تبليغاتX
مه و ماه
گاه‌به‌گاه نوشته‌هایمان

 

همایش نخست :"اثر رودها در حفاظت از میراث سرزمین"

شنبه؛ ساعت 10:۳۰، 2 /۰۳/1388، کاخ سعدآباد

برگزارکننده: سازمان میراث فرهنگی مجموعه کاخ سعدآباد

سخنران: بانو فاطمه ظفرنژاد

                                              

                                                  ***********

 

همایش دوم :"مدرنیزاسیون ابخیزها و اثر آن بر دانش بومی(حفاظت از منابع آب بستر ساز توسعه پایدار شهری)"

دوشنبه؛  ساعت 17:۰۰، 4 /۰۲/1388، خانه هنرمندان

برگزارکنندگان: انجمن صنفی مهندسان مشاور و معمار و شهرساز و جامعه مهندسان معمار ایران

سخنران: بانو فاطمه ظفرنژاد

یادداشت: لطفا در خبر رسانی (برگزاری همایشها) ما را یاری نمایید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت   توسط هر دو  | 

 مقدمه

بازدید اینباره از موزه ایران باستان فقط کنجکاویی بود در مورد بازگشت اشیا به نمایشگاه رفته، تغییر اشیا داخل سالن، مرمت سقف زرد موزه، برداشتن لوح حمورابی از داخل سالن و در نهایت پرسش اینکه اخر تا به کی نمایش منشور کوروش از زبان مسئولین و به تبع، مطبوعات تکرار خواهد شد؟!

 پارسال چه گذشت

پارسال! یادمان هست که چه تلاشی برای برگزاری همایشی که بتوان مسئولان محترم موزه را به بیرون گود و جلوی میکروفون بکشانیم و در مورد خیلی چیزها پرسشی کنیم، انجام دادیم. من و زهره یادمون هست که پارسال چه پاسکاری داشتند متولیان موزه؛ شنیده بودند یک عده دارند تلاش می‌کنند تا همایشی در مورد موزه برگزار بشه. بهترین بازیکنهای فوتبال هم در پاسکاری به گرد پاشون نمی‌رسند.

- چرا می‌خواهید این همایش رو برگزار کنید؟

- چه کسانی برای سخنرانی دعوت هستند؟ (اگه X  باشه X2  نمی‌تواند بیاید)

- روی این محورها ما می‌توانیم سخنرانی کنیم.

و ... امسال هم که جالبه! همه انها به هم لوح تقدیر و ... می‌دن.

خلاصه تلاش ما و دوستان دیگر در دیده‌بان یادگارهای فرهنگی و طبیعی ایران نافرجام ماند.

 مشاهدات داخل موزه (ظاهری)

ویترینهای کهنه تازه رنگ شده داخل سالن نوید خوبی بود تا بفهمی یک چیزهایی واقعا تغییر کرده. بیشتر از همه برای زهره بانو خوشحال شدم؛ یک ویترین به اشیا شهر سوخته، شامل: جام سفالین شهر سوخته، پارچه‌ها و کاسه‌های دارای نقش گردونه مهر، اختصاص داده بودند. خیلی خوشجال شدم. خیلی!

نقش جام سفالین شهر سوخته قرار است به عنوان نماد انیمیشن جهان، در مجمع سالانه فيلمسازان انيميشن دنيا (آسيفا) برای تبديل به لوگوی (نماد) اين نهاد ثبت شه! آقای نورالدین زرین‌کلک (پدر انیمیشن ایران) تاييد کردند، «بز متحرک حتما به نماد آسيفای ايران تبديل می‌شود اما انتخاب آن به عنوان آرم آسيفای بين‌الملل به نظر اعضا بستگی دارد.» عکسها شو ببینید.

 

پيش از انقلاب، باستانشناسان ايتاليايی حاضر در شهر سوخته به هنگام کاوش در گوری 5 هزار ساله، جامی را پيدا کردند که نقش يک بز همراه با تصوير يک درخت روی آن ديده می‌شد. در سال 1983 اين اثر در قالب گزارش حفاری گروه ايتاليايی در نشريه‌ای به چاپ رسيد. هنرمند نقاشی که جام سفالين را بوم نقاشي خود قرار داده، توانسته‌ است در 5 حرکت، بزی را طراحی كند كه به سمت درخت حركت و از برگ آن تغذيه می‌کند. در سفالهای شهر سوخته، كه از متمدنترين و پيشرفته‌ترين تمدنهای باستانی در پنج هزار سال پيش است، نقش بز و ماهی بيش از هر نقش ديگری ديده می‌‌شود. جالب آنجاست که سال ۸۶، کارشناسان سازمان ميراث فرهنگي در مدت کوتاهی از محل دقيق نگهداری آن بیخبر بودند تا اينکه با کمک امين اموال موزه ملی ايران، جام سفالين در يکی از مخازن موزه شناسايی شد! (میراث خبر)


 

خوشحالی بعدی در مورد اشیایی از استان مازندران بود. اونها را هم ببینید.

 

جای لوح بدلی حمورابی پر شده بود از ویترینهای کهنه رنگ زده‌ی (موزه اسلامی) رنگ به رنگ، سفید (موزه اسلامی) و کرمی (مربوط به خود موزه). پرسیدم کجاست؟ گفتند در کتابخانه موزه نگهداری می‌شه و اونجاست. خارج از وقت اداری بود که آدم بخواد ببینتش. در بسیاری از موزه‌های دنیا مولاژ اشیا باستانی را برای یادگیری بازدید کنندگان، در داخل سالن قرار می‌دهند.

سیستم راهنمای گویای سالن مشکل داشت. البته مأمور سالن چون داشت به مسئولی اطلاع می‌داد، شنیدم.

داغی سقف موزه (ملی) هنوز بود؛ مثل گذشته. در زیر سقف نمور موزه ملی درست چند قدم آنطرفتر ویترین مردان نمکی قرار دارد؛ اثری که نسبت به دیگر آثار موجود در موزه ملی نیاز به نگهداری در درجه ثابتی از دماست!

خبری شنیدیم و آن اینکه، به خاطر اعتراض در انتقال لوح حمورابی از سالن به کتابخانه موزه، یکی از کارکنان را از کار برکنار کردند.

نمایشگاهی هم با عنوان «نمادهای سرزمین ما» به مدت یک هفته در موزه ایران باستان به نمایش درآمده است. (ساعت بازدید، 09:00 تا 17:00 هر روز)

به گفته یک منبع «آگاه» اشیا به نمایشگاه دور دنیا رفته، به مام وطن بازگشته‌اند و در مخزن موزه نگهداری می‌شوند. البته می‌شود که درخواستی برای بازدید از اشیا داخل مخزن موزه بدهیم، ولی دلایلی محکم و حتی‌المقدور علمی و محکمه پسندی (برای مسئولان موزه) می‌خواهد تا درخواست بازدید از مخزن ـ آنهم برای یک دوره خاص تاریخی، پذیرفته شود. کاش نمایشگاهی از این اشیا بگذارند.

نتیجه‌گیری

امروز روز جهانی موزه است و جا داره از کارکنان زحمتکش و دلسوز این موزه پیر و شکننده، من و زهره بانو قدردانی کنیم. از مسئولانی که اشیای شهر سوخته رو به سالن آوردند هم قدردانی می‌کنیم. تعمیر سقف موزه و راه اندازی موزه دوره اسلامی هم بعد از گذشت سالها بدون تکلیف باقی مانده‌اند. تکلیف این خبرِ  ـ نمایش منشور کوروش بزرگ ـ هم هنوز معلوم نیست؛ ولی آخرین خبر این است که، منشور کوروش بزرگ بیمه مصونیت دولتی  شد.  اینها تنها مشاهدات ظاهری از وضعیت موزه ملی بود. بخش پنهان موزه نیز همانگونه که در بالا اشاره کوتاهی شد، آثاری است که در مخازن، در شرایط نامناسب نگاهداری شده و دور از هر چشم تیزبین و نگاه جستجوگری است.

پس از چند روز افزوده شد:

آثاری که طی کاوشهای نجات بخشی سد لفور بدست آمدند، در نمایشگاه موزه ملی این روزها به نمایش گذاشته شده است.

ندا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت   توسط هر دو  | 

یکی بود یکی نبود .غیر از خدا هیچکس نبود. یه نصیبه بود َکه من دوسش داشتم؛ نصیبه همیشه نقاشیاشو و کاراشو میداد به من و ندا تا ازش استفاده کنیم. من کارای نصیبه رو خیلی دوست داشتم، مخصوصا لیلی و مجنونشو! همش هی میگفتم َ نصیبه! نصیبه! لیلی و مجنونتو خیلی خوب کار کردی.

یکی از همین روزا، نصیبه در خونمونو زد و یه نامه ی دعوت بهم داد. من خیلی خوشحال شدم؛ چرخیدم و، رقصیدم و اینور و اونور پریدم. گفتم آخ جون دعوتنامه عروسیه!

ولی نصیبه گفت: نه! این دعوتنامه ی نمایشگاهه، عروسی نیییییییییییییییست!!!!!

 من از اینکه نصیبه برای نمایشگاهش َدعوتم کرده خوشحال شدم و گفتمَ نصیبه جان امیدوارم بتونم جبران کنم و منم یه روزی دعوتنامه بیارم در خونتون!

 از اونجاییکه دل نصیبه خیلی بزرگه و واسه همه ی اونایی که به دیدن کارهاش برن، جا دارهَ نشونیشو مینویسم، اگه شما هم دوست داشتیدَ برید َببینید:

تهرانپارس، بین فلکه سوم و چهارم، خیابان تیرانداز، نبش ۲۱۲ شرقی، ساختمان کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، نگارخانه آفتاب. از ۲۸ اردیبهشت تا ۸ خردادماه. ساعت ۱۰:۰۰ تا ۱۲:۰۰ و ۱۴:۰۰ تا ۱۶:۰۰؛

زهره  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت   توسط هر دو  | 

 ز پوچ جهان هیچ اگر دوست دارم  

ترا ای کهن بوم و بر دوست دارم

ترا، ای کهن زاد بوم بزرگان

بزرگ آفرین نامور دوست دارم

ز فردوسی آن کاخ افسانه کافراخت

در آفاق فخر و ظفر دوست دارم

ز فردوسی

ز فردوسی

زفردوسی

دوست دارم

دوست دارم

دوست دارم

مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت   توسط هر دو  | 

 "تقدیم به معلمی که دوست داریمَ امید داریم  و می‌خواهیم َبازگردد!"

به نام خدای شوکولاتهای جشن

خانم معلم مهربان سلام!

خانم معلم عزیزم روزت مبارک!

ما امروز که جشن ِ روزِ معلم داریم، یک عالمه شوکولات خریده‌ام و روی ِ میزِ شما گذاشته‌ایم. جای شما خیلی خالی است. کاش شما هم بودین و از این شوکولاتها می‌خوردین. خیلی خوشمزه است. بعضی‌هایشان مزه‌ی هندونه می‌دهند. بعضی‌هایشان مزه‌ی موز و کاکایو و اینا. . .

خانم معلم تو رو خدا بیایین . ما همه‌ی مقشهایمان را نوشته‌ایم. به جون ِ خدا !

من سه بار از تصمیم کبری نوشته‌ام. با مداد قرمز هم َخط کشی کرده‌ام. دفترم خیلی قشنگ شده است.

خانم اجازه !ما به حرف دیشب شما گوش کردیم. آخه َ خانم اجازه!، دیشب شما توی خواب من بودین. خواب من ترسناک انگیز بود. خواب من پر از آدم شده بود.

توی خواب من َ چوپان دروغگو گفته بود، گرگ!!!!!!

و بعدشَ  همه‌ی مردم ریختند در توی خیابان تا گرگ را بگیرند.

خانم اجازه! توی خواب من خیلی ترسیده بودم.

خانم اجازه! من توی خواب همه چیزها را می‌دیدم. خانم ! گرگه داشت تلفنی با چوپان دروغگو، بگو، بخند می‌کرد. همه جا تاریک شده بود. خانم مدیر هم توی خواب ِ من بود. هی توی تاریکی سر ما داد می‌زد. خانم مدیر می‌گفت :

- به دهقان ِ فداکار بگویید، مشعلش را روشن بنمایدَ تا اقلا جلوی پایمان را ببینیم. 

ولی خانم من، دیدم، دهقان ِ فداکار رفته بودَ نشسته بودَ  گوشه‌ی پنجم ِ الف و داشت گریه می‌کرد. آخه فانوسش نفت نداشت تا بریزد روی پیراهنش و مشعل بسازد. اجازه خانم! دهقان فداکار در گوشهایش را گرفته بود تا صدای داد و فریاد خانم مدیر را نشنود. خانم اجازه! تو رو خدا به خانم مدیر نگویینا! به  جون  خدا راست می‌گم، خانم. خواب من خیلی طولانی هم بود. بابای سارا توی صف نانوایی بود. وقتی مردم می خواستند گرگ را بگیرند، بابای سارا هم رفت قاتیشان. خودم دیدم. خانم اجازه! فکر کنم برای همین است که سار، امروز ناشتا آمده است مدرسه. خانم !بابایش، هنوز نان نخریده است. حتما هنوز دارد، دنبال ِ گرگه می گردد.

 خانم اجازه ! توی خواب َ من مقنعه‌یم را گم کرده بودم. خانم اجازه! توی خواب، مامانم، موهایم را دو گوشی بسته بود . خیلی خوب بود، هیچکس نمی‌گفت: زهره مقنعه‌ات کو؟!! خانم اجازه !توی ِ خیابان داشت باد می‌وزید. باد موهای من را میزد عقب. من خیلی خوشحال شده بودم . ولی خانم اجازه ! به  جون خدا توی خواب. نه که راستکی! راستکی من همیشه مقنعه‌یم را پیدا می‌کنم .

خانم اجازه !توی خواب، دفتر مقش ِ کبری ورق ورق شده بود. باد داشت همهی دفترمقشش را به این سو وآن سو می‌کشاند. خانم اجازه اینجای خواب من شما آمدین. و شروع نمودین به جمع آوری ِ دفتر ِ کبری و پس از آن رو نمودین به من و گفتین:

- سه بار از تصمیم کبری بنویسد! همه‌ی کلاس! انوقت من می‌آیم.

 خانم اجازه! من خیلی تعجب کرده بودم. دفتر کبری باید خیس میشد. نه انکه ورق ورق!

 خانم !توی ورق ورقهای مقش کبری، یک قلب هم بود. توی قلب ِ دفتر ِ مقش ِ کبری یک تیر هم بود. من خودم دیدم خانم، زیر آن هم نوشته بود: عقش!

خانم اجازه! امروز  که کبری آمده است مدرسه، زیر چشمش کبوت هست. اصلا هم از شوکولاتهای میز شما نمی‌خورد. حتی شوکولاتهایی که مزهی توت فرنگی می دهند را هم نمی‌خورد. خانم اجازه من عقشِ کبری را می‌شناسم. راستکی نه که تو خواب. خانم اجازه عقش ِ کبری , دارا َاست. دارا هر روز می اید دم مدرسه ی ما : آدامس می‌فروشد. خانم اجازه دارا ترک تحصیل کرده است. هم شیفت ِ صبح آدامس می‌فروشد. و هم شیفت ِ عصر آدامس می فروشد. خانم اجازه دارا روی همه ی آدامسهایش می‌نویسد:...... 0935 .

خانم اجازه! دارا َ قبلا با سارا دوست بوده َ فکر کنم؟! چون چشم سارا هم بیشتر وقتها کبوت بود. یک کبوت بزرگَ اندازه ی دست برادر بزرگه ی سارا. برادر بزرگه ی سارا َ خانم اجازه! توی بازارچه بساط دارد. نه که خیال کنینَ بساط چیزهای بد بد ! نههههههههههه !!!!!!!!!!  بساط بادام! خانم اجازه ! برادر سارا َ توی بازارچه بادام می فروشد. همه ی بچه هاَ او را می شناسند.

خانم اجازه! بیایین، تو رو خدا! کجا رفتین؟، ما برای شما جشن گرفته‌ایم . همه ی چیزهایی که در خوابم به من گفته بودین را هم انجام داده‌ایم. بیایین تو رو خدا. هر کس هم بگوید: س-ی-س-ت-م- شما با مهربانی بگویید، نه نگو! نگو که این حرفا بده! نه آنکه بروید و دل ما را برای خودتان تنگ کنید.

  پانویس:

 حذف و اضافه: (البته فقط اضافه)

"مدل دانشگاه که تا شب امتحان انتخاب واحد می کردیم"

آقا اجازه روزت مبارک!

(تقدیم بهَ آقای عبدالعلی بهروزیان َ که به گفته ی سیمای البرز اولین آموزگار لفورک بوده اند! و اکنون َ هر کجا هست خدایا به سلامت دارش!) به احترام آقای جمشیدی َ خواننده و منتقد مه و ماه َ که نقد و تاییدشان برای ما با ارزش است. 

زهره

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط هر دو  | 

به نقل از تارنمای مهار بیابانزایی

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط هر دو  | 

 





Powered by WebGozar