تبليغاتX
مه و ماه
گاه‌به‌گاه نوشته‌هایمان

جاده خاکی در داخل محدوده ثبت میراث فرهنگی است

 در راستای نگرانیهای بوجود آمده از آسفالت «كوه دماوند» شماری از دوستداران طبیعت و میراث فرهنگی به همراهی مدیر گروه دیده‌بان کوهستان، روز پنجشنبه از جاده فرعی در دست احداث رینه ـ گوسفندسرا بازدید كردند.

دست در كنار تابلوی زرد رنگ «اثر طبیعی ملی دماوند» جاده فرعی خاكی (رسی) دیده می‌شود. كه با اختلاف ارتفاع 1000  متر و به طول 6-7 كیلومتر به گوسفندسرا می‌رسد. همانگونه كه از نام این محل پیداست، منطقه مسكونی نیست و این مسیر در سال 1384 تعریض گردیده است. بر اساس تعریف سازمان میراث فرهنگی و گردشگری، محدود اثر «ملی طبیعی كوه دماوند» از ارتفاع 2200 متر آغاز می‌گردد كه مسیر خاكی رینه ـ گوسفندسراست. بنابراین فعالیت كامیونهای راهسازی غیرقانونی است. لازم به یادآوری است این اثر در مورخه: 21/03/81 در فهرست آثار زیست محیطی سازمان محیط زیست قرار گرفت.

آقای «عباس محمدی» رئیس هیئت مدیره انجمن كوهنوردان و مدیر گروه دیده‌بان کوهستان ایران در پاسخ به توجیه چنین جاده‌ای می‌گوید: این طرح هیچگونه توجیه گردشگری ندارد. چرا كه درست چند كیلومتر آنطرفتر در منطقه آبگرم، می‌توان به تجهیز امكانات گردشگری پرداخت‎‎‎‏؛ اما اینجا نه! كوهنوردان به دلیل همدمایی با دمای منطقه جهت صعود، از ابتدای مسیر پیاده و آرام صعود خود را آغاز می‌كنند و هیچ كوهنورد حرفه‌ای در این مسیر از ماشین استفاده نمی‌كند. ساخت این جاده موجب فشار بر ظرفیت و برد كوه دماوند شده و تراكم جمعیت و به تبع آن آلودگی محیط زیست و تلهای انبوه زباله‌های رها شده در طبیعت را به همراه خواهد داشت. درست در فاصله چند كیلومتری کوه دماوند، شاهد نابودی دشت شقایق و زباله‌زارهای فراوان رها شده كه در شیب تند دره‌ها بر اثر آتش زدن، گاز د‌ی‌اكسی متصاعد می‌كردند، بودیم.

سه تل انبوه از زباله‌ها را در مسیر مشاهده نمودیم

در گفتگو با آقای «پناهی» شهردار شهر رینه، وی از عدم دخالت و حتی نظر شهرداری رینه به احداث چنین طرحی سخن گفت. به گفته وی، گل شدن جاده (رسی) در زمستان و ایجاد گرد و غبار در تابستان منجر به اتخاذ چنین تصمیمی شده است. این طرح مصوبه نخستین سفر ریاست محترم جمهوری به استان مازندران، بالغ بر 80 میلیون تومان می‌باشد. طرح یاد شده با اعتبار زیرسازی در حال اجرا بوده و با «ماسه‌ریزی» بر روی جاده خاكی به پایان خواهد رسید. پناهی گفت: «دماوند آسفالت نمی‌شود»؛ لازم به یادآوری است، مصالح مورد نیاز این جاده از ریزش دیواره‌های كنار جاده و ماسه‌های دره‌ای شهر رینه تامین می‌شود.

سازمان میراث فرهنگی و گردشگری و سازمان محیط زیست مخالفت خود را با این طرح ابراز داشته‌اند ولی بر اساس مشاهدات تاكنون هرگونه اقدام موثری از جانب این دو سازمان متولی صورت نگرفته است. تنها نامه اعتراض آمیز فدراسیون کوهنوردان و نامه انجمن کوهنوردان به سازمان میراث فرهنگی و گردشگری(1) ، (2) به چشم می‌خورد. آیا بهتر نبود به جای زیرسازی جاده، به تدبیر برنامه‌هایی می‌پرداختند تا شاهد تراكم انبوه زباله‌ها و نخاله‌ها در دامنه سرسبز دماوند نبودیم؟!

درج خبر در خبرگزاری ایلنا

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت   توسط هر دو  | 

توس - آرامگاه فردوسی - افسوس رستم پس از کشتن سهراب - عکاس : ولی ا... شمشیربندی

  "تقدیم به مادر سهراب اعرابی"

    

   قیل، قال، دام

               کلاغهای بام

                      ابهام ابهام ابهام

نقطه سر خط، این را بنویسید بچه‌ها:

              رستم روزها و روزها زندان به زندان

                                      گریان َ

                                          دوید  و قصه‌اش به سر نرسید.

 رستم تراژیکتر از فردوسی، عاشق سهراب استَ

                                                    می‌شناسدش

                                                                   می‌نوازدش

 و کلاغها، بر بام ، بیمارتر از ضحاک

                                   سهراب می‌کشند.

نوشتید بچه‌ها؟!   خط فاصله -  

"گل سرخ و سفیدم کی می‌آیی؟!

              بنفشه برگ بیدم کی میایی؟!"

مادربزرگ هی انتظار سهراب را لالایی می‌خواند .

                                و تار پود شهر از ارتعاش لالاییش می‌لرزد.

تهمینه سکوت شده است

           و فقط، نامه‌اش را مرور می‌کند:

     " سلام تهمینه !

               سهراب مرد."

سکوت ندا می‌شود،

            و دیواره گی آجرآلود شهر را فرو می‌ریزد

                         حالا، روزن روزن نور است که پخش می‌شود توی شهر

                                                                              

                                                  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت   توسط هر دو  | 

امسال همه چیز رنگ و بوی دیگر دارد. همه چیز! همه‌چیز!

خرداد پر حادثه گذشت. تیر ماه آمد؛

از فراز و نشیب و پیچ و خمهای جاده هراز می گذری، به آستان دشتی فراخ و سبز با گلهای سربلند قرمز به رنگ خون، دشت شقایق می‌رسی. دشت شقايق، در معرض خطر است؛ کمک! کمک! زباله‌های موجود و چرای بی‌رويه و سیری‌ناپذیر چارپایان! راهسازی و جاده‌کشیهای اضافی که آخر به نا کجا آباد می‌انجامد.

شقایقهای دشت شقایق بی‌بدیل و نادرند؛ بومی این دیارند؛ با ویژگیهای خاص خود. ساقه‌ای بلند و راست قامت به رنگ سبز دارد و به گلبرگهای پهن نازک سرخرنگ ختم می‌شود. هیچ بویی ندارد اما زنبورهای زیادی را بر روی خود جلب می‌کند. شقایقها! شقایقها، این روزها پذیرای خیل مهمانان ناخوانده و خشن اند که تنها با جدا کردن شقایقها از ساقه آرام می‌گیرند. اما ای بسا خیال واهی! در عرض چند آن پر پر می‌شوند. بر زمین می‌ریزند و اگر دل رقیقی داشته باشی نگین اشک است که بر گونه‌هایت فرود آمده و آرام آرام همراه با سوز دلت بر زمین می‌چکد. جائیکه سرآغاز رویش شقایقی دیگر است.

تیر ماه است. در «تشتر یشت اوستا» تیرماه، نبرد تِشتَر و اَپوش است. ویژگیهای تِشتَر به روشنی و زیبایی و ستاره اَپوش، ستاره‌ای پرنور و سرخفام (عقرب) قرار دارد. شرایط گرم و خشک و سالهای کم‌باران در ایران به ویژه از ابتدای خردادماه، موجب پیدایش اعتراض شده است.

در تابستان ستاره اَپوش حاکم بلامنازع آسمان شبانه است و مردمان باستان حضور او در آسمان تابستانی را با نبود باران در پیوند می‌دانستند. اما با گذشت هر روز از روزهای تابستانی و نزدیک شدن به فصل باران، ستاره تِشتَر اندکی بالاتر و ستاره اَپوش اندکی پایینتر می‌رود تا اینکه در آخرین روزهای تابستان، اَپوش به آخرین مرحله آسمان سرشبی می‌رسد و پس از آن دیگر دیده نمی‌شود و تِشتَر حاکم آسمان در فصل بارندگی می‌شود.

نبرد کیهانی ایندو در تِشتَر یشت اوستا آمده است: «آنگاه تِشتَر درخشان و شکوهمند با پیکری به مانند اسبی سپید و زیبا با گوشهای زرین و لگام زرنشان به دریای فراخکرت فرو می‌آید و به رویارویی او دیو اَپوش با پیکری به مانند اسبی سیاه به در می‌آید. یک گر سهمگین! آنگاه تشتر درخشان و شکوهمند و دیو اَپوش هر دو به هم در می‌افتند و هر دو با یکدیگر نبرد می‌کنند. سرانجام تشتر درخشان و شکوهمند بر دیو اپوش چیره می‌شود و او را شکست می‌دهد.»

اين گياه در نواحی غربی ايران و سيلاخور و بلوچستان و اطراف تهران می‌رويد. ولی گویی این رویش در تمام خاک پاک ایران آغاز شده است. سیاوش کسرایی به زیبایی در سروده آرش کمانگیر این بازگشت انسان به فطرت خود را به تصویر می کشد.

 جنگلی هستی تو ای انسان

جنگل ای روییده آزاده

بی دریغ افکنده روی کوهها دامن

آشیانها بر سر انگشتان تو جاوید

چشمه‌ها در سایبانهای تو جوشنده

افتاب و باد و باران بر سرت افشان

جان تو خدمتگر آتش

سربلند و سبز باش ای جنگل انسان

 یادآوری: این متن از دشت شقایق و پژوهشهای ایرانی و سفر روز ملی دماوند و سروده آرش کمانگیر ـ سیاوش کسرایی الهام و برگرفته شده است. شقایقها - علیرضا حکیمی‌فرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت   توسط هر دو  | 

 

 

تازه گیها:

 

- شنیده ای خواهر؟!

           انقلاب تا ازادی َ ورود ممنوع!

                                          

                *********************************

خیلی وقت است:

 

شعرهاش گلاسه چاپ می شود.

و قافیه هاش از پی ردیف:

              باروت

                    تابوت

                          جالوت

                                  طاغوت

                    *************************************

چند وقتی است:

                    

                       پای شعرم سنگ خورده.

                                                   قافیه هام َلنگ لنگ می زند!

     شیلنگ و تخته هاش َ سر چهارراه َ

                                  وقتی چراغ سبز شدَ

                                                        همه ی هیکل شعرم را سرخ کرد.

شعرم داردَ یک ضرب می دود!

                      می لنگد و می دود!

                                       آزادی فتح بشودَ

                                             روسفید می شود .

                                                            و یک جور حماسه َهم!

                                                                          روسفید بشودَ سه رنگ پرچم را دارد.

                              **********************************

حالا:

 

بگذار هی شعرهاش گلاسه چاپ بشودَ

                                                گلاسه با حماسه جناس نمی شود!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت   توسط هر دو  | 

فر هنگنامه‌ی صفدری، کتابی است ارزشمند که سالهاست بسیاری دانشمندان مانده اند توی کارش . رمز گشایی از این میراث کهن تقریبا غیر ممکن به نظر می رسید تا اینکه شرح فرهنگنامه‌ی صفدری که کتابی است پیرامون فرهنگنامه‌ی صفدری و از واژه‌های آن رمز گشایی نموده  در تخت جمشید به دست باستانشناسان افتاد. این کتاب رمز گشایی فردی ناشناس از بعضی واژه‌های کهن فرهنگنامه‌ی صفدری می‌باشد." این دستنوشته در کتیبه‌های  تخت جمشید موجود است"  علاقمندان به باز خوانی اسناد می‌توانند به نشانی زیر مراجعه  نمایند: تخت جمشید-  جنب کاخ صدستون- کاخ بیستون- بخش وزارت اسناد و اینا. که در اونجا همه‌ی اسناد موجود است. خیلی اسناد دیگه هم (غیر از این) موجود است، جهت علاقمندان"

امید است پس از خواندن قسمتی از این رمزگشایی حجاری شده، رفع پاره‌ای شبهات و ابهامات گردد. و دوباره خوبی و خوشی و خرمی و بزن بکوب و اینا به همهی سرزمینها باز گردد.

نویسندهی متن حجاری شده، ‌ابتدا از صنعت تلمیح استفاه کرده و نوشته است:

خداوندا سه درد اومد به یکبار         دروغ و دشمن و خشکسالی و غم یار و غم نان و یه عالمه غم دیگه

پس از مقدمه‌ی مفصلی به این روال به ترتیب حروف الفبا مترادف و متضاد و اینا رو در هم آمیخته و پیرو سبکی تازه که خود مبتکر آن است  شرح َفرهنگنامه را اینگونه  نگاشته است: "توجه: قسمتهایی از این سنگنوشته َ بر اثر مرور زمان از بین رفته و قابل خواندن نیست. مرمتگران در تلاشند بتوانند همهی این سنگ نوشتهی با ارزش را قابل بازخوانی نمایند. بدیهی است به محض خواندن به اطلاع شما  گرامیان خواهیم رساند".

شرح فرهنگنامهی صفدری"به ترتیب حروف الفبا"

رسانه ملی =  شی‌ای متعلق به همه جزملت - مال همه جز مردم - درباره‌ی همه چیز جز ملیت - واسهی غیر ملی -  فراملی و اینا

انتخابات= برای این واژه تاکنون مفهومی تعریف نشده است

منتخب= به ضم میم- اونی که انتخاب نشده

اغتشاشگران=  اونایی که چاقو ندارن - حرف زشت نمی‌زنن- لباس نظامی ندارن - لباس شخصی هم ندارن - ولی لباس دارنا!!!!! فاقد اسلحهی گرم- هیچی ندارن- دست خالین

ادم  بدا= ادم خوبا

ادم خوبا= ادم بدا

امریکا= مردم تو کوچه و بازار ایران

انگلیس= مترادف با امریکا

روسیه= دوست داشتنش لازم- حتمی الخوب- حتمی المحبوب- مرسوم است پس از شنیدن نامش ،‌گفته می شود:بفرمایید تو ، دم در بده! "شیخ طوسی (یا ابی یا بنفش "هر رنگی جز سبز") در اینباره در مرزها نامه می‌گوید: چند تا توپولف اوردیم          دریای مازندرانو ، خوردیم"

دانشجو= لازم الاعدام- لازم الاجرا- لازم الخراج- لازم الحکم- (لازم الحکم از حکم لازم متمایز است)  لازم الحکم یعنی حکم تیرش لازم است- حکم مرگش لازم- حکم اخراجش لازم- کلا حکم عدمش لازم- "حکم لازم مربوط است به جریانات دیگری که ریشه‌های تاریخی‌اش، می رسد به ورود امریکاییها و اصولا غربیها به ایران به همراه فرهنگ مبتذل و ایناشون

اقوام ایرانی = بسته به شرایط متفاوت- چند مفهومی- قبل از انتخابات : نور دیدگان- بینندگان جان- امیدان ایران- عزیز همگان-  پس از انتخابات: از دیدهگان نهان

فردوسی= سر کرده ی خطرناک ا-ر-از-ل و ا-و-ب-ا-ش  - به قدری خطرناک که دور تا دور مجسمه اش ، انواع و اقسام نیروهای مسلح می ایستند- خطرناک- خیلی خطرناک- حتی مجسمه‌اش هم خطرناک

هفت تیر= کسرهی پس از حرف  ت به اشتباه مرسوم شده است- هفتیر  صحیح است- "میدان هفتیر: جایی که با هفتیر می‌زنن"

میدان= سه راهی- تقاطع- چهارراه- هر چیزی جز دایره

شادی= عزای عمومی(در اینجاَ نگارنده توضیحهای دیگری هم بر روی سنگ نوشته بر جای گذاشته است که متاسفانه قابل خواندن نیست و کاملا از بین رفته است"

محمد حقوقی= فردی که از امریکا و انگلیس و فرانسه و ایتالیا و اینا پول می گرفت- و مبتذلَ شعر می‌گفت و "اس- ام- اس " پیامک می‌کرد ، اون ور اب- مخابرات پیامک رو قطع کرد ، محمد حقوقی جان باخت

زندانی سیاسی= یک مدل زندانی که (در ایران) مصداق عینی (بیرونی- واقعی) ندارد – حقیقت است و نه واقعیت – مفهومی است- "چون مطبوعات توقیف شده"

محمدرضا شجریان= کسی که صدا ندارد- زشت روی- گیرندهی پول فراوان از امریکا و انگلیس و فرانسه و ایتالیا و هند و افغانستان و چک و المان و افریقای جنوبشرقی و مراکش و اشغالگران فلسطین و...

عشق= نه نگو ! نگو ، که این حرفا بده!

وطن= نه اصلا نگو! نگو که این حرفا بده!

ازادی= نه اصلا و  ابدا نگو! نگو که این حرفا بده! بوی خون می ده!

کارخانه= تشکیل شده از دو کلمه ی کار و خانه (کار+ خانه)-  کنایه از ان است که نشستن در خانه خودش کار است- نشستن در خانه بهترین کار است- کنایه از امار بیکاری صفر 

پانویس:

  • تلمیح است به سخن داریوش بزرگ " اهورامزدا این سرزمین را از دروغ – دشمن و خشکسالی بپاید.
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت   توسط هر دو  | 

جوانی ات را پر پر کردی ،‌انگار و از اسمان ایران ،‌سخاوتمندانه باریدی!

همه ی محله عطر شهادتت پیچیده

و برق چراغهای حجله ات تاریکی شب را روشن کرده.

تاریکی شب را هم حتی!

مادرت همه ی بغض سفرت را اشک می ریزد و یک ریز از دختری می گوید که حالا دو ماه است نامزد توست.

نمی دانیم دلتنگی خودش را می گرید یا اندوه دختر را؟

یا نه اصلا همه ی  بی گناهی تو را!؟

ما ولی همه ی مفهوم تو را می گرییم که  به خون کشیده شد.

همه ی بغض مادرت را می گرییم ،‌که اشک می شود و سکوت.

می مانی!

به خاطر محله!

به یاد شهر !

به ذهن ایران !

در حماسه ی فتح آزادی

چه قدر پرچم گون افراشته ای از محله یمان!

اینجا انگار البرز دیگری روییده است!

و تو پرچم افراشته از آنی!

تو هم محله ای! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت   توسط هر دو  | 

" نامه ای که می‌خوانیدَ نامه ی سربازی (نمی‌دانم َ لر َ بلوچ َ کرد یا ا‌‌‌‌‌‌‌ذری است" هنوز صد در صد توافق نشده است") که در جنگ جهانی اول به دست نیروهای متفقین افتاد. این سرباز یهودی بوده و از امریکا و انگلیس هم پول می‌گرفته است. اسناد این دریافتهای بانکی موجود است ( در وزارت کشور متفقین) . لازم به توضیح می باشد که هر گونه شباهت اسمی یا مکانی کاملا اتفاقی است و این سرباز و مکان سربازی هیچ ارتباطی با ایران سربلند ما ندارد. "

متن نامه به شرح زیر می‌باشد:

بنام خدای پیوند دهنده ی قلبها

دختر عمو فریبا جان عزیز سلام. دلم خیلی خیلی برای تو تنگ شده است.  امیدوارم هر جا که هستی سلامت باشی. نامه ی سراسر مهر تو به دست این عاشق ناقابل رسید. این حرفها چیست که تو به من گفته ای؟ من  برای تو می میرم. مگر شما خبر ندارید یک گروه ادم به نام اراذل و اوباشها زندگی مردم را تعطیل کرده اند.  مخابرات از ترس انها همه چیز را قطع کرده است. یک  هفته است که پیامها قطع شده است این همه پولهایم را جمع کردم تا یک ایرانسل بخرم و از تو که یگانه معشوق من هستی با خبر بشوم، ای مرده شور این مخابرات را ببرند که نمی‌گذارد پیامهای ما به  هم برسد.

 یادت هست برای تو نوشته بودم ، مواظب باش کنار اتیش نری ،‌کباب میشی ، اخه خیلی جیگری! انگاه تو که یگانه معشوق من هستی برای من نوشته بودی ، بالاخره یک روز به سیخت می کشم ،‌اخه خیلی جیگری!  خدا شاهد است هزار بار پیامت را خواندم. الهی قربان حاضر جوابیت بشود ،‌پسر عمو!

دختر عمو فریبا ،‌اینجا شهر خیلی قاتی پاتی شده است. یک عده ادم که خیلی خیلی کم هستند ، (انقدر کم هستند که رسانه ی ملی می گوید ،‌زندگی همه ی مردم را به خطر انداخته اند و شکایتهای بیشماری از کارهای ناشایستشان دریافت شده است) حالا بماند  که خود رسانه ی ملی چند شب پیش گفته بود شکایت فقط راه قانونی دارد و اصلا با حرف و اینا نمی شود . نمی دانی فریبا جان اینجا یکی یک چیزی می گوید، خودش چند دقیقه بعدمی گوید نگفتم . دودش هم می رود توی چشم ما فقیر بیچاره ها. نه مرخصی نه پیام. دلم برای تو یگانه معشوقم شده است اندازه ی چشم خروس حاج ننه !   حرفم یادم رفت فریبا جان . اره داشتم می گفتم ،‌ان یکعده ادم که تعدادشان خیلی خیلی کم است ،‌هر روز با لباسهای مرتب و بدون هیچ سلاحی می ریزند توی خیابان و بد بختی ما شروع می شود. انها که به ما کاری ندارند  قرتی بازی در می اورند و دستهایشان را بالا می گیرند . بعدش بی خودی تو خیابانها راه می روند . انگار که بیکارند .کار و زندگی ندارند. نمی دانم شاید هم شانس من بدبخت است که این همه از تو یگانه معشوق خود دور باشم. آنها که به ما کاری ندارند ولی‌ به ما دستور داده اند به آنها کار داشته باشیم. خدا شاهد است فریبای خوشگلم دلم می خواهد از اینجا فرار کنم و بیایم پیش تو. کاش زودتر این خدمت سربازی ام تمام بشود. نذر کرده ام با هم برویم امامزاده قاسم شمع روشن کنیم  ناهارش هم کوبیده با سنگک ،چون که تو دوست داری. دعا کن از این شهر هرت جان سالم در بیاورم. آخر نمی دانی که ، یک عده ادم را با ما قطار می کنند سر چهارراهها. یک عده با شلوار کردی ،‌یک عده با لباس سربازی ،‌یک عده با کوفت ،‌یک عده با زهر مار. توی دستشان هم همه چیز هست، شیلنگ ،‌کابل ،‌چاقو ، تفنگ !

باورت می شود فریبا جان ؟ تفنگ!

 چقدر آقا عمو بیچاره این در و آن در زد بیافتم تهران. گوشم دنج باشد و زود برگردم ،‌دست تو را بگیرم و برویم سر زنده گیمان.

کاش افتاده بودم صفر پنج کرمان. مثل هاشم. کاش اصلا من هم مثل برادر تو دانشگاه قبول شده بودم ،‌می رفتم دانشگاه . حالا حالا ها سربازی نمی آمدم. مهندس هم می شدم. بهتر هم بود. البته فریبا جان من سر قول خودم هستم ،‌هم کار پیدا می کنم و هم می روم دانشگاه . البته تعریف از خود نباشد ، همین الان هم کلی تحویلم می گیرند. بالاخره دیپلم فنی دارم. کار 10 تا مهندس را انجام می دهم. مهندسها عملیشان خوب نیست. من خیلی واردتر از انها هستم. تازه فریبا جان عزیزتر از جانم ،‌بروم دانشگاه که چی؟

یک وقت فکر نکنی می خواهم زیر قولم بزنم ها !نه! ولی خدا شاهد است اگر تو هم جای من بودی همین تصمیم را می گرفتی. اینجا دانشجو ها را می کشند. خیلی چیزها هست ولی توی نامه نمی گویم. خطر ناک است ، دختر عمو جان مواظب خودت باش . یک وقت نامه ی من را به کسی نشان ندهی ها! اسم بدنامی می شود . در دهن مردم را که نمی شود بست،‌شاید فکر کنند ما هم کسی را کشته ایم. والا به حضرت عباس قسم به این قبله ی محمدی به جان دختر عمو که می خوام دنیاش  نباشه  ما اسلحه نداریم.   شانس نداریم دیگر ، ما بدبخت بیچاره ها! اقلا ننه ،‌بابای پولدار هم نداریم از مملکت برویم. برویم پی زندگی خودمان. 

یک لباس مجلسی آبی برایت خریده ام ،‌نمی دانی چه قدر قشنگ است؟ تا دیدمش گفتم این را دوخته اند برای فریبای من . برای دختر عمو فریبای من. برای فریبای عزیزتر از جانم. دعا کن زودتر این  بدبختی ها تمام بشود ،‌تا اقلا پیام ها برسد . فکر کنم اگر تو این لباس را بپوشی مثل ماه بشوی.  فکر کنم از مدلش خوشت بیاید.  یعنی می شود من از این شهر هرت سالم بیرون بیایم و روی ماه تو را ببینم!  یک عالمه حرف دارم برایت بنویسم ،‌فریبا جان ولی چه کنم که وقت ندارم.  باید بروم . باید با همه ی بچه ها برویم . سر چهار راهها .‌خدا عالم است ،‌می گویند این بچه قرتی هایی که دستهایشان را بالا می گیرند ،‌اراذل و اوباشند. و از این جور چیزها. به حق چیزهای نشنیده . اراذل و اوباش هم بودند اراذل و اوباشهای قدیم. نه چاقویی نه قمه ای . زن و دختر و پیرزن اراذل اوباش ندیده بودیم که ان را هم دیدیم.آخر زمان شده است دیگر!  وقت ندارم دیگر فریبا جان! برایم دعا کن. دعا کن زنده برگردم و دست تو را بگیرم و برویم سر زنده گیمان. پسر دار بشویم . دانشگاه و این حرفها را هم بی خیال شو . مگر از جانمان سیریم . همان جا در نانوایی آقا عمو شاطری هم بکنم ،‌اموراتمان می گذرد. دلم برای یگانه معشوقم یعنی خودت یعنی فریبا جان تنگ  شده است. به همه ی فامیل سلام من را برسان. به اقا عمو بگو ، خدا شاهد همیشه نمازم را سر وقت می خوانم. نامه را ولی یک وقت نشان کسی ندهی ها. انشاالله بعدها که با یکدیگر ازدواج کردیم ،‌با یکدیگر می خوانیمش.  انشاالله به زودی دیدارها تازه گردد.

دوستت دارم ،‌یگانه عشقم!

نمک در نمکدان شوری ندارد ......دل من طاقت دوری ندارد.

قربانت پسر عمو قربان ..

 

پانویس: ببخشید اگه بعضی کلمه ها نازیباست. اگه حذفشون می کردیم َ می شدیم سانسورچی. به خاطر رعایت حقوق نویسنده ی نامه متن رو عینا  اوردیم. خلاصه َ شرمنده دیگه َ ما خودمونم خجالت می کشیم َ به خاطر بعضی لغتها.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت   توسط هر دو  | 

 





Powered by WebGozar