تبليغاتX
مه و ماه
گاه‌به‌گاه نوشته‌هایمان

تقارن پاییز با نمایشگاه مطبوعات را بایست به‌فالی درست گرفت. از همان بدو ورود آشکار بود.

خلوت بودن نمایشگاه موجب می‌شد تا بر سر هر غرفه که بایستی نماینده‌ی آن خوش‌آمدی بگوید و محترمانه پاسخگوی سوال داشته و نداشته‌ی شما باشد.

غرفه‌ی مربوط به خبرگزاری‌های دولتی مزین به تصاویر خبرنگاران شهید بود؛ مخصوصا خبرگزاری ایرنا. یاد هم‌وند گرامیمان لیلا افتادیم که چندین سال در ایرنا کار می‌کرد و . . . روانش شاد و یادش گرامی. یاد خبرنگاران دربند افتادیم، یاد خبرنگاران اعدامی افتادیم. یاد . . . عجب نمایشگاه عجیبی.

تنها حلقه‌ی خبرنگاران و عکاسان به‌دلیل حضور آقای باهنر، نایب رییس مجلس شورای اسلامی منظره‌ی پرجمعیت نمایشگاه است.

غرفه‌ی روزنامه‌ی همشهری با تزیین قرمزش بیشتر از همه جلب توجه می‌کرد، و بازدید کننده‌ی خوبی داشت.

بخش جالب توجه نمایشگاه که جای کار بسیاری را جهت تکمیل شدن می‌طلبید: موزه‌ی کوچک مطبوعات بود. نمونه‌هایی از هفته‌نامه وقایع‌اتفاقیه 1253 (ناشر: میرزاتقی‌خان امیرکبیر)، روزنامه اخبار (دوره‌ی مشروطیت) و روزنامه‌ی وطن و نشریه زنان به‌نام دانش. نمونه روزنامه‌های دوره‌ی قاجار تا دوره‌ی پهلوی در موزه کم و بیش دیده می‌شد ولی مجموعه‌ی کاملی به حساب نمی‌آمد چون جای روزنامه‌های اختر- حبل‌المتین- قانون – عروه‌الوثقی- بهار و ...خالی بود.

خبرگزاری ایسنا، موج، فارس. خبرگزاری میراث فرهنگی به چشممان نخورد که البته میراث فرهنگی کشورمان خبرگزاری نمی‌خواهد؛ مردم ایران هر یک خود خبرنگار میراث شده‌اند از بس این چند سال حجم تخریب و آسیب و نابودی بسیار بوده است که اطلاع‌رسانی با نامه الکترونیکی (ایمیل) و درج عکس در تارنما و تارنگارها خود حکم خبرگزاری و خبرنگاری را دارد.

روزنامه‌ی کیهان با ابعاد دراز و پهنش و دو میز دراز و آدمیان به‌گرد نشسته‌اش در میان، که بیشتر شبیه میز هیات تحریریه بود تا محل پذیرایی مهمانان نیز برایمان جالب بود. بروشورهای چاپ شده که تخفیف 15٪ را نشان می‌داد جهت خرید کتاب‌های چاپ کیهان در صورت تمایل به شما تحویل داده می‌شد. البته جدول ملاقات آقای شریعتمداری و نجفی نیز در روزنامه ی کیهان به‌چشم می‌خورد.

به غرفه‌ی شهرستان‌ها سرک می‌کشیم. در ابتدا به غرفه‌ی یکی از روزنامه‌های آذری زبان می‌رسیم. دیوارهایی پوشیده از عکس شاعران و نویسندگان ملی قدیم و جدید. پوستر زیبایی بود. شماری از "شاعرلر و یازیچیلار" (شاعران و نویسندگان) گرد ارگ نابود شده‌ی علیشاه. از مسوول غرفه می‌خواهیم که اگر از این پوستر دارد به ما بدهد از ما به زبان آذری می‌پرسد: "شما ترک‌ هستید؟" پاسخ می‌دهیم: مگر برای شما فرقی می‌کند؟ می‌گوید: "آخر به‌دردتان نمی‌خورد". دیگر خودتان برداشت کنید چه منظوری داشت! نظرش را در مورد فلان نویسنده می‌پرسم که لب به ناسزا می‌گشاید و چنان برآشفته می‌شود که نپرس. در آخر به‌وی می‌گویم همه‌ی ما ایرانی هستیم و از هم جدا نیستیم. اغلب غرفه‌های شهرستانی با صنایع دستی همان شهرستان و پوسترهای آثار باستانی‌اشان آرایش شده‌‌اند.

در غرفه‌ی سیستان و بلوچستان فهرست نشریه‌ و روزنامه‌های استان را می‌گیریم که حدود 12 عنوان آن تعطیل و یا فعالیت ندارند. نمونه روزنامه‌های بلوچستان را می‌خواهیم که متاسفانه تمام شده و احتمال دوباره آوردنشان به گفته‌ی مسوول غرفه غیرممکن است (مسافت طولانی و . . .). حال فکر کنید انتقال روزنامه به این استان محروم دیگر روزنامه را نمی‌ماند. دیروز یا پریروزنامه می‌شود.

به غرفه‌‌ی هرمزگان می‌رسیم. نمونه روزنامه‌استانی موجود نیست. غرفه آرایش شده با تور ماهیگیری است. در کف غرفه از خاک رنگارنگ جزیره‌ی هرمز، نقشه‌ی استان هرمزگان را کشیده‌اند که بادقت جزایر تنب بزرگ و کوچک و ابوموسی و نام همیشه جاوید خلیج‌فارس به‌خوبی نشان داده می‌شود. همه علاقمند به لمس کردن خاک‌ بر روی نقشه‌اند؛ زیرا طلایی و سیاه و قرمز است. دختران دبیرستانی حاضر در غرفه می‌گویند: "خلیج‌ همیشه فارس". نوجوانان از مسوول غرفه طلب برداشتن مقداری خاک می‌کنند که مانند یاقوت کبود درخشان است. اندکی خاک به آنها می‌دهد. آنها هم خوشحال و فریاد کنان می‌گویند: "خاک خلیج‌فارس است خانم!".

غرفه‌ی بوشهر داغ دل ما را تازه می‌کند و در نسخه‌ی نظرسنجی از اقدام آقای دشتی، دکتر دشتی گله می‌کنیم. واقعا چرا آن اقدام بایست از سوی یکی از متولیان میراث فرهنگی (محافظ میراث فرهنگی) کشور باشد؟! ای خدا!! مسوول غرفه نیز خیلی ناراحت است و اظهار تاسف می‌کند.

آرایش غرفه‌ی استان مازندران هم زیباست. با صنایع دستی‌اش آرایش شده. فهرست روزنامه‌های استان را می‌گیریم. نماینده‌ی استان آقای اکبری ساعت‌ها در غرفه‌ی روزنامه‌ی کیهان تشریف داشتند و هنوز از غرفه‌ی استانش یک بازدید نکرده بود. کمی گپ و گفت می کنیم و به سوی غرفه‌ی زیبای شیراز  پیش می‌رویم.

بهترین غرفه‌ی نماشگاه است از نظر ما. آرایش شده با نمای کاخ تچر. خالی و ساکت. به‌سوی روزنامه‌ی تخت‌جمشید می‌رویم که یک نسخه بیشتر نیست. صدایی می‌گوید: "گول عنوانش را نخور"!

غرفه‌ی ‌کناری، غرفه‌ی قزوین است. بسیار زیبا؛ آرایش شده با ماکت ارسی‌های زیبا و پوشیده شده از ترمه. دستگاه چاپ روزنامه که در سال 1353 به چاپ می‌رسید و نمونه روزنامه‌‌های چاپ شده‌ی آن زمان در غرفه موجود بود.

غرفه‌ی استان اصفهان ساده ولی فیروزه‌ای است. هیچ آرایش میراث فرهنگی در آن وجود ندارد! اشتراک رایگان روزنامه‌ای جلب توجه می‌کرد. جام قلمکاری بزرگ و پر از مدادهای آبی با ساعت شنی بر روی آن و نوشته‌ای که شما را دعوت به نوشتن برداشت خود از این نشان را می‌کرد، غرفه‌ای مطبوعاتی را یادآوری می‌کرد.

در غرفه‌ی استان کهکیلویه و بویراحمد از چاپ روزنامه‌ به زبان عربی می‌پرسیم که می‌گویند: "دو روزنامه به زبان عربی و فارسی چاپ می‌شود".

غرفه‌ی استان گیلان نیز بسیار زیبا و با پوستر دیواری سوسن واژگون (داماش) زیباتر به‌نظر می‌رسید. فهرست روزنامه‌های استان را می‌گیریم و با اتمام توضیحات بسیار خوب مسوول غرفه در مورد این پدیده‌ی طبیعی منحصر به‌فرد و شنیدن انقراض آن دیگر یاد وضعیت مطبوعات این استان نمی‌کنیم و راهمان را می‌کشیم و می‌رویم.

با دقت به غرفه‌ی روزنامه‌ی شهرستان اردبیل و تبریز نگاه می‌کنیم و از هراس دعوایی دوباره بر سر شما ف.... ید و ما ... یم، راهی غرفه نشریات می‌شویم.

در بخش ادیان دینی غرفه‌ها پراکنده‌اند و یک‌جا نیستند. امرداد و فروهر در کنار یکدیگرند. دوستی در حال توضیح در مورد جشن‌های ایرانی است. فروردینگان، خردادگان و . . . غرفه مربوط به اهل تسنن در بخش غربی نمایشگاه است و دو غرفه دارد. به غرفه‌ی ادیان دیگر نمی‌رسیم. بازدید از آنها را به روز دیگر موکول می‌کنیم.

بخش نشریات تخصصی جلب توجه می‌کند. با جمعیتی متراکم روبه‌رو می‌شویم که در حال عکس و فیلم و ... هستند. آقای کیانیان عامل این شلوغی است. کاش برای حفظ آبرو هم که شده از این سروران بیشتر دعوت کنند. چشممان به شلوغی عادت نکرده بود که این‌قدر شگفت‌زده شدیم.

نشریات مربوط به ابزارهای جنگی و معرفی سلاح‌های گرم، خوشحالمان کرد. تا به‌حال بر روی پیشخوان یا در کتابفروشی نشریه‌ای که به‌گونه تخصصی به ابزار جنگی بپردازد، برنخورده بودیم. مجله مربوط به شنا، غذا و پلیس و از همه شلوغتر مجلات و روزنامه‌های ورزشی به‌خصوص فوتبال غرفه‌های تقریبا شلوغ بود. حضور یکی از فوتبالیست‌های استقلال خیل جوانانی که برای عکس گرفتن می‌آمدند را دوبرابر کرد.

به‌سوی غرفه خبرگزاری‌های خارجی می‌رویم. در بین راه نگاهم جستجو می‌کند تا حضور استادی را پیدا کند یا آموزش درس خاصی در این زمان کوتاه برپایی نمایشگاه. ولی هیچ. ساکت و خلوت.

غرفه تخصیص به آثار کاریکاتوریست‌ها داده شده بود که به موضوعات مربوط به طبیعت و مسایل شهری و ترافیک پرداخته بودند، سیاسی اصلا!

به‌سوی غرفه‌ی خبرگزاری‌های خارجی می‌رویم. در شماری از خبرگزاری‌ها نماینده‌ای حضور نداشت.

در غرفه‌ی افغانستان با خبرنگار حاضر در آنجا گفت‌وگو می‌کنیم و کارتش را می‌گیریم. غرفه‌ لبنان و فلسطین که بروشور‌های قدس و بولتن‌های کوچک دارد و گروهی جوان که به عربی تکلم کرده و به‌دور میزی گرد در حال گفت‌و‌گو بودند.

بر سر جایمان میخکوب می‌شویم. آمریکا. غرفه‌ای هم به آمریکای جهانخوار تخصیص یافته بود؛ بدون پرچم، ساده و با آرایشی یک مانیتور که آقایی کروات زده در حال انجام کار بود. نمی‌دانستم اصلا می‌توانستیم با ایشان صحبت کنیم یا خیر؟! کدام خبرگزاری آمریکایی بود؟ شگفت‌زده بودیم. از خبرگزاری‌ کشورهای رومانی، ارمنستان، مالزی و اندونزی، ویتنام، هندوستان، فرانسه، پاکستان، ترکیه، روسیه را هم بازدید کردیم. نامی از عنوان خبرگزاری کشورهای مطبوع هر غرفه نبود.

با خودمان نتیجه گرفتیم که اگر این بخش بین‌المللی نمایشگاه هم‌مانند بخش مطبوعات شهرستان‌ها صنایع دستی‌ مربوط به کشورشان را می‌آوردند، درست می‌شد عنوان نمایشگاه را گذاشت: نمایشگاه مصنوعات (2بار تکرار) دستی و مطبوعات وطنی و اجنبی.

مرکز مطالعات و توسعه رسانه‌ها در سیزدهمین سال نمایشگاه مطبوعات نظرسنجی انجام داد و از طیف‌های گوناگون به بررسی و ارزیابی آن پرداخت. خدا می‌داند اگر امسال این اقدام صورت گیرد چه نتایجی فاش خواهد شد. (ندا)

پیوند مربوط: تمدید نمایشگاه به‌خاطر . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت   توسط هر دو  | 

به‌گزارش تارنمای کهن دیار ... و به نقل از گروه ایران‌بد
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت   توسط هر دو  | 

لفور جان سلام!

لفورکی ها سلام!

گمانتان نرود اشک‌هایتان فراموشمان شده است. و دست‌های پینه بسته‌اتان. و چهره‌های گشاده‌تان. و حکایت تلختان. باور کنید هر جا نشستیم، قصه‌اتان را باز گفتیم. داستان دادخواهی بی‌فرجامتان را برای خیلی‌ها نوشتیم. گفتیم، نوشتیم. برای آشنا و نا آشنا.

همان‌وقت هم گفتیم، یادتان هست؟! گفتیم، آنچه از ما می‌آید، بازگویی است، دادستانی با . . .

نمی‌دانیم، شاید شما آن‌قدرها مد نبودید. دهان پر کن نبودید. مایه شهرت و محبوبیت نبودید. نمی‌دانیم، شاید بی‌آبی و بی‌برقی و بی‌راهی و بی‌سرزمینی چند نفر اهمیت قلم آلودن و راه پیمودن و ... ندارد. مسوولین را هم که شما بهتر می‌دانید. چه بگوییم؟! از زیر عینک‌شان یا بالای شکم برآمده‌شان با پوزخند نگاهمان می‌کردند و آشکار و پنهان می‌گفتند: شما دو تا بچه را چه به این حرف‌ها ؟ چه به این کارها؟...؟

آه لفور جان آن روزها را به‌خاطر خواهیم داشت. آن‌روزهای صدای زنگوله‌ ی دام‌ها، ترانه‌ی عاشقانه‌ی زنان، شِرت شِرت چکمه‌های گل‌آلود مردان، آن‌روزهای شوق زندگی، آن‌روزهای زندگی‌های سبز، درخت‌های سرپا، آب‌های جاری، ...

آه لاله‌های دمیده از تپه‌های لفور سلام! آه از خون جوانان وطن درود! آه خون جوانان وطن رویمان سیاه! پرچم‌های افراشته به بالین‌تان در اهتزاز، نه به نوازش باد به اختناق بی‌اکسیژن آب، فرو شدند و کاری از کسی ساخته نشد. شما آرام و غیرتمند، دوباره جانفشانی کردید در راه توسعه، نه! به بهانه‌ی توسعه!

آی تاریخ لفور شرمنده! دلمان خوش بود فرزندانت، اگر کوچ می‌کنند با شناسنامه خواهند رفت. با گنجینه‌ای حاصل از کاووشی کامل. ما که کارشناس نبودیم، دریغ هیچ کارشناسی از گنجینه‌ی نهفته در  سینه‌ات سخن نگفت.

امامزاده لفور، می‌دانیم که دلت سخت تنگ شده است، برای زیبارویانی که به دامنت پناه می‌آوردند و شمع می‌افروختند و درد و دل می‌کردند. برای زمزمه‌ی مردانه‌ی مردانی که اگر چه دست‌شان تنگ بود، لیک دلشان بزرگ. مردانی که روسیاهی از زن و فرزند را با اعتماد برایت باز می‌گفتند و تو دردشان را به سینه نگاه می‌داشتی و هرگز رازشان را فاش نمی‌ساختی ...

لفور جان نمی‌گوییم خداحافظ. تا همیشه سلام. شاید اگر یک روز تاریخ این سرزمین را جز حاکمان بنویسند، شما را هم بنگارند و محکومیت بی‌گناه معصومیت‌تان را.

تو طلایی، برای گردشگری. گردشگری به‌معنای قطع درختان، تولید زباله، آلودن آب‌ها.

دریغ که حتی پیرامون تو نیز، قطعه زمینی به فرزندانت نرسید. دریغ فرزندانت محکومیت قطعی داشتند به شهری شدن. به مصرف کننده شدن. نمی‌دانیم، شاید امید عفوی در روز عیدی به محکومیت فرزندانت باشد؟ شاید؟

نگو، نفستان از جای گرم ... نگو، چه خوش خیالید شما  ...، هنوز هم می‌گوییم، در نومیدی بسی امید است، ... هنوز هم می‌گوییم، مثل آنوقت که شما می‌گریستید و ما به قدرت اشک‌هایتان سخت امیدوار بودیم، برایتان می‌نویسیم. می‌نویسیم به احترام لفوری که تا هنوز باقی است و لفورکی‌هایی که هر چند انگشت‌شمار، ولی هنوز به سرزمین وفادارند، پایدارند.

می‌نویسیم، برای وفا به عهدی که با شما گفتیم و امیدی که در دلمان وامی‌داردمان به نگاشتن. شاید، روستای کوچکی، حوالی لفور، سهم شما بشود. شاید؟!

هنوز هم احتمال دارد مسوولی دلسوز، قصه‌ی شما را نخوانده باشد. نشنیده باشد.

نگریید، اشک‌هایتان، آب‌های پشت سد می‌شود. آبگیری با اشک‌های شماست. بخندید، بگویید، جاری شوید، بنگارید. هنوز هم، امید هست.

لفور جان!

لفورکی‌ها!

نمی‌گوییم خداحافظ. می‌گوییم سلام! تا همیشه!

نمی‌گوییم قصه‌ی ما به سر رسید.

هنوز کلاغ به خانه‌اش نرسیده، که نمی‌گویند قصه به‌سر رسیده!

(زهره)

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت   توسط هر دو  | 

برگرفته از : تارنمای تاریخ و ادبیات ایران زمین

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت   توسط هر دو  | 

گروه دوست‌داران میراث فرهنگی و محیط زیست ایران، نمایشگاه عکسی از آثار تخریبی سد خاکی البرز (شهرستان سوادکوه) روز آدینه:۱۰/۰۸/۸۷ در خیابان شهید فلاحی، فرهنگستان هنر- تالار آسمان،  به‌نمایش گذاردند.

اعضای این انجمن با به‌نمایش گذاردن 35 عکس، از زوایای مختلف به آشکار ساختن اثرات تخریبی احداث سد خاکی البرز و آثار آن بر زیست‌بوم و جوامع انسانی (کشاورزان) ۱۳روستای شهرستان سوادکوه ـ لفور پرداختند.

نمایش ابعاد آسیب‌های ایجاد شده سدی که هنوز به مرحله نهایی نرسیده است همچون کوچاندن کشاورزان خودکفا (تولیدکنندگان)، لم‌یزرع باقی‌گذاردن هکتارها زمین شالیزاری و تخریب کوه و کاربرد آن به‌عنوان مصالح اولیه ساخت سد خاکی البرز، پاکتراشی هکتارها جنگل هریکانی، قطع ارتباط روستاهایی که در معرض آب‌گرفتگی قرا نمی‌گرفتند، از نکات جالب توجهی بود که در عکس‌های نمایشگاه بدان پرداخته شده بود.

نکته: عکس‌های نمایشگاه را  به‌زودی در پیوندی جدا به‌نمایش خواهیم گذاشت.

پیوندهای مرتبط: مازندنومه

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت   توسط هر دو  | 

روزنامه همشهری ـ سرویس محیط زیست: درخواست برای بازنگری در روند سدسازی

پی‌نوشت: بیانیه همایش با اندکی تغییر در این روزنامه کار شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت   توسط هر دو  | 

 





Powered by WebGozar