , طرحهای بسیار!
که پر از واژه های عمرانی است!
این چنین ,آن چنان , آن چنان , چنانانی است!
بنویسید پنجیمها ؛ هزاران بار:
طرحهای عمرانی کلک است!
سیستان بلوچستان فلک است!
رای من کو ؟ آموزگار کجاست؟
مهر ِما دوره ی درد- چوب و فلک است!
"نوشته شده توسط زهره صیادی"
نام آموزگار محترم : آقای واقع بین
موضوع انشاء : روز قدس چه چیزی است؟
به نام خدای روز قدس , که در آن باد می وزاند که اشک آور ها , اشک در نیاورند. و به نام خالق یکتای بسیار مهربان ما که در بعضی از روزها که ما روزه ایم و به خیابانها می رویم , باران می باراند که ما خیس بشویم و کمتر تشنه بشویم . و به نام خدای پیوند دهنده ی قلبها که تک نوازنده ی گیتار عشق هم هست انشای خود را آغاز می کنم.
در وقتی که هنوز مدرسه نمی رفتم , پدر بنده به بنده می گفت: پسرم روز قدس روزی است که در آن مردم به خیابان می روند و از مردمی که خانه هایشان را آدمهای دیگر گرفته اند , دفاع می کنند. بعد من که هنوز به مدرسه نمی رفتم , از پدر خود پرسش می کردم ؛ پدر جان چرا , آن مردم خودشان از خودشان دفاع نمی کنند؟
پدر بنده در آن وقت به من گفت: پسرم آن بیچاره ها از خوشان دفاع می کنند ولی با دستهای خالیشان که نمی توانند , خانه هایشان را از آدمهایی که تا بن دندان مسلح هستند , پس بگیرند .
پس از آن هم که من خودم به مدرسه آمدم , همین طور از آموزگار محترم خود آموختم و خیلی دلم برای آن آدمها سوخت. تصمیم گرفتم , که برای کمک به آن ادمهای بیچاره , بنده نیز در روز ِ قدس بروم . به همین دلیل در روز قدس شرکت کردم. و از آن پس خیلی بهتر معنی ِ روز قدس را فهمیدم . جا دارد , در همین جا از گروه نمایش ِ روز ِ قدس تشکر و قدردانی بنمایم. زیرا , بنده با کمک آن دوستان توانستم , همه ی دردهای ِ آن مردم ِ بیچاره را خوب بفهمم . و به ارزش خیلی زیاد ِ روز ِ قدس پی بردم.
گروه نمایش زحمت کش , طی یک تلاش ِ شبانه روزی ِ خود , تا بن دندان مسلح شده بودند. و به یک عالمه آدم که لباسهای سبز و چیزهای سبز داشتند , و برگ زیتون هم , بعضی هایشان داشتند , حمله ور می شدند. آن آدمهای سبز ِ گروه ِ نمایش , در نمایش , عاشق سرزمینشان بودند . و چند تایی هم کشته , " مثلا" داشتند , که در نمایش , عاشق آن کشته هایشان بودند. در نمایش اسم بعضی از کشته ها , مثلا , ندا و سهراب و کیانوش و محسن و ترانه بود. خیلی جا دارد , در این جا , دوباره , از آدمهای زحمت کش ِ نمایش ِ شهر تشکر ویژه کنم . زیرا که خیلی خوب و واقعی , نقش خود را بازی می کردند. در آن نمایش من دلم خیلی برای روز قدس سوخت. بیچاره , روز قدس! در آن نمایش برای اینکه , مردم دلشان خیلی بسوزد , مثلا زندانی هم بود. و بعضی از زندانیها ؛ مثلا , شکنجه و تجاوز هم شده بودند. البته پدر ِ بنده به من می گوید , در آن جا که سرزمینشان را گرفته اند , در زندانها تجاوز نمی کنند . این قسمت نمایش , همین جوری اضافه شده است , که ما خیلی دلمان برای آن آدمهای مظلوم بسوزد و بیشتر کمکشان کنیم. من چند بار از پدر خود, پرسیده ام , پدر جان تجاوز یعنی چه؟
با اینکه پدر ِ بنده خیلی پدر مهربانی است ولی همیشه وقتی این پرسش را می شنود , می گوید؛ این حرفها به تو نیامده , بچه ! خیلی زود است! یک کاری نکن که دیگر به تو اجازه ندهم که به روز قدس بروی و نمایش نگاه کنی !
من نیز , چون معنی ِ واقعی ِ روز ِ قدس را از نمایش , آموخته ام , و به اهمیت آن پی برده ام , دیگر از پدر خود , درباره ی تجاوز چیزی نمی پرسم. و خوشحال هستم که , توانسته ام ؛ روز قدس را یاد بگیرم. در اینجا انشای من به پایان می رسد. در اینجا شعری را که بنده َ یعنی خودم َ به مناسبت این روز َ سروده ام َ را نیز برای شما می خوانم.
نام شعر: جشن محرومان
عشق شدم که تورا در بغل گیرم
و تو رفته بودی که تو را در بغل نتوان گرفت
کاش مردم ازادتر بشوند
که تو را در بغل بتوان گرفت
کاش پولدارتر می شدم یک روز
تا به بچه های محل کمک تر کنم یک روز
کاش تفنگها تمام بشود
تا روز قدسها برنده تر بشود
و ظالمان با مظلومان دوست تر بشوند
که محرومان عشقشان را بتوان جشن گرفت
پایان
به گزارش خبرگزاری دوستانَ یه عالمه ادم خوب که هر سال میومدن , بازم اومده بودن " البته یه تعداد اندک ِ خیلی کمی از اون هر سالیا , اغفال شده بودن , به مل و انتر و امپرا پیوسته بودند, که اصلا اهمیتی نداره , چون اون هر سالیا اونقدر زیادن که هر چیم ازشون منفک بشن , بازم از همه زیادترن!"
به گزارش شاهدان ذهنی و عینی , تعداد ِ بسیار اندکی خس و خاشاک هم , در میان فوج فوج راهپیمایان ِ هرسالی , ریخته بودند , که چون تعدادشون خیلی اندک بود , دیگه بیشتر از این نمی شه دربارشون نوشت.
هیچی دیگه ! همین! گزارش روز قدس همینه دیگه ! پی ِ چی می گردین؟! حالا البته چند تا پرچم , مرچمم آتیش زدن که دیگه نوشتن نداره , گزارش تصویریش از تلوزیون ملی "لطفا صداتونو کلف کنین و ملی رو بخونین تا باورپذیرتر بشه" پخش شده ! به صورت مفصل ! تا چند شب هم قراره به اشکال مختلف از 20:30 پخش بشه!
همین دیگه ! خبر خاصی نبود! بعضیا مغرضا , نمی دونم چیو می خوان گنده کنن, دیگه؟!
هی اشکهایی که ندا نوشته، میاد پیش چشمم. روستاهایی که محو میشن و روستاییایی که ندا نوشته. نمی تونم بخوابم. یه چیزی از جنس اضطراب و حالا چی می خواد بشه ی روز جمعه ام که چند روزه ولم نمی کنه. هی فکر می کنم , و می رسم, انگار ؛ به هیچ و به پوچ و به نیستی و به عدم , به قول استاد فلسفمون .
هیچ که هیچ وقت بهش نرسیده بودم !!!!!!!!!!
یاد 18 خرداد ِ چند سال پیش می افتم . یاد دفتر انجمن , که از درو دیوارش شعر می بارید. روی میز پر از شیرینی و گل و...
یاد اونروزی که من هی شیرینی خوردم و شیرینی خوردم و سرود خوندیم و والا پیامبر و گوش کردیم و من باز شیرینی خوردم. حتی شیرینیای مرضی ام که رژیم داشت ازش می گرفتم و می خوردم و ....
یه روز عجیبی بود . یه روز پر از خنده ی پر امید . انگار که سرنوشتمون با یه جادو بهم ریخته شده بود , همه چیز می رفت رو به آفتاب شدن...
به خودم می گم ؛ زهره خیلی داری چرند فکر می کنی . این همه غمگین و تلخ و پوچ و اینا .... اصلا بهت نمیاد. اصولا مال این حرفا نبودی تا چند وقت پیش. تصمیم می گیرم به خودم امید بدم. گول بزنم خودمو دوباره. چند وقتی باز یه چیزی بریزم توی تنم. یه جوری بسازم خودمو دیگه" وای خاک بر سرم , چه بد حرف میزنم با خودم!!!" اره , خودمو سرپانگه دارم , چند روز بیشتر...
هی درو دیوار اونروز انجمنو مرور می کنم. شعرای بچه ها ... زندگی لحظه لحظه نوشدن است.... آخی , این شعر استاد بود , همونروزم خوندش .... می نویسمش روی دیوار امروز صفحمون. می نویسم که اقلا خودم , چند روز ِ دیگه دووم بیارم و زهره ی غمگینی نباشم. چند روز دیگه ام زندگی کنم , .... می نویسم , شاید چند روز بیشتر زندگی کنیم ... و کسی چه می دونه ؟! شاید جاودانه بشیم .....
... خیز , تا رو به افتاب کنیم
سفری پابه پای آب کنیم
زندگی لحظه لحظه نو شدن است
ساقه و خوشه و درو شدن است
زندگی آفتاب گردان است
یعنی از سایه ها گریزان است
زندگی تاب نیست , بی تابی است
رفتن ازخویش وخویش تر یابی است
گره اخم را تبسم کن
واژه ی غنچه را تکلم کن
من و تو حرف ربط فاصله ایم
پاسخ صد کتاب مساله ایم
بال معنای یک کبوتر نیست
داشتن , با شدن , برابر نیست
خیز , تا خویش را بیاغازیم
چتری از تازگی برافرازیم
می توان لفظ کاش را برداشت
جای آن معنی شدن بگذاشت
من و تو یک صدای مشترکیم
تپش لحظه های مشترکیم
لحظه ها بی من و تو بی رنگند
واژه ها لال و ابها سنگند
خیز در قلب هم قیام کنیم
نیمه ی خویش را تمام کنیم
باید از آشیانه گی پر زد
زندگی را به سیم آخر زد
پاورقی۱:شعر از مجموعه ی اگر این ماهیان رنگی نبودند..... بهمن رافعی
بازم پاورقی:این شعر خطاب به زهره است و اصلا برای تشویش اذهان عمومی و تحریک باز هم اذهان عمومی نیست. اصولا برای تشویش اذهان خصوصی و تحریک باز هم اذهان خصوصی است. من عمرا از کسی یا چیزی " حقیقی و حقوقی " هیچ دعوت و تشویق و بهم پیوستن و اینایی نمی کنم. اساسا قد این حرفا نیستم. این حرفا مال آدم گنده هاست . این شعر کاملا همینجوری است.
باز دوباره ام پاورقی:
اصولا دریا همیشه می ره برای اقیانوس شدن . قطره فقط می تونه با هاش همرا باشه. نه میتونه تحریکش کنه و نه تشویشش و نه هیچ چیز دیگه ایش.... هرگونه اتهام و اعترافی هم , در هر جایی از تاریخ , برای تحریک و تشویش اذهان عمومی , رویای شبانه ای است , برای آرامش سد . سد که بی خبر از همه جا , می شکنه و فرو میریزه در خودش و هی سنگریزه میشه و زلال اب رو باور نمی کنه و از قطره
...قطره
...قطره
دریا اعتراف و اتهام می گیره ....
دیگه ایشالا , پاورقی اخر:
شعر بالا هیچ ارتباطی به روز نه عزه نه لبنان، جانم فدای ایران نداره هاااااااااااااااااااااا!!!!
یکسال از آبگیری سد البرز میگذرد و آنچکه ما شاهدش بودیم، نادیده انگاشتن حقوقی است که به «امتیاز» تنزل یافته است. با پرداختهای ناقص (بهطور خوشبینانه) یا غیر منصفانه (بهطور واقعی) معوضهای زمین، باغ، خانه و ... به مردم سد زده لفور، حقوقشان نادیده گرفته شد. و چنانچه آنان به درخواست و فراهم آوردن حداقل امکانات اولیه همچون: راه (برای عبور و مرور)، مرکز درمانی (بیماری و حوادث آنی)، آب، برق پرداختند، ابتدا متهم و در صورت یک بلهی بیپشتوانه از سوی مسئولان، لطف و امتیاز بزرگ تعبیر شد. همینکه زمینهایشان را خریده و مجبور نیستند تا شرایط جدیدی که اغلب به ضررشان هست را بپذیرند، باید خدا را صد هزار بار شاکر باشند. طرحی که قرار است تا سالیان سال ادامه یابد آیا رواست تا روستائیانمان از داشتن حداقل امتیاز، محروم بمانند. پدیدهای که حقشان است نه یک امتیاز نه یک فرصت که پیشتر به فرصتطلبی نیز متهم شوند؟!
سدسازی گامی بسوی توسعه ناپایدار در روستاها
میگوئید نه! کافی است به سخنان وکیل محترم این مردم پریشانحال، که خیلی قانونمندانه خواستهاند به حقوق ابتدائیشان دست یابند یا شرایط را به نفع خود عوض کنند، میپردازیم؛ ایشان معتقد است «بیکاری، کم درآمدی، مهاجرت و ... مشکلهایی بوده که از سال 1342 تا به حال پابرجاست. با ساختن سد البرز این مردم با پول حاصل از فروش زمینهای شالیزاری، باغ، دام و خانه، نجات پیدا کردند.» نجاتی که آوارگی و حاشیهنشینی و سربار شدن شهرهایی که خود با مشکل بیکاری سر به گریبانند. به نظر این وکیل محترم، «سد البرز تنها راه نجات مردم بود تا هم بیکاری، بیپولی، کمدرآمدی و ... را علاج کند و هم گامی موثر باشد در راه ترقی استان مازندران و توسعهی پایدار! مردمی هم که شکایت کردهاند، فقط به خاطر چانهزنی بر سر قیمت بالاتر فروش با سدسازان، وکیل گرفتهاند و بس.» نه به دلیل ظلم احجاف شده بر آنان!
جالبتر از آن، تماس با نمایندگان محترم این مردم در مجلس شورای اسلامی است. ملاقات با وی در قائمشهر در حالیکه مسئول دفتر ایشان از نداشتن وقت قبلی سخن میگفت، صورت گرفت. نکات علمی برجسته کارشناسان آب، در همایش «چالشهای صنعت سدسازی با تاکید بر اثرات متقابل آن بر بخش منابع طبیعی» را به طورخلاصهای دو برگی در اختیارشان قرار دادیم تا نظرشان به نکات قابل توجه نادیده انگاشته شدهای جلب شود، اما ایشان با یک نگاه گذرا و ایراد گرفتنهای ماده قانونها، رای بر اشتباه و باطل بودن تمام آنها دادند. درخواست دیداری دوباره در تهران نیز پس از گرفتن «رمز اجازه ملاقات»، کار را به ناکجا آباد و زمان آن تا قیامت کشاند. یعنی، تاکنون هیچ هیچ!
در گفتگو با یک کارشناس کشاورزی، ارزیابی میزان دستیابی به اهداف سد در حال حاضر ناممکن است. چرا؟ زیرا بر اساس نظر وی، بانک جهانی آغاز کار سد را از سال 2006 اعلام نموده و 15 سال مهلت تکمیل پروژه سد میباشد.
در گفتگو با مردم ساکن در روستاهای لفور نیز آنان «هیچ» برای گفتن ندارند. نه اینکه به قول شاعر سکوتشان از رضایت باشد؛ نه! از این است که دیگر به کسی اعتمادی ندارند. مشکلاتشان بهگونه اثربخش به فرجام نمیرسد. بیکاری اجباری، مهاجرت به شهرها، نابودی طبیعت و غارت چوب درختان، آوارگی و دربدری مردم (زنان و نوجوانان)، حداقل آسیبهای وارده و ناملموس سدزدگی است.
نابودی روستاهایی که احیا نمیشوند
سد گتوند، سد نرماب، سد کارون 2، سد طالقان، سد کارون 3، سد البرز، سد سیاهبیشه، سد نرماب، سد سلمان فارسی و ... نام سدهای ویرانگریند که نابودی روستاهای بیشمار و آوارگی مردمانشان را به همراه داشته است. آیا این تعریف جامع از عقلانیت حاصل از مدرنیته است؟ نابودی کامل انسانیت و شرف آدمها! تنزل حق و حقوق به امتیاز و فرصت؟ اینجاست که پایههای مدرنیته تجلی یافته در قالب ساخت و ساز به جمود انسانیت میرسد. کافی است تا سری به موتورهای جستجوگر اینترنت بزنید و میزان تخریب و نابودی روستاها توسط سدها را ببینید.
به گفته کارشناسان آب، هنوز سدی را تمام نكرده، سد دیگری را آغاز میکنیم. شبكه آبیاری پشت بسیاری از سدها تكمیل نشده است. صرف بودجههای ریالی و دلاری فراوان، زمانبر بودن تکمیل هر یک از سدها از یکسو و رسوبدار شدن سدها از سوی دیگر گزینه ناپایداری برای کشور ماست. بهتر نیست در این روش تجدید نظری صورت بگیرد؟
باید چند فرهنگ و خرده فرهنگ، چه شمار روستا، زن و کودک و نوجوان روستایی، کشاورز، باغبان و دامدار و ... در پس سدهای ساخته شده ویران و آواره شوند؟ به ناامیدی پناه بیاورند؟ انسانیتشان فدای پول شود و سود و زیانها تعیین کننده رفتار این جوامع قربانی گردد؟! چه کسی میخواهد «روستاهای نابود شده» را بسازد؟ از روی چه الگویی باید روستا ساخت؟ روستاهایی قدیمی که دیگر نیستند!

از آنجایی که چند شب پیش، یهو شب قدر, به دلیل پاره ای از تعمیرات جزیی , تعطیل رسمی اعلام شد . و باز از آنجایی که قرار شد, نماز عید فطر هم در مصلی برپا نشود , چون گویا, مصلی هم در حال پاره ای تعمیرات می باشد . بدینوسیله به اطلاع کلیه ی دوستان و آشنایان و همسایگان و سروران گرامی می رساند ؛" از آنجا که انقلاب هم زمان زیادی است، در دست تعمیر است، و آنقدر وضعش خراب است که حالا , حالاها درست نمی شود , چه برسد تا روز قدس, و از انجا که اگر انقلاب نباشد , اصولا, رفتن به آزادی هم منتفی است" , روز قدس هم به دلیل پاره ای از تعمیراتَ تعطیل رسمی بشود بهتر است. چون وقتی از انقلاب تا آزادی خبری نیست, روز قدس ِ بیچاره, کجا برود؟ بقیه ی خیابانها که بلندگو ندارد, هی از تویش , بد و بیراه به ممالک غربی و اسرائیل و اینا گفته بشود!
شایان ذکر است، پاره ای از آدم بدهای ِ معلوم الحال ِ بدجنس ِ فرصتطلب , بدون در نظر گرفتن موازین شهری و شرعی , هی پایشان را کرده اند توی یک کفش , که روز قدس تعمیراتش پایان یافته و حتمی الوقوع می باشد و بیایید و اینا. این بیانیه ها و دعوتنامه ها و اینا , پرده ی بیشتری از چهره غربزده این جریان برمی دارد.
به گزارش خبرگزاری ِ دوستان؛ میم – الف ِ دسته دار , طی تماسی با ما , درحالیکه نخواست نامش فاش بشود , پرده از اهداف پلید , این غرب زده ها برداشته و اینگونه می گوید: از آنجا که حدود یک هفته از آغاز شستشوی، برج آزادی می گذرد و از آنجا که بر همگان مسلم است , پدیده شستشو , گریزناپذیر از عریانی و برهنگی (خودمانیاش می شود : لخت شدن) میباشد، اصولا رفتن به ازادی و تماشای برهنگی اشکال شرعی دارد. مسئله فراتر از پرده و چادر و ... می باشد و از آنجا که آزادی خیلی قد بلند است و لای هیچ چادر و پرده ای جا نمی شود، در تمام مدت شستشو , رفتن هر نامحرمی به مکان مورد نظر ممنوع می باشد. و اگر برخورد جدی شد , نگویید که نگفتم هااااااااااااااا!
بر اساس این اسناد که همگیاشان موجود است؛ روز قدس هم در دست تعمیر است و هم تعطیل رسمی است و هم اصولا حرکت به سمت آزادی اشکال شرعی دارد. هر کس غیر از این عمل کند , گناه کبیره (فارسیاش می شود ؛ گناه بزرگه) انجام داده است، و وای بر ما اگر در این ماه مبارک گناه کبیره انجام بدهیم.
پاورقی:
الف ِ دسته دار= الفی است تازه!" همه می دانیم زبان و ادب فارسی , زبانی است زنده و پو یا و یکی از نشانه های ادبیات پویا , واژه سازی و حرف سازی های تازه است." الف ِ دسته دار هم حرفی است , تازه با این مشخصه ها: الفی که مثل علف , یهویی سبز بشود. و" مشخصات ظاهری" : مثل داس است, دسته هم دارد.
به نام خدای پروانه های قشنگ
خواننده جان سلام!
امیدوارم حال همگی شما خوب باشد. اگر از احوالات اینجانب خواسته باشید, ای ی ی ی ی ی ی بد نیستم. ملالی نیست جز یک عالم ملال ِ درد انگار بی درمان و ناسور . ملالی نیست جز یک عالم دلتنگی برای بی گناهی و آزادیخواهی و اینایی, که کشته شد و رفت و دور شد , ازما. (ولی تمام نشده هاااااااااااااا!)
خواننده جان! این یک نامه ی عذز خواهی می باشد. لطفا من را به خاطر حرفهای زشت و بد , بد متن قبلی ببخشید. از پل عابر پیاده جان ِ محله ی کودکی ام هم معذرت می خواهم. ان قدر ناراحت بودم که دوست داشتم به یک کسی حرفهای بد بد بگویم. و خوب در ان لحظه , اصلا فکرم کار نمی کرد و نوشتم دیگر. از آنجا که سانسور هم پدیده ی ناپسندی است و من به هیچ روی با ان همراه نیستم , بعدش هم هیچ سانسور یا بدتر از آن خودسانسوری نکردم و عین واژه های نازیبایم را در نهایت صداقت, به عرض شما رساندم. پل عابر جان هم بیچاره, از همه دم دست تر بود. چه خوب که با همه ی بی عقلی ِ لحظه های ِ خیلی غم گینم , به کس دیگری که مسبب اصلی تر ِ فاجعه های ِ اخیر است چ ی ز ی ن گ ف ت م " لطفا چیزی نگفتم را بریده بریده بخوانید و بلرزید تا ترسناک بشود" . خواننده ها جان قول می دهم از این به بعد مودب تر باشم و به هیچ کس توهین نکنم. به شرط اینکه یک کسی هم به من قول بدهد دیگر کسی کشته نشود. خلاصه خجالت می کشم دیگر , ببخشید تو رو خدا , نمی دانم این همه واژه ی نازیبا را از کجا آوردم و هول دادم توی متنم.خیم -ریم " خ- ر "و اینا "وای خجالت می کشم َ چقدر! ببخشید ! باشه!" خیلی ناراحت بودم دیگر. الانشم ناراحتم. ولی یک ناراحت مودب. خلاصه , ببخشید دیگر , دست خودم نبود!
باقی بقایت جانم فدایت = "باقی بقای ایران، جانم فدای ایران
یکی از بابا های سرزمین کودکیم ‘ شده است شمع ‘ دارد آب می شود‘ برای پروانه اش که پرید ‘ گل می برم برایش. شمع گل پروانه ی کودکی برای سرزمین کودکی!
چه قدر حالا که دلم گرفته است و مثل صادقانه گی اشکهای کودکیهایم , اشک می ریزم , دلم هوای محله ی بچه گی هایم را کرده بود. می خواستم , سفر کنم. سفر کنم به محله ی کودکیم که وقتی از مدرسه باز می گشتم , همه اش از آن طرف خیابان می رفتم , که باغ بود و یک دیوار کاه گلی بلند داشت . دیوار کاه گلی اش , مرا یاد خانه ی گلی مادربزگ می انداخت و مادربزرگ و بابا جون و ناز کشیدنهایشان.
چه قدر دیوار کاه گلی راه مدرسه را دوست داشتم و شیطنتهای خودم و هم کلاسی هایم را. شیطنت های شلخته ام , که کیف مدرسه ام را می کشیدم روی زمین . یا جرات می کردم ویک جور که نماینده های کلاسمان نبینند, مقنعه ام را بر می داشتم و موهای در هم بر همم را اینور , آن ور صورتم پرت می کردم و اسبی می دویدم.
چه قدر فکر کرده بودم , سفر به سرزمین کودکیهایم , مرا , شاید برای چند دقیقه از فکر گلوله و تجاوز و شکنجه و... می رهاند.
امشب اما خیلی تلخ تصمیم عوض شد . خیلی تلخ که همه ی بغض فروخورده ام را ترکانده. منفجر شده ام انگار؟! دلم می خواهد بگویم : ای مرده شور این اینترنت را ببره . مرده شور اینترنت را ببره , که خاطره ی کودکی ام را هم سرخ کرد و بغض و گریه!
وقتی خواندم هم محله ای کودکیهایم در حال فرار از دست نیروهای امنیتی خودش را از روی پل عابر پیاده ی محله ی کودکیم پرت کرده است , همه ی رغبتم , شکست. همه ی رغبتم , دلش شکست . دلش شکست و دلم شکست از تماشای دانلود فیلم اینترنت مرده شور برده ام , وقتی پدری را سخت , سخت که می گویم یعنی خیلی سخت , یعنی خیلی خیلی سخت , مستا صل دیدم , زیر پل . در حالی که آغوشش خونی شده است از خون فرزند , بی هدف این سو و آن سو می رود و سرانجام می نشیند و دست بر زمین می کوبد. چه قدر می فهمم حالا , آن وقتها که مادربزگ می گفت : دلم کباب شد برایش مادر.
از پل عابر پیاده ی سر خیابانمان چه طور بگذرم , و به سرزمین کودکیهایم برسم؟ وقتی شده است یک پل از زندگی به مرگ. از جوانی به ناکامی . از....
ای مرده شور پل عابر پیاد ه ای را ببره , که هیچ راهی به هیچ نا کجا آبادی ندارد. یک نا کجا ابادی برای گریز جوان بی گناهی که تازه از زندان و تجاوز رهیده و مامورهای امنیتی باز هم می روند سراغش! یک نا کجا ابادی که وقتی آدم از تجاوز فرار می کند , راه داشته باشد. نه اینکه یا مرگ یا تجاوز؟ یا مرگ یا شکنجه؟ یا مرگ یا توهین؟ یا مرگ یا ذلت؟ یا مرگ یا مرگ؟
پل عابر پیاده ی کودکیم خیلی بی عرضه شده است , انگار؟! خاک بر سر ِ خر ِ بی عرضه ی ِ خرش بکنند , وقتی یک راه به ازادی ندارد! به نجات ! به زندگی ! به یک جایی که بابا های سرزمین کودکیم , که همه گیشان لهجه داشتند وبه گذاشتن می گفتند , هشتن و من بعدها که ادبیات خواندم , فهمیدم , این واژه چه قدر کهن است , وقتی بچه های بی گناهشان از شکنجه می گریزند , خیالشان راحت باشد , که یک روزی بچه یشان باز می گردد. یک پل عابر پیاده که اقلا رویش نوشته بشود : یا مرگ یا آزادی!
یک پل عابر پیاده ای که عاشقانه باشد . یا مرگ یا آزادی هم حتی , افسانه ی قهرمانهایش باشد و رویش نوشته بشود: یا زندگی یا زندگی ! یا فقط زندگی! یا آزادی! آزادی! آزادی! یا مثل طناب بازی کودکی هایمان شاعرانه باشد. رویش نوشته بشود : شمع , گل , پروانه! ولی هیچکس نپرد , برای همیشه , نسوزد , فقط هی همه به هم گل بدهند , رویش!
آن مرد داس دارد.
کیانوش تنبور !
مادر تنور !
نان اما، نیست ! تمام شد!
مادر می سوزد از تنورش که داغ نیست!
*- می ترسم از داسدار، بابا ! چه قدر خونیه داسش!
*-تشنمم هست!
*-بابا آب !
*- آب بابا !
- سد زده اند، روی رود، بابا ! آب کجا بود!؟
*- بریم، کوه آب بکاریم؟
- نه بابا جان! اب که کاشتنی نیست!
*- میمیریم از تشنه گی که! آب بابا ! بابا آب!
- هیس!
-گوش کن دختر جان! صدای ساز برادرت نیست؟؟؟!
*- آره ه ه ه ه !!!!!!!!!!!!!!! آره، بابا ! تنبور کیانوشه!
- ای جان، چه خوب ساز می زنی، رولم! دیدم، دم صبح، از کوه که بر می گشتم، آسمون، بغض کرده بود! بلکه ام بباره!
*- بباره، که بباره بابا ! من تشنه ام .
*- سد که نمی ذاره!
- بباره که بباره؟! بباره دختر کم ، آب جمع میشه روی آب ! آب روی آب! آب روی آب!
- بزن بابا ! چه خوب ساز می زنی !
- دل آسمونو بشکن .
-بشکن، گریه کنه بابا !
- گریه کنه به حال زار ما،
-دل تنگ مادرت،
-شکم گشنه ی اون طفل معصوم ها!
- عطش خواهرت !
*- آب جمع بشه روی آب، بابا، از سد می گذره! اینورشم می ریزه؟ می ریزه یعنی؟ اینورشم، واسه ی ما!
- آره بابا جانم، دخترکم، اینورشم می ریزه !
- بلکه ام می شکنه، اصلا !
- می شکنه با ساز برادرت!
- میشکنه اصلا!
*-گندمزار سبز میشه بابا؟
*- تنور گرم؟
-میشه دختر جانم !
-میشه! میشه، با ساز برادرت!
کیانوش خوردی از جام ؟ نوش !
کنون ما و آواز و تنبور و گوش !
و فردا و فریاد و خون و سرود
وتکرار تو , عشق, با عقل و هوش
چه جانها که با شور تو جان شود
سرانجاممان مژده هااااا از سروش
بیاغاز چله , که تا چله ات
دراید به خمهایمان , خون به جوش
از این مهر و موم دهانهای ما
و از این آتش سینه و لب خموش
جونمردم !
بلند بالام !
سیه موم!
براید صداهاااا, خروش از خروش!

دهه سی
در عرصه داخلی، کار بررسی آئیننامه سینماها و موسسات نمایشیِ کمیسیون نمایشات وزارت کشور که از سال 1322 و در زمان دکتر فرهمندی، رئیس اداره نگارش وزارت فرهنگ و بهنام، رئیس نمایشات اداره کل شهربانی در دستور کار قرار داشت در دوره منصورالملک جدیتر شد و در خرداد 1329 همزمان با روی کار آمدن دولت رزمآرا به تصویب رسید. بر اساس آئیننامه، ترتیب نمایش در سینماهای درجه یک از این قرار بود:
1ـ فیلم اصلی 2ـ یک فیلم علمی و جغرافیایی یا ورزشی یا تفریحی 3ـ یک فیلم وقایع روز که از تاریخ آن حداکثر بیش از چهار ماه نگذشته باشد.
در بهمن ماه 1329 دولت رزمآرا برای جلوگیری از وقایع اوایل دهه بیست شمسی(1320)، بنا به پیشنهاد وزارت کشور ماده 55 آئیننامه سینماها و مؤسسات نمایشی را به شرح زیر اصلاح کرد:
فیلمی که تقاضای نمایش آن میشود اعم ازاین که فیلم اخبار، دکومانتر یا اصلی باشد نباید جنبه سیاسی داشته باشد و یا حاوی مطالبی باشد که به حسن روابط ایران با دول دیگر خللی وارد آورد. (1)
در چنین شرایطی و بعد از واقعه 16 اسفند 1329 ، حسین علا به نخست وزیری رسید. روز 17 اسفند 1329، کمیسیون نفت در مجلس شانزدهم، اصل ملی شدن صنعت نفت ایران را تصویب کرد و روز 29 اسفند قانون ملی شدن نفت، به امضا رسید. دوره چالشهای بزرگ حقوقی و سیاسی آغاز شد. در 6 اردیبهشت 1330 حکومت چهل روزه علا به دلایلی از جمله واقعه سینما تاج آبادان و کشته شدن چند ایرانی وپاکستانی، به سر رسید و دکتر مصدق، به این شرط پست نخستوزیری را پذیرفت که مجلس طرح اجرای قانون ملی شدن نفت را تصویب کند. مجلس شانزدهم، به ریاست سردار فاخر حکمت، روز نهم اردیبهشت طرح را تصویب کرد و روز 13 اردیبهشت 1330، نماینده اول تهران در مجلس و رئیس کمیسیون نفت، نخستوزیر شد.
فیلمبرداران پارامونت در ایران
به نظر میرسد قدیمیترین تصویر متحرک از مصدق، توسط فیلمبرداران پارامونت (یا گروههای دیگری که همزمان در ایران حضور داشتند) برداشته شده است. در سال 1358 قطعه فیلمی از یک فیلمبردار قدیمی در تلویزیون خریدم و در فیلم یادی از دکتر فاطمی، استفاده شده است که اولین هیئت دولت دکتر مصدق را گرداگرد یک میز نشان میدهد. آقای گنجی صاحب فیلم مذکور به من گفت که این فیلم را 25 سال در خانهاش مخفی نگهداشته بوده.
متاسفانه دیگر از این فیلمبردار قدیمی، خبری ندارم تا بیشتر پرس و جو کنم.
اما خبر مربوط به فیلمبرداران پارامونت:
یک زن وشوهر آمریکایی به نام آقاو خانم «هیکاک» در هفته گذشته [نهم خرداد 1330] از زندگی نخستوزیر، هیئت مختلط نفت و هیئت دولت، برای کمپانی پارامونت در مجلس فیلم برداشتند. این زن وشوهر، چند ماه پیش به ایران آمدهاند و از همه وقایع مهمی که چند ماه اخیر در تهران روی داده، فیلم برداشتهاند. هیکاک، مرد قد درازی است که عینک ذرهبینی به چشم دارد و تاکنون کسی خنده او را ندیده است. زن او نیز بسیار جدی است. قد متوسط و گیسوان خرمایی رنگ دارد و جز با شوهرش با هیچ مردی، حرف نمیزند.
روز پنجشنبه، وقتی این زن وشوهر برای فیلمبرداری به مجلس آمدند، در یکی از تالارهای مجلس، هیئت دولت تشکیل جلسه داده بود. اولین فیلمی که آنها برداشتند از جلسه هیئت دولت بود. بعد از دکتر مصدق خواهش کردند به باغ شمالی بهارستان برود تا در میان سبزه وگل، فیلم نخستوزیر و وزیران و نمایندگان ایران را بردارند. دکتر مصدق آنروز خیلی خوشحال بود. بر عکس روزهای اخیر که قیافهاش گرفته وعصبی است، خنده از لبش دور نمیشد. در میان نخستوزیران ایران، و در مقابل عکاسها، هیچکس نرمتر از دکتر مصدق نبوده، هر طوریکه عکاس بخواهد و به او بگوید، ژست میگیرد.
عکاسهای آمریکایی هم از این وضع راضی بودند. در جریان این فیلمبرداری، عکاس و خبرنگار ما نیز همه جا دوش به دوش فیلمبرداران آمریکایی بودهاند. (2)
میدانیم که حاصل کار پارامونت در ایران یک مجموعه فیلم بوده است که در جای خود به آنها اشاره خواهد شد.
منبع: تارنمای تخصصی سینمای مستند ایران
.jpg)
اشاره: جنبش چپ بخشى از تاريخ قرن بيستم ايران را در بر مىگيرد كه از هر نظر قابل بررسى و مطالعه علمى است بى شك شناخت و پژوهش عينى و تحليلى از اين دوران بر درك و بينش ما از تاريخ كشورمان تأثير به سزايى مىگذارد. كتاب "شورشيان آرمانخواه، ناكامى چپ در ايران" اثر (مازياربهروز) مىكوشد به بررسى عللى بپردازد كه جنبش چپ در ايران را ناكام گذاشت. نويسنده با پيروى از روششناسى علمى بر آن بوده است كه فرآيند جنبش چپ و فراز و فرودهاى آن را در متن تاريخ معاصر كشورمان گزارش كند. كتاب بيشتر به دوره تاريخى پس از كودتاى 28 مرداد تا فروپاشى كامل چپ ماركسيستى در نيمه دهه 1360 تأكيد دارد كه اين دوره (سالهاى پس از انقلاب) كه در ساير كتابهاى تاريخ بسيار كمتر به آن پرداخته شده است.
بهروز، وابستگى احزابى نظير حزب توده و فداييان اكثريت به شوروى و نيز فقر فلسفه را از عوامل اصلى شكست جنبش چپ در ايران بر مىشمارد. وى بر اين باور است كه مردان سياست امروز هم از تجربيات جهانى و هم از گذشته كشور تأثير پذيرفتهاند و به همين دليل با حفظ احتياط علمى نسبت به آينده اصلاحات ابراز خوشبينى مىكند. بهروز اظهار مىدارد كه جريان اصلاحات در بين دانشگاهيان خارج كشور محبوب است و دانشگاهيان ايرانى عموماً از اين جريان و تحولات تدريجى در ايران حمايت به عمل مىآورند.
گفتنى است چاپ نخست كتاب شورشيان آرمانخواه، انتشارات ققنوس در زمانى كوتاه به فروش رسيد و اكنون چاپ دوم آن در دسترس خوانندگان علاقمند به مباحث سياسى قرار گرفته است.
«مازيار بهروز» متولد اسفندماه 1337 در تهران است. وى در سال 1982 ليسانس تاريخ و علوم سياسى از كالج سنت مريز در كاليفرنيا، در سال 1986 فوق ليسانس تاريخ جديد اروپا از دانشگاه ايالتى سانفرانسيسكو كاليفرنيا و در سال 1993 دكتراى تاريخ معاصر خاورميانه با تمركز روى ايران از دانشگاه كاليفرنيا در لسآنجلس آمريكا دريافت داشته است. سه سال در دانشگاه بركلى و حدود 6 سال در دانشگاه ايالتى سانفرانسيسكو آمريكا تدريس كرده است. به جز كتاب «شورشيان آرمانخواه»، مقالات زيادى در مورد تاريخ معاصر و جنبش چپ ايران نوشته است.
چه شد كه به مسائل سياسى معاصر ايران پرداختيد؟
خانوادهام اساساً روشنفكر و اهل سياست بودند و اين مسلماً روى ما تأثير گذاشت و تصميم گرفتم تاريخ بخوانم. البته از كودكى هم به تاريخ علاقه داشتم و به اين درس عشق بسيار مىورزيدم. بعد كه در ايران انقلاب شد و من به طور طبيعى به آن علاقه داشتم، مصمم شدم در مورد تاريخ معاصر ايران دست به پژوهش و تحقيق بزنم، زيرا به اين نتيجه رسيدم كه مىتوانم نقش مفيدترى بازى كنم و خدمت ارزندهترى صورت دهم.
در كتابتان از ضعف ايدئولوژيك نيروهاى چپ و كمبود ارتباط آنها با مردم صحبت كردهايد؟
ببينيد اتفاقات تاريخى يك عامل ندارد و بايد از عوامل سخن گفت و آنها را دستهبندى كرد كه من در كتابم عوامل ناكامى جنبش چپ را دستهبندى و كالبدشكافى كردم. در نتيجه، شكست چپ در ايران عوامل گوناگون داشته است كه به يكى دوتا از آنها شما اشاره كرديد.
عوامل تأثيرگذارتر چه بودند؟
نه، شما توجه كنيد كه مثلاً وابستگى حزب توده به شوروى در مورد شكست اين حزب و سازمان فداييان اكثريت عامل مهمى بود، ولى در مورد بقيه سازمانهاى چپ اصلاً صدق نمىكرد. البته اگر شما اصرار داريد كه عاملى را برجسته كنيم، به گمانم «فقر فلسفه» عامل بسيار مهمى است. جامعه ايران را به درستى نشناختند و در فهم درست انديشهاى كه مىكوشيدند با جامعه ايران تطبيق دهند، مشكل داشتند. اين كه چرا فقر فلسفه پيش آمده است، دلايل گوناگونى دارد. مثلاً در مورد فداييان علت اين بود كه كادر رهبرى آنها از بين رفت، اگر جزنى زنده مىماند، شايد وضع اين نبود، ولى او از بين رفت و اين مسئله تأثيرگذاشت. در مورد حزب توده وضع اصلاً اينگونه نبود، يعنى رهبران و متفكران حزب نظير احسان طبرى زنده ماندند، ولى وابستگى به بيگانه نگذاشت به شناخت درستى از جامعه برسند. بنابراين دلايل ضعف ايدئولوژيك براى سازمانهاى مهم متفاوت بوده است.
منظور شما چه سازمانهايى است؟
ببينيد من چپ را به معنى سازمانهايى گرفتم كه به شكلى به بالشويزم معتقد بودند و تجربه انقلاب اكتبر را داشتند و اين شامل سازمانها و گروههاى طرفدار شوروى، چين و تروتسكيستها مىشود. بنابراين، چپ مذهبى را مورد مطالعه و تحقيق قرار ندادم. مجاهدين خلق (منافقين) را پروفسور آبراهاميان در كتابى به نام «اسلام راديكال و مجاهدين ايران» بررسى كرده است. از ايشان پيشتر كتابى به نام «ايران بين دو انقلاب» به فارسى درآمده است و يكى از ارمنيان ايرانى است. من حتى چپهاى سوسيال دمكرات و گروه «خليل ملكى» را كه از انقلابگيرى به اصلاحطلب بدل شده بودند، رها كردم و در عوض به گروههايى كه به انقلاب اكتبر و مدل روسيه چشم داشتند، پرداختم.
در زمينه نقش افراد در گروههاى مختلف و تأثيراتى كه بر جاى گذاشتند، چه نظرى داريد؟
اين مسألهاى است كه در تاريخ معاصر ايران كمتر به آن پرداختهاند. اختلافات شخصى بين كادرهاى رده بالا تا چه حد در درون اين گروهها تأثيرگذاشت و اينها چقدر اجازه دادند مسائل شخصیشان در روند سياسى كشور دخالت كند. در سمينارى كه پارسال با عنوان «كودتاى 28 مرداد» در ايران برگزار شد، از محتواى سخنرانیها چنين برداشت كردم كه اختلافات شخصى بين دكتر مصدق و كاشانى جدا از مسائل ديگر بسيار قابل توجه بوده است. به گمانم به اين پرسش از اين زاويه بايد نگريست. در تاريخ جنبش چپ ايران چند بار اين اختلافات را ديدهام كه تأثيرگذار هم بوده است. مثلاً به نظر مىرسد «مصطفى شعاعيان» و «حميداشرف» به جز اختلاف نظرهاى گروهى اختلافات شخصى نيز داشتهاند. اين مسأله در مورد كادر رهبرى حزب توده در سال 32 به روشنى احساس مىشود و در مورد آن مفصل نوشتهام و جا دارد كار جدیترى در اين زمينه صورت گيرد. در هر حال، در ايران، اختلاف نظرهاى شخصى بين رهبران گاهى جلوى حركت را مىگيرد و به آن لطمه مىزند. اين يك بحث فرهنگى - سياسى است كه بايد با جمعآورى اطلاعات و تجزيه و تحليلهاى دقيق علمى به آن پرداخته شود.

مطلب زیر ترجمه نقدی است که ارواند آبراهامیان به دو کتاب : (ALL shahs Men: the hidden story of the CIA coup in Iran) به قلم استیفن کینزر خبرنگار نیویورک تایمز و دیگری: (Mohammd Mossaddeq and the 1953 coup in Iran) است که مجموعه مقالاتی است که زیر نظر مارک گازیوروفسکی و مالکولم بیرن جمعآوری شدهاند .
هایدن وایت فیلسوف برجسته معاصر در اثر کلاسیک خود زیر عنوان «مسخ تاریخ» Meta-history نشان میدهد که تاریخنویسان گرایش به آن دارند که از یکی از شیوههای اصلی زیر پیروی کنند: نقل مصیبت (تراژدی)، طنز نویسی (کمدی)، هجو نویسی و ماجرای عاشقانه.
اگر آقای وایت به سیاست خارجی امریکا بذل توجه میکرد شاید گروه پنجمی به شیوههای چهارگانه تاریخ نویسی خود اضافه میکرد زیر عنوان «مقاصد خیرخواهانه»ی دولت امریکا. اکثر آن چه درباره تاریخِ سیاست خارجی امریکا نوشته میشود با این پیشفرض آغاز میگردد که طراحان سیاست خارجی امریکا گرچه پیامدهای سیاستگذاریهاشان همیشه شرافتمندانه از آب در نمیآید، اما در اصل دارای مقاصد شرافتمندانهای هستند. حتا اگر دخالتهای دولت امریکا در کشورهای دیگر منجر به برقراری دیکتاتوری، جوخههای مرگ، کشتار جمعی شده باشد و یا هم اکنون در عراق منجر به یک کابوس نوع هابسی شده است، همهی این «وقایع پیش بینی نشده و ناگوار» را از آرمانهایی که طرحان این سیاستها داشتهاند، سیاستهای آرمانی چون «سرنوشت مقدّر»، «گسترش تمدن» به ویژه مسیحیت، «دفاع از دموکراسی» و یا در دهههای اخیر، حفظ جهان در برابر شرّ کمونیسم و تروریسم بینالمللی باید جدا کرد. دولتهای دیگر ممکن است سیاستهای ماکیاولی و بدخواهانه داشته باشند و دارای انگیزههای پنهانی باشند اما اهداف دولت امریکا بشردوستانه، آرمانگرایانه و خیرخواهانه است.
درونمایه دو کتاب مورد بازبینی در این نوشته، درست از چنین ویژگی برخورداراند یعنی اعتقاد به «مقاصد خیرخواهانه» دولت ایالات متحده.
کتاب اول توسط استیفن کنیزر، خبرنگار قدیمی نیویورک تایمز و نویسنده کتاب معروف «ثمره تلخ: داستان کودتا در گواتمالا» نوشته شده. کتاب کنیزر در باره کودتا در ایران، کتابی است بسیار خواندنی در باره برانداختن دکتر مصدق که در آن «دیکتاتوری» بعدی شاه محکوم میشود و به دنبال آن مؤخره پر آه و ناله و ترحم انگیزی از دیدار نویسنده از خانه مصدق در دهکده احمدآباد و گفتگوی دوستانه این خبرنگار با اهالی آنجا به چشم میخورد.
کتاب دوم مجموعهای از مقالات ارائه شده به کنفرانسِ برپا شده در کالج سان آنتونی دانشگاه اکسفورد است. این کتاب به ایرانیانی تقدیم می گردد که «در راه استقلال و دموکراسی مبارزه کرده اند». کتاب، زیر نظر آقای مارک گازیوروفسکی که سالهاست خود را به عنوان دانشمند برجسته تاریخ ایران جا زده و آقای مالکولم بیرن، که به عنوان معاون «آرشیو امنیت ملی» ناچار به قبول دردسر فشار به دولت برای افشا ساختن اسناد قدیمی- از جمله اسناد کودتای 1953- شده است جمعآوری گردیده. این دو علاوه بر ویراستاری کتاب، یکی مقالهای در باره جریان کودتا اضافه کرده و دیگری (آقای بیرن) مطلبی درباره سیاست امریکا در قبال ایران میان سالهای 1945 تا 1953 نوشته است.
علاوه بر آن، کتاب حاوی مقالاتی از آقای کاتوزیان در باره مشکل دموکراسی در ایران؛ از فخرالدین عظیمی درباره اپوزیسیون داخلی علیه مصدق؛ از مازیار بهروز در باره حزب توده؛ از ویلیام راجر لوئیس درباره نقش دولت انگلیس در کودتا و از مری هایس در باره تحریم موفقیت آمیز شرکتهای نفتی علیه ایران است. هر یک از مقالات، نتیجه پژوهشی دقیق و پر از جزئیات فراوان است. به علاوه بیشتر این مقالات و نیز کتاب استیفن کنیزر برای تکمیل منابع مکتوب مورد رجوع خود از مصاحبههایی چند استفاده میکنند. به راحتی میتوان گفت همه جزئیاتی را که خواننده در باره کودتای 1953 احتیاج دارد- و حتا بیش از نیاز او- در اختیارش قرار میدهند.
این کتابها تفاوت خوشایندی با چند نسل نوشتههای مورخین انگلیسی- امریکایی دارند که شیوه برخوردشان با کودتا یا نوعی سکوت آزار دهنده، یا انکار بی چون و چرای دخالت دولت های امریکا و انگلیس در آن و یا جانبداری از این نظریه بود که اگر پیامدهای دراز مدت این کودتا بنفع مردم نبود. نباید تقصیر را به گردن دولت امریکا انداخت بلکه گناه به گردن شاه و مردم ایران است.
این دو کتاب گرچه این نظریه لیبرالی را می پذیرند که کودتا یک فاجعه مصیبتبار هم برای ایران و هم روابط ایران و امریکا بوده است، اما با این همه- و با ارائه اطلاعات ضد و نقیض- مشترکاً به همان درون مایه رایج در غرب میرسند که سیاست خارجی امریکا «مقاصد خیرخواهانه»ای را دنبال میکند. هر دو کتاب گناه را بی کم و کاست به گردن «جنگ سرد» می اندازند و تأکید دارند که دلیل انکارناپذیر دخالت امریکا ترس از «خطر سرخ» و اشتیاق این دولت به نجات ایران- و کل خاورمیانه- از خطر کمونیسم بینالمللی بود.
آقای گازیوروفسکی اعلام می دارد: «بسیاری از مقامات امریکا..... در تابستان 1953 به این نتیجه رسیده بودند که با شدت گیری آشفتگی و ناآرامی، قدرت گیری کمونیست ها در ایران کاملاً محتمل است و بنابراین مصدق را باید سرنگون کرد تا از افتادن ایران به چنگال شوروی جلوگیری شود».
آقای بیرن مقاله خود را با ترومن حین جنگ کره آغاز می کند و این که او چگونه به نقشه جهان نظر افکند و انگشت خود را روی ایران می گذارد و اعلام می دارد: «[کمونیست ها] مزاحمت را از این جا آغاز خواهند کرد». نویسنده ی مقاله سپس به این نتیجه گیری می رسد که: «عاملی که بالاخره ایزنهاور را بر آن داشت در ایران دخالت کند این تصور بود که مصدق وسیله ای برای قدرت گیری کمونیست ها در ایران خواهد شد». و سپس ادامه می دهد: «هدف های تعیین کننده در اواخر دولت ترومن و اوایل دولت ایزنهاور در مورد ایران کاملاً یکسان بود- جلوگیری از درغلتیدن ایران به اردوگاه شوروی». مازیار بهروز پس از نشان دادن این که حزب توده خطری واقعی نبود و این که طراحان سیاسی امریکا بر این امر آگاهی داشتند اما به این نتیجه گیری می رسد که: «این تصمیم (برای انجام کودتا) به نظر می رسد که ربط زیادی به واقعیات موجود در ایران نداشته و بیشتر مربوط به ضرورت های ایدئولوژیک آن دوران یعنی دوران جنگ سرد بود».
امروز، برای امثال من و همسن و سالان من شکی باقی نماند که کودتای ... رداد، نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر، یک کودتای واقعی بود. نه کودتای مخملی، نه انقلاب رنگی.
امروز، برای امثال من و همسن و سالان من آشکار است که ضربه کودتای .. رداد، آنقدر مهلک بود که تاکنون نه زخمش التیام یافته، نه کشور تیمار!
امروز، برای امثال من و همسن و سالان من پوشیده نیست که از ماهها قبل کودتا به تشدید «جنگ اعصاب»، «عملیات تضعیف» با راههای گوناگونی چون: «طرفدار کمونیست»، «تهدید اسلام»، «نابسامانی عمومی و اقتصادی»، «سیاستمداران بیدین» به «شوکپردازی» پرداخت.
امروز، برای امثال من و همسن و سالان من، پوشیده نیست که با سر و صدا راه انداختن تبلیغات رسانهای، دوستداران و دلسوزان مردم را بدام افتادگان کمونیستها خواندند. کسانیکه شمار اعضای آنها در داخل کشور 20 هزار عضو و 110 هزار هوادار در برابر قبایل مسلح و ارتش 120 هزار نفری، رقمی گم به حساب میآمد.

گویی تاریخ دوباره تکرار میشود؛ کودتا را «شورش مردمی» و علت را مقاومت یک «پوچگرا» در برابر «ترقیخواهی» خواندند. روزنامههای منتشره در تهران پس از کودتا، از گفتن ارقام تلفات خودداری ورزیدند و در عوض به قلمفرسایی شیوا در اینباره پرداخته که چگونه «مردم وطنپرست» بازار، جنوب شهر، و حتی روستاهای مجاور تهران با شوق و ذوق به خیابانهای مرکز تهران ریختند تا اراده ابدی خویش را به شاه خود ابراز دارند.

امروز، برای امثال من و همسن و سالان من، پوشیده نیست که بعد از کودتا و تشکیل دادگاه فرمایشی محاکمه نخستوزیر، تنها یک شرمساری و سرافکندگی برای برگزارکنندگان آن دادگاه باقی گذارد. چرا که این «دادگاه» بود که به «محاکمه» کشیده شد نه مصدق!
گویی تاریخ تکرار دوباره میشود؛ کودتا آغاز دورهای از سرکوب سیاسی بود. به محض پایان یافتن کودتا، ارتش اقدام به دستگیری نزدیکترین وزیران و حدود 1200 فعال سیاسی کرد.
باز اعدام و خون؛ بر طبق گزارشهای سفارتخانههای آمریکا و انگلیس، نخستین اعدامها جلوههایی از «خونریزی علنی» نشان میداد، اما اعدامهای بعدی را مخفیانه اجرا کردند تا «انزجار عمومی» را برنیانگیزند؛ زیرا «شجاعت ظاهری» و «جسارت سازش ناپذیرانه» محکومین به مرگ، موجب خودداری تیراندازی جوخههای آتش به آنان شد.
روزی که مجلس شورای ملی به دکتر مصدق رأی تمایل داد، روزنامهی اطلاعات در سمت راست صفحهی اول نوشت: «علاء استعفا داد و مجلس به دکتر مصدق رأی تمام داد» و در سمت چپ نوشت: «نیروهای مسلح و چتربازهای انگلیسی برای ورود به خاک ایران آماده شدهاند.»
طرح نخستین آژاکس هشدار داد که اگر عملیات شکست بخورد، امریکا دچار یک «پس ضربه» جدی میشود. البته کودتا موفق شد اما پیامدهای بلندمدت کودتا قطعا فاجعهبارتر بود. یک نظام دیکتاتوری بر پا ساخت که هر روز فاسدتر و غیر مردمیتر میشد. ذهنیت «قدرت استعماری» به ایرانیان داد، باعث نابودی احزاب عرفی (جبهه ملی و حزب توده) شد و راه را برای ظهور جناحهای مخالف مذهبی هموار کرد.
ماتم زدهایم، در آرزوی کسی هستیم که چون مصدق در طول نطقهای خود، هروقت سخن از بدبختی و درماندگی و فقر هموطناناش به میان میآمد، بیاختیار اشکاش جاری میشد و وقتی او میگریست، کسانی هم که دچار رقت قلب بودند، میگریستند. گریستن او با گریستن دیگری متفاوت است چرا که ملاک، عمل و صداقتش بود نه ریا و تزویر! اینروزها جایش خیلی خالی است. خیلی!
به پیش اهل جهان محترم بود آنکس / که داشت از دل و جان احترام آزادی
* عکسها از موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران

اعتماد ملی جان سلام!
امروزی، عصر اومدیما ! یه وقت فکر نکنی نیومدیم. هی چند تا برادر که بیشتر مثل پدرا بودن , از بس که داشتن پیر می شدن، می گفتن؛ حرکت کن، آقا ! حرکت کن!
دلم خیلی سوخت، اصلا یک کلمه هم نمی گفتن، حرکت کن خانم ! حر کت کن! دل سوختن نداره ؟ داره دیگه! تو این دوره زمونه که می خوان 3 تا زن وزیر کنن, هنوز برادرا که مثل پدران، از بس که دارن پیر میشن، زبونشون نمی چرخه بگن، خانم! اصلا انگار نمی خوان خانوما رو به رسمیت بشناسن. همچین جالب، یکیشون داد زد :- برین خونه هاتون دیگه ! برین سر زندگی اتون ! چی می خواین تو خیابونا؟ یه چیزای دیگه ای ام گفت، ولی من نمی گم. یعنی اصلا زبونم نمی چرخه که بخوام بگم. حالا اینارو بی خیال. ببخشید، سر دلم مونده بود، گفتم ، یهو دیگه!
غرضم از این نامه، احوالپرسی شما است , وگه نه ما به این حرفا عادت کردیم .
اعتماد ملی جان، امروزی عصر اومدیما ! یه وقت فکر نکنی نیومدیم. رو در نوشته بودی، فقط امروز چاپ نمی شی و اینا . دلم داره مثل سیر و سرکه می جوشه ! وقتی ام که بر گشتم خونه، حرفت درست دراومد. بابا امروز اعتماد ملی نگرفته بود. وقتی دور هم نشستیم، چایی بخوریم ، جای خالیت، خیلی به نظرمون اومد. مامان عینک ذره بینی اش رو گذاشته بود، کنار سینی چایی . گفت شب نامه رو بدین به من. بابا گفت: اعتماد ملی امروز چاپ نشده !!! این روزنامه ی.... است! حوصلمون سر رفت از بی خبری. هر چیم ، من خبر داشتم از دور و برت، چند بار گفتم . خبرام تکراری شد . من هی چند بار به همه گفتم، رو در نوشته بودن، فقط امروز چاپ نمی شی! ولی یکی از اعضای خونواده که بهتره نامش فاش نشه، چون که این نامه سر گشاده است و اون عضو خونواده، هنوز جوونه و یه عالم ارزو داره و می خواد عروسی کنه و اینا, گفت: آره تو راست می گی، اعتماد ملی موقتا ,بسته شد ! هی من گفتم ، موقتا چاپ نشد. هی اون گفت: موقتا بسته شد!
اعتماد ملی جان یعنی چی؟
تو که خیلی اعتماد ملی مودبی هستی. به کسی حرف زشتی نمی گی که !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
فکر کنم همه اش زیر سر این میم مرعشی است. کاش یه خورده َ فقط یه خورده حواستو جمع می کردی. می گن کارش داره می رسه به رمز گشایی " رو گردنش گلوبنده َ عکس رضا شا .... بچا مهندس اومده َ بیاین تماشا" . هیچی دیگه با اون رمز گشاییای موهومش َ هی اجانب و امپر و انتر و اینا رو چسبوند بهت کم نبود؟ ! حالا می خواد س- ل- ط- ن- ت - طلبا رو بچسبونه دیگه! رضا شا!!!!!!!!!! و مهندسشم که َ واسه همه واضح و مبرهنه ! کاش واسش بلیط توپولف بگیری َ بره سفر. میم مرعشی رو می گم . بفرستش بره . این باهات خوب نیستااااااااااا. همه فهمیدن و خودت نفهمیدی.
می گم عصری اومده بودیم ، یه وقت فکر نکنی می خوام خجالت زده بشی خدایی نکرده ها ! نهههههههههههههههههه! می خوام بدونی دوست داریم. می خوام بدونی مردم معنی درست و نادرستو می فهمن. می خوام بدونی، درسته که نذاشتن، وایسیم پیش درت، درسته نذاشتن جمع شیم ، ولی ما خیلی بودیم. ما مردم خیلی بودیم. خیلی هستیم. به خاطر این همه ادم دوباره بیا!
دیشب بود ، داشتم عکس بعضی از بچه ها رو نگاه می کردم. بعضیا که کشته شدن. همین جور که نگاشون می کردم، فکر کردم همشون چه قدر ماهن! ندا , سهراب, کیانوش , ..... همین طور که می دیدمشون، فکر کردم اینا خیلی قهرمانن و خیلی خوش تیپ و خیلی ماه و خیلی دوست داشتنی . برای اولین بار آرزو کردم یه روزنامه ای، مجله ای، چیزی داشتم . و تا همیشه عکس بچه ها رو روی جلدش یا توی صفحه ی اولش می ذاشتم. بعدش چون که می دونستم، هیچ وقت روزنامه و مجله و اینا نخواهم داشت، فکر کردم واسه ی تو نامه بنویسم و ازت بخوام این کا رو بکنی ! حالا نه !!!!!که بگن، اغتشاشگری. بعدنا. که حتما میاد. بعدنا که برادرا که بیشتر مثل پدران از بس که دارن پیر میشن , جای باتوم گل می گیرن دستشون. بعدنا که این خیلیای امروز می شن همه ی مردم ایران. بعدنا که جای ندا و سهراب و کیانوش و خیلیای دیگه، خیلی خالیه! بعدنا که مردم با هم مهربون میشن. بعدنا، بعدنا، بعدنا که حتما میاد ؛ حتی اگه من مرده باشم. بعدنا خواهش می کنم، لطفا این کا رو بکن. عکس شجریان و ناظری رو هم یادت نره! اخه پوستر ناظری گیر نمییاد . اقلا از صفحه ی اول تو قیچیش می کنم می زنم به اتاقم ! شجریانم، دروغ چرا ؟! پوسترشو دارم ، ولی حیفه عکس همه رو بزنی و اون بمونه . اونوقت فکر می کنن، تو هم قدر هنر و نمی فهمی! قدر هنر، فرهنگ، اصالت! خداییش واسه خودت می گم. وگه نه من پوسترشو دارم . بزرگ , کنار یاد یاران را خوش است ِ بسطامی! الانم که دارم واسه ی تو نامه مینویسم، جلو چشممه ! ایناهاش!
اعتماد ملی جان، تو که اهل ناراستی و اینا نیستی؟ خودت رو در نوشته بودی، فقط امروز! پس، فردا میای! اگه نیای یعنی چی؟ یعنی مجبورت کردن ناراست بنویسی یا نه خودت ناراستی؟!
اعتماد ملی جان ما امروز عصری اومدیم! تو هم فردا صبحی بیا!
اومدیم، نشون به اون نشون که واست نوشتم ؛ " اعتماد ملی جان سلام! امدیم نبودید"
باقی بقایت - خجالت می کشم خطم خراب است- قربانت زهره
"لجن چگونه به دامان گل ، چسبیدنی است؟
گل، قائم به ذات گل است، تا ابد ماند نی است "
*************
ترانه، ناخوانده، بغض ِ سنگین است
مدام تعریف ِ درد غمگین است
ترانه اول ِ گل بودن و گلاب شدن است
زنانه پیش رفتن و شتاب شدن است
گلوله به گل ، خون، سهم ما این است
تقابل کفتار و گل سخت سهمگین است
نگو لگد ِ روی گل، لهیده گی است
همیشه انتشار ِ بوی گل از فشرده گی است
گل ولجن ؟! واژه واژه بی ربطی است
قیاس ِ عشق، سبز، سرخ با بی دردی است
نگو علامت ِ آواز ممنوع، وصله ی زنهاست
ببین صدای سکوت ترانه هم زیباست
تمام جان ترانه، سرود و آواز است
تمام کجا، تازه این یک آغاز است
آن مرد داس دارد!
ما بنفشه می کارییییییییم!!!
... وقتی پیرمرد گل سرخ را به جوان گاردویژه ای بهشت زهرا داد , جوان که زیر سیاهی لباس ضدگلوله اش خسته و عرقریزان بود، همه ی خستگیاش را لبخند زد و گل را گرفت. مردم همهی معنای گل سرخ را فریاد زدند؛ قبول کرد! قبول کرد! قبول کرد!
چند دقیقه بعد توی همه ی تعقیب و گریز ها و زد و خوردها که سر و صورت مردم عذادار را زخمی و خون آلود کرده بود، مردم خستگی ناپذیر، دل خون و تن زخمی، ایران را سر دادند. ای ایران ای مرز پر گهر ... میان قبرهای چیزی حدود یک قرن آزادیخواهی . میان قبرهای غریب نام های اشنا. دلم نمی اید بنویسم غریب، نمی دانید چقدر آدم یک عالم راه کتک خورده بودند و آمده بودند، شمع روشن کنند، بالای سر خورشیدهای ایران! خورشد را گمان کرده اند می شود به خاک سپرد؟! قانون طبیعت یعنی برآمدن خورشید، هر صبح. و قانون طبیعت این است که صبح حتما بیاید. مردم که ایران را می خواندند، گروهی از سربازهای باتوم به دست، " هر چند روبروی مردم" ، با صداها هماهنگ شدند، چند دقیقه با صداها هماهنگ شدند، با مردم ترانه سر دادند؛ ای ایران ای مرز پرگهر، ای خاکت سر چشمه ی هنر ..... میگریستم، همه ی عشق محصور شده ی سربازهای وطنم را می گریستم. عشق محصور شده توی لباسهای تیره، باتومهای مخوف. سربازها که بعد از ترانه ی ایران، بازهم ما را زدند. ما را زدند، که برویم . برویم و نمانیم. غافل از آنکه اینبار با پای خودمان رفته بودیم. با پای خودمان به بهشت زهرای ایران. به خانه ی ابدی یک قرن آزادیخواهان ایران.به خانه ی ابدی شهیدان 8 سال رزم برای تمامیت ارضی ایران. به خانه ی اشکان، سهراب، ندای ایران! غافل از اینکه ما با پای خودمان رفته بودیم به یک عالم قبر کندهی آماده که فقط خدا می داند، نام کداممان روی ورقه ی آهنی بالای آن نوشته خواهد شد.
مترسان ز آتشم , مترسان ز آتشم , مترسان ز آتشم , این را پیرمردی بالای سر سهراب فریاد میکرد. پیرمردی , که خاکستری موهای سرش با خون حنا شده بود! ...
نقل پاشیدیم روی سرت خنده ات گرفت؟
خنده ات گرفت اشکان،
از ما مهمانهای دهاتی؟
تقصیر سخاوت خودت بود،
آدم برای عروسی فراخوان ملی می دهد، پسر؟!
چقدر مثل عروسهای قوم ما، که به حجله می روند شده بودی، داماد!
مادرت هم میگریست!
مثل مادر عروسهای قوم ما!
من همه ی رسوممان را کل کشیدم پایین پات !
شنیدی؟
همه می گفتند، چقدر اشکان، داماد خوشگلی شده !
اسفند بریزید براش!
دیدی گفتم آب از آب تکان میخورد!
باران ترکید ه گی لبهای کویر را تر کرده!
کویر خانم بیظرفیتتر از من، همه تری لبهایش را بغض شده؛
آرام آرام میگرید.
همه این سالهای خشکی هی خواب دیده بود .
مثل خوابهای من
خواب بوسیدنهای خیس
خواب بوسههای باران
خوا ب جان گرفتن ها َ
جان گرفتن خارهای بیابان .
" - زیر پات گل شد مادر !
چقدر گریه میکنی ؟
دشتها را ساقدوشت کرده بودم.
گفته بودم عروسیها سرخ است َ همیشه .
نگفته بودم؟! "
مادر کویر یکریز این حرفها را میخواند به گوشش .
و باد یک چیزهایی به گوش من .
یک چیزهایی تا من روسری ام را بردارم .
من همه ی روسری ام را به باد میدهم .
بال زدن را به موهام یاد میدهم .
سر سبز م ر ا بر باد میدهم.
بر باد می دهم تا ریز ریزم کند.
ریز ریزم کند و هُوو هُوو کنان بپا شدم روی کویر .
کویر خانم باردار شده،
د لش سکنجبین میخواهد .
همه ی ریز ریز من فدای سرش َ
فد ای سر خودش و خس و خارهای سبزی که دنیا میآورد.
"سلام درخت سبز بیشه !
سلام زخمی ضرب تیشه !
سلام محمد جان !
اگر ازاحوالات ما خواسته باشید َ هی َخوبیم.
ریشه ایم دیگرَ
ریشهَ
می بینی ؟ داریم به در و دیوار خاک می زنیم!
جوانه می شویم
قد می کشیم
گل می کنیم
شکوفه
میوه
بهار....
ملالی نیست محمد جان!
ملالی نیست جز دوری روی شما!
سلام ما را به ندا برسان!
قربانت : زهره"
یادداشت:
وقتی امتحان کنکور می دادم َ صندلی جلویی من خالی بودَ داوطلب شماره ی ... غایب بودَ. هی دفترچه ها را می گذاشتند و جمع می کردند. و برای صندلی خالی پیش روی منَ هم. هیجان زده بودم و فکر می کردم چه اتفاق مهمی می تواند داوطلب شماره ی .... را به امتحان نرسانده باشد؟! به هر چیزی فکر می کردم َ جز مرگ. انروزها گمان می کردم ۱۸ ساله گی وقت مرگ نیست. حالا ولی" به قول بی بی جانم " زمانه عوض شده است َ انگار؟َ ۱۸ ساله ها هم می روند. بی بازگشت می روند. و من نمی دانم چرا وقتی می کوچند یا می کوچانندشان َ اینقدر شکنجه؟! ننویسیم َ نگوییم : جراحات وارده . بنویسیم َ بگوییم : شکنجه ی ناجوانمردانه! مگر نه این استَ که محمد نوجوان ما َبرای نه به ناراستی کوچانده شد. بی بازگشت کوچانده شد .راه یکی ا ست و ان راستی است. محمد شکنجه شد و رفت. و به قول صمیمانه های کودکی هایمان َ رفت که رفت. حالا هر بهار که مرغان مهاجر بیایند َ چشمان خیلی ها به راهش سفید می شود! و توی هیچ کنکوری حاضر نمی خورد و صندلی داوطلب شماره ی....

در راستای نگرانیهای بوجود آمده از آسفالت «كوه دماوند» شماری از دوستداران طبیعت و میراث فرهنگی به همراهی مدیر گروه دیدهبان کوهستان، روز پنجشنبه از جاده فرعی در دست احداث رینه ـ گوسفندسرا بازدید كردند.
دست در كنار تابلوی زرد رنگ «اثر طبیعی ملی دماوند» جاده فرعی خاكی (رسی) دیده میشود. كه با اختلاف ارتفاع 1000 متر و به طول 6-7 كیلومتر به گوسفندسرا میرسد. همانگونه كه از نام این محل پیداست، منطقه مسكونی نیست و این مسیر در سال 1384 تعریض گردیده است. بر اساس تعریف سازمان میراث فرهنگی و گردشگری، محدود اثر «ملی طبیعی كوه دماوند» از ارتفاع 2200 متر آغاز میگردد كه مسیر خاكی رینه ـ گوسفندسراست. بنابراین فعالیت كامیونهای راهسازی غیرقانونی است. لازم به یادآوری است این اثر در مورخه: 21/03/81 در فهرست آثار زیست محیطی سازمان محیط زیست قرار گرفت.
آقای «عباس محمدی» رئیس هیئت مدیره انجمن كوهنوردان و مدیر گروه دیدهبان کوهستان ایران در پاسخ به توجیه چنین جادهای میگوید: این طرح هیچگونه توجیه گردشگری ندارد. چرا كه درست چند كیلومتر آنطرفتر در منطقه آبگرم، میتوان به تجهیز امكانات گردشگری پرداخت؛ اما اینجا نه! كوهنوردان به دلیل همدمایی با دمای منطقه جهت صعود، از ابتدای مسیر پیاده و آرام صعود خود را آغاز میكنند و هیچ كوهنورد حرفهای در این مسیر از ماشین استفاده نمیكند. ساخت این جاده موجب فشار بر ظرفیت و برد كوه دماوند شده و تراكم جمعیت و به تبع آن آلودگی محیط زیست و تلهای انبوه زبالههای رها شده در طبیعت را به همراه خواهد داشت. درست در فاصله چند كیلومتری کوه دماوند، شاهد نابودی دشت شقایق و زبالهزارهای فراوان رها شده كه در شیب تند درهها بر اثر آتش زدن، گاز دیاكسی متصاعد میكردند، بودیم.

در گفتگو با آقای «پناهی» شهردار شهر رینه، وی از عدم دخالت و حتی نظر شهرداری رینه به احداث چنین طرحی سخن گفت. به گفته وی، گل شدن جاده (رسی) در زمستان و ایجاد گرد و غبار در تابستان منجر به اتخاذ چنین تصمیمی شده است. این طرح مصوبه نخستین سفر ریاست محترم جمهوری به استان مازندران، بالغ بر 80 میلیون تومان میباشد. طرح یاد شده با اعتبار زیرسازی در حال اجرا بوده و با «ماسهریزی» بر روی جاده خاكی به پایان خواهد رسید. پناهی گفت: «دماوند آسفالت نمیشود»؛ لازم به یادآوری است، مصالح مورد نیاز این جاده از ریزش دیوارههای كنار جاده و ماسههای درهای شهر رینه تامین میشود.
سازمان میراث فرهنگی و گردشگری و سازمان محیط زیست مخالفت خود را با این طرح ابراز داشتهاند ولی بر اساس مشاهدات تاكنون هرگونه اقدام موثری از جانب این دو سازمان متولی صورت نگرفته است. تنها نامه اعتراض آمیز فدراسیون کوهنوردان و نامه انجمن کوهنوردان به سازمان میراث فرهنگی و گردشگری(1) ، (2) به چشم میخورد. آیا بهتر نبود به جای زیرسازی جاده، به تدبیر برنامههایی میپرداختند تا شاهد تراكم انبوه زبالهها و نخالهها در دامنه سرسبز دماوند نبودیم؟!

"تقدیم به مادر سهراب اعرابی"
قیل، قال، دام
کلاغهای بام
ابهام ابهام ابهام
نقطه سر خط، این را بنویسید بچهها:
رستم روزها و روزها زندان به زندان
گریان َ
دوید و قصهاش به سر نرسید.
رستم تراژیکتر از فردوسی، عاشق سهراب استَ
میشناسدش
مینوازدش
و کلاغها، بر بام ، بیمارتر از ضحاک
سهراب میکشند.
نوشتید بچهها؟! خط فاصله -
"گل سرخ و سفیدم کی میآیی؟!
بنفشه برگ بیدم کی میایی؟!"
مادربزرگ هی انتظار سهراب را لالایی میخواند .
و تار پود شهر از ارتعاش لالاییش میلرزد.
تهمینه سکوت شده است
و فقط، نامهاش را مرور میکند:
" سلام تهمینه !
سهراب مرد."
سکوت ندا میشود،
و دیواره گی آجرآلود شهر را فرو میریزد
حالا، روزن روزن نور است که پخش میشود توی شهر
امسال همه چیز رنگ و بوی دیگر دارد. همه چیز! همهچیز!
خرداد پر حادثه گذشت. تیر ماه آمد؛
از فراز و نشیب و پیچ و خمهای جاده هراز می گذری، به آستان دشتی فراخ و سبز با گلهای سربلند قرمز به رنگ خون، دشت شقایق میرسی. دشت شقايق، در معرض خطر است؛ کمک! کمک! زبالههای موجود و چرای بیرويه و سیریناپذیر چارپایان! راهسازی و جادهکشیهای اضافی که آخر به نا کجا آباد میانجامد.

شقایقهای دشت شقایق بیبدیل و نادرند؛ بومی این دیارند؛ با ویژگیهای خاص خود. ساقهای بلند و راست قامت به رنگ سبز دارد و به گلبرگهای پهن نازک سرخرنگ ختم میشود. هیچ بویی ندارد اما زنبورهای زیادی را بر روی خود جلب میکند. شقایقها! شقایقها، این روزها پذیرای خیل مهمانان ناخوانده و خشن اند که تنها با جدا کردن شقایقها از ساقه آرام میگیرند. اما ای بسا خیال واهی! در عرض چند آن پر پر میشوند. بر زمین میریزند و اگر دل رقیقی داشته باشی نگین اشک است که بر گونههایت فرود آمده و آرام آرام همراه با سوز دلت بر زمین میچکد. جائیکه سرآغاز رویش شقایقی دیگر است.
تیر ماه است. در «تشتر یشت اوستا» تیرماه، نبرد تِشتَر و اَپوش است. ویژگیهای تِشتَر به روشنی و زیبایی و ستاره اَپوش، ستارهای پرنور و سرخفام (عقرب) قرار دارد. شرایط گرم و خشک و سالهای کمباران در ایران به ویژه از ابتدای خردادماه، موجب پیدایش اعتراض شده است.
در تابستان ستاره اَپوش حاکم بلامنازع آسمان شبانه است و مردمان باستان حضور او در آسمان تابستانی را با نبود باران در پیوند میدانستند. اما با گذشت هر روز از روزهای تابستانی و نزدیک شدن به فصل باران، ستاره تِشتَر اندکی بالاتر و ستاره اَپوش اندکی پایینتر میرود تا اینکه در آخرین روزهای تابستان، اَپوش به آخرین مرحله آسمان سرشبی میرسد و پس از آن دیگر دیده نمیشود و تِشتَر حاکم آسمان در فصل بارندگی میشود.
نبرد کیهانی ایندو در تِشتَر یشت اوستا آمده است: «آنگاه تِشتَر درخشان و شکوهمند با پیکری به مانند اسبی سپید و زیبا با گوشهای زرین و لگام زرنشان به دریای فراخکرت فرو میآید و به رویارویی او دیو اَپوش با پیکری به مانند اسبی سیاه به در میآید. یک گر سهمگین! آنگاه تشتر درخشان و شکوهمند و دیو اَپوش هر دو به هم در میافتند و هر دو با یکدیگر نبرد میکنند. سرانجام تشتر درخشان و شکوهمند بر دیو اپوش چیره میشود و او را شکست میدهد.»
اين گياه در نواحی غربی ايران و سيلاخور و بلوچستان و اطراف تهران میرويد. ولی گویی این رویش در تمام خاک پاک ایران آغاز شده است. سیاوش کسرایی به زیبایی در سروده آرش کمانگیر این بازگشت انسان به فطرت خود را به تصویر می کشد.
جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روییده آزاده
بی دریغ افکنده روی کوهها دامن
آشیانها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمهها در سایبانهای تو جوشنده
افتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سربلند و سبز باش ای جنگل انسان
یادآوری: این متن از دشت شقایق و پژوهشهای ایرانی و سفر روز ملی دماوند و سروده آرش کمانگیر ـ سیاوش کسرایی الهام و برگرفته شده است. شقایقها - علیرضا حکیمیفرد
تازه گیها:
- شنیده ای خواهر؟!
انقلاب تا ازادی َ ورود ممنوع!
*********************************
خیلی وقت است:
شعرهاش گلاسه چاپ می شود.
و قافیه هاش از پی ردیف:
باروت
تابوت
جالوت
طاغوت
*************************************
چند وقتی است:
پای شعرم سنگ خورده.
قافیه هام َلنگ لنگ می زند!
شیلنگ و تخته هاش َ سر چهارراه َ
وقتی چراغ سبز شدَ
همه ی هیکل شعرم را سرخ کرد.
شعرم داردَ یک ضرب می دود!
می لنگد و می دود!
آزادی فتح بشودَ
روسفید می شود .
و یک جور حماسه َهم!
روسفید بشودَ سه رنگ پرچم را دارد.
**********************************
حالا:
بگذار هی شعرهاش گلاسه چاپ بشودَ
گلاسه با حماسه جناس نمی شود!
فر هنگنامهی صفدری، کتابی است ارزشمند که سالهاست بسیاری دانشمندان مانده اند توی کارش . رمز گشایی از این میراث کهن تقریبا غیر ممکن به نظر می رسید تا اینکه شرح فرهنگنامهی صفدری که کتابی است پیرامون فرهنگنامهی صفدری و از واژههای آن رمز گشایی نموده در تخت جمشید به دست باستانشناسان افتاد. این کتاب رمز گشایی فردی ناشناس از بعضی واژههای کهن فرهنگنامهی صفدری میباشد." این دستنوشته در کتیبههای تخت جمشید موجود است" علاقمندان به باز خوانی اسناد میتوانند به نشانی زیر مراجعه نمایند: تخت جمشید- جنب کاخ صدستون- کاخ بیستون- بخش وزارت اسناد و اینا. که در اونجا همهی اسناد موجود است. خیلی اسناد دیگه هم (غیر از این) موجود است، جهت علاقمندان"
امید است پس از خواندن قسمتی از این رمزگشایی حجاری شده، رفع پارهای شبهات و ابهامات گردد. و دوباره خوبی و خوشی و خرمی و بزن بکوب و اینا به همهی سرزمینها باز گردد.
نویسندهی متن حجاری شده، ابتدا از صنعت تلمیح استفاه کرده و نوشته است:
خداوندا سه درد اومد به یکبار دروغ و دشمن و خشکسالی و غم یار و غم نان و یه عالمه غم دیگه
پس از مقدمهی مفصلی به این روال به ترتیب حروف الفبا مترادف و متضاد و اینا رو در هم آمیخته و پیرو سبکی تازه که خود مبتکر آن است شرح َفرهنگنامه را اینگونه نگاشته است: "توجه: قسمتهایی از این سنگنوشته َ بر اثر مرور زمان از بین رفته و قابل خواندن نیست. مرمتگران در تلاشند بتوانند همهی این سنگ نوشتهی با ارزش را قابل بازخوانی نمایند. بدیهی است به محض خواندن به اطلاع شما گرامیان خواهیم رساند".
شرح فرهنگنامهی صفدری"به ترتیب حروف الفبا"
رسانه ملی = شیای متعلق به همه جزملت - مال همه جز مردم - دربارهی همه چیز جز ملیت - واسهی غیر ملی - فراملی و اینا
انتخابات= برای این واژه تاکنون مفهومی تعریف نشده است
منتخب= به ضم میم- اونی که انتخاب نشده
اغتشاشگران= اونایی که چاقو ندارن - حرف زشت نمیزنن- لباس نظامی ندارن - لباس شخصی هم ندارن - ولی لباس دارنا!!!!! فاقد اسلحهی گرم- هیچی ندارن- دست خالین
ادم بدا= ادم خوبا
ادم خوبا= ادم بدا
امریکا= مردم تو کوچه و بازار ایران
انگلیس= مترادف با امریکا
روسیه= دوست داشتنش لازم- حتمی الخوب- حتمی المحبوب- مرسوم است پس از شنیدن نامش ،گفته می شود:بفرمایید تو ، دم در بده! "شیخ طوسی (یا ابی یا بنفش "هر رنگی جز سبز") در اینباره در مرزها نامه میگوید: چند تا توپولف اوردیم دریای مازندرانو ، خوردیم"
دانشجو= لازم الاعدام- لازم الاجرا- لازم الخراج- لازم الحکم- (لازم الحکم از حکم لازم متمایز است) لازم الحکم یعنی حکم تیرش لازم است- حکم مرگش لازم- حکم اخراجش لازم- کلا حکم عدمش لازم- "حکم لازم مربوط است به جریانات دیگری که ریشههای تاریخیاش، می رسد به ورود امریکاییها و اصولا غربیها به ایران به همراه فرهنگ مبتذل و ایناشون
اقوام ایرانی = بسته به شرایط متفاوت- چند مفهومی- قبل از انتخابات : نور دیدگان- بینندگان جان- امیدان ایران- عزیز همگان- پس از انتخابات: از دیدهگان نهان
فردوسی= سر کرده ی خطرناک ا-ر-از-ل و ا-و-ب-ا-ش - به قدری خطرناک که دور تا دور مجسمه اش ، انواع و اقسام نیروهای مسلح می ایستند- خطرناک- خیلی خطرناک- حتی مجسمهاش هم خطرناک
هفت تیر= کسرهی پس از حرف ت به اشتباه مرسوم شده است- هفتیر صحیح است- "میدان هفتیر: جایی که با هفتیر میزنن"
میدان= سه راهی- تقاطع- چهارراه- هر چیزی جز دایره
شادی= عزای عمومی(در اینجاَ نگارنده توضیحهای دیگری هم بر روی سنگ نوشته بر جای گذاشته است که متاسفانه قابل خواندن نیست و کاملا از بین رفته است"
محمد حقوقی= فردی که از امریکا و انگلیس و فرانسه و ایتالیا و اینا پول می گرفت- و مبتذلَ شعر میگفت و "اس- ام- اس " پیامک میکرد ، اون ور اب- مخابرات پیامک رو قطع کرد ، محمد حقوقی جان باخت
زندانی سیاسی= یک مدل زندانی که (در ایران) مصداق عینی (بیرونی- واقعی) ندارد – حقیقت است و نه واقعیت – مفهومی است- "چون مطبوعات توقیف شده"
محمدرضا شجریان= کسی که صدا ندارد- زشت روی- گیرندهی پول فراوان از امریکا و انگلیس و فرانسه و ایتالیا و هند و افغانستان و چک و المان و افریقای جنوبشرقی و مراکش و اشغالگران فلسطین و...
عشق= نه نگو ! نگو ، که این حرفا بده!
وطن= نه اصلا نگو! نگو که این حرفا بده!
ازادی= نه اصلا و ابدا نگو! نگو که این حرفا بده! بوی خون می ده!
کارخانه= تشکیل شده از دو کلمه ی کار و خانه (کار+ خانه)- کنایه از ان است که نشستن در خانه خودش کار است- نشستن در خانه بهترین کار است- کنایه از امار بیکاری صفر
پانویس:
همه ی محله عطر شهادتت پیچیده
و برق چراغهای حجله ات تاریکی شب را روشن کرده.
تاریکی شب را هم حتی!
مادرت همه ی بغض سفرت را اشک می ریزد و یک ریز از دختری می گوید که حالا دو ماه است نامزد توست.
نمی دانیم دلتنگی خودش را می گرید یا اندوه دختر را؟
یا نه اصلا همه ی بی گناهی تو را!؟
ما ولی همه ی مفهوم تو را می گرییم که به خون کشیده شد.
همه ی بغض مادرت را می گرییم ،که اشک می شود و سکوت.
می مانی!
به خاطر محله!
به یاد شهر !
به ذهن ایران !
در حماسه ی فتح آزادی
چه قدر پرچم گون افراشته ای از محله یمان!
اینجا انگار البرز دیگری روییده است!
و تو پرچم افراشته از آنی!
تو هم محله ای!
" نامه ای که میخوانیدَ نامه ی سربازی (نمیدانم َ لر َ بلوچ َ کرد یا اذری است" هنوز صد در صد توافق نشده است") که در جنگ جهانی اول به دست نیروهای متفقین افتاد. این سرباز یهودی بوده و از امریکا و انگلیس هم پول میگرفته است. اسناد این دریافتهای بانکی موجود است ( در وزارت کشور متفقین) . لازم به توضیح می باشد که هر گونه شباهت اسمی یا مکانی کاملا اتفاقی است و این سرباز و مکان سربازی هیچ ارتباطی با ایران سربلند ما ندارد. "
متن نامه به شرح زیر میباشد:
بنام خدای پیوند دهنده ی قلبها
دختر عمو فریبا جان عزیز سلام. دلم خیلی خیلی برای تو تنگ شده است. امیدوارم هر جا که هستی سلامت باشی. نامه ی سراسر مهر تو به دست این عاشق ناقابل رسید. این حرفها چیست که تو به من گفته ای؟ من برای تو می میرم. مگر شما خبر ندارید یک گروه ادم به نام اراذل و اوباشها زندگی مردم را تعطیل کرده اند. مخابرات از ترس انها همه چیز را قطع کرده است. یک هفته است که پیامها قطع شده است این همه پولهایم را جمع کردم تا یک ایرانسل بخرم و از تو که یگانه معشوق من هستی با خبر بشوم، ای مرده شور این مخابرات را ببرند که نمیگذارد پیامهای ما به هم برسد.
یادت هست برای تو نوشته بودم ، مواظب باش کنار اتیش نری ،کباب میشی ، اخه خیلی جیگری! انگاه تو که یگانه معشوق من هستی برای من نوشته بودی ، بالاخره یک روز به سیخت می کشم ،اخه خیلی جیگری! خدا شاهد است هزار بار پیامت را خواندم. الهی قربان حاضر جوابیت بشود ،پسر عمو!
دختر عمو فریبا ،اینجا شهر خیلی قاتی پاتی شده است. یک عده ادم که خیلی خیلی کم هستند ، (انقدر کم هستند که رسانه ی ملی می گوید ،زندگی همه ی مردم را به خطر انداخته اند و شکایتهای بیشماری از کارهای ناشایستشان دریافت شده است) حالا بماند که خود رسانه ی ملی چند شب پیش گفته بود شکایت فقط راه قانونی دارد و اصلا با حرف و اینا نمی شود . نمی دانی فریبا جان اینجا یکی یک چیزی می گوید، خودش چند دقیقه بعدمی گوید نگفتم . دودش هم می رود توی چشم ما فقیر بیچاره ها. نه مرخصی نه پیام. دلم برای تو یگانه معشوقم شده است اندازه ی چشم خروس حاج ننه ! حرفم یادم رفت فریبا جان . اره داشتم می گفتم ،ان یکعده ادم که تعدادشان خیلی خیلی کم است ،هر روز با لباسهای مرتب و بدون هیچ سلاحی می ریزند توی خیابان و بد بختی ما شروع می شود. انها که به ما کاری ندارند قرتی بازی در می اورند و دستهایشان را بالا می گیرند . بعدش بی خودی تو خیابانها راه می روند . انگار که بیکارند .کار و زندگی ندارند. نمی دانم شاید هم شانس من بدبخت است که این همه از تو یگانه معشوق خود دور باشم. آنها که به ما کاری ندارند ولی به ما دستور داده اند به آنها کار داشته باشیم. خدا شاهد است فریبای خوشگلم دلم می خواهد از اینجا فرار کنم و بیایم پیش تو. کاش زودتر این خدمت سربازی ام تمام بشود. نذر کرده ام با هم برویم امامزاده قاسم شمع روشن کنیم ناهارش هم کوبیده با سنگک ،چون که تو دوست داری. دعا کن از این شهر هرت جان سالم در بیاورم. آخر نمی دانی که ، یک عده ادم را با ما قطار می کنند سر چهارراهها. یک عده با شلوار کردی ،یک عده با لباس سربازی ،یک عده با کوفت ،یک عده با زهر مار. توی دستشان هم همه چیز هست، شیلنگ ،کابل ،چاقو ، تفنگ !
باورت می شود فریبا جان ؟ تفنگ!
چقدر آقا عمو بیچاره این در و آن در زد بیافتم تهران. گوشم دنج باشد و زود برگردم ،دست تو را بگیرم و برویم سر زنده گیمان.
کاش افتاده بودم صفر پنج کرمان. مثل هاشم. کاش اصلا من هم مثل برادر تو دانشگاه قبول شده بودم ،می رفتم دانشگاه . حالا حالا ها سربازی نمی آمدم. مهندس هم می شدم. بهتر هم بود. البته فریبا جان من سر قول خودم هستم ،هم کار پیدا می کنم و هم می روم دانشگاه . البته تعریف از خود نباشد ، همین الان هم کلی تحویلم می گیرند. بالاخره دیپلم فنی دارم. کار 10 تا مهندس را انجام می دهم. مهندسها عملیشان خوب نیست. من خیلی واردتر از انها هستم. تازه فریبا جان عزیزتر از جانم ،بروم دانشگاه که چی؟
یک وقت فکر نکنی می خواهم زیر قولم بزنم ها !نه! ولی خدا شاهد است اگر تو هم جای من بودی همین تصمیم را می گرفتی. اینجا دانشجو ها را می کشند. خیلی چیزها هست ولی توی نامه نمی گویم. خطر ناک است ، دختر عمو جان مواظب خودت باش . یک وقت نامه ی من را به کسی نشان ندهی ها! اسم بدنامی می شود . در دهن مردم را که نمی شود بست،شاید فکر کنند ما هم کسی را کشته ایم. والا به حضرت عباس قسم به این قبله ی محمدی به جان دختر عمو که می خوام دنیاش نباشه ما اسلحه نداریم. شانس نداریم دیگر ، ما بدبخت بیچاره ها! اقلا ننه ،بابای پولدار هم نداریم از مملکت برویم. برویم پی زندگی خودمان.
یک لباس مجلسی آبی برایت خریده ام ،نمی دانی چه قدر قشنگ است؟ تا دیدمش گفتم این را دوخته اند برای فریبای من . برای دختر عمو فریبای من. برای فریبای عزیزتر از جانم. دعا کن زودتر این بدبختی ها تمام بشود ،تا اقلا پیام ها برسد . فکر کنم اگر تو این لباس را بپوشی مثل ماه بشوی. فکر کنم از مدلش خوشت بیاید. یعنی می شود من از این شهر هرت سالم بیرون بیایم و روی ماه تو را ببینم! یک عالمه حرف دارم برایت بنویسم ،فریبا جان ولی چه کنم که وقت ندارم. باید بروم . باید با همه ی بچه ها برویم . سر چهار راهها .خدا عالم است ،می گویند این بچه قرتی هایی که دستهایشان را بالا می گیرند ،اراذل و اوباشند. و از این جور چیزها. به حق چیزهای نشنیده . اراذل و اوباش هم بودند اراذل و اوباشهای قدیم. نه چاقویی نه قمه ای . زن و دختر و پیرزن اراذل اوباش ندیده بودیم که ان را هم دیدیم.آخر زمان شده است دیگر! وقت ندارم دیگر فریبا جان! برایم دعا کن. دعا کن زنده برگردم و دست تو را بگیرم و برویم سر زنده گیمان. پسر دار بشویم . دانشگاه و این حرفها را هم بی خیال شو . مگر از جانمان سیریم . همان جا در نانوایی آقا عمو شاطری هم بکنم ،اموراتمان می گذرد. دلم برای یگانه معشوقم یعنی خودت یعنی فریبا جان تنگ شده است. به همه ی فامیل سلام من را برسان. به اقا عمو بگو ، خدا شاهد همیشه نمازم را سر وقت می خوانم. نامه را ولی یک وقت نشان کسی ندهی ها. انشاالله بعدها که با یکدیگر ازدواج کردیم ،با یکدیگر می خوانیمش. انشاالله به زودی دیدارها تازه گردد.
دوستت دارم ،یگانه عشقم!
نمک در نمکدان شوری ندارد ......دل من طاقت دوری ندارد.
قربانت پسر عمو قربان ..
پانویس: ببخشید اگه بعضی کلمه ها نازیباست. اگه حذفشون می کردیم َ می شدیم سانسورچی. به خاطر رعایت حقوق نویسنده ی نامه متن رو عینا اوردیم. خلاصه َ شرمنده دیگه َ ما خودمونم خجالت می کشیم َ به خاطر بعضی لغتها.
وای ! وای! وای!
هرگز فکر نمی کردیم بنویسیم ،از خون جوانان وطن لاله دمیده !
همهاش فکر می کردیم این وبلاگ سرشار از عاشقانهها میشود. سرشار از شعرَ قصه َ زندگی ،جوانی !
حالا ولی یکجور دیگر شده است انگار؟!
داریم می رویم با رودخانهای که مردم است. با رودخانهای که هفتهی پیش، پی نه گفتن به ناراستی به آن پیوستیم.
همهی زیبایی و شکوه و بزرگی این رودخانهی همیشه در جریان بدون یاری رسانهی به اصطلاح ملی به گوش و چشم همه گان آمده است. صدای این مردم همیشه بیدار به گوشها رسیده است و....
انچه اشک به چشمهایمان اورده است و زخم به جانهایمان شده است َخون پاک خواهران و برادرانمان است که بر زمین ریخته شد. خون دوستان بسیار جوانمان که ارام و متین و سر به زیر اعتراضشان را به نارواهای رواشده بر ما بیان میکردند. دوستان بسیار جوانمان که غافلگیر تیر و تفنگ شدند.
ناراستی را میخواهیم فریاد کنیم ، به حرمت خون خواهران و برادرانمان.
می خواهیم فریاد کنیم ،آخر ناراستی تا کجا؟
ناراستان می گویند بچهها مسلح بودند!
بچه ها مسلح بودند؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اگر بچهها مسلح بودند،چرا قطره خونی از مهاجمان ایستاده بر بام ریخته نشد؟
این بامها فرو خواهد ریخت!
و شما از فراز بامها به زیر خواهید نشست!
و شرمسار خواهید شد!
بچهها ارازل و اوباش بودند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اگر ارازل و اوباش بودند، چرا قطره خونی از انبوه جمعیت دورو برشان نریختند؟؟؟؟ ارازل و اوباش که رحم ندارند، می توانستند به جمعیت انبوه اطراف آسیب بزنند! نمی توانستند؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به چشم خود دیدیم ، جوانانی را که کنار پایانهی آزادی دست به دامان نیروی انتظامی شده بودند و کمک میخواستند: - از پشت بام خانهای به ما تیراندازی میشود، به دادمان برسید؟
و پاسخ نیروی انتظامی: کو ؟نه! نشان بدهید، کدام خانه؟
چه طور است که از اول هفته ، انواع و اقسام نیروهای مسلح به انواع و اقسام سلاحها همهی شهر را گرفته است و انوقت ا-ر-ا-ذ-ل و ا-و-ب-ا-ش مسلح راست راست توی خیابان راه می روند. و کشته میشوند و هیچ اسلحهای هم به دست نیروی مبارز نمیافتد و هیچ فرد مسلحی هم دستگیر نمیشود و فقط عدهای کشته میشوند؟
داغیم، داغ مانند دلهای داغ مادران جوانان کشته شده!
کشته شده در راه احقاق حقوق مردم!
کشتههای بسیار جوانی که صبح از خانه بیرون آمده بودندَ برای انکه شب به خانه باز گردند.
دستپخت مادر را بخورند .
پای تلفنهای پاک و کودکانهاشان بنشیند و عاشقانههای زلالشان را مرور کنند.
دلبستگیها،عشقها ،آینده ،آینده ،آینده شان را!
دریغمان می آید به خانوادههای کشته شده نگوییم . باید بگوییم . "ما میدانیم فرزندان شما مسلح نبودند . ما می دانیم فرزندان شما سرشار از مهر به مردم بودند. ما میدانیم ، فرزندان شما پاک بودند. غافلگیر شدند، هنگام بازگشت به خانه ! هنگام بازگشت و شاد از حضور و همراهی میلیونی مردم با دلهای آرمانخواهشان "!
داغیم و میدانیم هیچ خنکایی پس از اینَ دلهای داغدار شما را سرد نخواهد کرد!
آخر میدانید؟ بچه هایتان از انقلاب تا آزادی پیاده آمده بودند. آب نخورده بودند . تشنه بودند.
ایمان داریم ، همانطور که تشنگی حسین، حماسهی جاوید تاریخ شد، تشنگی فرزندان شما نیز حماسهی جاویدی است. ارامگاهشان چون شهدای 16 آذر ، زندهی تاریخ خواهد ماند. و ما، ما همهی مردم ، روزی با دسته های گل ، همهی زمین میدان آزادی را فرش خواهیم کرد. به یاد خونهای پاکشان. به یاد معصومیت و مظلومیتشان. گرامی خواهیم داشت ، فرزندانتان را . هر چند اینها برای شما یک لحظه تماشای خندههای شیرینشان نخواهد شد. لیک ایمان داریم که از خون جوانان وطن لالهها بر خواهد دمید ....
آنها که بر بامند،به زیر خواهند امد و شرمسار خواهند شد. و ما که چون آنها برادرکش نیستیم دل به حقارتشان خواهیم سوزاند. و آنها شرمسار از روی شما دستههای گل بر مزار فرزندانتان خواهند آورد. هر چند خوب میدانیم، همهی اینها یک لحظه خندههای شیرین فرزندانتان هم نمیشود.
میدانیم . میدانیم.
ما هم داغیم . داغ مثل دلهای شما!
یکسالی میشود زندانی خانهاش است. مجبور به نگهداری پدری که بر بستر است. میگوید: فردا صبح با پدر میرویم و نظرمان را میگوئیم. درآمد و شغل ثابتی ندارد؛ از همه چیز نارحت است ولی بیشتر بیزار از ناراستی و نشنیدن فریادهایش است.
با مانتو و مقنعه در حالیکه کودکی به بغل دارد از محل کارش آمده تا همراه موج شود، حل شود. کودکش بیقراری میکند ولی تا 2 ساعت کنار خیابان ایستاد و نوار رنگی را با دستان کودکش نگهداشت.
جوان گیسو بلندی، دقایق را ثبت میکرد. از همه عکس میگرفت. از هفتها، از دستهای گره شده؛ شبنم بر پیشانیاش نقش بسته، در دل طلب آزادی داشت.
دختران زیبارو، پر از هیجان و احساس؛ آمده تا بخندند. بر روی همه چیز و همه کس. موتور سوار و راننده خودروها همه میخندد. شعری میخوانند، هر دو میخندند.
کودکان از همه خشنودترند، دنیای آنان دنیای بیرنگیست. در داخل ماشین و بیرون به همه دست تکان میدهند و لبخند میزنند. این مختص کودکان نیست. همه همینگونهاند.
گونههای کودکان خیابانی رنگی بود. بر تک تک انگشتانشان رنگ بود. نه سیاه بلکه رنگی روشن. در دنیای خود همه را خیرهوار نگاه میکردند.
دخترک سیهگیسو در دل جاودانگی وطنش را فریاد میزند، از اشک چشمانش پیدا بود. با دیدگانش ثبت میکرد تا شب در خلوتش بنویسد، با جوهر ثبت کند بر کاغذی سفید، به سپیدی پاکدامنیش.
ریش سفیدان، آرام در کنجی تماشاگر کارزارند. آنها نیز ثبت میکنند و گویا در تنهائیشان به قضاوت و مقایسه میپردازند. به زبان نمیآورند ولی میخواهند دیگر خموش نباشند!
زیر زمین هم خبرهایی است. همه منتظر قطارند. همه بالایند ولی پایینها نیز خبرهایی هست. سکوتی عجیب بر سرتاسر ایستگاه حکمفرماست. سکوت! ناگهان دهانی باز میشود و بدنبالش فریادهای پیاپی. دیگر موشها آرام ندارند. خوابشان پریده!
راننده تاکسیها نرخ کرایهها را زیاد کردند اما همه با میل این بها را میپردازند.
تنها ناراحت این میدان پرندگان بیچارهاند که نمیتوانند بر روی درختان، بام یا کنار دیواری بنشینند. آسمان پر از پرندگان پرّان است. فریادها بلند است. دلم میسوزد!
واقعیتی آشنا که ناآشنا شده بود، تکرار میشود. از دهان مردان و زنان و کودکانمان. «دروغ ممنوع». دلمان در آرزوی فردایی امیدوارانه پر میزند. بال میزند. و با مردمان که از جنس خاکند و شیشه، پر میکشد. سرود وطن تکرار میشود. یادآوری شد که وطنی هست و خونهایی که در راه آزادیش ریخته شده؛
رای خواهیم داد برای اینکه تمام مردمان وطنم دریافتند که دروغ «دروغ» است؛ تجربهی «دموکراسیخواهی»، خونخواهی دختران و پسران بیگناه، دانشجویان ستارهدار و محروم هنوز پایان نیافته است. اینبار من و او خوب میدانیم که چه میخواهیم و میدانیم که چه نمیخواهیم.
شهریار " حضور گسترده ی مردم برای نه به ناراستی (۱۸ خرداد ۱۳۸۸)"
...از اینجا بگویم شاید بهتر باشد. از ستاره شناس جبران خلیل جبران .... که کور بود و دستش را روی سینه اش گذاشت و گفت :من همه ی این خورشیدها و ماه ها و ستاره ها را رصد می گیرم.
آنگاه که محسن رمضانی، امد بالا و سخن آغاز کرد ،فکر کردم این همان ستاره شناس جبران است. وسعت دیدش خیلی خیلی خیلی فراتر از نان واندازه ی لقمه ها و .... است. نوجوان و پر از شور و دلی سرشار از نور!
چه قدر صمیمانه و ساده و صادق ،رنگ را گفتی!
رنگ که پیش از این پی خدایی اش می گشتی! پای همه ی درد و زخم و زیبایی وفلسفه ی انچه پیش از این گفته بودی ،کودکانه گریسته بودم و باز هم بیان صادقانه ی رنگ و نیرنگ امروزت مرا گریاند.
می خواستم با بچه های گروه باشم و سر قرارمان برای زنجیر ه انسانی تهران.
با ندا که یک عالمه پرینت میآورد و علیرضا که با دوربین خیلی خوشگلش ،هی چیک چیک عکس می گیرد و... یاد حلقه ی انسانی ارامگاه کوروش بزرگ به خیر! چه خوب، بچهها دور ارامگاه حلقه زده بودند.
بعد از ان و یک عالمه حادثه ی تلخ ، فکر کردم قرارم با بچه ها برای زنجیر شدن ، دوباره راه جستن است. دوباره با هم بودن . دوباره پی آرزوی داریوش گشتن"اهورامزدا این سرزمین را از دروغ دشمنی و خشکسالی دور دارد"
به خاطر تلفن خانم پیر هادی نازنین و خبر سخنرانی کسی که حرفهایش برایم جالب است ، به شهر یار امدم ،شهریار که نزدیکی های خانه مان است
به خانم پیر هادی می گویم،چه خوب شد که برای سخنرانی خبرم کردی . چه خوب شد که این همه شعور مردم شهریار را تماشا کردم .
دریغم میآید از این همه حضور برای نه گفتن به ناراستی و بد عهدی بگذرم و ننویسم.
گاهی از سفرهایم می نوسم ،دریغم می آید، از حوالی خانه یمام ننویسم.
شادم ! به خاطر با مردم بودن , با مردم همراه شدن !
شادم به حضور محسن رمضانی که بیناترین بیناهاست. شادم به دیدن کسی دوست می داشتم حرفهایش را بشنوم . هر چند کوتاه گفت و گذشت . و شادم به اینهمه شعور و حضور آدمهایی که خریدنی نیستند. ادمهایی که با هیچ رقمی مقابل سهام عدالت فروخته نمیشوند. آدمهایی که توی حرکت آرامشان، زهرا بنی یعقوب را یاد کردند. مادر و پدری که با دختر کوچولوی نازنینشان آمده بودند و ای ایران خواندن دختر کوچکشان، دل ادم را میلرزاند.
شهریار امروز سبزتر از همیشه شد. سبزتر از جوانه گی جوانههای ،آغاز فروردین.
یک روز از تاریخ ایران که میماند ، میهمان شهریار شدم . یک روز که مردمان خواهند گفت ، آغاز بود!
اغاز یک راه، یک مسیر ،یک دالان سبز !
یک روز دور ز خلیج فارس و برای خلیج فارس!
یک روز به احترام تمامیت ارضی ایران!
یک روز به احترام ازادی ، راستیَ !
یک روز بیان نان حق مسلم ماست!
یک روز بیان راستی حق مسلم ماست!
یک روز که فروشی نیست. به خاطرها می ماند و آغاز یست برای پیمودنی طولانی ورسیدنی اگرچه شاید دیر ولی سرانجام َ رسیدنی!
پس از هر شبی ،روز بر می اید. افتاب ایران بر خواهد دمید َ حتی اگر ما نباشیم!
زهره
آقای رئیس جمهور سلام!
خلیج فارس خلیج فارس است!
نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشتر!
کنفزانس دولتهای عربی هم، کنفرانس دولتهای عربی همسایهی خلیج فارس است!
گویا شما گرامی کارشناس زبانهای مختلف نیز هستید؟
تمامیت ارضی سرزمین ما را نادیده میانگارید و همه ی خونهای ریخته شده برای حفظ این تمامیت ارضی را ، انگاه با تکیه بر چه بنیادی، خویش رامدافع حقوق مردم مینامید؟
گویا شما بزرگوار کاندیدای ریاست جمهوری دولتهای عربی و سرزمینهای اشغالی فلسطین هستید؟
و رایتان را ازما می خواهید!!!!!!!!!!!
چارهی توهین شما به تمامیت ارضی ایران فقط عذر خواهی از خونهای ریخته شده در خلیجفارس است!!!!!!!!!!!!!
شما گرامی رئیسجمهور کشور جمهوری اسلامی ایران هستید و به سادهگی و بارها و بارها در یک گفتگوی کوتاه تلوزیونی نام خلیج فارس را به سلیقهی عربها به کار می برید و نوبت فلسطین که میشود، میگویید زبانتان نمیچرخد، بگویید اسراییل و....
چه طور دم از آزادی بیان میزنید، در حالی که در سال گذشته تعداد زیادی از جمعیت فرهنگی این سرزمین را حتی ممنوع المصاحبه کردید؟
این ازادی بیان است که هیچ باستانشناسی حتی اجازهی حرف زدن با رسانهها را نداشته باشد؟
حتی اجازهی حرف زدن !نه چارچوب! نه خط قرمز!
کارشناس فرهنگی در ایران حق مصاحبه ندارد و انگاه شما دم از آزادی بیان میزنید و از فضای باز سیاسی؟ آقای رئیسجمهور وقتی حرف میزنید، از جانب مردم عرب حرف بزنید و مردم ایران را حذف کنید!
ما مردم ایرانیم و به هیچ روی شما را زبان بیان دردهای خود نمی دانیم!
من مردمم!
من از پایینترین جایگاههای اجتماعی این جامعه حرف میزنم.
من مردمم .
نه سواد دارم
نه پول
نه قدرت
من فقط مردمم
برای بقا مردم مردم .....؟؟؟
با احترام از طرف یک مردم
پانویس:
مه و ماه برای همهی ملتها احترام قایل است! عرب و آسیایی و اروپایی و ....
درد و دل ما با رئیسجمهور مان استَ که میخواهیم بیش و پیش از احقاق حق ملتهای دیگر َ به ملت ایران بیاندیشد!
زهره
هنوز هم مارها، پی پونهها میروند.
و عقربها توی گندمزار لانه میِکنند.
کودکان پای برهنه ی بازار!ما هنوز تجمع بیش از یکنفر ممنوعیم!
گاه گاه مدرسه تعطیل َ
و ما که ماندهایم بی شناسنامههای کاغذی، همیشه تعطیل!
ای اینجا که بازار اسلحهها گرم!
ای اینجا که تیشهها به جان پیشههات!
ای اینجا َای اینجا َای اینجا که ریشهای !
چه ؟را دست به تیشهای؟
حالا هی بگذار شناسنامههای کاغذیمان دیر بشود.
شناسنامههای کاغذی...
انحصار ثبت احوال ...
و ما ...
ما پای برهنهَ همه ی پنجه ی بسته ی بیسخاوت این انحصار را فتح خواهیم کرد.
بگذار، بگذار، بگذار !
هی شناسنامههای کاغذیمان دیر بشود.
تاول زده است دلم انگار .
تاول مثل گلافشانهای تفتان َ
میسوزاندم مثل سوز آفتاب سیستان.
بگذار هی شناسنامههای کاغذیمان دیر بشود.
لادیز هست.
و شهر سوخته!
بلوچستان،
سیستان؛
بگذار هی شناسنامههای کاغذیمان دیر بشود.
دیر میشود. فقط دیر میشود.
ما محو نمیشویم.
ما ریشهایم.
ای اینجا که عاشقانه ی مایی؛
ای اینجا که بلوچستانی!
ای اینجا که سیستانی!
به نفس نفس پونههای خاش َ
به هق هق گندمهای سیستان َ
به ما
به کودکان بازار
عشق بده.
اسلحه، پدر گل محمد را کشت.
و برادر سبحان را اعدام کرد.
عشق بده بمانیم.
شناسنامههای کاغذی میرسد.
ما خود شناسنامهایم.
ما میراثداران لاویزیم.
ما میراثداران شهر سوختهایم.
به مارها مجال جولان نده در حریم پونهها !
و به عقربها در گندمزار !
ای اینجا،
ای اینجا که بلوچستانی؛
ای اینجا که سیستانی؛
مثل همیشه به ما عشق بده.
ما اسلحه نمیخواهیم .
کودکان پای برهنه بازار !
ما ممنوع را ممنوع خواهیم کرد.
و تجمع بیش از یکنفر ممنوع را؛
ما اعدام را ممنوع خواهیم کرد.
و گرد هم خواهیم آمد
و بازار مدرسه داغ داغ خواهد شد.
زهره
گزیده نامههای رسیده " به شما که عمرا بمانید َ و اگه بمانیدَ هیچی دددد ی ی ی ی گ گ گ گ ه ه ه (لطفا بلرزید و بخوانید چون واقعا ترسناک می شه!!!!!!!!!!!)"
سلام آقا!
گریه کنیم یا بنویسیم َ آقا؟
آخر اقاَ حال که دیوانه شدیم می روی؟! بی سر و سامانه شدیم می روی!؟
اقا َزبانمان نمی چرخد، بگوییم می روید!
اینگونه َ بی سامانمان کردید و می گویند َ می روید!
یار نوازشگر خوش رو ، چه طور دلشان می آید ، بگویند ، می روید ؟چه طور دلشان می اید بگویند، عمرا بمانید!
دیگر خسته شده ایم . از داستان فراق و عاشقانه های بی فرجام و وصال!
چه کسی بیاید که چون شما آتشین سخن بگوید.چنان که هم دامن بی گانه ، هم کلک و پر ما بسوزد!
یادش بخیر آن روزهای سخت ستون های بی سرستون!ستون ها که بیشترشانَ دیگر نیستند!
یادش بخیر!
نمی دانیم َبه خاطرتان هست ؟ما هی سفره ی تهی پیش شما می گشودیم ،شما هی سفره ی تهی ما را تماشا می کردید و چه بزرگوارانه سکوت می کردید.
وای از آن سکوت طولانی پر مفهومتان!
ما از شما آموختیم با سیلی صورتمان را سرخ نگه داریم. باورتان نمی آید اقا ، ولی ما هر روز صبح به خودمان سیلی می زنیم. از نان که نداریم هیچ نمی گوییم . در عوض عطر کیکهای رنگی مان توی فضا است. توی فضای پر امید. امید که می گویند ،در گوش ستاره ها یک پچ پچ هایی هم کرده است.
ما اقا َعکس شما را دیدیم . آنجا که رفته بودید ، سفر. ای همیشه سفرهایتان بی خطر! عکستان پر از مهربانی است به در و همسایه!
وای از این همه مهربانی و سخاوت شما. بالای سرتان نوشته بودند ،یک خلیج دیگر و شما خم به ابرو نیاوردید. خدا شاهد است آقاَ آنروز ما از ته دل گریه کردیم. چه طور دلشان می اید ، این نا عاشقان از عشق بی خبر بگویند ،می روید ، عمرا بمانید!
دلم سخت گرفته است ،آقا!
می روی ؟ افسانه شدیم ! می روی؟ ما را افسانه ی زیر اب کردید و می روید؟ قصه ی راه شاهی و شاه راه سیوند ،را می گویم! ای افسانه ساز اسطوره ای! افسانه را افسانه کردید و می روید!؟
ما چه قدر امن و امان زندگی کردیم ،تا گفتیم شما سرور مایید! چه قدرهمه به ما احترام می گذارند.
ما شرمنده ی آن همه حیای شماییم. یکبار ،فقط یکبارَ لباس ما را نپوشیدید و هی لباسهای مردم یک باریکه جای دنیا را روی دوشتان انداختید. ما که می دانیم این از حیا است و شما شرم دارید از آنچه مال ماست. هی می خواهید با مردم دنیامهربانَ باشید. ما عاشق مهربانی های نهانیتان هستیم.
وای ،اقا چه طور دلشان می آید بگویند ، می روید؟
دلمان می گیرد ، برای ان همه خاطره .
ما به جهنم ،آقا،چه طور دلتان می آید َ یک عالمه یو اس ای لاتین و همین دور و برهای خودمان را بی روزی و بی حامی بگذارید و بروید.
نروید آقا ! لا اقل تا این چند قطره طلای سیاه هست َنروید.این همه کشاورز بی کار چشمشان به همین چندرغاز َصدقه سری شماست. می خواهید بمیریم از گرسنه گی؟
اقا هیچ کس مثل شما ما را نمی فهمد. به ما احترام نمی گذارد. چشم امید ما به شماست!
ما منتظریم مجوز قصه یمان را بگیریم . قصه ی ما که داستان معلمهای بد جنس است. معلمهایی که هی می گویند پول! پول! می خواهیم نتیجه ی اخلاقی اش را شما بگویید .شما معلم بشوید. اخرَ شما منزلت ادمها را می دانید!
اگر شما نباشید ،شاعرها بی شعر می شوند. مگر نمی دانید ،اقا،شاعر به اشک زنده است . بی شما ،آقا چه طور اشکمان بیاید و شعر بسازیم.
دل ما مشکنَ ای زلف شکن شکن!
دوست داریم بدانید، اگر بمانید"که هیچی دیگه!" ولی اگر بروید،ما همیشه دعا گویتان هستیم. دوست داریم بدانید ،خاطره ی شما ، چشمهای ما را خیس خواهد کرد!
هم چشمهای ما و هم چشم هر کس که عشق سرش بشود. آخر چه طور یک آدم این همه بزرگوار می شود که به کسانی که خودش دستگیرشان می کند، کت و شلوار و گز و پولکی و سوهان عسلی و اینا هم بدهدو بگویدَ بروید َ به سلامت! چه طور؟چه طور؟چه طور؟ حکمتش را عقل ناقص ما که نمی فهمد َآقا! حکمتش را فقط خودتان می دانید! ای سر تا پا حکمت که اینَ نا حکمتان تند خو می گویند ، عمرا بمانید!!!!!!
این حرف ما نیست آقا حرف یک عالمه امضا است ! بخوانید نامهایشان را! بخوانید!
پیوست : همه + انجمنها گروهها و تشکلهایی که نامشان به شرح زیر می باشد:
انجمن فرهنگ و ادب عرب
انجمن گرسنگان لاتین
گروه بدون مرز کمکهای بی حساب و کتاب
دوستداران طبیعت خراب
زمینخواران بینام
تولیدکنندگان کشاورزان بی کار
کفبر های حقوق کارگران
انجمن نشانهای ملی غیر وطنی
هیات سینه چاکان شرایط موجود
کت و شلواردوزهای مهاجمین به وطن
هیات سرخوشان دادایسم
تولید کنندگان کیکهای رنگی
انجمن حمایت از کارخانههای تعطیل
انجمن ساختمان به جای درخت پایتخت
مخالفان آزادی قلم و قدم در پارکها "خصوصا دو نفری َ خصوصا خانم و اقاهای نامحرم"
زهره
نمایشنامه -شله قلمکار- انتخابات-مردم- کیکاووس- دل و جیگر زلیخا- وطن- قورمه سبزی بدون گوشت- بختیاری با پلو- رای بدین تو رو خدا!
توی صحنه، یک تخت بزرگ قرار گرفته است . یک تخت مثل تخت مرمر که حالا توی کاخ گلستان نگه میدارند. روی تخت کیکاووس نشسته است. سمت راست کیکاووس زنانی با لباسهای بلوچی، کردی، آذری، لری، بندری، و ترکمن ایستادهاند. درست مقابل زنان؛ سمت چپ کیکاووس، مردان به همان ترتیب با لباسهای محلی ایستادهاند. مرد بلوچ ریش دارد و سیبیلهایش کوتاه است. مرد کرد سیبیلهایش روی لبهایش را پوشانده است. مرد آذری سیبیل دارد، عین ناصرالدین شاه قاچار. مرد لر سیبیلهای کوتاه و منظم دارد. مرد بندری ته ریش دارد. و مرد ترکمن نه ریش دارد و نه سیبیل. "توجه از انجا که مردان سمت چپ کیکاووس ایستادهاند و اکثریت قریب به اتفاقشان هم سیبیل دارند، لازم است بگویم، این دوستان، هیچ ارتباطی با چ پ ه ا ندارند "
روبروی کیکاووس مرد ستارهشناس با پوشش سر تا پا سفید، نشسته است.
پردهی اول
پرده اهسته اهسته کنار میرود. فضای صحنه کاملا روشن است.
کیکاووس ـ (با خرسندی) اکنون که نام همسر آیندهام را گفتی پرسش دیگری دارم!
همانگونه که میدانی، با جانفشانیهای رستم پهلوان، دوران ما امن و امان ایران است . و مردمان از هر قوم و دیاری به آسایش و شادمانی میُزیند. پرسش من این است، ایا بر این مردمان و این سرزمین؛ آسایش و شادمانیای بیش از این فرا میرسد؟ که اگر چنین شود، فرهمند روزگاری است!
ستارهشناس ـ ( سرش را به سوی آسمان بلند میکند و ستارهها را به ژرفی مینگرد. در حالیکه سرش را تکان میدهد) آری میآید و خوش گاهی است!
ستارهشناس ـ (دوباره به ژرفی به آسمان مینگرد ـ پس از سکوتی دراز) آه ای دریغ! ای دریغ! وای از این دیر برآمدن ستارهی بخت ایران زمین!! ستارهاش سهیل است. دیر دیر بر می آید. بر میآید،لیک, آنگونه که سهیل براید، دیر میآید و اندک میماند. میآید و رخ می نماید، خوش می درخشد. لیک رویدادی نادر است. زمان درخشیدن ،خوش می درخشد . هنگامهی درخشش زهره است و از هر ستارهای تابنده تر میشود. تابیدنش چنان شگفت زده گی دارد، که گویی هفت برادر، دور زهره حلقه میزنند، در اسمان! هفت اقلیم جهان، خیره میشوند به درخشش ایران. خرس کوچک شوربختی ِ ایران، میافتد، پایین ِ پای ِ خرس بزرگ ِ خوشبختی. یک بریز و بپاشی میشود، که نگویید و نپرسید. خوشه پروین باریدن مروارید می آغازد. درفش ایران از بام خورشید آویخته میگردد. و اصلا یک چیزی میگویم، یک چیز ی میشنوید. آنگونه که میر نوروزی،کوچه پس کوچه مینوردد و مژدهی بهار میدهد، پنچ ، شش روزی به قول حافظ که ایشان پس از ما میآیند و من در طالع بینیهای گذشته وی را به پادشاه نمایاندهام، خوش میدرخشد و مام میهن پر میشود از اواز مردمان و ……( در اینجا ستاره شناس بر میخیزد و یک جور که هیچ چیز در خطر نمیافتد، حرکات موزون مختصری شبیه به رقص و سماع صوفیها انجام میدهد . )
ستارهشناس ـ (در حرکت) لالا لالای …..لالا …لای لای لای. افسوس رستم دستان ان زمان نیست . اگر میبود، با ان ترانهی بنان، که وی نیز پس از ما خواهد امد، و در طالع بینیهای اینده از او بیشتر خواهم گفت؛ چنان درفش ایران به دست میگرفت و با یک پرتاب چنان بر بام البرز مینهادش، که چشم جهان نوازش باد بر اندام درفش سه رنگ ایران را به تماشا بنشیند .
کیکاووس ـ (با فریاد) ترا چه میشود ای ستارهشناس!؟ بنشین این چه هیجانی است که بر تو مستولی گشته است؟ مرده بودی، انگاه که رستم از جنگ باز می گشت، اینگونه حرکات موزون و قهقهه سر دهی!؟ این چه روزگاری است؟ چرا چنین کوتاه ؟ چه دولت مستعجلی به قول حافظ، که پس از این میاید،چه خوش درخشیدنی، این چنین کوتاه؟؟؟؟؟؟؟؟ این چنین شکوه و این همه کوتاه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این همه بالنده گی چرا ناپایدار؟برگو! برگو! ما هم بدانیم! آراممان رفت؟
ستارهشناس ـ (رو به کاووس می نشیند) شاهنشاه ایران تندرست بادا! آن نیست مگر گاه انتخابات، که ما انتخابها مینامیمش . چرا که الف و ت جمع عربی است و ما چون فردوسی را دوست میداریم و وی همو است، که داستان ما را جاودانه میسازد، انتخابها مینامیمش.
کیکاووس ـ انتخابها؟؟؟؟؟؟؟؟ انتخابها مگر چیست، که بالندهگی اقوام ایران را دارد؟ آنهم آنگونه که برشمردی؟!
ستارهشناس ـ آن نیست مگر، نیاز دست کم 2 یا چند مرد، از مردان ایران، به مردمان. مردان کاندید چون همیشه یاری مردمان را میجویند. ان دو یا چند مرد (دست کم دو مرد، بیشترش بستگی دارد، به کرم شورای ...، که آن گفتگوی بسیار میجوید و در گاه طالعبینی دیگری، پیرامونش گپ و گفت کوتاه و در چارچوب و در خلوت و یواشکی خواهیم نمود) سخت نیازمند همهی ایرانیان خواهند گشت.
کیکاووس ـ (سخن ستارهشناس را قطع میکند) یاری مردمان برای انتخابها یعنی چه؟
ستارهشناس ـ یاری مردم، برای این مردان شاهرگ زندگی را میماند. آنگونه که همهی این مردان.
کیکاووس ـ (سخن ستارهشناس را قطع میکند) تو را چه میشود (یا) انگار یه چیزیت می شود امروزها!!!!!!!! چه را اینقدرمردان، مردان، مینمایی؟ مگر استخر است ,که هی مردانه – زنانه اش میکنی؟ این انتخابها چرا اینقدر پیچیده است؟ مگر گردافریدهای زمان نیستند, که مردان اینگونه می تازند. و میتازند. و ... همه گان میدانند که ما فمینیست نیستیم. لیکن زنان را دوست میداریم. انها را گرامی می داریم. اینگونه مردانه، مردانه، نمیکنیم. ٱخر از مردانهگی به دور است، اینگونه مادران فرزندانمان را نادیده انگاریم!
ستارهشناس ـ شاهنشاها ناراحت نشوید. برای قلبتان مناسب نیست. در آن روزگار زنان هستند. و چه بسا گردافرید تر از گردافریدهای اکنون! لیک شما نیک میدانید که یک ملک را دو پادشاه نشاید!!!!!!!! زنان در آن گاه 4 بر یک میگردند. یعنی هر 4 زن یک گواهی مردانه !!!!!!! با این ترتیب است، که یک ملک 4 رئیسجمهور نخواهد. و ناچار مبارزه سخت مردانه خواهد بود.
کیکاووس ـ چرا یک به یک نیست؟ مگر یک با یک برابر نیست؟
ستارهشناس ـ پادشاه پایدار بادا! ماشاالله هزار ماشالله، ریاضیتان خیلی خوب گردیده است. نمرهی ریاضی ِ شاه ما صده!
کیکاووس ـ عزیزم منو خجالت نده!
ستارهشناس ـ این را سخن سرایی، پارسیگوی، در آینده خواهد گفت. در طالعبینیهای آینده از وی نیز خواهم گفت. دفتر سخن سراییهایش بر جای میماند و خودش اعدام میگردد ....
کیکاووس ـ نه نگو ! نگو که این حرفا بده!
ستارهشناس ـ راست میگویید شاهنشاه! حرف خودمان را بزنیم! چه کار مردم داریم!انتخابها را میگفتم....
کیکاووس ـ خسته شدیم از ستارهبینی امروزت. چه پیچیده است. از جبر و احتمال هم پیچیدهتر است، این انتخابها!
آاری !بگو بدانم این همه پیچیدهگی ِ بالندهگی ِ اقوامش به کجا نهفته است!
ستارهشناس ـ ای ول شاهنشاها، به هیچ روی نمیشود، شما را پیچاند، خوب به اندیشه داریدهااااااااااااااا! شاهنشاه ایران تندرست بادا! هر کس که بخواهد رئیس جمهور بگردد، باید نامش را مردمان بر کاغذها بنگارند، هر چه مردمان بیشتر بنگارند، آن مرد ِ نیکو, رئیس جمهور تر میگردد .
کیکاووس ـ (با خشم) رازش را باز گو!!! اقوام را بازگو، مردمان را!
ستارهشناس ـ در آن دور ِ چند روزه است، که کاندیداها، نام مردمان بسیار برند . و در به دست اوردن دلهای مردمانآ پیشی جویند و سخت به آنها پردازند و نیکشان دارند و بزرگشان خوانند. وان را که یاغی میخواندند، اکنون ولی نعمتت نامند و ان که شورشی گویند، به گاه، سرور، خوانند و پای برهنههای مهاجر به ملک ری، که تهرانش خواهند خواند، و اکنون نیک میدانید، ییلاقی و خوش اقلیم میباشد و در ان روزگار چیز دیگری خواهد شد، را به زبان گرامی خواهند داشت. لیک در نهان و آشکار، کماکان، پای برهنه رهایشان سازند. و ان چند روزهی میر نوروزی هی بر دهل کوبند و ساز بنوازند و ایران را پاس دارند و سرود ملی خوانند و فخر ملی ستایند و اقوام را به جعبهی شگفت انگیز ِ رسانهی ملی فرا خوانند و ترانهها سر دهند.
انگونه که این دور ِ کوتاه مردمان گرامی میشوند، نه در این زمان و نه در هیچ دور دیگری و نه در ایران و نه در هیچ سرزمین دیگری گرامی نشوند.
کیکاووس- رسانهی ملی؟
ستارهشناس ــ (با ناراحتی) خوب است که میمیریم و نمی بینیم!
پرده ی دوم
صحنه همان صحنه است. چون کار خیلی سوریال میباشد، فقط یک رسانهی ملی بزرگ ِ خیلی زیاد اینچ ِ اصل ِ کره، پشت همهی شخصیتها قرار دارد. زنان و مردان رو به تماشاچیان، ایستادهاند. دو تا دو تا . مرد بلوچ کنار زن بلوچ . مرد کرد کنار زن کرد. و به همین ترتیب... . قابی از چهرهای جوان، به دست هر جفت است، که بالای سرشان گرفتهاند.
پرده اهسته اهسته کنار میرود . فضا روشن است .
مرد و زن بلوچ - (با شکوه) شهید خداداد سالارزهی
مردو زن کرد- (با شکوه) شهید یادگار مرادی
مرد و زن اذری- (با شکوه) شهید ابوالفضل اقاجانی
مردو زن لر- (با شکوه) شهید نورمراد شیرکوند
مرد و زن بندری- ( با شکوه ) شهید ابو طالب ابوترابی
مرد وزن ترکمن- ( با شکوه ) شهید یولمان قلیچخانی
(زنان قابها را به سینه میفشارند و مردان یکدیگر را به آغوش می کشند . نخست میبایست، زنان و مردان یکدیگر را به آغوش میفشردند، که بر همه گان مبرهن و آشکاراست، نمیشود .هیچ راهی هم ندارد. مجوز نمیگیرد. همهی راهها رفته شده است. اصرار نکنید. )
رسانهی ملی ـ ما به همهگی شما، افتخار میکنیم! شما سروران همهی ما هستید. دردتان به جان بیقرارمان. دور چشمهای سیاهتان بگردیم . قربان برگه هایتان که میاندازید، در صندوقهای ما. دستتان درد نکند. جبران میکنیم. شما تاریخ دارید. شما اصالت دارید. شما سرود ملی دارید. ما یادمان است، شما شهید دادید. شما خیلی ماهید. شما جیگرهای مائید. نفسها! قربان شما که، نام نقش میکنید، بر کاغذها. شما بزرگوارترین مردم دنیائید. همتون را عشق! مرامهایتان را عشق! قد و بالای رعنایتان را عشق! ما به شما مدیونیم. در دفترهای ما به شما گشوده است! بیایید، عسلها، چایی قند پهلو در دفترهایمان آماده است. ما به همهی شما افتخار میکنیم. ما فقر زدایی میکنیم. ما فقرا را از، گرسنهگی نمیکشیم. ما فقر را میکشیم. ما جنگل تولید میکنیم. ما کشاورزان را گرامی میداریم. ما عاشق مرز نشینهاییم. ما کوچیک شماییم. ما خاک پای شماییم. اقوام این لحاف 40 تکه نور دیده گان مایید. ما کارخانه میسازیم. ای ! قربان فرشهایتان برویم. ما فرش ایرانی دوست داریم. ما همهی فرشهای چینی را میکشیم. ما عاشق پنجههای هنرمند ِ شماییم. فدای همتون.........
کیکاووس ـ (روی تخت مر مر میایستد ـ شگفتزده) چه نیکو میدارند مردمان را!!!!!!!!!! کم آوردیم خداییش کم آوردیم!!!!!!!!!!!
زهره
همایش نخست :"اثر رودها در حفاظت از میراث سرزمین"
شنبه؛ ساعت 10:۳۰، 2 /۰۳/1388، کاخ سعدآباد
برگزارکننده: سازمان میراث فرهنگی مجموعه کاخ سعدآباد
سخنران: بانو فاطمه ظفرنژاد
***********
همایش دوم :"مدرنیزاسیون ابخیزها و اثر آن بر دانش بومی(حفاظت از منابع آب بستر ساز توسعه پایدار شهری)"
دوشنبه؛ ساعت 17:۰۰، 4 /۰۲/1388، خانه هنرمندان
برگزارکنندگان: انجمن صنفی مهندسان مشاور و معمار و شهرساز و جامعه مهندسان معمار ایران
سخنران: بانو فاطمه ظفرنژاد
یادداشت: لطفا در خبر رسانی (برگزاری همایشها) ما را یاری نمایید.
مقدمه
بازدید اینباره از موزه ایران باستان فقط کنجکاویی بود در مورد بازگشت اشیا به نمایشگاه رفته، تغییر اشیا داخل سالن، مرمت سقف زرد موزه، برداشتن لوح حمورابی از داخل سالن و در نهایت پرسش اینکه اخر تا به کی نمایش منشور کوروش از زبان مسئولین و به تبع، مطبوعات تکرار خواهد شد؟!
پارسال چه گذشت
پارسال! یادمان هست که چه تلاشی برای برگزاری همایشی که بتوان مسئولان محترم موزه را به بیرون گود و جلوی میکروفون بکشانیم و در مورد خیلی چیزها پرسشی کنیم، انجام دادیم. من و زهره یادمون هست که پارسال چه پاسکاری داشتند متولیان موزه؛ شنیده بودند یک عده دارند تلاش میکنند تا همایشی در مورد موزه برگزار بشه. بهترین بازیکنهای فوتبال هم در پاسکاری به گرد پاشون نمیرسند.
- چرا میخواهید این همایش رو برگزار کنید؟
- چه کسانی برای سخنرانی دعوت هستند؟ (اگه X باشه X2 نمیتواند بیاید)
- روی این محورها ما میتوانیم سخنرانی کنیم.
و ... امسال هم که جالبه! همه انها به هم لوح تقدیر و ... میدن.
خلاصه تلاش ما و دوستان دیگر در دیدهبان یادگارهای فرهنگی و طبیعی ایران نافرجام ماند.
مشاهدات داخل موزه (ظاهری)
ویترینهای کهنه تازه رنگ شده داخل سالن نوید خوبی بود تا بفهمی یک چیزهایی واقعا تغییر کرده. بیشتر از همه برای زهره بانو خوشحال شدم؛ یک ویترین به اشیا شهر سوخته، شامل: جام سفالین شهر سوخته، پارچهها و کاسههای دارای نقش گردونه مهر، اختصاص داده بودند. خیلی خوشجال شدم. خیلی!
نقش جام سفالین شهر سوخته قرار است به عنوان نماد انیمیشن جهان، در مجمع سالانه فيلمسازان انيميشن دنيا (آسيفا) برای تبديل به لوگوی (نماد) اين نهاد ثبت شه! آقای نورالدین زرینکلک (پدر انیمیشن ایران) تاييد کردند، «بز متحرک حتما به نماد آسيفای ايران تبديل میشود اما انتخاب آن به عنوان آرم آسيفای بينالملل به نظر اعضا بستگی دارد.» عکسها شو ببینید.
پيش از انقلاب، باستانشناسان ايتاليايی حاضر در شهر سوخته به هنگام کاوش در گوری 5 هزار ساله، جامی را پيدا کردند که نقش يک بز همراه با تصوير يک درخت روی آن ديده میشد. در سال 1983 اين اثر در قالب گزارش حفاری گروه ايتاليايی در نشريهای به چاپ رسيد. هنرمند نقاشی که جام سفالين را بوم نقاشي خود قرار داده، توانسته است در 5 حرکت، بزی را طراحی كند كه به سمت درخت حركت و از برگ آن تغذيه میکند. در سفالهای شهر سوخته، كه از متمدنترين و پيشرفتهترين تمدنهای باستانی در پنج هزار سال پيش است، نقش بز و ماهی بيش از هر نقش ديگری ديده میشود. جالب آنجاست که سال ۸۶، کارشناسان سازمان ميراث فرهنگي در مدت کوتاهی از محل دقيق نگهداری آن بیخبر بودند تا اينکه با کمک امين اموال موزه ملی ايران، جام سفالين در يکی از مخازن موزه شناسايی شد! (میراث خبر)
خوشحالی بعدی در مورد اشیایی از استان مازندران بود. اونها را هم ببینید.
جای لوح بدلی حمورابی پر شده بود از ویترینهای کهنه رنگ زدهی (موزه اسلامی) رنگ به رنگ، سفید (موزه اسلامی) و کرمی (مربوط به خود موزه). پرسیدم کجاست؟ گفتند در کتابخانه موزه نگهداری میشه و اونجاست. خارج از وقت اداری بود که آدم بخواد ببینتش. در بسیاری از موزههای دنیا مولاژ اشیا باستانی را برای یادگیری بازدید کنندگان، در داخل سالن قرار میدهند.
سیستم راهنمای گویای سالن مشکل داشت. البته مأمور سالن چون داشت به مسئولی اطلاع میداد، شنیدم.
داغی سقف موزه (ملی) هنوز بود؛ مثل گذشته. در زیر سقف نمور موزه ملی درست چند قدم آنطرفتر ویترین مردان نمکی قرار دارد؛ اثری که نسبت به دیگر آثار موجود در موزه ملی نیاز به نگهداری در درجه ثابتی از دماست!
خبری شنیدیم و آن اینکه، به خاطر اعتراض در انتقال لوح حمورابی از سالن به کتابخانه موزه، یکی از کارکنان را از کار برکنار کردند.
نمایشگاهی هم با عنوان «نمادهای سرزمین ما» به مدت یک هفته در موزه ایران باستان به نمایش درآمده است. (ساعت بازدید، 09:00 تا 17:00 هر روز)
به گفته یک منبع «آگاه» اشیا به نمایشگاه دور دنیا رفته، به مام وطن بازگشتهاند و در مخزن موزه نگهداری میشوند. البته میشود که درخواستی برای بازدید از اشیا داخل مخزن موزه بدهیم، ولی دلایلی محکم و حتیالمقدور علمی و محکمه پسندی (برای مسئولان موزه) میخواهد تا درخواست بازدید از مخزن ـ آنهم برای یک دوره خاص تاریخی، پذیرفته شود. کاش نمایشگاهی از این اشیا بگذارند.
نتیجهگیری
امروز روز جهانی موزه است و جا داره از کارکنان زحمتکش و دلسوز این موزه پیر و شکننده، من و زهره بانو قدردانی کنیم. از مسئولانی که اشیای شهر سوخته رو به سالن آوردند هم قدردانی میکنیم. تعمیر سقف موزه و راه اندازی موزه دوره اسلامی هم بعد از گذشت سالها بدون تکلیف باقی ماندهاند. تکلیف این خبرِ ـ نمایش منشور کوروش بزرگ ـ هم هنوز معلوم نیست؛ ولی آخرین خبر این است که، منشور کوروش بزرگ بیمه مصونیت دولتی شد. اینها تنها مشاهدات ظاهری از وضعیت موزه ملی بود. بخش پنهان موزه نیز همانگونه که در بالا اشاره کوتاهی شد، آثاری است که در مخازن، در شرایط نامناسب نگاهداری شده و دور از هر چشم تیزبین و نگاه جستجوگری است.
پس از چند روز افزوده شد:
آثاری که طی کاوشهای نجات بخشی سد لفور بدست آمدند، در نمایشگاه موزه ملی این روزها به نمایش گذاشته شده است.
ندا

یکی بود یکی نبود .غیر از خدا هیچکس نبود. یه نصیبه بود َکه من دوسش داشتم؛ نصیبه همیشه نقاشیاشو و کاراشو میداد به من و ندا تا ازش استفاده کنیم. من کارای نصیبه رو خیلی دوست داشتم، مخصوصا لیلی و مجنونشو! همش هی میگفتم َ نصیبه! نصیبه! لیلی و مجنونتو خیلی خوب کار کردی.
یکی از همین روزا، نصیبه در خونمونو زد و یه نامه ی دعوت بهم داد. من خیلی خوشحال شدم؛ چرخیدم و، رقصیدم و اینور و اونور پریدم. گفتم آخ جون دعوتنامه عروسیه!
ولی نصیبه گفت: نه! این دعوتنامه ی نمایشگاهه، عروسی نیییییییییییییییست!!!!!
من از اینکه نصیبه برای نمایشگاهش َدعوتم کرده خوشحال شدم و گفتمَ نصیبه جان امیدوارم بتونم جبران کنم و منم یه روزی دعوتنامه بیارم در خونتون!
از اونجاییکه دل نصیبه خیلی بزرگه و واسه همه ی اونایی که به دیدن کارهاش برن، جا دارهَ نشونیشو مینویسم، اگه شما هم دوست داشتیدَ برید َببینید:
تهرانپارس، بین فلکه سوم و چهارم، خیابان تیرانداز، نبش ۲۱۲ شرقی، ساختمان کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، نگارخانه آفتاب. از ۲۸ اردیبهشت تا ۸ خردادماه. ساعت ۱۰:۰۰ تا ۱۲:۰۰ و ۱۴:۰۰ تا ۱۶:۰۰؛
زهره
ز پوچ جهان هیچ اگر دوست دارم
ترا ای کهن بوم و بر دوست دارم
ترا، ای کهن زاد بوم بزرگان
بزرگ آفرین نامور دوست دارم
ز فردوسی آن کاخ افسانه کافراخت
در آفاق فخر و ظفر دوست دارم
ز فردوسی
ز فردوسی
زفردوسی
دوست دارم
دوست دارم
دوست دارم
مهدی اخوان ثالث
به نام خدای شوکولاتهای جشن
خانم معلم مهربان سلام!
خانم معلم عزیزم روزت مبارک!
ما امروز که جشن ِ روزِ معلم داریم، یک عالمه شوکولات خریدهام و روی ِ میزِ شما گذاشتهایم. جای شما خیلی خالی است. کاش شما هم بودین و از این شوکولاتها میخوردین. خیلی خوشمزه است. بعضیهایشان مزهی هندونه میدهند. بعضیهایشان مزهی موز و کاکایو و اینا. . .
خانم معلم تو رو خدا بیایین . ما همهی مقشهایمان را نوشتهایم. به جون ِ خدا !
من سه بار از تصمیم کبری نوشتهام. با مداد قرمز هم َخط کشی کردهام. دفترم خیلی قشنگ شده است.
خانم اجازه !ما به حرف دیشب شما گوش کردیم. آخه َ خانم اجازه!، دیشب شما توی خواب من بودین. خواب من ترسناک انگیز بود. خواب من پر از آدم شده بود.
توی خواب من َ چوپان دروغگو گفته بود، گرگ!!!!!!
و بعدشَ همهی مردم ریختند در توی خیابان تا گرگ را بگیرند.
خانم اجازه! توی خواب من خیلی ترسیده بودم.
خانم اجازه! من توی خواب همه چیزها را میدیدم. خانم ! گرگه داشت تلفنی با چوپان دروغگو، بگو، بخند میکرد. همه جا تاریک شده بود. خانم مدیر هم توی خواب ِ من بود. هی توی تاریکی سر ما داد میزد. خانم مدیر میگفت :
- به دهقان ِ فداکار بگویید، مشعلش را روشن بنمایدَ تا اقلا جلوی پایمان را ببینیم.
ولی خانم من، دیدم، دهقان ِ فداکار رفته بودَ نشسته بودَ گوشهی پنجم ِ الف و داشت گریه میکرد. آخه فانوسش نفت نداشت تا بریزد روی پیراهنش و مشعل بسازد. اجازه خانم! دهقان فداکار در گوشهایش را گرفته بود تا صدای داد و فریاد خانم مدیر را نشنود. خانم اجازه! تو رو خدا به خانم مدیر نگویینا! به جون خدا راست میگم، خانم. خواب من خیلی طولانی هم بود. بابای سارا توی صف نانوایی بود. وقتی مردم می خواستند گرگ را بگیرند، بابای سارا هم رفت قاتیشان. خودم دیدم. خانم اجازه! فکر کنم برای همین است که سار، امروز ناشتا آمده است مدرسه. خانم !بابایش، هنوز نان نخریده است. حتما هنوز دارد، دنبال ِ گرگه می گردد.
خانم اجازه ! توی خواب َ من مقنعهیم را گم کرده بودم. خانم اجازه! توی خواب، مامانم، موهایم را دو گوشی بسته بود . خیلی خوب بود، هیچکس نمیگفت: زهره مقنعهات کو؟!! خانم اجازه !توی ِ خیابان داشت باد میوزید. باد موهای من را میزد عقب. من خیلی خوشحال شده بودم . ولی خانم اجازه ! به جون خدا توی خواب. نه که راستکی! راستکی من همیشه مقنعهیم را پیدا میکنم .
خانم اجازه !توی خواب، دفتر مقش ِ کبری ورق ورق شده بود. باد داشت همهی دفترمقشش را به این سو وآن سو میکشاند. خانم اجازه اینجای خواب من شما آمدین. و شروع نمودین به جمع آوری ِ دفتر ِ کبری و پس از آن رو نمودین به من و گفتین:
- سه بار از تصمیم کبری بنویسد! همهی کلاس! انوقت من میآیم.
خانم اجازه! من خیلی تعجب کرده بودم. دفتر کبری باید خیس میشد. نه انکه ورق ورق!
خانم !توی ورق ورقهای مقش کبری، یک قلب هم بود. توی قلب ِ دفتر ِ مقش ِ کبری یک تیر هم بود. من خودم دیدم خانم، زیر آن هم نوشته بود: عقش!
خانم اجازه! امروز که کبری آمده است مدرسه، زیر چشمش کبوت هست. اصلا هم از شوکولاتهای میز شما نمیخورد. حتی شوکولاتهایی که مزهی توت فرنگی می دهند را هم نمیخورد. خانم اجازه من عقشِ کبری را میشناسم. راستکی نه که تو خواب. خانم اجازه عقش ِ کبری , دارا َاست. دارا هر روز می اید دم مدرسه ی ما : آدامس میفروشد. خانم اجازه دارا ترک تحصیل کرده است. هم شیفت ِ صبح آدامس میفروشد. و هم شیفت ِ عصر آدامس می فروشد. خانم اجازه دارا روی همه ی آدامسهایش مینویسد:...... 0935 .
خانم اجازه! دارا َ قبلا با سارا دوست بوده َ فکر کنم؟! چون چشم سارا هم بیشتر وقتها کبوت بود. یک کبوت بزرگَ اندازه ی دست برادر بزرگه ی سارا. برادر بزرگه ی سارا َ خانم اجازه! توی بازارچه بساط دارد. نه که خیال کنینَ بساط چیزهای بد بد ! نههههههههههه !!!!!!!!!! بساط بادام! خانم اجازه ! برادر سارا َ توی بازارچه بادام می فروشد. همه ی بچه هاَ او را می شناسند.
خانم اجازه! بیایین، تو رو خدا! کجا رفتین؟، ما برای شما جشن گرفتهایم . همه ی چیزهایی که در خوابم به من گفته بودین را هم انجام دادهایم. بیایین تو رو خدا. هر کس هم بگوید: س-ی-س-ت-م- شما با مهربانی بگویید، نه نگو! نگو که این حرفا بده! نه آنکه بروید و دل ما را برای خودتان تنگ کنید.
پانویس:
حذف و اضافه: (البته فقط اضافه)
"مدل دانشگاه که تا شب امتحان انتخاب واحد می کردیم"
آقا اجازه روزت مبارک!
(تقدیم بهَ آقای عبدالعلی بهروزیان َ که به گفته ی سیمای البرز اولین آموزگار لفورک بوده اند! و اکنون َ هر کجا هست خدایا به سلامت دارش!) به احترام آقای جمشیدی َ خواننده و منتقد مه و ماه َ که نقد و تاییدشان برای ما با ارزش است.
زهره
(متن نامه ی شخصی ناشناس در انتقاد از "چه کسی در پس مجامع آب جهانی است؟" که توسط پیک موتوری به دست ما رسیده است؛ "با اندکی تلخیص")
پسرم، مهدی خسروی عزیز! دخترانم، ندا احمدیلفورکی نازنین و زهره صیادی ِ مهربان سلام!
(در اینجا نویسنده اظهار لطف به مه و ماه و آقای خسروی و اینا نموده است که ما از آوردن ِ آنها به سبب سر رفتن ِ حوصله ی خواننده خودداری کردهایم)
"و سپس افزودهاند که :"
...آیا شما عزیزان اصلا میدانید، این آقای پاتریک مکگالی کیست؟! این حرفهای عجیب و غریب چیست ایشان میگویند؟ آب که دیگر مافیا ندارد. خدا به دور !!! چه حرفها!!! مگر آب، ت-ر-ی-ا-ک یا ه- ر- و -ی--ن است که مافیا داشته باشد؟! یا مثلا خدایی نکرده آب چیزهای ِ دیگری است که من از نام بردنش هم شرم دارم!
فرزندان من اینقدر اجازه ندهید، این خارجیهای از خدا بیخبر، از احساسات ِ پاک شما سوء استفاده کنند. این آقا ی مکگالی که هی درباره ی رودخانهها مقاله و کتاب و اینا مینویسد، اصلا تا حالا به کویر ایران سفر کرده است؟! اصلا میداند بیآبی یعنی چه؟! ایشان اگر راست میگویند، بروند در کویر ایران رودخانه بسازند. فرزندان ِ من اینقدر غربزده نباشید. اگر نیتتان واقعا خیر است، بیایید و یکی از متنهای داخلی را ترجمه کنید. آخر ترجمه ی نوشتههای خارجی تا به کی؟ من با ترجمه مخالف نیستیم. من با ترجمه ی متنهای خارجی مخالفم. شما هم اگر واقعا دلتان برای بی آبی این مملکت میسوزد، بروید متنهای خودمان را ترجمه کنید . تا درد ِ خودمان را بگویید. نه آنکه دردِ یک خارجی که در میان یک عالمه رودخانه زندگی میکند. این غربیهای ِ خارجی ِ امپریالیست ِ بدجنس ِ کمونیست، چه میدانند بی آبی چیست؟
بی آبی را بروید از شترها بپرسید. که با همه ی شتریشان و با همه ی طاقتشان و با همه ی بیابان نوردیشان، از بیآبی بیمار شدهاند. کم آوردهاند. کل شدهاند.
آخر جناب پاتریک مکگالی و مهندس خسروی و مه و ماه ، یک کمی هم به فرار ِ مغزهای ایران بیندیشید. میخواهید این چهارتا مهندس ِ آبمان هم از کم درآمدی جلای وطن کنند؟ آخر مگر جناب پاتریک مکگالی نمیداند کشور کم آب ایران اگر همین چند تا پروژه ی آبی (سد سازی) را هم نداشته باشد چطور پولهای ِ قلمبه، قلمبه - اندازه ی بغض ِ توی ِ گلوی کشتگرهای سیستان را به جیب ِ وزارت و بر و بچههایش بریزد. فرزندانم، انصاف داشته باشید و به انبار ِ غله ی ایران فکر کنید. دست از ترجمه ی متنهای ِ این بیگانگان بردارید. به سیستان فکر کنید که تا گردن فرو رفته است زیر شنهای روان. و دارد از بیاکسیژنی اختناق آلود ِ غبار ِ سر مرز خفه میشود.
فرزندام به جای این ترجمههای آبکی از نویسندههایی که هدفشان از داشتن ِ رودخانه، اشاعه ی فرهنگِ ب- ر-ه-ن-گ-ی است؛ به ماهی سیاههای کوچولو فکر کنید. هیچ میدانید، در همین مملکت ِ خودمان چندین سال است که چند ماهی سیاه ِ کوچولو به گل افتادهاند و دارند آب! آب میکنند و شما اصلا خبر ندارید.
رودخانه چیست؟ جز محلی برای شنا با لباسهای نامناسب. مگر در ماهواره نمیبینید؟! کمی بیندیشید. اینها برای چه میخواهند ما رودخانه داشته باشیم. به جای اینکه از رودخانهها دفاع کنید، بروید به انرژی تابشی فکر کنید. انرژی تابشی که سرزمین آفتاب خیز ِ ما یک عالمهاش را دارد. در سرزمین ما ُ انرژی تابشی فراوانتر است از انرژی بارشی! چه با حال! تابشی و بارشی! " گفتیم از صنعتِ نثر مسجع هم استفاده کرده باشیم. به یاد سعدی شیرین سخن. گرامی سعدی که گفت: بنی آدم اعضای یک پیکرند… و بهترین و نغزترین سخن ِ انسان محور ِ بیرنگ و نژاد و مذهب و اینا شد. آنقدر که این بیگانگان ِ بدجنس چون جملهای قشنگتر از این نیافتند، آنرا بر سر در سازمان ملل نوشتند. ادبیات فارسی بر سر در یک سازمان بینالمللی ! " حالا هی بروید متنهای خارجی را ترجمه کنید. دست بردارید از مافیا و اینا ! حتی نامش هم لرزه بر اندام هر انسان عاقلی میاندازد! مکگالی اصلا میداند مافیا یعنی ی ی ی ی چه ه ه ه ه ه ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!" لطفا یعنی چه را بریده بریده و کش دار بخوانید تا ترسناک بشود!"
فرزندانم به جای این همه انتقادهای بیجا به سدسازی و اینا ( توضیح مه و ماه:"اشاره به همایش روز جهانی رودخانه ها ۲۴ اسفند ماه) کمی به زحمات شبانهروزی سد سازان بپردازید. آخر در کجای دنیا دیده شده است، یک کشور هفت، هشت تا رودخانه ی پر آب دایمی، بیشتر نداشته باشد و دویست، سیصد تا سد ساخته شده یا در حال ِ احداث داشته باشد؟ این چه مفهومی دارد، جز بیشترین تبلیغات از کمترین امکانات! اینها را پاتریک مکگالی میداند؟ اول بروید یک شخص را بشناسید، بعد مطالبش را ترجمه کنید. مثل خود ِ من که اصلا مکگالی را نمی شناسم. و اصلا هم مطالبش را ترجمه نمیکنم.
زهره