تبليغاتX
مه و ماه
گاه‌به‌گاه نوشته‌هایمان

عکس از: علیرضا حکیمی‌فرد

بال‌هایم
هنگام رقص
رگ به رگ می‌شوند
می‌چرخم
با سرگیجه
ساق‌های نازکم در هم پیچ می‌خورند
پیر می‌شوند

آیا پی دستی، سوزنی
خواهم گشت
که در کمرم بنشیند
قاب شوم
با چهارچوبی طلایی
خواب روم بر دیوار
با بال‌های باز و بی‌حرکت

شعر از: سارا اردهالی  ست.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت   توسط هر دو 

کلات گراش

جنوب بودم. جنوب که هوایش آمیخته با عطر خلیج فارس است. پی آواهای عامیانه‌‌اشان بودم. پی آواهای مردم شیرین لهجه‌ی، ساده و مهربان آن دیار. دم غروب که می‌شد، کش‌کش دمپایی‌ها توی کوچه‌های روستاها می‌پیچید و مسجدها رفته رفته سرشار از حضور اهالی می‌شد. مسجدها، که خانه‌ی خدا بودند ولی بسیار شبیه به خانه‌های مردم روستا، به همان سادگی، بی گنبد و منار. بی‌طلا و لعاب. خانه‌ی خدا مثل خانه‌ی مردم است آنجا. مردم هنوز با خدا زندگی می‌کنند، آنجا، همسایه‌اند باهم، انگار؟ رفت و آمد می‌کنند.

هنگام سوگواری عاشورایی، نهفته به دل مسجد می‌نشینند. نه بلندگو، نه داد و فریادهای ریاکارانه، نه زبان بازی‌های مداحانه، نه بی‌اشک گریستن، نه دوربین، نه صدا، نه رفت! .... حرکت!

حرکت‌های جمعی، آرام، منظم. جاری!

اشک‌هایشان که بر چهره‌های داغ از آفتابشان می‌نشست، نمی‌دانم، سوز دلشان از روزگار بود یا داغ عاشورایی‌اشان؟ یا آمیخته از سوز دلشان با عاشورای تاریخ؟

زنان، آنجا تحریم نشده‌اند هنوز. زمزمه‌های سوزناکشان می‌پیچد لای، کوبش طبل‌ها که دل را می‌لرزاند و رزم را به یاد می‌آورد و سوز نوایی که، شعر فارسی می‌خواند و حزین، آهنگش می‌بخشد.

تفاوت در سوگواری با آنچه دایم از تلوزیون می‌بینیم، چنان زیاد بود که فکر کردم، ارمغانی از این سفر را به شما تقدیم کنم. نوایی که، اهالی به شکل ضبط شده در اختیارم قرار دادند، تقدیم‌تان می‌کنم. به سبب این‌که کیفیتش از نواهایی که خودم ضبط کرده‌ام خیلی بهتر است. (صدای شلوغی در ضبط من فراوان است و نوحه‌ها خیلی طولانی‌ترند). مردم می‌گفتند این نوا، معروف است به نوحه‌ی گراشی. گراش در 35 کیلومتری لار، از شهرستان لارستان از استان فارس است.

علاوه بر حماسه و سوز آمیخته به آهنگ، واژه‌های فارسی و نشان‌هایی چون سرو و شمشاد و شقایق در این نوا بسیار جالب است.

و البته بسیار نشان‌های ایرانی و ریشه داردیگر در نوحه خوانی‌ها و سوگ‌های متفاوت. که در روستاهای کم جمعیت و پراکنده‌ی استان خوانده می‌شود.

حماسه و ترانه و نشان و نماد به هم آمیخته در ادبیات شفاهی این سرزمین. پیوسته با مذهب و آیین. در این دیار، قهرمان‌ها گاهی برای آب آوردن، از آتش هم می‌گذرند!

سپاس از مسعود که این نوا را معرفی کرد.

(زهره)

آهنگ را از اینجا گوش کنید: گراشی

درباره‌ی گراش

عکس از اینجا: کلات

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت   توسط هر دو  | 

سیاوش            شاید از نگاه من شرم می‌کنید نه! من چشم می‌بندم و پشت می‌کنم؛ و تا خروس سه بار بخواند روی بر نمی‌گردانم. باره بر نشینید و بار از دوش من بردارید!

درفش‌دار          چشم گیتی در این دم به سیاوشگرد می‌نگرد. چه خواهند گفت اگر در چنین دمی هر کس روی برگرداند و یاد مهربانی نکند؟

سیاوش            آه، کاش مرا ببخشید. ببخش از شما می‌خواهم و پیش شما سَر خم می‌کنم.

درفش‌دار          ما نیز!

فرنگیس           [جیغ می‌زند] آه، شگفتی را در چهار چهره ببین!

سیاوش می‌نگرد و پیش می‌آید و از میان جانداران شگفت‌زده‌ی خود می‌گذرد؛ و در برابر چهار کس سر خم می‌کند که مانده‌اند به رستم، گیو، گودرز و توس ـ همه در بالاپوش و سرانداز اُخرایی رنگ.

رستم              آیا تو ما را آرزو کردی سیاوش؟

فرنگیس           [فریاد می‌کند] من آرزو کردم!

رستم              ما چهار تن با این سپاه خشماگین برابریم. اگر از مرگ رهایی خواهی باد و خاک و آتش بر ایشان می‌باریم. تو می‌مانی و به شاهی این جهان می‌رسی. سی سال بر تخت زر سیاوش! و گرین نپذیری پادشاه دل‌های مردمی به سی هزار سال!

سیاوش            [سر خم می‌کند] درود بر شما چهار چهره ی سروش! تخت زر نخواهم؛ مباد کسی را گزند از من رسد!

چهار مرد در برابر وی سر خم می‌کنند و می‌روند. فغان کوس از همه سو. تکاپو در جانوران. سیاوش و فرنگیس به‌سوی هم می‌روند. ناگهان به هنگامه‌ی دهل و کرنا و سنج و بوق سپاهیان افراسیاب و گرسیوز خشمگین و هلهله‌کنان و هیاهوگر می‌رسند. همراهان شمشیرکش به هر سو می‌دوند. سیاوش فرنگیس را پشت پرده می‌فرستد و باز می‌آید. همراهان چون سپری میان سیاوش و سپاهند.

سیاوش            [می‌غرد] یل به آیین خویش می‌میرد! می‌پنداشتم شما نیای مفید و مهربان با من!

گرسیوز             ننگم باد که نیای تو باشم!

سیاوش            پس جای سخن نیست اگر جهان چنین چهره گردانده؛ به امید می‌آورد و نومید می‌برد! دوستی‌هاش چنین است و بستگی‌هاش دروغ!

یورش سپاهیان و صدای کرنا و سنج و دهل. جانداران سیاوش که او را سپرند تن به جنگ می‌دهند. سیاوش می‌کوشد جانداران خود را باز دارد و میان ایشان و سپاه سپر شود.

 

سیاوش            نجنگید، نه! اگر روزگار مرگ سیاوش خواسته، مرا جنگی با روزگار نیست! در مرگ بنگرید جامه‌ی افراسیاب پوشیده و تیغ گرسیوزی به‌دست؛ و خود را برهانید!

و پالهنگ می‌اندازند؛ خود را بر سر پیکره‌های افتاده‌ی آنان می‌اندازد و او را دوباره می‌گیرند. پیاله‌ها می‌گردد. جلوی سیاوش آب بر زمین می‌ریزند؛ سیاوش خیره در آب بر زمین ریخته می‌نگرد با لبخند ـ سیاوش پالهنگ بسته را به زور نیزه‌ها می‌دوانند با تازیانه‌ها ـ افراسیاب پیاله در دست ـ

افراسیاب           این خوشگوار را به زمین تشنه می‌پاشم و این مانده را به سوی تو آفتاب برآمده که به تشتی مانندی که سیاوش را در آن سر می‌برند!تشت زرین کجاست؟ و از شما که گام می‌نهد برای بریدن سر این شاه تشنه‌ جگر؛ ـ که پاداش وی این کیسه‌ی زر است!

سیاوش             [زمین می‌خورد] آب. آب!

خروش فرنگیس که پرده را می‌درد و گیسو می‌برد!

فرنگیس             خاموشی از شما به فریاد است، اکنون که فریادچنین لب بسته! آیا چشم از شرم شسته‌اید! و می‌کشید کسی را که در پناه شماست؟ به کین سیاوش سنگ به فغان می‌آید؛ و آب سیه می‌پوشد! به کین سیاوش آفتاب تیره می‌شود؛ یکی وی را آبی دهد!

می‌دود به سوی آب. راهش را می‌بندند. سیاوش را همچنان با نیزه‌های نهاده به دو پهلویش می‌دوانند و می‌زنند. روزبانان گیسوی فرنگیس را می‌کشند و بند بر وی می‌اندازند به هر دستش از سویی، و می‌کشند؛ و کسانی بانی بر شکمش می‌کوبند. او جیغ می‌کشد و صدایش در فریاد مرد و زن تماشاگران شنیده نمی‌شود. سیاوش کف به دهان آورده را هنوز می‌دوانند. او با لبخند بر لب؛ اشک در چش از اندوه فرنگیس کرده است.

سیاوش             آب. آب!

گرسیوز              زود ـ دل به دریا بزن؛ ایران را دشنام گوی و چکه‌ای بستان! و به دشنام ِ کاووس چکه‌ای! و به دشنام زال و رستم چکه‌ای! و به ناسزای گودرز و گیو و توس تصویر تازیانه که بر دهان سیاوش می‌کوبند ـ تصویر پاهای برهنه فرنگیس بر خاک.

 

پیران                  به‌خدا نپذیرم تا این مردمان نفرین به مهمان‌کش نکنند!

نفرین بر مهمان‌‌کش

و نگویند بدِ پیمان‌شکن

نفرین بر چنین پلید!

[تکرار] نفرین بر چنین پلید!

مبادا چنین پلشت!

[تکرار] مبادا چنین پلشت!

بر شما چه کسی می‌گرید؛ کجاست مادر شما، پدر، و سرزمین‌تان؟ دلم آتش است و آب چشم می‌بارم با که بر خاک غلتیدند و بر خاک شدند! آتش این خون همه را خواهد سوخت؛ که با سیاوش، دوستی نیز از جهان برافتاد!

افراسیاب        آتش بزنید به سیاوشگرد! آیا خوب تشنه شده؟ باز تشنه‌تر! بدوانیدش تا کرت سوخته و خونش بریزید جایی که بر ندهد!

گرسیوز           اینک تبش آسمان در آب افتاده؛ شب نگر مرده؛ روز جان داده! شکارگاه و کشتگاه از دو سو؛ ببریدش کنار جو! تشت زرین بیاورید؛ جامه بر تنش بردرید! جدا کنید جدا؛ سر شاه بینوا! شاه ماندگان، در سرزمین بیگانه؛ دور از زادگاه و از خانه! بنگر ای شاه تشنه لب!

تماشاگران از همه سو تشت می‌کوبند. پارچه‌ای سرخرنگ بر سر سیاه نشان می‌دهد که سر بریده شده با مردمان ده‌ها و ده‌ها خروس سپید سر بریده را به میدان می‌اندازند که بال می‌زنند و نشان از جان کندن سیاوشند. گریه‌ی همه.

گرسیوز           فریادکشان سر بریده‌ای را بالا می‌برد و به همه نشان می‌دهد. صدای کرنا و نقاره‌ی غروب. جامه می‌درند؛ یا نیلی می‌پوشند. مردها برخی غار غار کلاغ در می آوردند و زنان زبان می‌گیرند. سیاوش سراپا سپیدپوش بر اسب سپیدی آرام دور می‌شود.

افراسیاب        این چه خروش و چه فغان و چه گفتگوست؟ جهان، چنین تاریک چرا شد؟ کیست که بگوید او بی‌گناه بود؟

فرنگیس          از بالای برج سیاوشگرد سوخته، مشعلی در دست فریاد می‌کند. من می‌گریم؛ و جهان می‌گوید! پادشاه آسمان می‌گوید! و زمین و زمان می‌گوید! آهو در دشت و پرنده در هوا و ماهی در آب! نگاه کن؛ از همان جا که خون او ریخت سروی سبز رسته؛ از هر سبز سبزتر! سروی نشان سربلندی او!

تماشاگران اینک ارابه‌ای را می‌گردانند که بر آن سروی قرار گرفته سربلند.

فرنگیس          به وی نماز برید که از خون سیاوش برآمده!

 آری دوستی از جهان برخاست؛ مگر به آبروی سیاوش آنها که گرد آمده‌اند در این سیاوش‌خوانی، دل از بد بشویند و مهربان شوند، تا خون آن بی‌گناه بیهوده نماند ـ همسایه‌ها ـ زن و شوی، پدر و مادر با فرزند، خواهر با برادر ـ هر که با هر که؛ آشتی گیرد و یاری کنند و آبادان کنند.

**********************

زره:

از آنگاه که خون سیاوش در این شارستان فرو ریخت و خاک آن را ننوشید، نقش مینوی بهشت از آن این شهر شد. اینک این خاک خون سیاوش را زنده و بیدار نگه می‌دارد. این خون چون بر خاک ریخت و آن خاک مقدس و پروردگار بی‌مرگی است به‌جای سیاوش سیاوش درختی برآمد با بسیار سیاوش.

جامه: در جهان‌بینی اساطیری و حماسی چیزها در اصل با انسان از یک گوهرند. جامه‌ی اهورایی ردایی است ، درخشان و سفید است و خرد فضیلتی است که از آن بر می‌خیزد. جامه‌ی اهریمن خاکستری است. (154) در جنگ‌های زمینی هم، سلاح از عناصر اصلی سازنده سرنوشت است.

گرز: جنگ‌افزار «ویو» ببیر بیان تهمتن که بر تر از خفتان و جوشن است. اما در شاهنامه سلاحی مینوی‌تر از زره سیاوش نیست. (156)

اسب سیاوش:

در همان سرآغاز شاهنامه خداوند فقط آفریدگار جان و خرد و زمین و زمان که آفریننده‌ی «نام» یا کلام نیز هست. اگر گذشتگان نام‌ها را نازل از آسمان می‌دانستند و میان اسم و موسوم به پیوندی معنوی قایل بودند پس نام رخش یا شبرنگ‌بهزاد برای تمییز این دو از دیگر افراد نوع خود نبود، بلکه نشانه‌ی هستی با هدف و وجود خویشکار آنها نیز بود. این شبرنگ بهزاد است که راز سیاوش را دارد و در مرغزاری کنار جویباری بر کوهی بلند در انتظار کیخسرو به‌سر می‌برد. (158) اگر فرنگیس و زره و اسب سیاوش دستیاران سفر متعالی کیخسرواند، دیگری نیز هست که بی او «کار» کیخسرو ناکرده و سفر او نارفته می‌ماند. در اوستا هوم «ایزد ـ گیاه»، پسر اهورمزدا و دارای «جانی درخشان و بی‌مرگ» است، تجلی این‌جهانی او گیاهی است که بر بلندای کو‌ه‌ها و به‌ویژه بر قله البرز می‌روید و عصاره‌ی آن درمان بخش است، سرچشمه سلامت و گزاینده‌ی مرگ است. (بهرام‌یشت، بند 57) مرگ سیاوش «کار» او را تباه نمی‌کند. زندگی فعال و پیکارجوی او تازه پس از مرگ آغاز می‌شود. (160)

پر سیاوش:

میان این خاک و آنچه از آن می‌روید و می‌بالد پیوندی است، نه‌چنان‌ست که هر کس هر چه خواست بکند، نه بازخواستی نه عقوبتی! فرشته‌ی زمین با همه‌ی دلسوزی و صبوری، دشمن بیدادگران است و خون ستمدیدگان را نمی‌نوشد مگر آنگاه که ستمگران بسزا رسند. زیرا اگر این خون بر زمین ریزد همیشه جوشان است و خاک آن را در خود نمی‌کشد و حتی پس از مرگ افراسیاب سال‌های سال می‌ماند. برای انسانی که در اجتماعی و جهانی جبار فرو می‌افتد، برای این گرفتار فقر و مرگ، چه چیزی کلی‌تر از ظلمی که از هر جانب بر او نازل می‌شود! بررای آنی که هر چه خواست نتوانست و هر چه توانست و کرد ای بسا نه آن بود که خواست، انسان جانوری لجوج است که ستم مغز استخوانش را می‌جود. برای چنین انسانی چه تلاشی ناچارتر و کلی‌تر از درافتادن با جهان ستمکار و ستمکاران جهان. پیوسته شهیدان ستمدیدگان بودند و هر کس که زمانی زهر بیداد را درجان چشید، اگر از ترس هم‌او از شهیدان نبود، در دل همراز آنان بود. (67 و 73) ۲

 تصویر: نقاشی‌قهوه‌خانه‌ای ـ شادروان فتح‌ا... قولرآقاسی، تارنمای کلک‌خیال

موسیقی سنتی سیستان و بلوچستان گوش کنید: لیکولی

۱. بر گرفته از کتاب: بیضایی بهرام، سیاوش‌خوانی، چاپ چهارم، نشر روشنگران و مطالعات زنان،

۲.  مسکوب شاهرخ، سوگ سیاوش، انتشارات خوارزمی، 1386.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت   توسط هر دو  | 

زال                 خواب بدی دیدم. خواب بدی!

رستم              آمویه در خون به خواب می‌دیدم!

فرنگیس          خواب بدی دیدم؛ بدترین خواب؛ ناخوب‌ترین! ـ ده‌باربد! صد بار بد! آه سیاوش! ـ ترا چه شد؟

همه‌ی صداها خاموش و همه‌ی بی‌جنبش سیاوش نشسته بر کرسی، لب باز می‌کند.

سیاوش           در خوابم گذشت که آب آتش گرفته است. و باد آتش گرفته است. و خاک آتش گرفته است. و آتش آتش گرفته است. در خوابم گذشت که در رگهایم؛ خون آتش گرفته است.

سیاوش رو به فرنگیس می‌کند و می‌گوید:

                    ترا دیدم چون بانوی آتشین گیسو، چون بانوی باران گیسو، ترا دیدم با گیسوان خاک‌آلود چون بانویی، با گیسوان باد.

فرنگیس شگفت‌زده و ستایش‌آمیز در سیاوش می‌نگرد:

سیاوش            به من دو بال بخشیدی؛ پس از آن‌که چون ماهی‌ام در آب شناور دیدی. من از راهی گذشتم که به آتش نوشته بود، کوره راهی نوشته به آتش! آیا آن دم رسیده است که سرانجام می‌رسد؟خواب و شب همراه می‌رسند؛ و اینک مردگان پندارم بیدار می‌شوند. بر کرسی می‌نشیند. زرهم را بیاورید؛ و کلاهخود و شمشیر. بیار زره سام نریمان؛ که زال زر به من بخشید؛ بر تن من استوار شو! ترا به کمر می‌بندم؛ شمشیری که تهمتن به‌دست خود، در کوره گداخت و برآورد و آب داد! بیا ای کلاهخود فریدونی؛ بر سرم چندان نخواهی ماند! و آینه‌بند آفتاب که خون ایرج تست؛ ترا پیش از آن که سُم توسنان تورانی تیره کند، بر پیکر خود راست می‌کنم! بیا، سپر کیکاووس و تو ژوبین کی‌قباد! و اینک این کمان آرش را به‌دست می‌گیرم که جان در وی نهاد! سیاه ـ نه؛ شبرنگ بهزاد که راه ایران می‌دانی تو زنده بمان و او را [فرزندش را] زنده در ببر. مرا باره‌ی دیگر باید!

فرنگیس از خواب می‌پرد. سیاوش چرا نمی‌خوابد؟

سیاوش            زیرا که زندگی بیدار است! کی دیگر این ستاره را که تایید و گذشت دوباره می‌بینم؟

فرنگیس            سیاوش از چه پریشانی؛ از نیزه‌های تورانی؟

سیاوش            درد سیاوش از خویش است! چون همی می‌خوابند و زندگی می‌گذرد، چرا بیدار  نباشم، کِش از دست ندهم؟ چون چشم می‌بندم و ترا نمی‌بینم چرا به دیدنت چشم نوازش نکنم؟ کی دیگر ترا درباره خواهیم دید؟ خوابی دیدم با تو پسری خواهی داشت!

فرنگیس            نیک است.

سیاوش            من او را نمی‌بینم.

فرنگیس            [هراسان پس می‌کشد] نه! به این کوتاهی؟

سیاوش            برای همین است که نمی‌خوابم!

فرنگیس            پس خواب از فرنگیس دور!

سیاوش            تو که ایرانیان را به‌هیچ نشمردی؛ بر تو نوشته‌اند که مادر پادشاه ایرانی باشی!

فرنگیس            [غران] من آن کودک را می‌کشم که تیغ به روی توران کشد!

سیاوش            نه، نمی‌کشی؛ چون پدرش را پیش چشمت سر از تن جدا می‌کنند!

فرنگیس هراسان جیغ می‌کشد.

                    دو مهربان من، بهرامِ گودرز و زنگه‌ی شاوران سپاهی می‌سازند به یاری من و دیر می‌رسند. نه تنگاه یابم نه تن‌پوش نه زیرانداز؛ و بالش سر خاک آلودم، خاک سر سخت توران است.

فرنگیس            [جیغ می‌کشد] نه [می‌گریزد و خنجر می‌کشد] من خود را می‌کشم!

سیاوش            آن فرزند را چرا؟

دست فرنگیس در هوا می‌ماند.

فرنگیس            [گریان] وای ـ کودکم!

سیاوش            پس گیوگودرز پهلوان وی را به خواب بیند؛ و هفت سال در پی وی در توران آوراگی کشد. سپس شما سه تن از توران بگریزید؛ و تو را شبرنگ بهزاد می‌برد. تو ماهروی به ناز پرورده، در راه‌های دراز رنج خواهی رفت. دشتبان ـ تا از دشت بگذری ـ و کشتیبان ـ برای گذر از آب ـ از تو پیکر ترا می‌خواهند. پس تو به آسمان بنالی؛ و دشت راه و آمویه آب بر شما بگشایند.

فرنگیس            نه! این‌همه رنج چرا بایست آنگاه که جهان می توانستی بهشتی بود بر زمین؟ چرا بر تو و بر من؟

سیاوش            از کسانی‌که این رستم بر پا می‌کنند کسی سودی نخواهد برد. و گر پرسند این که بر پا کرد، هر کسی گویند من نکردم. مگر جهان خونخوار را می‌رسد مگویی به خون تازه کند ـ مادرم هم‌اکنون از آسمان گذشت. آه که اشک وی بر گونه‌ام چکید!

فرنگیس            بانگ خروس! ای روز خون‌زده از راه خود بگرد؛ پگاه پسین مشتاب، سپیده‌نیا! ما نیکی جهان خواستیم و بده به ما رسیده ـ [ژوبین را می‌قاپد و سر آن را بر شکم خود می‌نهد فریادکنان] من خود را می‌کشم!

سیاوش            پس که می‌ماند که بگوید سیاوش بی‌گناه بود؟

دست فرنگیس سست می‌شود.

سیاوش            آه فرنگیس، بیشترین رنج برای تو کرده‌اند. امروز آنچه بر من بود می‌گذرد و این‌همه دور می‌ماند و تو ـ که مانی و بینی و تاب آوری!

فرنگیس            ضجه می‌زند. سیاوش ناتوان از همدری ـ

سیاوش            درود بر پادشاه سپیده‌دم که مژده‌ی خورشید می‌دهد!

فرنگیس            نفرین بر پیکر پگاه که نمی‌داند گیتی را به‌مرگ سیاوش بیدار می‌کند!

سیاوش            و آفرین بر هر روز که برآید؛ و گر بی‌سیاوش! که مرا خوشخوانی مژده‌بخش خروس بهتر از مویه‌ی کلاغ!

فرنگیس            آه سیاوش ترا درد از تست؛ به آتشی که در دل داری! تو سوخته‌ی درخشش خویشی! چون آتشی که جهان بدان گرم است و از آن دست پس می‌کشد. تو تنهایی؛ همچون خورشید که در هفت آسمان یک ستاره ندارد! خروس می‌خواند! زودتر از اینجا بگریز؛

سیاوش            آری خروس می‌خواند! چرا چون گناهکاران بگریزم، من که بر پای بی‌گناهی خویشم؟مرا اندوه خود نیست، که گریانم بر آنان‌که از تیره‌بختی من رنجه می‌شوند با تو ـ آری شرمنده‌ی توام؛ و این همراهان که خود را انباز سرنوشت من کرده‌اند. همراهان که همه‌ در جامه‌های جنگ بر زمین در یک خط نشسته‌اند سپر از سر بر می‌دارند؛

سیاوش پیش می‌آید.

سیاوش            شما را چه شده؟

درفش‌دار          ما خوابی دیده‌ایم.

سیاوش            این سرنوشت من است نه شما. از آن کناره کنید! راه ایران بر شما بسته نیست. باز گردید و بگویید چه دیدید. پس درنگ نکنید! و هر که زودتر بشود بر من مهربان‌تر است!

پاسخی نیست و آنها همچنان بی‌تکان نشسته‌اند. ۱

******************

سیاوش:

در اوستا syavarsan مرکب ازsyara  (سیاه) + arsan (گشن) رویهم ‌رفته به معنی دارنده‌ی اسب نر سیاه.۲ سیاوش مرد نیرنگ نیست. پاکدلی او به ساده‌لوحی می‌زند و آنگاه دیگر امکان فهم دوز و کلک‌های حقیر نیست. زیرا دیگران را از خود قیاس می‌کند و مقیاس‌های او از خوبی نیامیخته، با مهربانی کحض بدی را زا پای در آورد. سیاوش می‌خواهد با راستی از دروغان: از سودابه و گرسیوز و افراسیاب در امان بماند. راستی و مهربانی پاکباز سرچشمه‌ی دل و دست نرم رفتاری است که طوفان نمی‌کنند و یک‌باره از جا نمی‌کنند و تا دم مرگ از بدی امید نیکی دارند. در این سوگنامه‌ی حماسی همه سیاوش را به مرگ می‌رانند. او در سرزمین افراسیاب از این راز روز کارآگاه است، آنگاه که بهشت گنگ را می‌سازد و در غایت بختیاری است به پیران می‌گوید: که زود باشد که از سخن بدخواه و بخت ناهموار، من بی‌گناه به‌دست شهریار کشته شوم. او هنگام بدرود با فرنگیس می‌داند که چگونه به جستجوی پسرش خواهند آمد و این فرزندن با افراسیاب چه خواهد کرد و کار فرنگیس چیست. او حتی سر به‌گوش اسب خود شبرنگ‌بهزاد می‌نهد و می‌گوید: در کجا چشم به‌‌راه کیخسرو بماند تا روزی بیاید و بر او برنشیند و به ایران بگریزد. سیاوش اهل راز است. از «تاریخ مینوی» گیتی خبر دارد و می‌داند که مرگ او آن‌را چگونه به کجا می‌برد. (67)

سیاوشگرد:

در فقره 132 از یشت 13 (فروردین‌یشت) و فقره‌ی 71 از زامیادیشت نام کوی سیاووشن در شماره‌ی اسامی هشتگانه کویان دیگر آمده است. در نخستین فره‌وشی او در شماره‌‌ی فره‌وشی‌های کیان و پاکان ستوده شده است و در یشت اخیر چنین آمده است که فره کیانی چند گاهی به کی‌کاووس (سیاوش) پیوسته بود که مانند کیان دیگر چالاک و پهلوان و پرهیزکار و بزرگمنش و بیمناک بود. در فقره‌ی 3 از یشت 23 آمده است که چون کوی سیاووشن زیبا و بی‌نقص باشی.

 زن:

در اجتماع پدرسالاری که زنان کشتار مردانند و «می‌توان آنان را به‌دلخواه شخم زد» ـ و به‌ویژه در حماسه که جای جنگ و مردانگی است زنان به‌تبع مردان مردان اعتباری دارند و برترین آنان مردانه‌ترین آنان است. چون کیخسرو و گیو به ایران رسیدند دیگر در داستان از فرنگیس نامی نیست مگر یک بار که او را به همسری فریبرز دارند. مرگ چو اویی ناگفته باقی می‌ماند و تنها آنگاه که پادشاه با کنیزان بدرود می‌کند باخبر می‌شویم که عجبا او مرده بوده است. (143) رودابه و تهمینه در عاشقی نقشی فاعلی دارند. رفتار اینان سرشته از همان جسارت کردار پهلوانان است. گردآفرید و گردیه سلاح می‌پوشند و به میدان می‌روند و از مردن بازشناخته نمی‌شوند. اصل بر مردانه بودن است. ولی مادری که «بهشت زیر پای اوست» رهگذر نیست، سرچشمه‌ی زاینده و زمین ماندگاری است که ریشه‌ی جان هر پهلوان از اوست. پس شاعر با تحولی متعالی از عقاید دوران، اجتماع و شخص خود در باب زنان فرا می‌گذرد و زنی بیرون از محدودیت فکر «مرداندیش» حماسه. (144) فرنگیس همسر و بدیل سیاوش زنی است در کمال مطلوب؛ او تلاش می‌کند تا پدر را از کشتن سیاوش باز دارد. خرد او کمال بینشی اخلاقی و حکمی است. «کشتن آنکه به تو پناه آورده گناه است؛ به‌ویژه اگر پادشاه باشد و بی‌گناه باشد؛ جهان و جهان‌دار نمی‌پسندد» پس رها نمی‌کنند و کشنده را می‌کشند. سخن او زاری زنی است که از رنج خود آغاز می‌کند که می‌گوید: «مکن بی‌گنه بر تن من ستم» او در وفاداری به شوهر تا آستانه‌ی مرگ می‌رسد و از سرزمین و کشان خویش می‌برد. (145)۳       

پایان بخش نخست

۱. بر گرفته از کتاب: بیضایی بهرام، سیاوش‌خوانی، چاپ چهارم، نشر روشنگران و مطالعات زنان، 1383.

۲ .رستگار فسایی منصور، فرهنگ نام‌های شاهنامه، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1379،جلد نخست، ص: 576).

۳.  مسکوب شاهرخ، سوگ سیاوش، انتشارات خوارزمی، 1386.

(ندا)

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت   توسط هر دو  | 

روند مشارکت جوامع بومی در برنامه‌ریزی توسعه‌ی منطقه‌ای در بخش آب هرگز و هرگز موفق نبوده است، مغایر با ماده‌ی 3 پیمان مبارزه با بیابان‌زایی است. مردم بر شانه‌های خودشان هزینه‌های مالی این سدها را می‌پردازند. بانو مهندس فاطمه ظفرنژاد، مترجم کتاب رودهای خاموش، در سخنرانی‌اشان گفتند: فرایند تصمیم‌گیری در سدها شفاف نیست (مغایر با اصل 44 قانون اساسی)؛ فصل 8 دستورالعمل 21 که موظف به انجامش بودیم و امضا کردیم را رعایت نکردیم؛ عدم ارایه گزارش پایش و ارزیابی حتی از سدهایی که ده سال از عمر آنها می‌گذرد. مردم بر شانه‌های خودشان هزینه‌های مالی این سدها را می‌پردازند. از سد البرز با 5میلیون متر مکعب تا سد کرخه با 320میلیون متر مکعب تبخیر در سال، سدهای فعلی در ایران سالیانه 5.000.000.000 میلیارد متر مکعب آب را تبخیر می‌کنند؛ این مغایر اصل مبارزه با بیابان‌زایی است.

مدیران پاسخگو در همایش به ترتیب از راست به چپ: دکتر سلاجقه، رییس دانشکده منابع طبیعی دانشگاه تهران؛ دکتر تلوری، معاون سابق مركز تحقيقات حفاظت خاك و آبخيزداری؛ دکتر رحمانی، رییس انجمن اعضای هیات علمی موسسه تحقیقات جنگل‌ها و مراتع؛ دکتر ملک‌زاده، رییس کمیسیون آب منطقه‌ای استان فارس. آقای مهندس آل‌یاسین از فلوریدای امریکا، در سخنرانی‌اشان گفتند: تحلیل سدسازی از نظر فنی می‌تواند یک تحلیل ارتجاعی و تجریدی باشد ولی تحلیل سدسازی سدی که بر شانه‌ی کوه تنها نمی‌نشیند بلکه بر شانه‌های مردم می‌نشیند، از نظر اجتماعی یک تحلیل چند منظوره و جامع خواهد بود. در نظر گرفتن تمامی متغیرهای (دسترسی به آب برای همگان و توجه به جمعیت و روند رشد آن و الگوی مصرف آب و غذا و پایداری مواضع زیست محیطی و حفاظت اراضی کشاورزی و مدیریت آب، ممانعت از فرسایش خاک و انرژی) مهم و اساسی است

عکاس: علیرضا حکیمی‌فرد

بیانیه همایش: درخواست براي بازنگری در روند سدسازی (رزونامه همشهری)

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت   توسط هر دو  | 

حاجی‌فیروز کودکان بم (احسان)، زمستان سخت و سرد 1384

پنجم دی ماه می‌رسید و هر چه به این روز نزدیک‌تر می‌شدیم، خاطره‌ی بم بیشتر مرور می‌شد. بیشتر و بیشتر . و در آستانه ی مرور جمعی آن روزهای تلخ، احسان جهان‌بین، ناگاه پر کشید و رفت. احسان که با او کودکی کودکان بم را مرور می‌کردیم.  حاجی فیروز نوروز کودکان بم پر کشید. آن روزهای تلخ، چه خوب می‌خنداندی کودکان تنها مانده‌ی بم را. صورت نازنین و تیره‌ات را چه سخاوتمندانه، پیشکش شب‌های عید کوچه‌های بی‌دیوار بم کردی. چه بی‌ریا، حاجی فیروز، رقصان جمع کودکان بی‌کس شدی.

آه که چه قرین با زلزله‌ی بم، رفتی. شاید رفتی، سلام کودکان بی‌کس را به پدرها و مادرها بگویی.

خوب وظیفه ات را انجام دادی ! خیلی خوب ! سربلند به پدرها و مادرهای بم خواهی گفت: کودکانشان را در شب عید تنهایی و بی‌کسی، کنسروهای سرد، بلورهای اشک، و تماشای بی‌وقفه‌ی آلبوم‌های عکس، بی‌هفت سین نگذاشتی! بی‌تخم‌مرغ‌های رنگی! بی‌حاجی فیروز! بی‌ماهی‌های قرمز! بی‌عیدی!

 به آنها خواهی گفت: چه شادی زلال کودکانه‌ای به بهانه‌ی نوروز ایرانی به کودکانشان هدیه کردی!

آقای مهندس!...، نه !...، همان احسان بچه‌های انجمن! ...، نه، َ همان حاجی فیروزبچه‌های بم ! ...، حاجی فیروز جان! چه‌قدر جایت خالی شد! یکباره و ناگاه، چه‌قدر جایت خالی شد. آخر ای از سلاله‌ی نور، از آن همه سخاوتت دور بود، حاجی‌فیروز نوروز کودکان بم را با خود ببری! 

به یادش  (محمد نوری ـ وطن)

(زهره)

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت   توسط هر دو  | 

درختان کف بر شده!عمق جنگل ـ معدن سنگ جهت ساخت سد !

قطع شدن پل ارتباطی روستا با شهرموجب شد ه تا سالخوردگان بدنه‌ی سد را بالا رفته تا به شهر برسند.تخریب جنگل و کوه (معدن سنگ)

در صورت تخریب نکردن خانه‌ها، وجهی بدان‌ها تعلق نمی‌گرفت!سنگ گور شیرزنی که جزو محبوس شدگان معترض به ساخت سد بود. (روانش شاد)

نقض آشكار مفاد ماده‌های 3، 5، 10، 17، و 19 پیمان مبارزه با بیابان‌زاییحضور جاده دسترسی سد هر گونه مدیریت جنگل را با مشکلات بسیار روبه‌رو کرده است، تخریب جنگل تا ده‌ها کیلومتر بالادست سدها بسیار آسانتر از پیش می‌شود. و در کشور ما قاچاق چوب و قطع غیرقانونی درختان جنگلی روندی پر شتاب و مهار نشده دارد؛

پیرزن روستایی شاهد ویرانی آن‌چه در این هفتاد سال ساخته می‌باشد. در هیچ‌یک از مراحل مطالعات ساخت سدها ـ نظرپرسی جدی از کشاورزان نشده است که این عمل مغایر با اهداف توسعه پایدار است؛هنر موج‌بافی (رختخواب پیچ) یا چادرشب یا ایزار؛ جنس از پشم، قابل شستشو ـ نرم و سبک، از گونه‌های دیگر هنرهای دستی روستاییان می‌توان پارچه‌بافی ـ جاجیم‌بافی نام برد. آنان تنها قند و نفت را از شهر تهیه می‌کنند؛

یکی از اهداف این سد، تامین آب مورد نیاز محیط زیست اعلام شده است. سد البرز پیامدهای منفی زیست محیطی مهمی را در دهانه بابلرود ایجاد خواهد کرد و به خشک شدن قطعی این دهانه، تخریب همه زیستگاه‌ها و معیشت هزاران خانوار را با سرنوشتی نامعلوم روبه‌رو خواهد ساخت؛با ساخت سد خاکی البرز، مزار شهیدان وطن به‌زیر آب خواهد رفت، هیچ‌گونه تلاشی جهت انتقال مزار شهیدان به دیگر جای صورت نگرفته است؛

عکس ها از : علیرضا حکیمی‌فرد، اوختای حسینی؛ زهره صیادی، ندا احمدی‌لفورکی

 از آقای کاوه ایرانی بابت مهربانی و کمک بی دریغشان سپاسگزاریم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت   توسط هر دو  | 

 





Powered by WebGozar