تبليغاتX
مه و ماه
گاه‌به‌گاه نوشته‌هایمان

 

 نام آموزگار محترم : آقای واقع بین

موضوع انشاء : روز قدس چه چیزی است؟

به نام خدای روز قدس , که در آن باد می وزاند که اشک آور ها , اشک در نیاورند. و به نام خالق یکتای بسیار مهربان ما که در بعضی از روزها که ما روزه ایم و به خیابانها می رویم , باران می باراند که ما خیس بشویم و کمتر تشنه بشویم . و به نام خدای پیوند دهنده ی قلبها که تک نوازنده ی گیتار عشق هم هست انشای خود را آغاز می کنم.

در وقتی که هنوز مدرسه نمی رفتم , پدر بنده به بنده می گفت: پسرم روز قدس روزی است که در آن مردم به خیابان می روند و از مردمی که خانه هایشان را آدمهای دیگر گرفته اند , دفاع می کنند.  بعد من که هنوز به مدرسه نمی رفتم , از پدر خود پرسش می کردم ؛ پدر جان چرا , آن مردم خودشان از خودشان دفاع نمی کنند؟

پدر بنده در آن وقت به من گفت: پسرم آن بیچاره ها از خوشان دفاع می کنند ولی با دستهای خالیشان که نمی توانند , خانه هایشان را از آدمهایی که تا بن دندان مسلح هستند , پس بگیرند .

پس از آن هم که من خودم به مدرسه آمدم , همین طور از آموزگار محترم خود آموختم و خیلی دلم برای آن آدمها سوخت. تصمیم گرفتم , که برای کمک به آن ادمهای بیچاره , بنده نیز در روز ِ قدس بروم . به همین دلیل در روز قدس شرکت کردم. و از آن پس خیلی بهتر معنی ِ روز قدس را فهمیدم . جا دارد , در همین جا از گروه نمایش ِ روز ِ قدس تشکر و قدردانی بنمایم. زیرا , بنده با کمک آن دوستان توانستم , همه ی دردهای ِ آن مردم ِ بیچاره را خوب بفهمم . و به ارزش خیلی زیاد ِ روز ِ قدس پی بردم.

گروه نمایش زحمت کش , طی یک تلاش ِ شبانه روزی ِ خود , تا بن دندان مسلح شده بودند. و به یک عالمه آدم که لباسهای سبز و چیزهای سبز داشتند , و برگ زیتون هم , بعضی هایشان داشتند , حمله ور می شدند. آن آدمهای سبز ِ گروه ِ نمایش , در نمایش , عاشق سرزمینشان بودند . و چند تایی هم کشته , " مثلا"  داشتند , که در نمایش , عاشق آن کشته هایشان بودند. در نمایش اسم بعضی از کشته ها , مثلا , ندا و سهراب و کیانوش و محسن و ترانه  بود. خیلی جا دارد , در این جا , دوباره , از آدمهای زحمت کش ِ نمایش ِ  شهر تشکر ویژه کنم . زیرا که خیلی خوب و واقعی , نقش خود را بازی می کردند. در آن نمایش من دلم خیلی برای روز قدس سوخت. بیچاره , روز قدس! در آن نمایش برای اینکه , مردم دلشان خیلی بسوزد , مثلا زندانی هم بود. و بعضی از زندانیها ؛ مثلا , شکنجه و تجاوز هم شده بودند. البته پدر ِ بنده به من می گوید , در آن جا که سرزمینشان را گرفته اند , در زندانها تجاوز نمی کنند . این قسمت نمایش , همین جوری اضافه شده است , که ما خیلی دلمان برای آن آدمهای مظلوم بسوزد و بیشتر کمکشان کنیم. من چند بار از پدر خود, پرسیده ام , پدر جان تجاوز یعنی چه؟

با اینکه پدر ِ بنده خیلی پدر مهربانی است ولی همیشه وقتی این پرسش را می شنود , می گوید؛ این حرفها به تو نیامده , بچه ! خیلی زود است! یک کاری نکن که دیگر به تو اجازه ندهم که به روز قدس بروی و نمایش نگاه کنی !

من نیز , چون معنی ِ واقعی ِ روز ِ قدس را از نمایش , آموخته ام , و به اهمیت آن پی برده ام , دیگر از پدر خود , درباره ی تجاوز چیزی نمی پرسم.  و خوشحال هستم که , توانسته ام ؛ روز قدس را یاد بگیرم. در اینجا انشای من به پایان می رسد. در اینجا شعری را که بنده َ یعنی خودم َ به مناسبت این روز َ سروده ام َ را نیز برای شما می خوانم.

نام شعر: جشن محرومان

عشق شدم که تورا در بغل گیرم

و تو رفته بودی که تو را در بغل نتوان گرفت

کاش مردم ازادتر بشوند

که تو را در بغل بتوان گرفت

کاش پولدارتر می شدم یک روز

تا به بچه های محل کمک تر کنم یک روز

کاش تفنگها تمام بشود

تا روز قدسها برنده تر بشود

و ظالمان با مظلومان دوست تر بشوند

که محرومان عشقشان را بتوان جشن گرفت

 

پایان
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت   توسط هر دو  | 

 

به گزارش خبرگزاری دوستانَ یه عالمه ادم خوب که هر سال میومدن , بازم اومده بودن " البته یه تعداد اندک ِ خیلی کمی از اون هر سالیا , اغفال شده بودن , به مل  و انتر و امپرا پیوسته بودند, که اصلا اهمیتی نداره , چون اون هر سالیا اونقدر زیادن که هر چیم ازشون منفک بشن , بازم از همه زیادترن!"

به گزارش شاهدان ذهنی و عینی , تعداد ِ بسیار اندکی خس و خاشاک هم , در میان فوج فوج راهپیمایان ِ  هرسالی , ریخته بودند , که چون تعدادشون خیلی اندک بود  , دیگه بیشتر از این نمی شه دربارشون نوشت.

هیچی دیگه ! همین! گزارش روز قدس همینه دیگه ! پی ِ چی می گردین؟! حالا البته چند تا پرچم , مرچمم آتیش زدن که دیگه نوشتن نداره , گزارش تصویریش از تلوزیون ملی "لطفا صداتونو کلف کنین و ملی رو بخونین تا باورپذیرتر بشه"  پخش شده ! به صورت مفصل ! تا چند شب هم قراره به اشکال مختلف از 20:30 پخش بشه!

همین دیگه ! خبر خاصی نبود! بعضیا مغرضا , نمی دونم چیو می خوان گنده کنن, دیگه؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت   توسط هر دو  | 

 

هی اشکهایی که ندا نوشته، میاد پیش چشمم. روستاهایی که محو میشن و روستاییایی که ندا نوشته. نمی تونم بخوابم. یه چیزی از جنس اضطراب و حالا چی می خواد بشه ی  روز جمعه ام که چند روزه ولم نمی کنه. هی فکر می کنم , و می رسم, انگار ؛ به هیچ و به پوچ و به نیستی و به عدم , به قول استاد فلسفمون .

هیچ که هیچ وقت بهش نرسیده بودم !!!!!!!!!!

 یاد 18 خرداد ِ چند سال پیش می افتم . یاد دفتر انجمن , که از درو دیوارش شعر می بارید. روی میز پر از شیرینی و گل و...

یاد اونروزی که من هی شیرینی خوردم و شیرینی خوردم و سرود خوندیم و والا پیامبر و گوش کردیم و من باز شیرینی خوردم. حتی شیرینیای مرضی ام که رژیم داشت ازش می گرفتم و می خوردم و ....

یه روز عجیبی بود . یه روز پر از خنده ی پر امید . انگار که سرنوشتمون با یه جادو بهم ریخته شده بود , همه چیز می رفت رو به آفتاب شدن...

به خودم می گم ؛ زهره خیلی داری چرند فکر می کنی . این همه غمگین و تلخ و پوچ و اینا .... اصلا بهت نمیاد. اصولا مال این حرفا نبودی تا چند وقت پیش. تصمیم می گیرم به خودم امید بدم. گول بزنم خودمو دوباره. چند وقتی باز یه چیزی بریزم توی تنم. یه جوری بسازم خودمو دیگه" وای خاک بر سرم , چه بد حرف میزنم با خودم!!!" اره , خودمو سرپانگه دارم , چند روز بیشتر...

هی درو دیوار اونروز انجمنو مرور می کنم. شعرای بچه ها ...  زندگی لحظه لحظه نوشدن است.... آخی , این شعر استاد بود , همونروزم خوندش .... می نویسمش روی دیوار امروز صفحمون. می نویسم که اقلا خودم , چند روز ِ دیگه دووم بیارم و زهره ی غمگینی نباشم. چند روز دیگه ام زندگی کنم , .... می نویسم , شاید چند روز بیشتر زندگی کنیم ... و کسی چه می دونه ؟! شاید جاودانه بشیم .....

... خیز , تا  رو    به    افتاب    کنیم

سفری  پابه     پای   آب        کنیم

زندگی لحظه لحظه نو شدن   است

ساقه و  خوشه  و  درو شدن  است

زندگی      آفتاب     گردان      است

یعنی   از سایه ها    گریزان    است

زندگی تاب نیست , بی تابی است

رفتن ازخویش وخویش تر یابی است

گره     اخم    را         تبسم      کن

واژه ی       غنچه     را     تکلم   کن

من      و      تو   حرف ربط فاصله ایم

پاسخ     صد     کتاب      مساله ایم

بال      معنای     یک   کبوتر  نیست

داشتن   ,   با   شدن  ,  برابر نیست

خیز    , تا    خویش    را     بیاغازیم 

چتری      از     تازگی        برافرازیم

می توان    لفظ    کاش   را برداشت

جای   آن   معنی    شدن   بگذاشت

من   و   تو یک    صدای     مشترکیم

تپش       لحظه های        مشترکیم

لحظه ها        بی  من و تو بی رنگند

واژه ها     لال    و        ابها    سنگند

خیز     در     قلب     هم  قیام   کنیم

نیمه ی     خویش     را    تمام   کنیم

باید    از      آشیانه گی     پر        زد

زندگی       را     به     سیم    آخر   زد

 پاورقی۱:شعر از مجموعه ی اگر این ماهیان رنگی نبودند..... بهمن رافعی

بازم پاورقی:این شعر خطاب به زهره است و اصلا برای تشویش اذهان عمومی و تحریک باز هم اذهان عمومی نیست.  اصولا برای تشویش اذهان خصوصی و تحریک باز هم اذهان خصوصی است. من عمرا از کسی یا چیزی " حقیقی و حقوقی " هیچ دعوت و تشویق و بهم پیوستن و اینایی نمی کنم. اساسا قد این حرفا نیستم. این حرفا مال آدم گنده هاست . این شعر کاملا همینجوری است.

باز دوباره ام پاورقی:

اصولا دریا همیشه می ره برای اقیانوس شدن . قطره فقط می تونه با هاش همرا باشه. نه میتونه تحریکش کنه و نه تشویشش و نه هیچ چیز دیگه ایش....  هرگونه اتهام و اعترافی هم , در هر جایی از تاریخ , برای تحریک و تشویش اذهان عمومی , رویای شبانه ای است , برای آرامش سد . سد که بی خبر از همه جا , می شکنه و فرو میریزه در خودش و هی سنگریزه میشه و زلال اب رو باور نمی کنه و از قطره

                   ...قطره

                                       ...قطره

                                                   دریا اعتراف و اتهام می گیره  ....

دیگه ایشالا , پاورقی اخر:

شعر بالا هیچ ارتباطی به روز نه عزه نه لبنان، جانم فدای ایران نداره هاااااااااااااااااااااا!!!! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت   توسط هر دو  | 

یکسال از آبگیری سد البرز می‌گذرد و آنچکه ما شاهدش بودیم، نادیده انگاشتن حقوقی است که به «امتیاز» تنزل یافته است. با پرداختهای ناقص (به‌طور خوشبینانه) یا غیر منصفانه (به‌طور واقعی) معوضهای زمین، باغ، خانه و ... به مردم سد زده لفور، حقوقشان نادیده گرفته شد. و چنانچه آنان به درخواست و فراهم آوردن حداقل امکانات اولیه همچون: راه (برای عبور و مرور)، مرکز درمانی (بیماری و حوادث آنی)، آب، برق پرداختند، ابتدا متهم و در صورت یک بله‌ی بیپشتوانه از سوی مسئولان، لطف و امتیاز بزرگ تعبیر شد. همینکه زمینهایشان را خریده و مجبور نیستند تا شرایط جدیدی که اغلب به ضررشان هست را بپذیرند، باید خدا را صد هزار بار شاکر باشند. طرحی که قرار است تا سالیان سال ادامه یابد آیا رواست تا روستائیانمان از داشتن حداقل امتیاز، محروم بمانند. پدیده‌ای که حقشان است نه یک امتیاز نه یک فرصت که پیشتر به فرصت‌طلبی نیز متهم شوند؟!

سدسازی گامی بسوی توسعه ناپایدار در روستاها

می‌گوئید نه! کافی است به سخنان وکیل محترم این مردم پریشانحال، که خیلی قانونمندانه خواسته‌اند به حقوق ابتدائیشان دست یابند یا شرایط را به نفع خود عوض کنند، می‌پردازیم؛ ایشان معتقد است «بیکاری، کم درآمدی، مهاجرت و ... مشکلهایی بوده که از سال 1342 تا به حال پابرجاست. با ساختن سد البرز این مردم با پول حاصل از فروش زمینهای شالیزاری، باغ، دام و خانه، نجات پیدا کردند.» نجاتی که آوارگی و حاشیه‌نشینی و سربار شدن شهرهایی که خود با مشکل بیکاری سر به گریبانند. به نظر این وکیل محترم، «سد البرز تنها راه نجات مردم بود تا هم بیکاری، بی‌پولی، کم‌درآمدی و ... را علاج کند و هم گامی موثر باشد در راه ترقی استان مازندران و توسعه‌ی پایدار! مردمی هم که شکایت کرده‌اند، فقط به خاطر چانه‌زنی بر سر قیمت بالاتر فروش با سدسازان، وکیل گرفته‌اند و بس.» نه به دلیل ظلم احجاف شده بر آنان!

جالبتر از آن، تماس با نمایندگان محترم این مردم در مجلس شورای اسلامی است. ملاقات با وی در قائمشهر در حالیکه مسئول دفتر ایشان از نداشتن وقت قبلی سخن می‌گفت، صورت گرفت. نکات علمی برجسته کارشناسان آب، در همایش «چالشهای صنعت سدسازی با تاکید بر اثرات متقابل آن بر بخش منابع طبیعی» را به طورخلاصه‌ای دو برگی در اختیارشان قرار دادیم تا نظرشان به نکات قابل توجه نادیده انگاشته شده‌ای جلب شود، اما ایشان با یک نگاه گذرا و ایراد گرفتنهای ماده قانونها، رای بر اشتباه و باطل بودن تمام آنها دادند. درخواست دیداری دوباره در تهران نیز پس از گرفتن «رمز اجازه ملاقات»، کار را به ناکجا آباد و زمان آن تا قیامت کشاند. یعنی، تاکنون هیچ هیچ!

در گفتگو با یک کارشناس کشاورزی، ارزیابی میزان دستیابی به اهداف سد در حال حاضر ناممکن است. چرا؟ زیرا بر اساس نظر وی، بانک جهانی آغاز کار سد را از سال 2006 اعلام نموده و 15 سال مهلت تکمیل پروژه سد می‌باشد.

در گفتگو با مردم ساکن در روستاهای لفور نیز آنان «هیچ» برای گفتن ندارند. نه اینکه به قول شاعر سکوتشان از رضایت باشد؛ نه! از این است که دیگر به کسی اعتمادی ندارند. مشکلاتشان به‌گونه اثربخش به فرجام نمی‌رسد. بیکاری اجباری، مهاجرت به شهرها، نابودی طبیعت و غارت چوب درختان، آوارگی و دربدری مردم (زنان و نوجوانان)، حداقل آسیبهای وارده و ناملموس سدزدگی است.

نابودی روستاهایی که احیا نمی‌شوند

سد گتوند، سد نرماب، سد کارون 2، سد طالقان، سد کارون 3، سد البرز، سد سیاه‌بیشه، سد نرماب، سد سلمان فارسی و ... نام سدهای ویرانگریند که نابودی روستاهای بیشمار و آوارگی مردمانشان را به همراه داشته است. آیا این تعریف جامع از عقلانیت حاصل از مدرنیته است؟ نابودی کامل انسانیت و شرف آدمها! تنزل حق و حقوق به امتیاز و فرصت؟ اینجاست که پایه‌های مدرنیته تجلی یافته در قالب ساخت و ساز به جمود انسانیت می‌رسد. کافی است تا سری به موتورهای جستجوگر اینترنت بزنید و میزان تخریب و نابودی روستاها توسط سدها را ببینید.

به گفته کارشناسان آب، هنوز سدی را تمام نكرده‌، سد دیگری را آغاز می‌کنیم. شبكه آبیاری پشت بسیاری از سدها تكمیل نشده است. صرف بودجه‌های ریالی و دلاری فراوان، زمانبر بودن تکمیل هر یک از سدها از یکسو و رسوبدار شدن سدها از سوی دیگر گزینه ناپایداری برای کشور ماست. بهتر نیست در این روش تجدید نظری صورت بگیرد؟

باید چند فرهنگ و خرده فرهنگ، چه شمار روستا، زن و کودک و نوجوان روستایی، کشاورز، باغبان و دامدار و ... در پس سدهای ساخته شده ویران و آواره شوند؟ به ناامیدی پناه بیاورند؟ انسانیتشان فدای پول شود و سود و زیانها تعیین کننده رفتار این جوامع قربانی گردد؟! چه کسی می‌خواهد «روستاهای نابود شده» را بسازد؟ از روی چه الگویی باید روستا ساخت؟ روستاهایی قدیمی که دیگر نیستند!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت   توسط هر دو  | 

نیم تنه آزادی

از آنجایی که چند شب پیش، یهو شب قدر, به دلیل پاره ای از تعمیرات جزیی , تعطیل رسمی اعلام شد . و باز از آنجایی که قرار شد, نماز عید فطر هم در مصلی برپا نشود , چون گویا, مصلی هم در حال پاره ای تعمیرات می باشد . بدینوسیله به اطلاع کلیه ی دوستان و آشنایان و همسایگان و سروران گرامی می رساند ؛" از آنجا که انقلاب هم زمان زیادی است، در دست تعمیر است، و آنقدر وضعش خراب است که حالا , حالاها درست نمی شود , چه برسد تا روز قدس, و از انجا که اگر انقلاب نباشد , اصولا, رفتن به آزادی هم منتفی است" , روز قدس هم به دلیل پاره ای از تعمیراتَ تعطیل رسمی بشود بهتر است. چون وقتی از انقلاب تا آزادی خبری نیست, روز قدس ِ بیچاره, کجا برود؟ بقیه ی خیابانها که بلندگو ندارد, هی از تویش , بد و بیراه به ممالک غربی و اسرائیل و اینا گفته بشود!

شایان ذکر است، پاره ای از آدم بدهای ِ معلوم الحال ِ بدجنس ِ فرصت‌طلب , بدون در نظر گرفتن موازین شهری و شرعی , هی پایشان را کرده اند توی یک کفش , که روز قدس تعمیراتش پایان یافته و حتمی الوقوع می باشد و بیایید و اینا.  این بیانیه ها و دعوتنامه ها و اینا , پرده ی بیشتری از چهره غربزده این جریان برمی دارد.

به گزارش خبرگزاری ِ دوستان؛  میم – الف ِ دسته دار , طی تماسی با ما , درحالیکه نخواست نامش فاش بشود , پرده از اهداف پلید , این غرب زده ها برداشته و اینگونه می گوید: از آنجا که حدود یک هفته از آغاز شستشوی، برج آزادی می گذرد و از آنجا که بر همگان مسلم است , پدیده شستشو , گریزناپذیر از عریانی و برهنگی (خودمانی‌اش می شود : لخت شدن) می‌باشد، اصولا رفتن به ازادی و تماشای برهنگی اشکال شرعی دارد. مسئله فراتر از پرده و چادر و ... می باشد و از آنجا که آزادی خیلی قد بلند است و لای هیچ چادر و پرده ای جا نمی شود، در تمام مدت شستشو , رفتن هر نامحرمی به مکان مورد نظر ممنوع می باشد. و اگر برخورد جدی شد , نگویید که نگفتم هااااااااااااااا!

بر اساس این اسناد که همگی‌اشان موجود است؛ روز قدس هم در دست تعمیر است و هم تعطیل رسمی است و هم اصولا حرکت به سمت آزادی اشکال شرعی دارد. هر کس غیر از این عمل کند , گناه کبیره (فارسی‌اش می شود ؛ گناه بزرگه) انجام داده است، و وای بر ما اگر در این ماه مبارک گناه کبیره انجام بدهیم.

پاورقی:

الف ِ دسته دار= الفی است تازه!" همه می دانیم زبان و ادب فارسی , زبانی است زنده و پو یا و یکی از نشانه های ادبیات پویا , واژه سازی و حرف سازی های تازه است." الف ِ دسته دار هم حرفی است , تازه با این مشخصه ها: الفی که مثل علف , یهویی سبز بشود. و" مشخصات ظاهری" : مثل داس است, دسته هم دارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت   توسط هر دو  | 

 به نام خدای پروانه های قشنگ

خواننده‌ جان سلام!

امیدوارم حال همگی شما خوب باشد. اگر از احوالات اینجانب خواسته باشید, ای ی ی ی ی ی ی بد نیستم. ملالی نیست جز یک عالم ملال ِ درد انگار بی درمان و ناسور . ملالی نیست جز یک عالم دلتنگی برای بی گناهی و آزادیخواهی و اینایی,  که کشته شد و رفت و دور شد , ازما. (ولی تمام نشده هاااااااااااااا!)

خواننده جان! این یک نامه ی عذز خواهی می باشد. لطفا من را به خاطر حرفهای زشت و بد , بد متن قبلی ببخشید. از پل عابر پیاده جان ِ محله ی کودکی ام هم معذرت می خواهم. ان قدر ناراحت بودم که دوست داشتم به یک کسی حرفهای بد بد بگویم. و خوب در ان لحظه , اصلا فکرم کار نمی کرد و نوشتم دیگر. از آنجا که سانسور هم پدیده ی ناپسندی است و من به هیچ روی با ان همراه نیستم , بعدش هم هیچ سانسور یا بدتر از آن خودسانسوری نکردم و عین واژه های نازیبایم را در نهایت صداقت, به عرض شما رساندم.  پل عابر جان هم بیچاره, از همه دم دست تر بود. چه خوب که با همه ی بی عقلی ِ لحظه های ِ خیلی غم گینم , به کس دیگری که مسبب اصلی تر ِ فاجعه های ِ اخیر است چ  ی ز ی ن گ ف  ت م " لطفا چیزی نگفتم را بریده بریده بخوانید و بلرزید تا ترسناک بشود" . خواننده ها جان قول می دهم از این به بعد مودب تر باشم و به هیچ کس توهین نکنم. به شرط اینکه یک کسی هم به من قول بدهد  دیگر کسی کشته نشود. خلاصه خجالت می کشم دیگر , ببخشید تو رو خدا , نمی دانم این همه واژه ی نازیبا را از کجا آوردم و هول دادم توی متنم.خیم -ریم " خ- ر "و اینا "وای خجالت می کشم َ چقدر! ببخشید ! باشه!" خیلی ناراحت بودم دیگر. الانشم ناراحتم. ولی یک ناراحت مودب. خلاصه , ببخشید دیگر , دست خودم نبود!

باقی بقایت جانم فدایت = "باقی بقای ایران، جانم فدای ایران

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت   توسط هر دو  | 

یکی از بابا های سرزمین کودکیم ‘ شده است شمع ‘ دارد آب می شود‘ برای پروانه اش که پرید ‘ گل می برم برایش. شمع گل پروانه ی کودکی برای سرزمین کودکی! 

چه قدر حالا که دلم گرفته است و مثل صادقانه گی  اشکهای کودکیهایم , اشک می ریزم , دلم هوای محله ی بچه گی هایم را کرده بود. می خواستم , سفر کنم. سفر کنم به محله ی کودکیم که وقتی از مدرسه باز می گشتم , همه اش از آن طرف خیابان می رفتم  , که باغ بود و یک  دیوار کاه گلی بلند داشت . دیوار کاه گلی اش  , مرا یاد خانه ی گلی مادربزگ  می انداخت و مادربزرگ و بابا جون و ناز کشیدنهایشان.

چه قدر دیوار کاه گلی راه مدرسه را دوست داشتم و شیطنتهای خودم و هم کلاسی هایم را. شیطنت های شلخته ام , که کیف مدرسه ام را می کشیدم روی زمین . یا جرات می کردم ویک جور که نماینده های کلاسمان نبینند,  مقنعه ام را بر می داشتم و موهای در هم بر همم را اینور ,  آن ور صورتم پرت می کردم و اسبی می دویدم.  

چه قدر فکر کرده بودم , سفر به سرزمین کودکیهایم , مرا , شاید برای چند دقیقه از فکر گلوله و تجاوز و شکنجه و... می رهاند.

امشب اما خیلی تلخ تصمیم عوض شد . خیلی تلخ که همه ی بغض فروخورده ام را ترکانده. منفجر شده ام انگار؟! دلم می خواهد بگویم : ای مرده شور این اینترنت را ببره . مرده شور اینترنت را ببره , که خاطره ی کودکی ام را هم سرخ کرد و بغض و گریه!

وقتی خواندم هم محله ای کودکیهایم در حال فرار از دست نیروهای امنیتی  خودش را از روی پل عابر پیاده ی محله ی کودکیم پرت کرده است , همه ی رغبتم , شکست. همه ی رغبتم , دلش شکست . دلش شکست و دلم شکست از تماشای دانلود فیلم اینترنت مرده شور برده ام , وقتی پدری را سخت , سخت که می گویم یعنی خیلی سخت  , یعنی خیلی خیلی سخت , مستا صل دیدم , زیر پل . در حالی که آغوشش خونی شده است از خون فرزند , بی هدف این سو و  آن سو می رود و سرانجام می نشیند و دست بر زمین می کوبد. چه قدر می فهمم حالا , آن وقتها که مادربزگ می گفت : دلم کباب شد برایش مادر. 

از پل عابر پیاده ی سر خیابانمان چه طور بگذرم , و به سرزمین کودکیهایم برسم؟ وقتی شده است یک پل از زندگی به مرگ. از جوانی به ناکامی . از....

ای مرده شور پل عابر پیاد ه ای را ببره , که هیچ راهی به  هیچ نا کجا آبادی ندارد. یک نا کجا ابادی برای گریز جوان بی گناهی  که تازه از زندان و تجاوز رهیده و مامورهای امنیتی باز هم می روند سراغش! یک نا کجا ابادی که وقتی آدم از تجاوز فرار می کند , راه داشته باشد. نه اینکه یا مرگ یا تجاوز؟ یا مرگ یا شکنجه؟ یا مرگ یا توهین؟ یا مرگ یا ذلت؟ یا مرگ یا مرگ؟

 پل عابر پیاده ی کودکیم خیلی بی عرضه شده است , انگار؟! خاک بر سر ِ خر ِ بی عرضه ی ِ خرش بکنند , وقتی یک راه  به ازادی ندارد! به نجات ! به زندگی ! به یک جایی که بابا های  سرزمین کودکیم , که همه گیشان لهجه داشتند وبه گذاشتن می گفتند , هشتن و من بعدها که ادبیات خواندم , فهمیدم , این واژه چه قدر کهن است , وقتی بچه های بی گناهشان از شکنجه می گریزند , خیالشان راحت باشد , که یک روزی بچه یشان باز می گردد. یک پل عابر پیاده که اقلا رویش نوشته بشود : یا مرگ یا آزادی!

یک پل عابر پیاده ای که عاشقانه باشد . یا مرگ یا آزادی هم حتی ,  افسانه ی قهرمانهایش باشد و رویش نوشته بشود: یا زندگی یا زندگی !  یا فقط زندگی! یا آزادی! آزادی! آزادی! یا مثل طناب بازی کودکی هایمان شاعرانه باشد. رویش نوشته بشود : شمع , گل , پروانه!  ولی هیچکس نپرد  ,  برای همیشه ,   نسوزد  ,  فقط هی همه به هم گل بدهند  , رویش!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت   توسط هر دو  | 

 

 آن مرد داس دارد.

 کیانوش تنبور !

                  مادر تنور  !

نان اما، نیست ! تمام شد!

        مادر می سوزد از تنورش که داغ نیست!

*- می ترسم از داسدار، بابا ! چه قدر خونیه داسش!

                      *-تشنمم هست!

                                        *-بابا آب !

                                              *- آب بابا !

  -  سد زده اند، روی رود، بابا ! آب کجا بود!؟

   *- بریم، کوه آب بکاریم؟

     - نه بابا جان! اب که کاشتنی نیست!

  *-  میمیریم از تشنه گی که! آب بابا ! بابا آب!

   - هیس!

           -گوش کن دختر جان! صدای ساز برادرت نیست؟؟؟!

    *- آره ه ه ه ه !!!!!!!!!!!!!!! آره، بابا ! تنبور کیانوشه!

  - ای جان، چه خوب ساز می زنی، رولم! دیدم، دم صبح، از کوه که بر می گشتم،  آسمون، بغض کرده بود! بلکه ام بباره!

    *- بباره، که بباره بابا ! من تشنه ام .

                                          *- سد که نمی ذاره!

  -  بباره که بباره؟! بباره دختر کم ، آب جمع میشه روی آب ! آب روی آب! آب روی آب!

   - بزن بابا ! چه خوب ساز می زنی !

                                - دل آسمونو بشکن .

                                          -بشکن، گریه کنه بابا !

- گریه کنه به حال زار ما،

                -دل تنگ مادرت،

                          -شکم گشنه ی اون طفل معصوم ها! 

                                                            - عطش خواهرت !

  *-  آب جمع بشه روی آب، بابا، از سد می گذره! اینورشم می ریزه؟ می ریزه یعنی؟ اینورشم، واسه ی ما!

  -   آره بابا جانم، دخترکم، اینورشم می ریزه !

                                       - بلکه ام می شکنه، اصلا !

                                                         - می شکنه با ساز برادرت!

                                                                                 - میشکنه اصلا!

 *-گندمزار سبز میشه بابا؟

                                *- تنور گرم؟

         -میشه دختر جانم !

                  -میشه! میشه، با ساز برادرت!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت   توسط هر دو  | 

 

کیانوش خوردی از جام  ؟  نوش !

کنون ما و آواز و تنبور   و    گوش !

و  فردا  و  فریاد  و  خون  و   سرود

وتکرار  تو , عشق, با عقل و هوش

چه  جانها که با شور  تو جان شود

سرانجاممان مژده هااااا  از سروش

بیاغاز  چله  ,   که    تا      چله ات

دراید به خمهایمان , خون به جوش

از  این  مهر  و  موم   دهانهای   ما

و   از  این  آتش سینه و لب خموش

جونمردم !

              بلند بالام !

                            سیه موم!

                                                 براید صداهاااا, خروش از خروش!

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت   توسط هر دو  | 

 





Powered by WebGozar