
دهه سی
در عرصه داخلی، کار بررسی آئیننامه سینماها و موسسات نمایشیِ کمیسیون نمایشات وزارت کشور که از سال 1322 و در زمان دکتر فرهمندی، رئیس اداره نگارش وزارت فرهنگ و بهنام، رئیس نمایشات اداره کل شهربانی در دستور کار قرار داشت در دوره منصورالملک جدیتر شد و در خرداد 1329 همزمان با روی کار آمدن دولت رزمآرا به تصویب رسید. بر اساس آئیننامه، ترتیب نمایش در سینماهای درجه یک از این قرار بود:
1ـ فیلم اصلی 2ـ یک فیلم علمی و جغرافیایی یا ورزشی یا تفریحی 3ـ یک فیلم وقایع روز که از تاریخ آن حداکثر بیش از چهار ماه نگذشته باشد.
در بهمن ماه 1329 دولت رزمآرا برای جلوگیری از وقایع اوایل دهه بیست شمسی(1320)، بنا به پیشنهاد وزارت کشور ماده 55 آئیننامه سینماها و مؤسسات نمایشی را به شرح زیر اصلاح کرد:
فیلمی که تقاضای نمایش آن میشود اعم ازاین که فیلم اخبار، دکومانتر یا اصلی باشد نباید جنبه سیاسی داشته باشد و یا حاوی مطالبی باشد که به حسن روابط ایران با دول دیگر خللی وارد آورد. (1)
در چنین شرایطی و بعد از واقعه 16 اسفند 1329 ، حسین علا به نخست وزیری رسید. روز 17 اسفند 1329، کمیسیون نفت در مجلس شانزدهم، اصل ملی شدن صنعت نفت ایران را تصویب کرد و روز 29 اسفند قانون ملی شدن نفت، به امضا رسید. دوره چالشهای بزرگ حقوقی و سیاسی آغاز شد. در 6 اردیبهشت 1330 حکومت چهل روزه علا به دلایلی از جمله واقعه سینما تاج آبادان و کشته شدن چند ایرانی وپاکستانی، به سر رسید و دکتر مصدق، به این شرط پست نخستوزیری را پذیرفت که مجلس طرح اجرای قانون ملی شدن نفت را تصویب کند. مجلس شانزدهم، به ریاست سردار فاخر حکمت، روز نهم اردیبهشت طرح را تصویب کرد و روز 13 اردیبهشت 1330، نماینده اول تهران در مجلس و رئیس کمیسیون نفت، نخستوزیر شد.
فیلمبرداران پارامونت در ایران
به نظر میرسد قدیمیترین تصویر متحرک از مصدق، توسط فیلمبرداران پارامونت (یا گروههای دیگری که همزمان در ایران حضور داشتند) برداشته شده است. در سال 1358 قطعه فیلمی از یک فیلمبردار قدیمی در تلویزیون خریدم و در فیلم یادی از دکتر فاطمی، استفاده شده است که اولین هیئت دولت دکتر مصدق را گرداگرد یک میز نشان میدهد. آقای گنجی صاحب فیلم مذکور به من گفت که این فیلم را 25 سال در خانهاش مخفی نگهداشته بوده.
متاسفانه دیگر از این فیلمبردار قدیمی، خبری ندارم تا بیشتر پرس و جو کنم.
اما خبر مربوط به فیلمبرداران پارامونت:
یک زن وشوهر آمریکایی به نام آقاو خانم «هیکاک» در هفته گذشته [نهم خرداد 1330] از زندگی نخستوزیر، هیئت مختلط نفت و هیئت دولت، برای کمپانی پارامونت در مجلس فیلم برداشتند. این زن وشوهر، چند ماه پیش به ایران آمدهاند و از همه وقایع مهمی که چند ماه اخیر در تهران روی داده، فیلم برداشتهاند. هیکاک، مرد قد درازی است که عینک ذرهبینی به چشم دارد و تاکنون کسی خنده او را ندیده است. زن او نیز بسیار جدی است. قد متوسط و گیسوان خرمایی رنگ دارد و جز با شوهرش با هیچ مردی، حرف نمیزند.
روز پنجشنبه، وقتی این زن وشوهر برای فیلمبرداری به مجلس آمدند، در یکی از تالارهای مجلس، هیئت دولت تشکیل جلسه داده بود. اولین فیلمی که آنها برداشتند از جلسه هیئت دولت بود. بعد از دکتر مصدق خواهش کردند به باغ شمالی بهارستان برود تا در میان سبزه وگل، فیلم نخستوزیر و وزیران و نمایندگان ایران را بردارند. دکتر مصدق آنروز خیلی خوشحال بود. بر عکس روزهای اخیر که قیافهاش گرفته وعصبی است، خنده از لبش دور نمیشد. در میان نخستوزیران ایران، و در مقابل عکاسها، هیچکس نرمتر از دکتر مصدق نبوده، هر طوریکه عکاس بخواهد و به او بگوید، ژست میگیرد.
عکاسهای آمریکایی هم از این وضع راضی بودند. در جریان این فیلمبرداری، عکاس و خبرنگار ما نیز همه جا دوش به دوش فیلمبرداران آمریکایی بودهاند. (2)
میدانیم که حاصل کار پارامونت در ایران یک مجموعه فیلم بوده است که در جای خود به آنها اشاره خواهد شد.
منبع: تارنمای تخصصی سینمای مستند ایران
.jpg)
اشاره: جنبش چپ بخشى از تاريخ قرن بيستم ايران را در بر مىگيرد كه از هر نظر قابل بررسى و مطالعه علمى است بى شك شناخت و پژوهش عينى و تحليلى از اين دوران بر درك و بينش ما از تاريخ كشورمان تأثير به سزايى مىگذارد. كتاب "شورشيان آرمانخواه، ناكامى چپ در ايران" اثر (مازياربهروز) مىكوشد به بررسى عللى بپردازد كه جنبش چپ در ايران را ناكام گذاشت. نويسنده با پيروى از روششناسى علمى بر آن بوده است كه فرآيند جنبش چپ و فراز و فرودهاى آن را در متن تاريخ معاصر كشورمان گزارش كند. كتاب بيشتر به دوره تاريخى پس از كودتاى 28 مرداد تا فروپاشى كامل چپ ماركسيستى در نيمه دهه 1360 تأكيد دارد كه اين دوره (سالهاى پس از انقلاب) كه در ساير كتابهاى تاريخ بسيار كمتر به آن پرداخته شده است.
بهروز، وابستگى احزابى نظير حزب توده و فداييان اكثريت به شوروى و نيز فقر فلسفه را از عوامل اصلى شكست جنبش چپ در ايران بر مىشمارد. وى بر اين باور است كه مردان سياست امروز هم از تجربيات جهانى و هم از گذشته كشور تأثير پذيرفتهاند و به همين دليل با حفظ احتياط علمى نسبت به آينده اصلاحات ابراز خوشبينى مىكند. بهروز اظهار مىدارد كه جريان اصلاحات در بين دانشگاهيان خارج كشور محبوب است و دانشگاهيان ايرانى عموماً از اين جريان و تحولات تدريجى در ايران حمايت به عمل مىآورند.
گفتنى است چاپ نخست كتاب شورشيان آرمانخواه، انتشارات ققنوس در زمانى كوتاه به فروش رسيد و اكنون چاپ دوم آن در دسترس خوانندگان علاقمند به مباحث سياسى قرار گرفته است.
«مازيار بهروز» متولد اسفندماه 1337 در تهران است. وى در سال 1982 ليسانس تاريخ و علوم سياسى از كالج سنت مريز در كاليفرنيا، در سال 1986 فوق ليسانس تاريخ جديد اروپا از دانشگاه ايالتى سانفرانسيسكو كاليفرنيا و در سال 1993 دكتراى تاريخ معاصر خاورميانه با تمركز روى ايران از دانشگاه كاليفرنيا در لسآنجلس آمريكا دريافت داشته است. سه سال در دانشگاه بركلى و حدود 6 سال در دانشگاه ايالتى سانفرانسيسكو آمريكا تدريس كرده است. به جز كتاب «شورشيان آرمانخواه»، مقالات زيادى در مورد تاريخ معاصر و جنبش چپ ايران نوشته است.
چه شد كه به مسائل سياسى معاصر ايران پرداختيد؟
خانوادهام اساساً روشنفكر و اهل سياست بودند و اين مسلماً روى ما تأثير گذاشت و تصميم گرفتم تاريخ بخوانم. البته از كودكى هم به تاريخ علاقه داشتم و به اين درس عشق بسيار مىورزيدم. بعد كه در ايران انقلاب شد و من به طور طبيعى به آن علاقه داشتم، مصمم شدم در مورد تاريخ معاصر ايران دست به پژوهش و تحقيق بزنم، زيرا به اين نتيجه رسيدم كه مىتوانم نقش مفيدترى بازى كنم و خدمت ارزندهترى صورت دهم.
در كتابتان از ضعف ايدئولوژيك نيروهاى چپ و كمبود ارتباط آنها با مردم صحبت كردهايد؟
ببينيد اتفاقات تاريخى يك عامل ندارد و بايد از عوامل سخن گفت و آنها را دستهبندى كرد كه من در كتابم عوامل ناكامى جنبش چپ را دستهبندى و كالبدشكافى كردم. در نتيجه، شكست چپ در ايران عوامل گوناگون داشته است كه به يكى دوتا از آنها شما اشاره كرديد.
عوامل تأثيرگذارتر چه بودند؟
نه، شما توجه كنيد كه مثلاً وابستگى حزب توده به شوروى در مورد شكست اين حزب و سازمان فداييان اكثريت عامل مهمى بود، ولى در مورد بقيه سازمانهاى چپ اصلاً صدق نمىكرد. البته اگر شما اصرار داريد كه عاملى را برجسته كنيم، به گمانم «فقر فلسفه» عامل بسيار مهمى است. جامعه ايران را به درستى نشناختند و در فهم درست انديشهاى كه مىكوشيدند با جامعه ايران تطبيق دهند، مشكل داشتند. اين كه چرا فقر فلسفه پيش آمده است، دلايل گوناگونى دارد. مثلاً در مورد فداييان علت اين بود كه كادر رهبرى آنها از بين رفت، اگر جزنى زنده مىماند، شايد وضع اين نبود، ولى او از بين رفت و اين مسئله تأثيرگذاشت. در مورد حزب توده وضع اصلاً اينگونه نبود، يعنى رهبران و متفكران حزب نظير احسان طبرى زنده ماندند، ولى وابستگى به بيگانه نگذاشت به شناخت درستى از جامعه برسند. بنابراين دلايل ضعف ايدئولوژيك براى سازمانهاى مهم متفاوت بوده است.
منظور شما چه سازمانهايى است؟
ببينيد من چپ را به معنى سازمانهايى گرفتم كه به شكلى به بالشويزم معتقد بودند و تجربه انقلاب اكتبر را داشتند و اين شامل سازمانها و گروههاى طرفدار شوروى، چين و تروتسكيستها مىشود. بنابراين، چپ مذهبى را مورد مطالعه و تحقيق قرار ندادم. مجاهدين خلق (منافقين) را پروفسور آبراهاميان در كتابى به نام «اسلام راديكال و مجاهدين ايران» بررسى كرده است. از ايشان پيشتر كتابى به نام «ايران بين دو انقلاب» به فارسى درآمده است و يكى از ارمنيان ايرانى است. من حتى چپهاى سوسيال دمكرات و گروه «خليل ملكى» را كه از انقلابگيرى به اصلاحطلب بدل شده بودند، رها كردم و در عوض به گروههايى كه به انقلاب اكتبر و مدل روسيه چشم داشتند، پرداختم.
در زمينه نقش افراد در گروههاى مختلف و تأثيراتى كه بر جاى گذاشتند، چه نظرى داريد؟
اين مسألهاى است كه در تاريخ معاصر ايران كمتر به آن پرداختهاند. اختلافات شخصى بين كادرهاى رده بالا تا چه حد در درون اين گروهها تأثيرگذاشت و اينها چقدر اجازه دادند مسائل شخصیشان در روند سياسى كشور دخالت كند. در سمينارى كه پارسال با عنوان «كودتاى 28 مرداد» در ايران برگزار شد، از محتواى سخنرانیها چنين برداشت كردم كه اختلافات شخصى بين دكتر مصدق و كاشانى جدا از مسائل ديگر بسيار قابل توجه بوده است. به گمانم به اين پرسش از اين زاويه بايد نگريست. در تاريخ جنبش چپ ايران چند بار اين اختلافات را ديدهام كه تأثيرگذار هم بوده است. مثلاً به نظر مىرسد «مصطفى شعاعيان» و «حميداشرف» به جز اختلاف نظرهاى گروهى اختلافات شخصى نيز داشتهاند. اين مسأله در مورد كادر رهبرى حزب توده در سال 32 به روشنى احساس مىشود و در مورد آن مفصل نوشتهام و جا دارد كار جدیترى در اين زمينه صورت گيرد. در هر حال، در ايران، اختلاف نظرهاى شخصى بين رهبران گاهى جلوى حركت را مىگيرد و به آن لطمه مىزند. اين يك بحث فرهنگى - سياسى است كه بايد با جمعآورى اطلاعات و تجزيه و تحليلهاى دقيق علمى به آن پرداخته شود.

مطلب زیر ترجمه نقدی است که ارواند آبراهامیان به دو کتاب : (ALL shahs Men: the hidden story of the CIA coup in Iran) به قلم استیفن کینزر خبرنگار نیویورک تایمز و دیگری: (Mohammd Mossaddeq and the 1953 coup in Iran) است که مجموعه مقالاتی است که زیر نظر مارک گازیوروفسکی و مالکولم بیرن جمعآوری شدهاند .
هایدن وایت فیلسوف برجسته معاصر در اثر کلاسیک خود زیر عنوان «مسخ تاریخ» Meta-history نشان میدهد که تاریخنویسان گرایش به آن دارند که از یکی از شیوههای اصلی زیر پیروی کنند: نقل مصیبت (تراژدی)، طنز نویسی (کمدی)، هجو نویسی و ماجرای عاشقانه.
اگر آقای وایت به سیاست خارجی امریکا بذل توجه میکرد شاید گروه پنجمی به شیوههای چهارگانه تاریخ نویسی خود اضافه میکرد زیر عنوان «مقاصد خیرخواهانه»ی دولت امریکا. اکثر آن چه درباره تاریخِ سیاست خارجی امریکا نوشته میشود با این پیشفرض آغاز میگردد که طراحان سیاست خارجی امریکا گرچه پیامدهای سیاستگذاریهاشان همیشه شرافتمندانه از آب در نمیآید، اما در اصل دارای مقاصد شرافتمندانهای هستند. حتا اگر دخالتهای دولت امریکا در کشورهای دیگر منجر به برقراری دیکتاتوری، جوخههای مرگ، کشتار جمعی شده باشد و یا هم اکنون در عراق منجر به یک کابوس نوع هابسی شده است، همهی این «وقایع پیش بینی نشده و ناگوار» را از آرمانهایی که طرحان این سیاستها داشتهاند، سیاستهای آرمانی چون «سرنوشت مقدّر»، «گسترش تمدن» به ویژه مسیحیت، «دفاع از دموکراسی» و یا در دهههای اخیر، حفظ جهان در برابر شرّ کمونیسم و تروریسم بینالمللی باید جدا کرد. دولتهای دیگر ممکن است سیاستهای ماکیاولی و بدخواهانه داشته باشند و دارای انگیزههای پنهانی باشند اما اهداف دولت امریکا بشردوستانه، آرمانگرایانه و خیرخواهانه است.
درونمایه دو کتاب مورد بازبینی در این نوشته، درست از چنین ویژگی برخورداراند یعنی اعتقاد به «مقاصد خیرخواهانه» دولت ایالات متحده.
کتاب اول توسط استیفن کنیزر، خبرنگار قدیمی نیویورک تایمز و نویسنده کتاب معروف «ثمره تلخ: داستان کودتا در گواتمالا» نوشته شده. کتاب کنیزر در باره کودتا در ایران، کتابی است بسیار خواندنی در باره برانداختن دکتر مصدق که در آن «دیکتاتوری» بعدی شاه محکوم میشود و به دنبال آن مؤخره پر آه و ناله و ترحم انگیزی از دیدار نویسنده از خانه مصدق در دهکده احمدآباد و گفتگوی دوستانه این خبرنگار با اهالی آنجا به چشم میخورد.
کتاب دوم مجموعهای از مقالات ارائه شده به کنفرانسِ برپا شده در کالج سان آنتونی دانشگاه اکسفورد است. این کتاب به ایرانیانی تقدیم می گردد که «در راه استقلال و دموکراسی مبارزه کرده اند». کتاب، زیر نظر آقای مارک گازیوروفسکی که سالهاست خود را به عنوان دانشمند برجسته تاریخ ایران جا زده و آقای مالکولم بیرن، که به عنوان معاون «آرشیو امنیت ملی» ناچار به قبول دردسر فشار به دولت برای افشا ساختن اسناد قدیمی- از جمله اسناد کودتای 1953- شده است جمعآوری گردیده. این دو علاوه بر ویراستاری کتاب، یکی مقالهای در باره جریان کودتا اضافه کرده و دیگری (آقای بیرن) مطلبی درباره سیاست امریکا در قبال ایران میان سالهای 1945 تا 1953 نوشته است.
علاوه بر آن، کتاب حاوی مقالاتی از آقای کاتوزیان در باره مشکل دموکراسی در ایران؛ از فخرالدین عظیمی درباره اپوزیسیون داخلی علیه مصدق؛ از مازیار بهروز در باره حزب توده؛ از ویلیام راجر لوئیس درباره نقش دولت انگلیس در کودتا و از مری هایس در باره تحریم موفقیت آمیز شرکتهای نفتی علیه ایران است. هر یک از مقالات، نتیجه پژوهشی دقیق و پر از جزئیات فراوان است. به علاوه بیشتر این مقالات و نیز کتاب استیفن کنیزر برای تکمیل منابع مکتوب مورد رجوع خود از مصاحبههایی چند استفاده میکنند. به راحتی میتوان گفت همه جزئیاتی را که خواننده در باره کودتای 1953 احتیاج دارد- و حتا بیش از نیاز او- در اختیارش قرار میدهند.
این کتابها تفاوت خوشایندی با چند نسل نوشتههای مورخین انگلیسی- امریکایی دارند که شیوه برخوردشان با کودتا یا نوعی سکوت آزار دهنده، یا انکار بی چون و چرای دخالت دولت های امریکا و انگلیس در آن و یا جانبداری از این نظریه بود که اگر پیامدهای دراز مدت این کودتا بنفع مردم نبود. نباید تقصیر را به گردن دولت امریکا انداخت بلکه گناه به گردن شاه و مردم ایران است.
این دو کتاب گرچه این نظریه لیبرالی را می پذیرند که کودتا یک فاجعه مصیبتبار هم برای ایران و هم روابط ایران و امریکا بوده است، اما با این همه- و با ارائه اطلاعات ضد و نقیض- مشترکاً به همان درون مایه رایج در غرب میرسند که سیاست خارجی امریکا «مقاصد خیرخواهانه»ای را دنبال میکند. هر دو کتاب گناه را بی کم و کاست به گردن «جنگ سرد» می اندازند و تأکید دارند که دلیل انکارناپذیر دخالت امریکا ترس از «خطر سرخ» و اشتیاق این دولت به نجات ایران- و کل خاورمیانه- از خطر کمونیسم بینالمللی بود.
آقای گازیوروفسکی اعلام می دارد: «بسیاری از مقامات امریکا..... در تابستان 1953 به این نتیجه رسیده بودند که با شدت گیری آشفتگی و ناآرامی، قدرت گیری کمونیست ها در ایران کاملاً محتمل است و بنابراین مصدق را باید سرنگون کرد تا از افتادن ایران به چنگال شوروی جلوگیری شود».
آقای بیرن مقاله خود را با ترومن حین جنگ کره آغاز می کند و این که او چگونه به نقشه جهان نظر افکند و انگشت خود را روی ایران می گذارد و اعلام می دارد: «[کمونیست ها] مزاحمت را از این جا آغاز خواهند کرد». نویسنده ی مقاله سپس به این نتیجه گیری می رسد که: «عاملی که بالاخره ایزنهاور را بر آن داشت در ایران دخالت کند این تصور بود که مصدق وسیله ای برای قدرت گیری کمونیست ها در ایران خواهد شد». و سپس ادامه می دهد: «هدف های تعیین کننده در اواخر دولت ترومن و اوایل دولت ایزنهاور در مورد ایران کاملاً یکسان بود- جلوگیری از درغلتیدن ایران به اردوگاه شوروی». مازیار بهروز پس از نشان دادن این که حزب توده خطری واقعی نبود و این که طراحان سیاسی امریکا بر این امر آگاهی داشتند اما به این نتیجه گیری می رسد که: «این تصمیم (برای انجام کودتا) به نظر می رسد که ربط زیادی به واقعیات موجود در ایران نداشته و بیشتر مربوط به ضرورت های ایدئولوژیک آن دوران یعنی دوران جنگ سرد بود».
امروز، برای امثال من و همسن و سالان من شکی باقی نماند که کودتای ... رداد، نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر، یک کودتای واقعی بود. نه کودتای مخملی، نه انقلاب رنگی.
امروز، برای امثال من و همسن و سالان من آشکار است که ضربه کودتای .. رداد، آنقدر مهلک بود که تاکنون نه زخمش التیام یافته، نه کشور تیمار!
امروز، برای امثال من و همسن و سالان من پوشیده نیست که از ماهها قبل کودتا به تشدید «جنگ اعصاب»، «عملیات تضعیف» با راههای گوناگونی چون: «طرفدار کمونیست»، «تهدید اسلام»، «نابسامانی عمومی و اقتصادی»، «سیاستمداران بیدین» به «شوکپردازی» پرداخت.
امروز، برای امثال من و همسن و سالان من، پوشیده نیست که با سر و صدا راه انداختن تبلیغات رسانهای، دوستداران و دلسوزان مردم را بدام افتادگان کمونیستها خواندند. کسانیکه شمار اعضای آنها در داخل کشور 20 هزار عضو و 110 هزار هوادار در برابر قبایل مسلح و ارتش 120 هزار نفری، رقمی گم به حساب میآمد.

گویی تاریخ دوباره تکرار میشود؛ کودتا را «شورش مردمی» و علت را مقاومت یک «پوچگرا» در برابر «ترقیخواهی» خواندند. روزنامههای منتشره در تهران پس از کودتا، از گفتن ارقام تلفات خودداری ورزیدند و در عوض به قلمفرسایی شیوا در اینباره پرداخته که چگونه «مردم وطنپرست» بازار، جنوب شهر، و حتی روستاهای مجاور تهران با شوق و ذوق به خیابانهای مرکز تهران ریختند تا اراده ابدی خویش را به شاه خود ابراز دارند.

امروز، برای امثال من و همسن و سالان من، پوشیده نیست که بعد از کودتا و تشکیل دادگاه فرمایشی محاکمه نخستوزیر، تنها یک شرمساری و سرافکندگی برای برگزارکنندگان آن دادگاه باقی گذارد. چرا که این «دادگاه» بود که به «محاکمه» کشیده شد نه مصدق!
گویی تاریخ تکرار دوباره میشود؛ کودتا آغاز دورهای از سرکوب سیاسی بود. به محض پایان یافتن کودتا، ارتش اقدام به دستگیری نزدیکترین وزیران و حدود 1200 فعال سیاسی کرد.
باز اعدام و خون؛ بر طبق گزارشهای سفارتخانههای آمریکا و انگلیس، نخستین اعدامها جلوههایی از «خونریزی علنی» نشان میداد، اما اعدامهای بعدی را مخفیانه اجرا کردند تا «انزجار عمومی» را برنیانگیزند؛ زیرا «شجاعت ظاهری» و «جسارت سازش ناپذیرانه» محکومین به مرگ، موجب خودداری تیراندازی جوخههای آتش به آنان شد.
روزی که مجلس شورای ملی به دکتر مصدق رأی تمایل داد، روزنامهی اطلاعات در سمت راست صفحهی اول نوشت: «علاء استعفا داد و مجلس به دکتر مصدق رأی تمام داد» و در سمت چپ نوشت: «نیروهای مسلح و چتربازهای انگلیسی برای ورود به خاک ایران آماده شدهاند.»
طرح نخستین آژاکس هشدار داد که اگر عملیات شکست بخورد، امریکا دچار یک «پس ضربه» جدی میشود. البته کودتا موفق شد اما پیامدهای بلندمدت کودتا قطعا فاجعهبارتر بود. یک نظام دیکتاتوری بر پا ساخت که هر روز فاسدتر و غیر مردمیتر میشد. ذهنیت «قدرت استعماری» به ایرانیان داد، باعث نابودی احزاب عرفی (جبهه ملی و حزب توده) شد و راه را برای ظهور جناحهای مخالف مذهبی هموار کرد.
ماتم زدهایم، در آرزوی کسی هستیم که چون مصدق در طول نطقهای خود، هروقت سخن از بدبختی و درماندگی و فقر هموطناناش به میان میآمد، بیاختیار اشکاش جاری میشد و وقتی او میگریست، کسانی هم که دچار رقت قلب بودند، میگریستند. گریستن او با گریستن دیگری متفاوت است چرا که ملاک، عمل و صداقتش بود نه ریا و تزویر! اینروزها جایش خیلی خالی است. خیلی!
به پیش اهل جهان محترم بود آنکس / که داشت از دل و جان احترام آزادی
* عکسها از موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران

اعتماد ملی جان سلام!
امروزی، عصر اومدیما ! یه وقت فکر نکنی نیومدیم. هی چند تا برادر که بیشتر مثل پدرا بودن , از بس که داشتن پیر می شدن، می گفتن؛ حرکت کن، آقا ! حرکت کن!
دلم خیلی سوخت، اصلا یک کلمه هم نمی گفتن، حرکت کن خانم ! حر کت کن! دل سوختن نداره ؟ داره دیگه! تو این دوره زمونه که می خوان 3 تا زن وزیر کنن, هنوز برادرا که مثل پدران، از بس که دارن پیر میشن، زبونشون نمی چرخه بگن، خانم! اصلا انگار نمی خوان خانوما رو به رسمیت بشناسن. همچین جالب، یکیشون داد زد :- برین خونه هاتون دیگه ! برین سر زندگی اتون ! چی می خواین تو خیابونا؟ یه چیزای دیگه ای ام گفت، ولی من نمی گم. یعنی اصلا زبونم نمی چرخه که بخوام بگم. حالا اینارو بی خیال. ببخشید، سر دلم مونده بود، گفتم ، یهو دیگه!
غرضم از این نامه، احوالپرسی شما است , وگه نه ما به این حرفا عادت کردیم .
اعتماد ملی جان، امروزی عصر اومدیما ! یه وقت فکر نکنی نیومدیم. رو در نوشته بودی، فقط امروز چاپ نمی شی و اینا . دلم داره مثل سیر و سرکه می جوشه ! وقتی ام که بر گشتم خونه، حرفت درست دراومد. بابا امروز اعتماد ملی نگرفته بود. وقتی دور هم نشستیم، چایی بخوریم ، جای خالیت، خیلی به نظرمون اومد. مامان عینک ذره بینی اش رو گذاشته بود، کنار سینی چایی . گفت شب نامه رو بدین به من. بابا گفت: اعتماد ملی امروز چاپ نشده !!! این روزنامه ی.... است! حوصلمون سر رفت از بی خبری. هر چیم ، من خبر داشتم از دور و برت، چند بار گفتم . خبرام تکراری شد . من هی چند بار به همه گفتم، رو در نوشته بودن، فقط امروز چاپ نمی شی! ولی یکی از اعضای خونواده که بهتره نامش فاش نشه، چون که این نامه سر گشاده است و اون عضو خونواده، هنوز جوونه و یه عالم ارزو داره و می خواد عروسی کنه و اینا, گفت: آره تو راست می گی، اعتماد ملی موقتا ,بسته شد ! هی من گفتم ، موقتا چاپ نشد. هی اون گفت: موقتا بسته شد!
اعتماد ملی جان یعنی چی؟
تو که خیلی اعتماد ملی مودبی هستی. به کسی حرف زشتی نمی گی که !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
فکر کنم همه اش زیر سر این میم مرعشی است. کاش یه خورده َ فقط یه خورده حواستو جمع می کردی. می گن کارش داره می رسه به رمز گشایی " رو گردنش گلوبنده َ عکس رضا شا .... بچا مهندس اومده َ بیاین تماشا" . هیچی دیگه با اون رمز گشاییای موهومش َ هی اجانب و امپر و انتر و اینا رو چسبوند بهت کم نبود؟ ! حالا می خواد س- ل- ط- ن- ت - طلبا رو بچسبونه دیگه! رضا شا!!!!!!!!!! و مهندسشم که َ واسه همه واضح و مبرهنه ! کاش واسش بلیط توپولف بگیری َ بره سفر. میم مرعشی رو می گم . بفرستش بره . این باهات خوب نیستااااااااااا. همه فهمیدن و خودت نفهمیدی.
می گم عصری اومده بودیم ، یه وقت فکر نکنی می خوام خجالت زده بشی خدایی نکرده ها ! نهههههههههههههههههه! می خوام بدونی دوست داریم. می خوام بدونی مردم معنی درست و نادرستو می فهمن. می خوام بدونی، درسته که نذاشتن، وایسیم پیش درت، درسته نذاشتن جمع شیم ، ولی ما خیلی بودیم. ما مردم خیلی بودیم. خیلی هستیم. به خاطر این همه ادم دوباره بیا!
دیشب بود ، داشتم عکس بعضی از بچه ها رو نگاه می کردم. بعضیا که کشته شدن. همین جور که نگاشون می کردم، فکر کردم همشون چه قدر ماهن! ندا , سهراب, کیانوش , ..... همین طور که می دیدمشون، فکر کردم اینا خیلی قهرمانن و خیلی خوش تیپ و خیلی ماه و خیلی دوست داشتنی . برای اولین بار آرزو کردم یه روزنامه ای، مجله ای، چیزی داشتم . و تا همیشه عکس بچه ها رو روی جلدش یا توی صفحه ی اولش می ذاشتم. بعدش چون که می دونستم، هیچ وقت روزنامه و مجله و اینا نخواهم داشت، فکر کردم واسه ی تو نامه بنویسم و ازت بخوام این کا رو بکنی ! حالا نه !!!!!که بگن، اغتشاشگری. بعدنا. که حتما میاد. بعدنا که برادرا که بیشتر مثل پدران از بس که دارن پیر میشن , جای باتوم گل می گیرن دستشون. بعدنا که این خیلیای امروز می شن همه ی مردم ایران. بعدنا که جای ندا و سهراب و کیانوش و خیلیای دیگه، خیلی خالیه! بعدنا که مردم با هم مهربون میشن. بعدنا، بعدنا، بعدنا که حتما میاد ؛ حتی اگه من مرده باشم. بعدنا خواهش می کنم، لطفا این کا رو بکن. عکس شجریان و ناظری رو هم یادت نره! اخه پوستر ناظری گیر نمییاد . اقلا از صفحه ی اول تو قیچیش می کنم می زنم به اتاقم ! شجریانم، دروغ چرا ؟! پوسترشو دارم ، ولی حیفه عکس همه رو بزنی و اون بمونه . اونوقت فکر می کنن، تو هم قدر هنر و نمی فهمی! قدر هنر، فرهنگ، اصالت! خداییش واسه خودت می گم. وگه نه من پوسترشو دارم . بزرگ , کنار یاد یاران را خوش است ِ بسطامی! الانم که دارم واسه ی تو نامه مینویسم، جلو چشممه ! ایناهاش!
اعتماد ملی جان، تو که اهل ناراستی و اینا نیستی؟ خودت رو در نوشته بودی، فقط امروز! پس، فردا میای! اگه نیای یعنی چی؟ یعنی مجبورت کردن ناراست بنویسی یا نه خودت ناراستی؟!
اعتماد ملی جان ما امروز عصری اومدیم! تو هم فردا صبحی بیا!
اومدیم، نشون به اون نشون که واست نوشتم ؛ " اعتماد ملی جان سلام! امدیم نبودید"
باقی بقایت - خجالت می کشم خطم خراب است- قربانت زهره
"لجن چگونه به دامان گل ، چسبیدنی است؟
گل، قائم به ذات گل است، تا ابد ماند نی است "
*************
ترانه، ناخوانده، بغض ِ سنگین است
مدام تعریف ِ درد غمگین است
ترانه اول ِ گل بودن و گلاب شدن است
زنانه پیش رفتن و شتاب شدن است
گلوله به گل ، خون، سهم ما این است
تقابل کفتار و گل سخت سهمگین است
نگو لگد ِ روی گل، لهیده گی است
همیشه انتشار ِ بوی گل از فشرده گی است
گل ولجن ؟! واژه واژه بی ربطی است
قیاس ِ عشق، سبز، سرخ با بی دردی است
نگو علامت ِ آواز ممنوع، وصله ی زنهاست
ببین صدای سکوت ترانه هم زیباست
تمام جان ترانه، سرود و آواز است
تمام کجا، تازه این یک آغاز است
آن مرد داس دارد!
ما بنفشه می کارییییییییم!!!
... وقتی پیرمرد گل سرخ را به جوان گاردویژه ای بهشت زهرا داد , جوان که زیر سیاهی لباس ضدگلوله اش خسته و عرقریزان بود، همه ی خستگیاش را لبخند زد و گل را گرفت. مردم همهی معنای گل سرخ را فریاد زدند؛ قبول کرد! قبول کرد! قبول کرد!
چند دقیقه بعد توی همه ی تعقیب و گریز ها و زد و خوردها که سر و صورت مردم عذادار را زخمی و خون آلود کرده بود، مردم خستگی ناپذیر، دل خون و تن زخمی، ایران را سر دادند. ای ایران ای مرز پر گهر ... میان قبرهای چیزی حدود یک قرن آزادیخواهی . میان قبرهای غریب نام های اشنا. دلم نمی اید بنویسم غریب، نمی دانید چقدر آدم یک عالم راه کتک خورده بودند و آمده بودند، شمع روشن کنند، بالای سر خورشیدهای ایران! خورشد را گمان کرده اند می شود به خاک سپرد؟! قانون طبیعت یعنی برآمدن خورشید، هر صبح. و قانون طبیعت این است که صبح حتما بیاید. مردم که ایران را می خواندند، گروهی از سربازهای باتوم به دست، " هر چند روبروی مردم" ، با صداها هماهنگ شدند، چند دقیقه با صداها هماهنگ شدند، با مردم ترانه سر دادند؛ ای ایران ای مرز پرگهر، ای خاکت سر چشمه ی هنر ..... میگریستم، همه ی عشق محصور شده ی سربازهای وطنم را می گریستم. عشق محصور شده توی لباسهای تیره، باتومهای مخوف. سربازها که بعد از ترانه ی ایران، بازهم ما را زدند. ما را زدند، که برویم . برویم و نمانیم. غافل از آنکه اینبار با پای خودمان رفته بودیم. با پای خودمان به بهشت زهرای ایران. به خانه ی ابدی یک قرن آزادیخواهان ایران.به خانه ی ابدی شهیدان 8 سال رزم برای تمامیت ارضی ایران. به خانه ی اشکان، سهراب، ندای ایران! غافل از اینکه ما با پای خودمان رفته بودیم به یک عالم قبر کندهی آماده که فقط خدا می داند، نام کداممان روی ورقه ی آهنی بالای آن نوشته خواهد شد.
مترسان ز آتشم , مترسان ز آتشم , مترسان ز آتشم , این را پیرمردی بالای سر سهراب فریاد میکرد. پیرمردی , که خاکستری موهای سرش با خون حنا شده بود! ...
نقل پاشیدیم روی سرت خنده ات گرفت؟
خنده ات گرفت اشکان،
از ما مهمانهای دهاتی؟
تقصیر سخاوت خودت بود،
آدم برای عروسی فراخوان ملی می دهد، پسر؟!
چقدر مثل عروسهای قوم ما، که به حجله می روند شده بودی، داماد!
مادرت هم میگریست!
مثل مادر عروسهای قوم ما!
من همه ی رسوممان را کل کشیدم پایین پات !
شنیدی؟
همه می گفتند، چقدر اشکان، داماد خوشگلی شده !
اسفند بریزید براش!
دیدی گفتم آب از آب تکان میخورد!
باران ترکید ه گی لبهای کویر را تر کرده!
کویر خانم بیظرفیتتر از من، همه تری لبهایش را بغض شده؛
آرام آرام میگرید.
همه این سالهای خشکی هی خواب دیده بود .
مثل خوابهای من
خواب بوسیدنهای خیس
خواب بوسههای باران
خوا ب جان گرفتن ها َ
جان گرفتن خارهای بیابان .
" - زیر پات گل شد مادر !
چقدر گریه میکنی ؟
دشتها را ساقدوشت کرده بودم.
گفته بودم عروسیها سرخ است َ همیشه .
نگفته بودم؟! "
مادر کویر یکریز این حرفها را میخواند به گوشش .
و باد یک چیزهایی به گوش من .
یک چیزهایی تا من روسری ام را بردارم .
من همه ی روسری ام را به باد میدهم .
بال زدن را به موهام یاد میدهم .
سر سبز م ر ا بر باد میدهم.
بر باد می دهم تا ریز ریزم کند.
ریز ریزم کند و هُوو هُوو کنان بپا شدم روی کویر .
کویر خانم باردار شده،
د لش سکنجبین میخواهد .
همه ی ریز ریز من فدای سرش َ
فد ای سر خودش و خس و خارهای سبزی که دنیا میآورد.
"سلام درخت سبز بیشه !
سلام زخمی ضرب تیشه !
سلام محمد جان !
اگر ازاحوالات ما خواسته باشید َ هی َخوبیم.
ریشه ایم دیگرَ
ریشهَ
می بینی ؟ داریم به در و دیوار خاک می زنیم!
جوانه می شویم
قد می کشیم
گل می کنیم
شکوفه
میوه
بهار....
ملالی نیست محمد جان!
ملالی نیست جز دوری روی شما!
سلام ما را به ندا برسان!
قربانت : زهره"
یادداشت:
وقتی امتحان کنکور می دادم َ صندلی جلویی من خالی بودَ داوطلب شماره ی ... غایب بودَ. هی دفترچه ها را می گذاشتند و جمع می کردند. و برای صندلی خالی پیش روی منَ هم. هیجان زده بودم و فکر می کردم چه اتفاق مهمی می تواند داوطلب شماره ی .... را به امتحان نرسانده باشد؟! به هر چیزی فکر می کردم َ جز مرگ. انروزها گمان می کردم ۱۸ ساله گی وقت مرگ نیست. حالا ولی" به قول بی بی جانم " زمانه عوض شده است َ انگار؟َ ۱۸ ساله ها هم می روند. بی بازگشت می روند. و من نمی دانم چرا وقتی می کوچند یا می کوچانندشان َ اینقدر شکنجه؟! ننویسیم َ نگوییم : جراحات وارده . بنویسیم َ بگوییم : شکنجه ی ناجوانمردانه! مگر نه این استَ که محمد نوجوان ما َبرای نه به ناراستی کوچانده شد. بی بازگشت کوچانده شد .راه یکی ا ست و ان راستی است. محمد شکنجه شد و رفت. و به قول صمیمانه های کودکی هایمان َ رفت که رفت. حالا هر بهار که مرغان مهاجر بیایند َ چشمان خیلی ها به راهش سفید می شود! و توی هیچ کنکوری حاضر نمی خورد و صندلی داوطلب شماره ی....