برای تماشای برج طغرل رفته بودیم. ساختمان آجری و بلندی که دربارهی کاربردش دیدگاههای متفاوتی مطرح است. بلندایی افراشته از قلب ایران. تهران. ری.
پاکی و زیبایی باغچهی کوچک اطراف برج توجهمان را جلب میکند. مردی با وسواس، راه میرود و برگ از باغچهی برج برمیدارد. شاخ و برگ گلها را میآراید. جارو بهدست محوطهی داخلی را تمیز میکند.
مردی که بلندایش، بیش از برج طغرل است. اصالتش و شکوهش. بلندایی به تاریخ ایران دارد. اصالت و شکوهی، همه ریشه در ایران. وام گرفته از ایران. سرفه میکند و بانویی که در بدو ورودمان، بلیط بازدید را میفروخت، مینالد با خود؛ و با شکلی که ما هم میشنویم میگوید: حاج آقا، آخر شما بیمارید ...
درمییابیم که بانو، همسر حاج آقا است و حاج آقا جانباز جنگ ایران و عراق! زخم صورتش و سرفههای پیاپی بر اثر جارو کردن گواهش!
به برج طغرل که بروید، حاج آقا را خواهید دید. حاج آقا با خیلی از حاج آقاها که تا حالا دیدهایم فرق میکند. او برای این مرزوبوم رزمیده و بهایی سنگین پرداخته است. او همچنان به این خاک عشق میورزد و بهایش را میپردازد. سرفه میکند و برج را مراقبت میکند. و راهنمایی که بخواهید با شور و شکوه، هر آنچه از برج میداند را باز میگوید. به این همه آزادهگیاش درود!
چون پدری دلسوز، کودکش را مینوازد؛ میآلاید؛ حفظ میکند. حاج آقا ممکن است هرگز این متن را نبیند و نخواند، لیک دلمان میخواهد اگر این شرح کوچک را خواند، بداند که بزرگ است به بزرگی مردم ایران و جاودانه است بهشکوه نام ایران. دوست میداریم بداند، همهی ما فهمیدیم که، وظیفهاش حفاظت است نه نظافت. دوست میداریم بداند، دریافتیم آزادهگیاش را !
نشانی: تهران، شهر ری ـ ابن باویه ـ خیابان میرعابدینی
(زهره)
نامه ای بده, تهرانم من .
آه ! از همت این یاران، آه!
هنوز زندانم من!
21 آذر ماه شد و ما لحظه شمار این روز بودیم. ما که میگویم یعنی دوستان ندا !
ندای خوب و بسیار مهربان، که چند گاهی بود،به درد لفورکیها بسیار ناشاد شده بود. قلب کوچکش به هجرت اجباری،زنان و مردان لفور بسیار تنگ شده بود. به هجرت اجباری زنان و مردان لفور، از پیر و جوان!
شامگاه، پیش از بازگشتش به خانه، میهمان خانوادهی گرمش شدیم و لحظهی ورودش به خانه چه تماشایی بود. ما در تاریکی اتاقش آرام به انتظارش... و او خسته در را گشود. مرجان، فرناز، علیرضا، من، و بانو دوانلو، به یاد همهی کودکیمان گفتیم: تولد، تولد، تولدت.... و
جان گرفتن شادی از نو ،به جان نازنین ندا، همه را به زلالی خوابهای شیرین کودکی کشاند. به خوابهای رنگی آن روزها و کیکهای انگشت، انگشت شدهی روی میزهایمان با شمعهای 4،5 سالگی ...
خیلی اتفاقی صحبتهای میهمانی کوچکمان، بیش از هر موضوعی پیرامون سیستان و بلوچستان پهناور بود. آن دقایق را ساکت ساکت ماندم و از دل گذراندم که همهی حرفهایم را، همهی پاسخهایم را، همهی تاییدها و رد کردنهایم را بنویسم.
از ادبیات بلوچستان زیبا، این دوبیتی را میآورم. همهی پاکی و دشواری و ناچاری به روزگار، در این دوبیتی، یافت میشود.
"کاگدی دیم ده، من تهرانن
ش بیدرین سیادان، من به زندانن" (اصل شعر آغاز)
دوبیتی سیستان و بلوچستان، زیباست و لطیف. طبیعتش اگر نرم نیست، آنچنان؛! لیک، کلامشان از قلب آکنده از مهرشان میآید و اندیشهی سرشار از نیکی.
چنان از مهاجرت از سر ناچاری سیستانیها و بلوچها گفتند دوستان، که آرزوی باران کردم برای سیستان! برای بلوچستان!
خداکند که باران بیاید .
خداکند که دستهای پینهدار، آبادگران مهاجر، یکبار دیگر به ضریح خانهی مادربزرگ بچسبد، یکبار دیگر تا همیشه! خانهی مادربزرگ که توی شنها رها شده است و کاهگلهای دیوارهایش، سخت تشنهی بارانند و در انتظار بهانهای برای پراکندن عطر کاه گل و آب، بر اثر به بر گرفتن اندکی آب!
"آه ! از همت یاران، آه!
از بس که تیترهای منفی نشانمان کردند،
تعریفمان شده است،...
و ما، مانده به زندان خاک دامنگیر غربت،
هر چند عرق میریزم به خاک،
لیک، ...."
هر چند سخت دلتنگ زادبومشانند، سیستانیها و بلوچها، هر چند به بارش باران و آبادی، برای سازندگی باز خواهند گشت به شنزارها، لیک ایمان دارم که ایمان دارند به "همه جای ایران سرای من است" و ایمان دارم به آبادگری، پناهندگی که ناچار، خارج از استان گزیدهاند، و ایمان دارم به بازگشتشان، اگر آسمان مهربانتر بشود، و تیترها منصفانهتر و مسوولین،نمینویسم، مسوولتر! مینویسم مسوول! آخر خسته شدهاند این مرزنشینان، ناچار به تلخ کامی از زخم زبان!
زخمزبان گفتم، یادم آمد، از شعرمان دور نشویم ، تقدیم به همه ی زخم زبانها و مرحمهایی که به دل هموطنان سیستان و بلوچستانیم شنیدم و سکوت کردم. و تقدیم به ندای گرامی که عاشقانه، همهی ایران را دوست میدارد و شام تولدش سخت سیستان و بلوچستان را ستود!
شعر برگرفته از کتاب صدلیکو میباشد. " گرداوری و برگردان از منصور مومنی"
(زهره)