تبليغاتX
مه و ماه
گاه‌به‌گاه نوشته‌هایمان

وای ! وای! وای!

دانشگاه تهران

هرگز فکر نمی کردیم بنویسیم ،‌از خون جوانان وطن لاله دمیده !

همه‌اش فکر می کردیم این وبلاگ سرشار از عاشقانه‌ها می‌شود. سرشار از شعرَ قصه َ زندگی ،‌جوانی !

حالا ولی یکجور دیگر شده است انگار؟!

داریم می رویم با  رودخانه‌ای که مردم است. با رودخانه‌ای که هفتهی پیش، ‌ ‌پی نه گفتن به ناراستی به آن پیوستیم.

 همهی زیبایی و شکوه و بزرگی این رودخانهی همیشه در جریان بدون یاری رسانهی به اصطلاح ملی به گوش و چشم همه گان آمده است. صدای این مردم همیشه بیدار به گوشها رسیده است و....

انچه اشک به چشمهایمان اورده است و زخم به جانهایمان شده است َخون پاک خواهران و برادرانمان است که بر زمین ریخته شد. خون دوستان بسیار جوانمان که ارام و متین و سر به زیر اعتراضشان را به نارواهای رواشده بر ما بیان می‌کردند. دوستان بسیار جوانمان که  غافلگیر تیر و تفنگ شدند.

ناراستی را می‌خواهیم  فریاد کنیم ، به حرمت خون خواهران و برادرانمان.

می خواهیم فریاد کنیم ،‌آخر ناراستی تا کجا؟

ناراستان می گویند بچه‌ها مسلح بودند!

بچه ها مسلح بودند؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگر بچه‌ها مسلح بودند،‌چرا قطره خونی از مهاجمان  ایستاده بر بام ریخته نشد؟

این بامها فرو خواهد ریخت!

و شما از فراز بامها به زیر خواهید نشست!

و  شرمسار خواهید شد!

بچه‌ها ارازل و اوباش بودند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگر ارازل و اوباش بودند، چرا قطره خونی از انبوه جمعیت دورو برشان نریختند؟؟؟؟ ارازل و اوباش که رحم ندارند، می توانستند به جمعیت انبوه اطراف آسیب بزنند!  نمی توانستند؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به چشم خود دیدیم ، جوانانی را که کنار پایانه‌ی آزادی دست به دامان نیروی انتظامی شده بودند و کمک می‌خواستند: - از پشت بام خانه‌ای به ما تیراندازی می‌شود، به دادمان برسید؟

و پاسخ نیروی انتظامی: کو ؟نه! نشان بدهید، کدام خانه؟

چه طور است که از اول هفته ، انواع و اقسام نیروهای مسلح به انواع و اقسام سلاحها همهی شهر را گرفته است و انوقت ا-ر-ا-ذ-ل و ا-و-ب-ا-ش مسلح راست راست توی خیابان راه می روند. و کشته می‌شوند و هیچ اسلحه‌ای هم به دست نیروی مبارز نمی‌افتد و هیچ فرد مسلحی هم دستگیر نمی‌شود و فقط عده‌ای کشته می‌شوند؟

داغیم، داغ مانند دلهای داغ  مادران جوانان کشته شده!

کشته شده در راه احقاق حقوق مردم!

کشته‌های بسیار جوانی که صبح از خانه بیرون آمده بودندَ برای انکه شب به خانه باز گردند.

دستپخت مادر را بخورند .

پای تلفنهای پاک  و کودکانه‌‌اشان بنشیند و عاشقانه‌های زلالشان را مرور کنند.

دلبستگیها،‌عشقها ،‌آینده ،‌آینده ،‌آینده شان را!

دریغمان می آید به خانواده‌های کشته شده نگوییم . باید بگوییم . "ما  می‌دانیم فرزندان شما مسلح نبودند . ما می دانیم فرزندان شما سرشار از مهر به مردم بودند. ما می‌دانیم ، فرزندان شما پاک بودند. غافلگیر شدند، هنگام بازگشت به خانه ! هنگام بازگشت و شاد از حضور و همراهی میلیونی مردم با دلهای آرمانخواهشان "!

داغیم و می‌دانیم هیچ  خنکایی پس از اینَ دلهای داغدار شما را سرد نخواهد کرد!

آخر می‌دانید؟ بچه هایتان از انقلاب تا آزادی پیاده آمده بودند. آب نخورده بودند . تشنه بودند.

ایمان داریم ، همانطور که تشنگی حسین،  حماسه‌ی جاوید تاریخ شد، تشنگی فرزندان شما نیز حماسه‌ی جاویدی است. ارامگاهشان چون شهدای 16 آذر ، زنده‌ی تاریخ خواهد ماند. و ما، ما همه‌ی مردم ، روزی با دسته های گل ، همه‌ی زمین میدان آزادی را فرش خواهیم کرد. به یاد خونهای پاکشان. به یاد معصومیت و مظلومیتشان. گرامی خواهیم داشت ، فرزندانتان را . هر چند اینها برای شما یک لحظه تماشای خنده‌های شیرینشان نخواهد شد.  لیک ایمان داریم که از خون جوانان وطن لاله‌ها بر خواهد دمید ....

آنها که بر بامند،به زیر خواهند امد و  شرمسار خواهند شد. و ما که چون آنها برادرکش نیستیم  دل به حقارتشان خواهیم سوزاند. و آنها شرمسار از روی شما دسته‌های گل بر مزار فرزندانتان خواهند آورد. هر چند خوب می‌دانیم، همه‌ی اینها یک لحظه خنده‌های شیرین فرزندانتان هم نمی‌شود.

می‌دانیم . می‌دانیم.

ما هم داغیم . داغ مثل دلهای شما!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت   توسط هر دو  | 

یکسالی می‌شود زندانی خانه‌اش است. مجبور به نگهداری پدری که بر بستر است. می‌گوید: فردا صبح با پدر می‌رویم و نظرمان را می‌گوئیم. درآمد و شغل ثابتی ندارد؛ از همه چیز نارحت است ولی بیشتر بیزار از ناراستی و نشنیدن فریادهایش است.

با مانتو و مقنعه در حالیکه کودکی به بغل دارد از محل کارش آمده تا همراه موج شود، حل شود. کودکش بیقراری می‌کند ولی تا 2 ساعت کنار خیابان ایستاد و نوار رنگی را با دستان کودکش نگهداشت.

جوان گیسو بلندی، دقایق را ثبت می‌کرد. از همه عکس می‌گرفت. از هفتها، از دستهای گره شده؛ شبنم بر پیشانی‌اش نقش بسته، در دل طلب آزادی داشت.

دختران زیبارو، پر از هیجان و احساس؛ آمده تا بخندند. بر روی همه چیز و همه کس. موتور سوار و راننده خودروها همه می‌خندد. شعری می‌خوانند، هر دو می‌خندند.

کودکان از همه خشنودترند، دنیای آنان دنیای بیرنگیست. در داخل ماشین و بیرون به همه دست تکان می‌دهند و لبخند می‌زنند. این مختص کودکان نیست. همه همینگونه‌اند.

کودک کار

گونه‌های کودکان خیابانی رنگی بود. بر تک تک انگشتانشان رنگ بود. نه سیاه بلکه رنگی روشن. در دنیای خود همه را خیره‌وار نگاه می‌کردند.

دخترک سیه‌گیسو در دل جاودانگی وطنش را فریاد می‌زند، از اشک چشمانش پیدا بود. با دیدگانش ثبت می‌کرد تا شب در خلوتش بنویسد، با جوهر ثبت کند بر کاغذی سفید، به سپیدی پاکدامنیش.

ریش‌ سفیدان، آرام در کنجی تماشاگر کارزارند. آنها نیز ثبت می‌کنند و گویا در تنهائیشان به قضاوت و مقایسه می‌پردازند. به زبان نمی‌آورند ولی می‌خواهند دیگر خموش نباشند!

زیر زمین هم خبرهایی است. همه منتظر قطارند. همه بالایند ولی پایینها نیز خبرهایی هست. سکوتی عجیب بر سرتاسر ایستگاه حکمفرماست. سکوت! ناگهان دهانی باز می‌شود و بدنبالش فریادهای پیاپی. دیگر موشها آرام ندارند. خوابشان پریده!

راننده تاکسیها نرخ کرایه‌ها را زیاد کردند اما همه با میل این بها را می‌پردازند.

تنها ناراحت این میدان پرندگان بیچاره‌اند که نمی‌توانند بر روی درختان، بام یا کنار دیواری بنشینند. آسمان پر از پرندگان پرّان است. فریادها بلند است. دلم می‌سوزد!

واقعیتی آشنا که ناآشنا شده بود، تکرار می‌شود. از دهان مردان و زنان و کودکانمان. «دروغ ممنوع». دلمان در آرزوی فردایی امیدوارانه پر می‌زند. بال می‌زند. و با مردمان که از جنس خاکند و شیشه، پر می‌کشد. سرود وطن تکرار می‌شود. یادآوری شد که وطنی هست و خونهایی که در راه آزادیش ریخته شده؛

رای خواهیم داد برای اینکه تمام مردمان وطنم دریافتند که دروغ «دروغ» است؛ تجربه‌ی‌ «دموکراسی‌خواهی»، خونخواهی دختران و پسران بیگناه، دانشجویان ستاره‌دار و محروم هنوز پایان نیافته است. اینبار من و او خوب می‌دانیم که چه می‌خواهیم و می‌دانیم که چه نمی‌خواهیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت   توسط هر دو  | 

 

شهریار " حضور گسترده ی مردم برای نه به ناراستی (۱۸ خرداد ۱۳۸۸)"
...از اینجا بگویم شاید بهتر باشد. از ستاره شناس جبران خلیل جبران .... که کور بود و دستش را روی سینه اش گذاشت و گفت :من همه ی این  خورشیدها و ماه ها و ستاره ها را رصد می گیرم.

آنگاه که  محسن رمضانی، امد بالا و سخن آغاز کرد ،‌فکر کردم  این همان ستاره شناس جبران است.  وسعت دیدش خیلی خیلی خیلی فراتر از نان واندازه ی لقمه ها و .... است. نوجوان و پر از شور و دلی سرشار از نور!
چه قدر صمیمانه و ساده و صادق ،‌رنگ را گفتی!
رنگ که پیش از این پی  خدایی اش می گشتی! پای همه ی درد و زخم و زیبایی وفلسفه ی انچه پیش از این گفته بودی ،‌کودکانه گریسته بودم و باز هم  بیان صادقانه ی رنگ و نیرنگ امروزت مرا گریاند.
می خواستم با بچه های گروه باشم و سر قرارمان برای زنجیر ه انسانی تهران.
با ندا که یک عالمه پرینت می‌آورد و علیرضا که با دوربین خیلی خوشگلش ،هی چیک چیک عکس می گیرد و... یاد  حلقه ی انسانی ارامگاه کوروش بزرگ به خیر! چه خوب، بچه‌ها دور ارامگاه حلقه زده بودند.
بعد از ان و یک عالمه حادثه ی تلخ ،  فکر کردم قرارم با بچه ها برای زنجیر شدن ، دوباره راه جستن  است. دوباره با هم بودن . دوباره  پی آرزوی داریوش گشتن"اهورامزدا این سرزمین را از دروغ دشمنی و خشکسالی دور دارد"
به خاطر تلفن خانم پیر هادی نازنین و خبر سخنرانی کسی که حرفهایش برایم جالب است ، به شهر یار  امدم ،‌شهریار که نزدیکی های خانه مان است
به خانم پیر هادی می گویم،‌چه خوب شد که برای سخنرانی خبرم کردی . چه خوب شد که این همه شعور مردم شهریار را تماشا کردم .
دریغم می‌آید از این همه حضور برای نه گفتن به  ناراستی و بد عهدی بگذرم و ننویسم.

گاهی از سفرهایم می نوسم ،‌دریغم می آید،  از حوالی خانه یمام ننویسم.
شادم ! به خاطر با مردم بودن , با مردم همراه شدن !
شادم به حضور محسن رمضانی که بیناترین بیناهاست. شادم به  دیدن کسی دوست می داشتم حرفهایش را بشنوم . هر چند کوتاه گفت  و گذشت . و شادم به اینهمه شعور و حضور آدمهایی که خریدنی نیستند. ادمهایی که با هیچ رقمی مقابل سهام عدالت فروخته نمی‌شوند. آدمهایی که توی حرکت آرامشان، زهرا بنی یعقوب را یاد کردند.  مادر و پدری که با دختر کوچولوی نازنینشان آمده بودند و ای ایران خواندن دختر کوچکشان، دل ادم را می‌لرزاند.
شهریار امروز سبزتر از همیشه شد. سبزتر از  جوانه گی جوانه‌های ،‌آغاز فروردین.
یک روز از تاریخ ایران که می‌ماند ، میهمان شهریار شدم . یک روز که مردمان خواهند گفت ،‌ آغاز بود!
اغاز یک راه، ‌یک مسیر ،‌یک دالان سبز !
یک روز دور ز خلیج فارس و برای خلیج فارس!
یک روز به احترام تمامیت ارضی ایران!
یک روز به احترام ازادی ، راستیَ !

یک روز بیان نان حق مسلم ماست!

یک روز بیان راستی حق مسلم ماست!
یک روز که فروشی نیست. به خاطرها می ماند و آغاز  یست برای پیمودنی طولانی ورسیدنی اگرچه شاید دیر ولی سرانجام َ رسیدنی!
پس از هر شبی ،‌روز بر می اید.  افتاب ایران بر خواهد دمید َ حتی اگر ما نباشیم!

 زهره

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت   توسط هر دو  | 

آقای رئیس جمهور سلام!
خلیج فارس خلیج فارس است!
نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشتر!
کنفزانس دولتهای عربی هم، کنفرانس دولتهای عربی همسایه‌ی خلیج فارس است!
گویا شما گرامی کارشناس زبانهای مختلف نیز هستید؟
تمامیت ارضی سرزمین ما را نادیده می‌انگارید و همه ی خونهای ریخته شده برای حفظ این تمامیت ارضی را ، انگاه با تکیه بر چه بنیادی، خویش رامدافع حقوق مردم می‌نامید؟
گویا شما بزرگوار کاندیدای ریاست جمهوری دولتهای عربی و سرزمینهای اشغالی فلسطین هستید؟
و رایتان را ازما می خواهید!!!!!!!!!!!
چاره‌ی توهین شما به تمامیت ارضی ایران فقط عذر خواهی از خونهای ریخته شده در خلیج‌فارس است!!!!!!!!!!!!!
شما گرامی رئیس‌جمهور کشور جمهوری اسلامی ایران هستید و به ساده‌گی و بارها و بارها در یک گفتگوی کوتاه تلوزیونی نام خلیج فارس را به سلیقه‌ی عربها به کار می برید و نوبت فلسطین که می‌شود، ‌می‌گویید زبانتان نمی‌چرخد، بگویید اسراییل و....
چه طور دم از آزادی بیان می‌زنید، ‌در حالی که در سال گذشته تعداد زیادی از جمعیت فرهنگی این  سرزمین را حتی ممنوع المصاحبه کردید؟
این ازادی بیان است که هیچ باستان‌شناسی حتی اجازه‌ی حرف زدن با  رسانه‌ها را نداشته باشد؟
حتی اجازه‌ی حرف زدن !نه  چارچوب! نه خط قرمز!
کارشناس فرهنگی در ایران حق مصاحبه ندارد و انگاه شما دم از آزادی بیان می‌زنید و از فضای باز سیاسی؟‌ آقای رئیس‌جمهور وقتی حرف می‌زنید، ‌از جانب مردم عرب حرف بزنید و مردم ایران را حذف کنید!
ما مردم ایرانیم و به هیچ روی شما را زبان بیان دردهای خود نمی دانیم!
من مردمم!
من از پایینترین جایگاههای اجتماعی این جامعه حرف می‌زنم.
من مردمم .
نه سواد دارم
نه پول
نه قدرت
من فقط مردمم
برای بقا مردم مردم .....؟؟؟

با احترام از طرف یک مردم 

پانویس:

مه و ماه برای همه‌ی ملتها احترام قایل است! عرب و آسیایی و اروپایی و ....

درد و دل ما با رئیس‌جمهور مان استَ که می‌خواهیم بیش و پیش از احقاق حق ملتهای دیگر َ به ملت ایران بیاندیشد!

زهره

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت   توسط هر دو  | 

بر اثاس عامارهای دغیغ ارایه شده از کاندیدای مورد نظرمان ، اینجانبان،
انجمن دوکطورهای درجه اول و حمچنین محندسین درجه اول و کارشناصان خیلی
دقیغ و اثاتید دانشگاهی خیلی محم و انجمن با سواتان ستح بالا حمایت 100
در 100 خود را برای  هزارمین دفعه اعلام می کنیم.

"از انجا که ما همه گی عربیمان از همگی شما بحتر می باشد این بیانیه ی صد
در صدی را دو زبانه ابلاق می نماییم . حالا اگه سوات دارید ، عربی اش را
هم بخوانید:"

فی الاثاس امارهای الدغیق الارایة الشده من الکاندیدون الموردانظرون
الینجانبون من الانجمنون الدوکترون الدرجه اولون و الهمچنین المهندسون
الدرجه الاولون و الکارشناسون الخیلی الدقیغون و الثاتید دانشگاهیون
الخیلی المهمون والنجمن الباسواتون الستح بالااون الحمایت ال 100 ال100  ال
در صدون نحن را البرای الهزارمین الدفعة العلام المی کنیم.
 "الدر ضمن: خلیج فارسَ عربی اش می شود: الخلیج الفارس"
 
زهره                                                                                                                              
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت   توسط هر دو  | 

 

هنوز هم مارها، پی پونه‌ها می‌روند.

و عقربها توی گندمزار لانه می‌ِکنند.

 کودکان پای برهنه ی بازار!ما هنوز تجمع بیش از یکنفر ممنوعیم!

گاه گاه مدرسه تعطیل َ

و ما که مانده‌ایم بی شناسنامه‌های کاغذی، همیشه تعطیل!

ای اینجا که بازار اسلحه‌ها گرم!

ای اینجا که تیشه‌ها به جان پیشه‌هات!

ای اینجا َای اینجا َای اینجا که ریشه‌ای !

چه ؟را دست به تیشه‌ای؟

حالا هی بگذار شناسنامه‌های کاغذیمان دیر بشود.

شناسنامه‌های کاغذی...

                             انحصار ثبت احوال ...

                                                                     و ما ...

 

 

ما پای برهنهَ همه ی پنجه ی بسته ی بی‌سخاوت این انحصار را فتح خواهیم کرد.

بگذار، بگذار، بگذار !

هی شناسنامه‌های کاغذیمان دیر بشود.

تاول زده است دلم انگار .

تاول مثل گل‌افشانهای تفتان َ

می‌سوزاندم مثل سوز آفتاب سیستان.

بگذار هی شناسنامه‌های کاغذیمان دیر بشود.

لادیز هست.

و شهر سوخته!

بلوچستان،

 سیستان؛

بگذار هی شناسنامه‌های کاغذیمان دیر بشود.

دیر می‌شود. فقط دیر می‌شود.

ما محو نمی‌شویم.

ما ریشه‌ایم.

ای اینجا که عاشقانه ی مایی؛

ای اینجا که بلوچستانی!

ای اینجا که سیستانی!

به نفس نفس پونه‌های خاش َ

به هق هق گندمهای سیستان َ

                                              به ما

                                                                 به کودکان بازار

                                                                                                عشق بده.

اسلحه، پدر گل محمد را کشت.

و برادر سبحان را اعدام کرد.

عشق بده بمانیم.

شناسنامه‌های کاغذی می‌رسد.

ما خود شناسنامه‌ایم.

ما میراثداران لاویزیم.

ما میراثداران شهر سوخته‌ایم.

به مارها مجال جولان نده در حریم پونه‌ها !

و به عقربها در گندمزار !

ای اینجا،

ای اینجا که بلوچستانی؛

ای اینجا که سیستانی؛

مثل همیشه به ما عشق بده.

ما اسلحه نمی‌خواهیم .

کودکان پای برهنه بازار !

                                ما ممنوع را ممنوع خواهیم کرد.

                                                                و تجمع بیش از یکنفر ممنوع را؛

                                                                                                ما اعدام را ممنوع خواهیم کرد.

                    و گرد هم خواهیم آمد

                                    و بازار مدرسه داغ داغ خواهد شد.

زهره

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت   توسط هر دو  | 

گزیده نامه‌های رسیده " به شما که عمرا بمانید َ و اگه بمانیدَ هیچی دددد ی ی ی ی گ گ گ گ ه ه ه (لطفا بلرزید و بخوانید چون واقعا ترسناک می شه!!!!!!!!!!!)"

سلام آقا!

گریه کنیم یا بنویسیم َ آقا؟

آخر اقاَ حال که دیوانه شدیم می روی؟! بی سر و سامانه شدیم می روی!؟

اقا َزبانمان نمی چرخد،‌ بگوییم می روید!

اینگونه َ بی سامانمان کردید و می گویند َ می روید!

یار نوازشگر  خوش رو ، چه طور دلشان می آید ، بگویند ، می روید ؟چه طور دلشان می اید بگویند، عمرا بمانید!

دیگر خسته شده ایم . از داستان فراق و عاشقانه های بی فرجام و وصال!

چه کسی بیاید که چون شما آتشین سخن بگوید.چنان که هم دامن بی گانه ، هم کلک و پر ما بسوزد!

یادش بخیر آن روزهای سخت ستون های بی سرستون!ستون ها که بیشترشانَ دیگر نیستند!

یادش بخیر!

نمی دانیم َبه خاطرتان هست ؟ما هی سفره ی تهی پیش شما می گشودیم ،‌شما هی سفره ی تهی ما را تماشا می کردید و چه بزرگوارانه سکوت می کردید.

وای از آن سکوت طولانی پر مفهومتان!

ما از شما آموختیم با سیلی صورتمان  را سرخ نگه داریم. باورتان نمی آید اقا ، ولی ما هر روز صبح به خودمان سیلی می زنیم. از نان که نداریم هیچ نمی گوییم . در عوض عطر کیکهای رنگی مان توی فضا است. توی فضای پر امید. امید که می گویند ،‌در گوش ستاره ها یک پچ پچ هایی هم کرده است.

ما اقا َعکس شما را دیدیم . آنجا که رفته بودید ، سفر. ای همیشه سفرهایتان بی خطر! عکستان پر از مهربانی است به در و همسایه!

وای از این همه مهربانی و سخاوت شما. بالای سرتان نوشته بودند ،‌یک خلیج دیگر و شما خم به ابرو نیاوردید. خدا شاهد است آقاَ  آنروز ما از ته دل گریه کردیم. چه طور دلشان می اید ، این نا عاشقان از عشق بی خبر بگویند ،‌می روید ، عمرا بمانید!

دلم سخت گرفته است ،‌آقا!

می روی ؟ افسانه شدیم ! می روی؟ ما را افسانه ی زیر اب کردید و می روید؟ قصه ی راه شاهی و شاه راه سیوند ،‌را می گویم! ای افسانه ساز اسطوره ای! افسانه را افسانه کردید و می روید!؟

ما چه قدر امن و امان زندگی کردیم ،‌تا گفتیم شما سرور مایید! چه قدرهمه به ما احترام می گذارند.

ما شرمنده ی آن همه حیای شماییم. یکبار ،‌فقط یکبارَ  لباس ما را نپوشیدید و هی لباسهای مردم یک باریکه جای دنیا را روی دوشتان انداختید. ما که می دانیم این از حیا است و شما شرم دارید از آنچه مال ماست. هی می خواهید با مردم دنیامهربانَ باشید. ما عاشق مهربانی های نهانیتان هستیم.

وای ،‌اقا چه طور دلشان می آید بگویند ، می روید؟

دلمان می گیرد ، برای ان همه خاطره .

ما به جهنم ،‌آقا،‌چه طور دلتان می آید َ یک عالمه یو اس ای لاتین و همین دور و برهای خودمان را بی روزی و بی حامی بگذارید و بروید.

نروید آقا ! لا اقل تا این چند قطره طلای سیاه هست َنروید.این همه کشاورز بی کار چشمشان به همین چندرغاز َصدقه سری شماست. می خواهید بمیریم از گرسنه گی؟

اقا هیچ کس مثل شما ما را نمی فهمد. به ما احترام نمی گذارد. چشم امید ما به شماست!

ما منتظریم مجوز قصه یمان را بگیریم . قصه ی ما که داستان معلمهای بد جنس است. معلمهایی که هی می گویند پول! پول! می خواهیم نتیجه ی اخلاقی اش را شما بگویید .شما معلم بشوید. اخرَ شما منزلت ادمها را می دانید!

اگر شما نباشید ،‌شاعرها بی شعر می شوند. مگر نمی دانید ،‌اقا،‌شاعر به اشک زنده است . بی شما ،‌آقا چه طور اشکمان بیاید و شعر بسازیم.

دل ما مشکنَ ای زلف شکن شکن!

دوست داریم بدانید، اگر بمانید"که هیچی دیگه!" ولی اگر بروید،‌ما همیشه دعا گویتان هستیم. دوست داریم بدانید ،‌خاطره ی شما ، چشمهای ما را خیس خواهد کرد!

هم چشمهای ما و هم چشم هر کس که عشق سرش بشود. آخر چه طور یک آدم این همه بزرگوار می شود که به کسانی که خودش دستگیرشان می کند، کت و شلوار و گز و پولکی و سوهان عسلی و اینا هم بدهدو بگویدَ بروید َ  به سلامت! چه طور؟چه طور؟چه طور؟ حکمتش را عقل ناقص ما که نمی فهمد َآقا! حکمتش را فقط خودتان می دانید! ای سر تا پا حکمت که اینَ نا حکمتان تند خو می گویند ، عمرا بمانید!!!!!!

این حرف ما نیست آقا حرف یک عالمه امضا است ! بخوانید نامهایشان را! بخوانید!

 پیوست : همه + انجمنها  گروهها  و تشکلهایی که نامشان به شرح زیر می باشد:

انجمن فرهنگ و ادب عرب

انجمن گرسنگان لاتین

گروه بدون مرز کمکهای بی حساب و کتاب

دوستداران طبیعت خراب

زمینخواران  بی‌نام

تولیدکنندگان کشاورزان بی کار

کفبر های حقوق کارگران

انجمن نشانهای ملی غیر وطنی

هیات سینه چاکان شرایط موجود

کت و شلواردوزهای مهاجمین به وطن

هیات سرخوشان دادایسم

تولید کنندگان کیکهای رنگی

انجمن حمایت از کارخانه‌های تعطیل

انجمن ساختمان به جای درخت پایتخت

مخالفان آزادی قلم و قدم در پارکها "خصوصا دو نفری َ خصوصا خانم و اقاهای نامحرم"

زهره

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت   توسط هر دو  | 

نمایشنامه -شله قلمکار- انتخابات-مردم- کیکاووس- دل و جیگر زلیخا- وطن- قورمه سبزی بدون گوشت- بختیاری با پلو- رای بدین تو رو خدا!

 

 

توی صحنه، یک تخت بزرگ قرار گرفته است . یک  تخت مثل تخت مرمر که حالا توی کاخ گلستان نگه می‌دارند. روی تخت کیکاووس نشسته است. سمت راست کیکاووس زنانی با لباسهای بلوچی، کردی، ‌آذری، لری، ‌بندری‌، ‌و ترکمن ایستاده‌اند. درست مقابل زنان؛ ‌سمت چپ کیکاووس، مردان به همان ترتیب با لباسهای محلی ایستاده‌اند. مرد بلوچ ریش دارد و سیبیلهایش کوتاه است. مرد کرد سیبیلهایش روی  لبهایش را پوشانده است. مرد آذری سیبیل دارد، ‌عین ناصرالدین شاه قاچار. مرد لر سیبیلهای کوتاه و منظم دارد. مرد بندری ته ریش دارد. و مرد ترکمن نه ریش دارد و نه سیبیل. "توجه   از انجا که مردان سمت چپ کیکاووس ایستاده‌اند و اکثریت قریب به اتفاقشان هم سیبیل دارند، ‌لازم است بگویم، این دوستان، هیچ ارتباطی با  چ          پ         ه           ا           ندارند "

روبروی کیکاووس مرد ستاره‌شناس با پوشش سر تا پا سفید، نشسته است.

پردهی اول

پرده اهسته اهسته کنار می‌رود. فضای صحنه کاملا روشن است. 

کیکاووس ـ (با خرسندی)  اکنون که نام همسر آینده‌ام را گفتی پرسش دیگری دارم!

همانگونه که می‌دانی، با جانفشانیهای رستم پهلوان، دوران ما امن و امان ایران است . و مردمان از هر قوم و دیاری به آسایش و شادمانی میُزیند. پرسش من این است، ایا بر این مردمان و این سرزمین؛ آسایش و شادمانی‌ای بیش از این فرا می‌رسد؟ که اگر چنین شود، ‌فرهمند روزگاری است!

ستاره‌شناس ـ ( سرش را به سوی آسمان بلند می‌کند و ستاره‌ها را به ژرفی می‌نگرد. در حالیکه سرش را تکان می‌دهد) آری می‌آید و خوش گاهی است!

ستاره‌شناس ـ (دوباره به ژرفی به آسمان می‌نگرد ـ  پس از سکوتی دراز) آه ای دریغ! ای دریغ! وای از این دیر برآمدن ستاره‌ی بخت ایران زمین!! ستاره‌اش سهیل است. دیر دیر بر می آید. بر می‌آید،‌لیک, آنگونه که سهیل براید، دیر می‌آید و اندک می‌ماند. میآید و رخ می نماید، خوش می درخشد. لیک   رویدادی  نادر است.   زمان درخشیدن ،‌خوش می درخشد . هنگامه‌ی درخشش زهره است و  از هر ستاره‌ای تابنده تر می‌شود. تابیدنش چنان شگفت زده گی دارد، که گویی هفت برادر، دور زهره حلقه می‌زنند، در اسمان!  هفت اقلیم جهان، ‌خیره می‌شوند به درخشش ایران.  خرس کوچک شوربختی ِ ایران، می‌افتد، پایین ِ پای ِ خرس بزرگ ِ خوشبختی. یک بریز و بپاشی می‌شود، که نگویید و نپرسید. خوشه پروین باریدن مروارید می آغازد. ‌درفش ایران از بام خورشید آویخته می‌گردد. و اصلا یک چیزی می‌گویم، ‌یک چیز ی می‌شنوید. آنگونه که میر نوروزی،‌کوچه پس کوچه مینوردد و مژده‌ی بهار می‌دهد، پنچ ، شش روزی به قول حافظ که ایشان  پس از ما می‌آیند و من در طالع بینیهای گذشته وی را به پادشاه نمایانده‌ام، خوش می‌درخشد و مام میهن پر می‌شود از اواز مردمان و ……( در اینجا ستاره شناس بر می‌خیزد و یک جور‌ که هیچ چیز در خطر نمی‌افتد، ‌حرکات موزون مختصری شبیه به رقص و سماع صوفیها انجام می‌دهد . )

ستاره‌شناس ـ (در حرکت) لالا لالای …..لالا …لای لای لای. افسوس رستم دستان ان زمان نیست . اگر می‌بود، با ان ترانه‌ی بنان، که وی نیز پس از ما خواهد امد، و در طالع بینیهای اینده از او بیشتر خواهم گفت؛ چنان درفش ایران به دست می‌گرفت و با یک  پرتاب چنان بر بام البرز می‌نهادش، که چشم جهان نوازش باد بر اندام درفش سه رنگ ایران را به تماشا بنشیند .

کیکاووس ـ (با فریاد) ترا چه می‌شود ای ستاره‌شناس!؟ بنشین این چه هیجانی است که بر تو مستولی گشته است؟ مرده بودی، انگاه که رستم از جنگ باز می گشت، اینگونه حرکات موزون و قهقهه سر دهی!؟ این چه روزگاری است؟ چرا چنین کوتاه ؟ چه دولت مستعجلی به قول حافظ، که پس از این می‌اید،‌چه خوش درخشیدنی، ‌این چنین کوتاه؟؟؟؟؟؟؟؟ این چنین شکوه و این همه کوتاه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این همه بالنده گی چرا ناپایدار؟برگو! برگو! ما هم بدانیم! آراممان رفت؟

ستاره‌شناس ـ (رو به کاووس می نشیند) شاهنشاه ایران تندرست بادا! آن نیست مگر گاه انتخابات،  که ما انتخابها می‌نامیمش .  چرا که الف و ت جمع عربی است و ما چون فردوسی را دوست می‌داریم و وی همو است، که داستان ما را جاودانه می‌سازد، انتخابها می‌نامیمش.

کیکاووس ـ انتخابها؟؟؟؟؟؟؟؟ انتخابها مگر چیست،‌ که بالنده‌گی اقوام ایران را دارد؟ آنهم آنگونه که برشمردی؟!

ستاره‌شناس ـ آن نیست مگر، نیاز دست کم 2 یا چند مرد، از مردان ایران، به مردمان. مردان کاندید چون همیشه یاری مردمان را می‌جویند. ان دو یا چند مرد (دست کم دو مرد، بیشترش بستگی دارد، به کرم شورای ...، که آن گفتگوی بسیار می‌جوید و در گاه طالع‌بینی دیگری، پیرامونش گپ و گفت کوتاه و در چارچوب و در خلوت و یواشکی خواهیم نمود) سخت نیازمند همه‌ی ایرانیان خواهند گشت.

کیکاووس ـ (سخن ستاره‌شناس را قطع می‌کند) یاری مردمان برای انتخابها یعنی چه؟

ستاره‌شناس ـ یاری مردم، برای این مردان شاهرگ زندگی  را می‌ماند. آنگونه که همه‌ی این مردان.

کیکاووس ـ (سخن ستاره‌شناس را قطع می‌کند) تو را چه می‌شود (یا) انگار یه چیزیت می شود امروزها!!!!!!!! چه را اینقدرمردان، مردان، می‌نمایی؟ مگر استخر است ,که هی مردانه – زنانه اش می‌کنی؟ این انتخابها چرا اینقدر پیچیده است؟ مگر گردافریدهای زمان نیستند, که مردان اینگونه می تازند. و می‌تازند. و ... همه گان می‌دانند که ما فمینیست نیستیم. ‌لیکن زنان را دوست می‌داریم. انها را گرامی می داریم. اینگونه مردانه، مردانه، نمی‌کنیم.  ٱخر از مردانه‌گی به دور است، اینگونه مادران فرزندانمان را نادیده انگاریم!

ستاره‌شناس ـ شاهنشاها ناراحت نشوید. برای قلبتان مناسب نیست. در آن روزگار زنان هستند. و چه بسا گردافرید تر از گردافریدهای اکنون! لیک شما نیک  می‌دانید که یک ملک را دو پادشاه نشاید!!!!!!!! زنان در آن گاه  4 بر یک می‌گردند. یعنی هر 4 زن یک گواهی مردانه !!!!!!! با این ترتیب است، که یک ملک 4 رئیس‌جمهور نخواهد. و ناچار مبارزه سخت مردانه خواهد بود. 

کیکاووس ـ چرا یک به یک نیست؟ مگر یک با یک برابر نیست؟

ستاره‌شناس ـ پادشاه پایدار بادا! ماشاالله هزار ماشالله، ریاضیتان خیلی خوب گردیده است. نمره‌ی ریاضی  ِ شاه ما صده!

کیکاووس ـ عزیزم منو خجالت نده!

ستاره‌شناس ـ این را سخن سرایی، پارسی‌گوی، در آینده خواهد گفت. در طالع‌بینیهای آینده از وی نیز خواهم گفت. دفتر سخن سراییهایش بر جای می‌ماند و خودش اعدام می‌گردد ....

کیکاووس ـ نه نگو ! نگو که این حرفا بده!

ستاره‌شناس ـ راست می‌گویید شاهنشاه! حرف خودمان را بزنیم! چه کار مردم داریم!انتخابها را می‌گفتم....  

کیکاووس ـ  خسته شدیم از ستاره‌بینی امروزت. چه پیچیده است. از جبر و احتمال هم پیچیده‌تر است، این انتخابها!

آاری !بگو بدانم این همه پیچیده‌گی ِ بالنده‌گی ِ اقوامش به کجا نهفته است!

ستاره‌شناس ـ ای ول شاهنشاها، به هیچ روی نمی‌شود، شما را پیچاند،‌ خوب به اندیشه داریدهااااااااااااااا! شاهنشاه ایران تندرست بادا! هر کس که بخواهد رئیس جمهور بگردد،‌ باید نامش را مردمان بر کاغذها بنگارند،‌ هر چه مردمان بیشتر بنگارند،‌ آن مرد  ِ نیکو, رئیس جمهور تر می‌گردد  .

کیکاووس ـ (با خشم) رازش را باز گو!!! اقوام را بازگو، مردمان را!

ستاره‌‌شناس ـ در آن دور ِ چند روزه است، که کاندیداها، نام مردمان بسیار برند . و در به دست اوردن دلهای مردمانآ  پیشی جویند و سخت به آنها پردازند و نیکشان دارند و بزرگشان خوانند. وان را که یاغی می‌خواندند، اکنون  ولی  نعمتت نامند و ان که شورشی گویند، ‌به گاه، سرور، خوانند و پای برهنه‌های مهاجر به  ملک ری، که تهرانش خواهند خواند،‌ و اکنون نیک می‌دانید،‌ ییلاقی و خوش اقلیم می‌باشد و در ان روزگار چیز دیگری خواهد شد،‌ را به زبان گرامی خواهند داشت. لیک در نهان و آشکار، کماکان، ‌پای برهنه رهایشان سازند. و ان چند روزه‌ی میر نوروزی هی بر دهل کوبند و ساز بنوازند و ایران را پاس دارند و سرود ملی خوانند و فخر ملی ستایند و اقوام را به جعبه‌ی شگفت انگیز ِ رسانه‌ی ملی فرا خوانند و ترانه‌ها سر دهند.

 انگونه که این دور ِ کوتاه مردمان گرامی می‌شوند، نه در این زمان و نه در هیچ دور دیگری و نه در ایران و نه در هیچ سرزمین دیگری گرامی نشوند. 

کیکاووس- رسانه‌ی ملی؟

ستاره‌شناس ــ (با ناراحتی)  خوب است که می‌میریم و نمی بینیم!

 پرده ی دوم

 صحنه همان صحنه است. چون کار خیلی سوریال می‌باشد، فقط یک رسانه‌ی ملی بزرگ ِ خیلی زیاد اینچ ِ اصل ِ کره، پشت همهی شخصیتها قرار دارد.  زنان و مردان رو به تماشاچیان، ‌ایستاده‌اند. دو تا دو تا . مرد بلوچ کنار زن بلوچ . مرد کرد کنار زن کرد. و به همین ترتیب... .  قابی از چهره‌ای جوان، به دست هر جفت است، که بالای سرشان گرفته‌اند.

 پرده اهسته اهسته کنار می‌رود . فضا روشن است .

مرد و زن بلوچ - (با شکوه) شهید خداداد سالارزهی

مردو زن کرد- (با شکوه) شهید یادگار مرادی

مرد و زن اذری- (با شکوه) شهید ابوالفضل اقاجانی

مردو زن لر- (با شکوه) شهید نورمراد شیرکوند

مرد و زن بندری- ( با شکوه ) شهید ابو طالب ابوترابی

مرد وزن ترکمن- ( با شکوه ) شهید یولمان قلیچ‌خانی

 (زنان  قابها را به سینه می‌فشارند و مردان یکدیگر را به آغوش می کشند . نخست می‌بایست، زنان و مردان یکدیگر را به آغوش می‌فشردند، که بر همه گان مبرهن و آشکاراست، نمی‌شود .هیچ راهی هم ندارد. مجوز نمی‌گیرد. همه‌ی راهها رفته شده است. اصرار نکنید. )

رسانه‌ی ملی ـ ما به همه‌گی شما، افتخار می‌کنیم! شما سروران همه‌ی ما هستید. دردتان به جان بی‌قرارمان. دور چشمهای سیاهتان بگردیم . قربان برگه هایتان که  می‌اندازید، در صندوقهای ما. دستتان درد نکند. جبران می‌کنیم. شما تاریخ دارید. شما اصالت دارید. شما سرود ملی دارید. ما یادمان است، شما شهید دادید. شما خیلی ماهید. شما جیگرهای مائید. نفسها! قربان شما که، نام  نقش می‌کنید، بر کاغذها.  شما بزرگوارترین مردم دنیائید. همتون را عشق! مرامهایتان را عشق! قد و بالای رعنایتان را عشق! ما به شما مدیونیم. در دفترهای ما به شما گشوده است! بیایید، عسلها، چایی قند پهلو در دفترهایمان آماده است. ما به همه‌ی شما افتخار می‌کنیم. ما فقر زدایی می‌کنیم. ما فقرا را از، گرسنه‌گی نمی‌کشیم. ما فقر را می‌کشیم. ما جنگل تولید می‌کنیم. ما کشاورزان را گرامی می‌داریم. ما عاشق مرز نشینهاییم. ما کوچیک شماییم. ما خاک پای شماییم. اقوام این لحاف 40 تکه نور دیده گان مایید. ما کارخانه می‌سازیم. ای ! قربان فرشهایتان برویم. ما فرش ایرانی دوست داریم. ما همه‌ی فرشهای چینی را می‌کشیم. ما عاشق پنجه‌های هنرمند ِ شماییم. فدای همتون.........

کیکاووس ـ  (روی تخت مر مر می‌ایستد ـ شگفتزده)  چه نیکو می‌دارند مردمان را!!!!!!!!!! کم آوردیم خداییش کم آوردیم!!!!!!!!!!! 

زهره

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت   توسط هر دو  | 

 





Powered by WebGozar