منطقهی لفور مازندران یکی از خودکفاترین مناطق کشور عزیزمان میباشد. مردمان این منطقه فقط قند، چای ونفت را از شهر تهیه میکنند. بنا به اظهارات مردمشناسی که سالها در این منطقه کار کرده است، تعدادی از خانوارهای این منطقه مدعیاند فقط قند را از شهر تهیه میکنند و چای را خود تولید مینمایند، هیزم هم جایگزین نفتشان است.
همانطورکه میدانیم مشخصهی کشورهای عقب ماندهی دنیا، استقلال از واردات و خودکفایی در کشاورزی بوده و از آنجاکه در سیاستهای کلان کشورمان، همواره عقبمانده زدایی اولویت خاصی را دارا بوده است، لفورک این غدهی سرطانی ایرانزمین با هوشمندی و درایتی خارقالعاده به مصرف کنندهای صرف، پراکنده در شهرهای اطراف تبدیل میشود. این تلاش پرثمر که حدود ده سال است در لوای احداث سدی خاکی انجام میگیرد، همچنین مساحت قابل توجهی از جنگلها و مراتع چرای دامهای روستاییان خودکفا را نیز نابود میسازد.
تبدیل کویر به جنگل الگوبرداری مثبتی است از کشورهای حاشیهی خلیجفارس. چنانکه میدانیم تعداد زیادی از هموطنانمان که اغلب ایرانیان درست و حسابی میباشند (یا بهقولی آدم حسابیهای ایران) تعطیلات نوروز را به جاذبههای شنزارهای این کشورها پناه میبرند و سعی میکنند روزهای خوشی را برای خانوادههای نازنین فراهم آورند. از آنجاکه این سفرها همواره سفرهای پرخرجی است و پول زیادی از ایرانمان خارج میکند، لازم بود کشور سراسر سبزمان، اندکی جنگلزدایی شود و قسمتی از انبوه جنگلهای سرزمینمان، به کویری کوچک تبدیل گردد، جهت فراهم آوردن فضایی برای انجام تفریحات سالم و پر طرفداری از این نمونه !
لازم بهذکر است برای کوچاندن و مصرفکننده کردن مردم لفور، نهایت جانبداری از مردم انجام یافته است، تا آنجاکه بنا به اظهار شاهدان عینی مردمان لفور بدون استثنا از این رویداد کاملا مثبت، خرسندند.
یک شاهد عینی اظهار میدارد: چهقدر خوب شد. در ازای زمینهای بیارزش ما یک خانهی خیلی بزرگ با همهی امکانات (سونا، جکوزی، ...) در شهر مورد علاقهیمان دریافت نمودهایم. مقرری بسیار قابل توجهی هم جهت گذران زندگی و نیازهای روزمرهمان در نظر گرفته اندَ که میتوانیم با آنَ حتی فرزندانمان را هم بهراحتی به دانشگاه آزاد یا دانشگاههای معتبر خارجی بفرستیم .
مردی روستایی در حالیکه از شادی در پوست خود نمیگنجد میگوید: خدارا شکر بالاخره من هم میتوانم یک 206 بخرم و همسرم را کنار دستم بنشانم و شبهای تعطیل توی شهر بچرخیم و بچرخیم و بچرخیم تا اینکه سرمان گیج برود!
بانویی روستایی در حالیکه به انگشتر برلیان روی انگشتهای عاری از زخمش اشاره میکند، میگوید: خدا را شکر بالاخره توانستم مهریهام را بگیرم، وی همچنین اشاره میکند به سالهای آغاز احداث سد و تجمع بیشتر زنان روستا برای دریافت مهریههایشان مقابل سد، و میگوید هر چند تعداد زیادی از زنان روستا در این حرکت دستگیر شدند ولی در پایان به برکت این سد حقمان، احقاق شد. "قابل توجه فمینیستها" (شایان ذکر است که بعضی هموطنان مغرض "که البته تعدادشان بسیار اندک میباشد" این تجمعها را در اعتراض به ساخت سد عنوان میکنند).
مردمان 11 روستایی که برای آبادانی کشور باید به مصرف کننده تبدیل بشوند، شاد و خرم و قدح باده بهدست، متفقالقول از ایجاد وضعیت جدید تشکر میکنند و میگویند، تنها مشکل ما زبان است که آنهم وقتی در شهرهای بزرگ حل بشویم یا به قول زبانیها در محیط قرار بگیریم، خود به خود راه می افتد.
از سویی مسوولین محلی با اجرای یک همهپرسی، جهت توافق در انتخاب روزی برای جشن خداحافظی از مردم میخواهند هر چه زودتر تا ماه رمضان نشده است تاریخی را برای خداحافظی با عقبماندگی تعیین نمایند
تعدادی از مردم علاوه بر تعیین تاریخ در برگههای همهپرسی نوشتهاند: دست شما درد نکند، چقدر ما را شرمنده میکنید؟! (این همه پرسی هنوز به پایان نرسیده است)
بنا به گفتهی مسوول برگزاری جشن خداحافظی با لفور، قرار است در تاریخ معین شده، کیک خیلی خیلی خیلی بزرگی در میدان کهنترین روستای منطقه قرار گیرد. بنا به سفارش مسوولین محلی قرار است روی کیک نوشته شود: خداحافظ لفور!
بنا به گفتهی این مقام مسوول در آنروز بزرگ مردم تمامی روستاها در کنار مسوولین خواهند ایستاد. زن و مرد، پیر و جوان در حالیکه دستهایشان را بهعلامت خداحافظی تکان خواهند داد، همگی خواهند گفت: سیب و عکس دسته جمعی و یادگاریشان را خواهند گرفت. (زهره)
در حالیکه حدود دو هفته از نصب پرچم و پخش آگهیهای محلی از سوی سازندگان سد البرز در لفورک مازندران میگذرد و مردم محلی با قطعی آب و برق و تلفن روبرو هستند، دریغ از حضور یک خبرنگار برای ضبط و انعکاس این همه درد!
در حالیکه مسوولین منطقه ابراز میدارند حدود 99درصد مردم، روستاهای خود را (جهت آبگیری سد البرز) ترک نمودهاند و حدود 1 درصد بیشتر باقی نیستند، در سفری که به همراه دوست گرامیم خانم احمدیلفورکی به این منطقه داشتم، با حقیقت دیگری روبرو شدم.
جالب است بسیاری از جمعیت پیر و جوان ساکن روستاهایی که قرار است به سبب آبگیری سد البرز زیر آب بروند، همچنان در خانههای خود هستند و ابراز میدارند حاضر به ترک کاشانهی خود نیستند و اینکه مسوولین چهطور زندگی جاری در روستاها را کتمان میکنند، پرسشی است بیپاسخ!؟ طی گفتگویی که چند روز گذشته با مردم روستاهای مختلف منطقهی لفور داشتیم نارضایتی مردم از بد عهدی مسوولین در رابطه با اسکانشان را دریافتم و اساسا نارضایتی مردم از ترک خانههایشان!
بانوی 60 ساله از روستای اسپوکلا میگوید: پولی که بابت خانه و زمینهای ما داده شده است فقط کفایت خرید خانه را در شهر میکند. من در اینجا یک تولید کننده هستم و فقط چای و قند را از شهر میخرم. در صورت مهاجرت به شهر برای جزییترین مایحتاجم باید پول بپردازم. اینجا تخممرغ و شیر و گوشت و برنج و .... را خودم تولید میکنم، با کدام درآمد در شهر برای خرید خوراک روزانه پول بپردازم؟
همسر این بانو که پیرمردی است 70 ساله میگوید: من کشاورزم، در شهر چهکار کنم؟
پیرمرد و بانو یش میگریند و میگویند: کاش قبل از ترک اجباری از خانهیمان بمیریم!
جوان 24 ساله از روستای گشنیون اظهار میدارد: اینجا خانهی من است، اگر خانهام را به زور از من بگیرند در همین جنگلها چادر میزنم و زندگی میکنم و در همین سرزمین میمیرم!
بانوی 54 سالهی گشنیونی که تولید کنندهی پیله ابریشم است میگرید و میگوید: در شهر مصرف کننده میشوم؛ به دامنهی کوه روبرویخانهاش و درختهای تاراج شده برای بهرهبرداری از سنگهای کوه در ساخت سد اشاره میکند. کوه روبروی خانهی این بانو گویی قسمتی از کویر است در میان جنگلی انبوه. بانو می گوید: نگاه کن جنگل را به خاطر سد چه کار کرده اند!
بانوی 50 سالهی دیگر گشنیونی میگرید و میگوید: برادر جوانم تازه در گذشته است، اینجا برود زیر آب چهطور بر مزار برادر جوانم بگریم؟
جوان 23 ساله از میرارکلا میگوید: هنوز زمینهای کشاورزیمان را نفروختهایم و حاضر به فروش و ترک روستا هم نیستیم. وی با اندوه اظهار میدارد: اگر مجبورمان کنند به ترک سرزمینمان، به کوهها پناه خواهم برد.
پیرمرد 70 سالهی میرارکلایی: به ما قول داده بودند روستایی را در همین اطراف برای اسکانمان در نظر بگیرند، ولی همهی این وعدهها را فراموش کردند و با پرداخت بهای ناچیزی ما را آواره کردهاند.
نقل قول از مردم 11 روستا را به همین چند نمونه رها میکنم و یاد میکنم از اسناد شاکیانی که در دادگاه شیرگاه از مردم موجود است. مردم لفور از همان ابتدای اجرای سد سازی مخالفت و نارضایتیهای خود را در پروندههای مختلف پیگیری نمودهاند ولی دریغ از یک دادستانی!
لفورکیها از اعتراضهای گستردهی زنان در همان آغاز سدسازی یاد میکنند و دستگیری و زندانی شدن زنان در زندان جویبار ساری.
آقای میانسالی از میرارکلا اظهار میدارد: یکی از زنان دستگیر شده مادری بود که بهمدت یک هفته از کودک شیرخوارش دور ماند. (فقط به دلیل اعتراض آرام در نارضایتی از سدی که پیش و بیش از پیامدهای مثبت، مرگ و درد را برای مردم ارمغان کرده است).
این همه اظهار نارضایتی و اعتراض از آغاز تا کنون همواره بیصدا و مخفی نگه داشته شده است. در حالیکه درد این مردم به گوش هیچ طبیبی نرسیده است، امروز متولیان سد با همکاری مسوولین محلی اقدام به قطع آب و برق این مردم نمودهاند. (جهت تحت فشار قرار دادن مردم و تخلیه ی روستاها).
بنا به اظهار مردم روستای میرارکلا، حاج اردشیر نوذری و همسرش منصوره اکبری زوجی هستند که در اثر مهاجرت به قایمشهر از شدت غم بیمار و پس از چند ماه درگذشتهاند. و البته به گفتهی شاهدان عینی چون این دو زوج مهاجر فراوانند.
فرزندان روستا، سرزمین پیرشان را میخواهند با درختهای میوه و شالیزارها و بوی نان تنورهای هیزمی و قهوهخانه و امامزاده و شمعهای شب جمعه بر مزار شهیدان خفته بر فراز تپههای روستا. (زهره)
عملیات اجرایی سد خاکی البرز با 3 سال مطالعه ی قبلی از سال 1376 در منطقهی لفور مازندران بر روی رودخانهای که از بههم پیوستن آب رودهای آذر رود، کارسنگ رود، اسکلیم رود و بابلک تشکیل میگردیده، اغازشد. شرکت سابیر با سهام 60 درصدی سازمان تامین اجتماعی و 40 درصدی وزارت نیرو مجری احداث این سد میباشد. آب این سد جهت رفع کم آبی مناطقی چون جویبار، بابل، قایم شهر و مناطق پایین دست مورد استفاده قرار خواهد گرفت. این شرکت مجری احداث سدهایی چون مَنگُل (آمل) و گِلِورود (نکا) نیز میباشد. با احداث این سد ۱۱روستا و شش محوطهی باستانی به زیر آب خواهد رفت.
سد البرز، نیمه ی شعبان (27 امردادماه) در حالی افتتاح میشود که باستان شناسان فقط موفق به گمانه زنی در روستاهای چاشنی خوران، نرگس چال، اوتی سر و اسپوکلا شده و روستای آهه بدون گمانهزنی و روستای لفورک با 90درصد پیشرفت فیزیکی کار هنوز ناتمام باقی مانده است . تخلیه ی روستاها بهطور کامل پایان نپذیرفته و هنوز خانوارهای بسیاری در روستاها بهسر میبرند و حاضر به تخلیه و مهاجرت به شهرهای نزدیک چون قایمشهر و روستاهای اطراف چون شیرگاه نیستند. اغلب این کشاورزان، تولید کنندهگانی هستند که مالک هکتارها زمین شالی و باغ میوه بوده و به کشت برنج، پرورش پیلهی کرم ابریشم، مشغولاند. علاوه بر این صنایع دستی (چادر شب بافی، نجاری) و دامداری نیز از فعالیتهای این روستاییان بوده و هست. و در صورت مهاجرت به شهرها بهطور طبیعی مصرف کننده و بیکار خواهند شد.
بنا به گزارش شاهدان عینی، شماری از این هموطنان کهنسال پس از مهاجرت به شهرها از غصه دق کرده و تعدادی که در روستاها باقی ماندهاند، آرزوی مرگ قبل از رفتن به شهر را دارند.
آنچه در اینجا جای شگفتی و تاسف دارد این میباشد که با نزدیک شدن ماه مبارک رمضان همهی روستاها از نعمت آب و برق بیبهره شدهاند و متولیان این امر با اینکار میخواهند روستاییان را برای ترک روستا تحت فشار قرار دهند. روستایی که بهدلیل شرایط بکر طبیعی زیستگاه وحوشی چون: خرس و گراز و ... نیز هست و با فرا رسیدن شب در پهنهی تاریکی مطلق قرار میگیرد.
دلیل این همه جفا چیست؟
در چه دورهای از تاریخ بهسر میبریم که مسوولین، آب و برق را بر روی هممیهنان بسته تا آنها را به انجام خواستهی خود مجبور سازند؟! آیا دلیل عدم ترک روستاییان سادهدل، عهد شکنی مسوولین در اجرای قولهایشان (حق پیشه، حق هجرت، ...) به مردم نیست؟ (ندا)
پیوندهای مربوط: مهار بیابان زایی ، شرکت سابیر، مازندنومه
| تهران - خبرگزاری ایسکانیوز: عضو هیئت مدیره پروژه نجات بخشی محوطه های سد البرز اعلام کرد: با آبگیری پیش از موعد سد البرز واقع در منطقه لفور مازندران در 27 مرداد آثار باستانی موجود در این محوطه به زیر آب خواهد رفت. | ||||
|
محمد صیادی عضو هیئت مدیره طرح نجات بخشی محوطه های سد البرز روز دوشنبه در گفت و گو با خبرنگار گروه اقتصادی باشگاه خبرنگاران دانشجویی ایران"ایسکانیوز" با ذکر مطالب فوق خاطر نشان کرد: با آبگیری سد البرز علاوه بر آثار باستانی منطقه ، روستاهای اطراف نیز به زیر آب خواهد رفت.
|
محور سوم: انقلاب مشروطه و مفهوم قانون
سخنران: جناب آقای دکتر
حاتم قادری
نسبتی است بین قانون و جامعه. بهتعبیر دیگر این سوال را طرح میکنم که چرا پس از گذر یکصد سال (یک سده) از مشروطه همچنان یک جامعهای داریم که در اساس فاقد روح قانون و قانونگرایی است. نکته در کجا نهفته و چه اتفاقی افتاده است که بعد از صدسال بهرغم برخی مقاطع که فرو ریخت به روح قانون اساسی برمیگردد که همیشه مسدود بوده و آسیبپذیر است.
برای اینکه بحثم را بتوانم در فرصتی که دارم تعقیب کنم، به شکل مقدماتی دو تا فرضیه را ابتدا مطرح میکنم: یکی اینکه: تا جایی که به دیدگاه من بر میگردد هیچگونه قانون نهایی، شکلبندی، ساختبندی نهایی از جامعه وجود خارجی نخواهد داشت و نبود. یعنی همیشه قوانین و جوامع مستعد یکدسته تحولات وتحرکات هستند. از این نظر اگر ما بخواهیم نگاهی سیاسی ـ ایدهآلیستی در واقع داشته باشیم قانون و جامعه یک شکلبندی منجمد، ایستا و نهایی را از نظر من پیدا نمیکند.
ولی نگاه دوم، یا مفروض دوم: قانون و جامعه اگر بخواهند یک نسبت طبیعی، تقابل نسبی بینشان برقرار شود بایست کم و بیش نزدیک به وضعیت یکدیگر باشند. به این معنا که برخی مواقع هست که قانون از جامعه جلوتر است میتواند نیروی محرکه و معرفتی باشد برای اینکه جامعه به سمت جلو حرکت کند و گاهی اوقات بالعکس میشود و یعنی جامعه نیاز دارد که از یک قانون متنوعتر سود بجوید. به تعبیری دیگر، فاصله ای نزدیک میان قانون و جامعه یک وضعیت متعادلی را به آن جامعهی مفروض ما عرضه میکند. دوستان توجه دارند که در اینجا نمیخواهم بحث وضعیت طبیعی که یک وضعیت خوبی هم هست کنم؛ چه بسا وضعیت طبیعی نسبت به یک شرایط دیگر وضعیت کاملا انتقادپذیری باشد. منتهی دنبال یک نسبت متعادلی هستم. تعادلی که بین قانون و جامعه میتواند وجود داشته باشد. حالا از این رو اگر بخواهم به وضعیت مشروطه نگاه کنم و بعد در آخر حرفهایم تاکیدی بر وضعیت کنونی داشته باشم مایلم که از یک نکتهای که برخی از فیلسوفان روششناس ـ اهل علم صحبت میکنند، بهعنوان تحلیل ذهن فرضیه خود سود بجویم.
برخی از اهالی فلسفی اعتقاد دارند وقتی نسبت بین افراد در صنعت و علم جستجو میکنند میگویند: جامعهای مستعد توانمندی علمی است که بیشتر از آن بتواند از یک وضعیت صنعتی اولیه برخوردار باشد. به تعبیری دیگر اگر بخواهیم نگاه متدولوژیک داشته باشیم تقدم وضعیت صنعتی برای داشتن توانمندی علمی ضروری است و بالعکس توانمندی علمی حاصل شود به تبع آن توانمندی صنعتی شکوفایی و احیای مسجلی را شاهد باشد. اگر از آن زاویه نگاه کنیم نسبت به مشروطه، باید بگویم که آن چیزیکه تفکر وجودی لایههای اجتماعی مناسب یک قانونی که بدان اشاره خواهم کرد، را داشته باشیم. آنرا ما مسدود گذاشتیم. یعنی بدون تقدم وجودی لایهها و گروهبندیهای اجتماعی مناسب، وجود قانون اساسی ـ با عنوانی که من در ذهنم دارم ـ در مشروطه نمیتوانست جامعه را به یک تعادل برساند.
در اساس شکاف عظیمی میان قانون حال بهشکل اجمالی قانون سوسیال لیبرال دموکراسی که از تحولاتی که در ایران شد مرد، شکاف عظیمی میان گروهبندیهای اجتماعی و چنین قانون وجود داشت و این شکاف نمیتوانست در زمانه خودش پر شود. معنای حرفم این نیست که اگر چنین بود بایست مینشستیم به انتظار اینکه از دل سنتهای موجود و از دل فقاهت یا از دل سنتهای سیاسی وجود قوانین مناسب را استخراج میکردیم. ما چنین فرصتی را نداشتیم. نه میتوانستیم در واقع تاریخ را منجمد کنیم و نه میتوانستیم از آن جامعه را به یک پرش و پرتابی ببریم که جامع مناسب و مستعد قانون بورژوا ـ لیبرال ـ دموکرات بگردد. قانون بورژوا ـ لیبرال ـ دموکراسی که دارم با تسامح این سه ویژگی بهکار میبرم در ایران کمتری جایگاه اجتماعی را داشت.
نه بورژوازیمان، نه بورژوازی تجاری، نه بورژوازی صنعتیمان نیروی قاهرهی اقتصادی ـ اجتماعی نبوده است. توانمندی یا استعداد یا قابلیت به تغییر در باب لیبرال دموکراسی در جامعهی ما در حداقل خودش بوده است. که دلایل هم شرعی و هم اقتصادی و سیاسی داشت. هر سه دلیل شرعی ـ دینی ـ اقتصادی ـ سیاسی قابلیت لیبرال دموکراسی را بر حداقل فروش بود و اجازهی رشد و شکوفایی را نمیتوانست بدهد. از آنرو اگر بخواهیم وضعیتی که ما در زمان مشروطه داشتیم بیش از اینکه نیازمندیهای یک قانون اساسی با محوریت بورژوا ـ لیبرال ـ دموکراسی باشد بیشتر مشکل لنین بود. مشکل قبایل بود، مشکل مهار مطلق استبداد نبود. در واقع مشکل مهار نسبی استبداد بود. مهار مطلق استبداد تبعا امکان پذیر نبود ولی آنچکه میتوانست ایدهآل باشد در مشروطه امکانپذیر باز نبود به دلیل همین شکافی که من اشاره کردم.
یکی از مهمترین مشکلهای جامعهی ما در طی سدههای اخیر از این قرار است که هیات حاکمه نسبت به بنیهی مدنی جامعه معمولا سطح نازلتری را داشته و دارد و تنزل یا نازل بودن وضعیت هیات حاکمه نسبت به سطح مدنی اجازه نمیدهد شکافی را که من اشاره کردم بهراحتی پر شود. یعنی مهاجمپذیری در ایران و آنچیزی که در اساس اجازه داد قدرت در لایههای پنهانتر ، تهدیدآمیزتر و در لایههای پنهان تر و تهدیدآمیزتر و خیابانی و برهنهتر خودش را نشان دهد. فرصت قانونمندی جامعه یا فرصت پر کردن شکاف را از جامعه میگرفت و میگیرد. من اگر بخواهم وضعیت نسبت قانون و جامعه را در مشروطه به شما نشان بدهم خواهش میکنم که دوستان در واقع به نموداری که در ذهنشان تصور میکنند، توجه نمایند.
دو بردار عمود بر هم را در نظر بگیرید. یکی از آنها برداری است که صحبت از منافع و دیگری صحبت از معرفت یا دانش میکند. اگر برداری که صحبت از منافع میکند را بردار قایم و در رأسش مصلحت ملی یا منافع ملی در نظر داشته باشیم. (بهکار بردن منافع ملی که از صد سال پیش ابهام انگیر است) و من نمیخواهم بگویم که ملت و قومیتی در کار بوده، من میخواهم برداری نظری خودم را توضیح دهم. اگر این در راسش منافع ملی باشد و در پایینترین نقطهاش منافع فردی و در بیناش منافع گروهی و قبیلهای را در نظر بگیریم این میشود بردار منافعی که ممکن است جامعه منافع خوب و بدیهای اجتماعی را در گرد خود متمرکز کند.
از سوی دیگر بردار معرفتی یا شناخت را در نظر بگیریم که یک سویهاش که سمت چپ را تخیل کنید؛ فرض بر این است که بالاترین قسمت دانایی به این سویههای قانونگرایانهای که من اشاره کردم. یعنی دانایی نسبت به وضعیتی که قانون در ابعاد گروه بورژوا ـ لیبرال ـ دموکرات ـ دارد. و قسمت انتهایی این بردار در واقع تظاهرات فهم قانون اساسی. یعنی چیزهایی که تبدیل میشود به امر ژورنالیستی و شعارها تبدیل میشود یعنی سطح نازلش را در نظر بگیرم. حال اگر این دو بردار را در ذهن داشته باشید. در قالب یک وضعیت ساعت: بین عقربهی 9 تا 12 ایدهآلترین نیروها وجود داشتند. نیروهایی که همفکر میکردند و هم معرفت قابل توجهی برخوردار بودند و هم میتوانستند که یک مصلحت در گستردهترین وضعیت خودشان شاهد باشند. در نقطهی مقابل در قالب ساعت بین 3 تا 6 نازلترین وضعیت را شما میتوانستید شاهد باشید. متاسفانه آن چیزی که گفتم بهدلایل که به کوتاهی اشاره کردم و در مشروطه شاهدش هستیم اینکه خیالپردازی یا فئوالیسم که در عقربهی 9 تا 12 وجود دارد در هیات حاکمه نیست هر چند که خود این هم هر دو بردار هم در درک منافع ملی و هم در درک گروهمند از قانون که گفتم چندان گسترده و قوی نیست. چیزی که میماند بایست بین طبقات دیگری از این وضعیت ایجاد شود. بهعبارت دیگر اگر بخواهد این اصطلاح را از هانا آرنت در واقع بگویم. وقتی که قانون اساسی در ایران آمد، قانون اساسی قربانی وضعیت نازل معنویت از یکسو، قربانی وضعیت هیات حاکمه ناتوان چه به جهت فکری و چه به جهت دغدغههای سیاسی از سوی دیگر شده بود.
میدانیم که هانا آرنت وقتی اروپا و آمریکا را میخواهد مقایسه کند در رابطه با انقلاب اعتقادش بر این است که آنچیزی که اجازه نداد تا آزاداندیش و آزادگرایی در اروپا به منصح وقوع بپیوندد، مصلحتهایی بود که دیگر علامت درگیر فشردگی جمعیت و درگیر مقتضیات سیاسی و اقتصادی آنروز بود. در ایران اگر بخواهیم نگاه کنیم چنین وضعیتی داشت. باز یادآوری میکنم که نه فرصت و نه امکانش بود که جامعه را متوقف کند یا تاریخ را متوقف کنیم.
ما در این صد سال که گذشت، در یک وضعیت بیشکلی بهسر میبریم. یعنی نقطهی ثقل و تعادل در داخل جامعه وجود نداشته و این نکتهی مهمی است. شاید اگر از زمان مثلا امیرکبیر شروع میکردیم حرکت قانونگرایی و بهینه کردن ساختمندی اجتماعی، شاید ان فرصت را داشته بودم که چند دهه سال بعد از تبعات آن بهرهمند میشدیم. این فرصت حال از بین رفته است به هر دلیل. در جای خودش به ان اشاره میکنم، چون وقتی که بخواهید نگاه کنید و به شکل نمادین در نظر بگیریر، فاتحان تهران که استبداد صغیر را سرنگون کردند را در ذهن بیاورید. چه کسانی بودند؟ یکیاش برخاسته از ایل بختیاری ، با قاموس ایلیت است و یکی دیگر برخاسته از نوعی فوودالیته بزرگمالکی شمال هست و از آنطرف افرادی هستند که بهرغم همهی قانونگراییها (ستارخان و باقرخان) نوعی لمپنیسم اجتماعی را نمادین میکردند. قصد مخدوش نمودن چهره را ندارم و به جایگاه ساختمندی اجتماعی به نسبتی که میتوانستم با قانونگرایی برقرار کنم بگویم. وقتی یک چنین وضعیتی وجود دارد، طبیعی است آنچکه در جامعه اتفاق افتاد در آن هستهی مدنیتی که میخواهد شکل بگیرد و قانون و جامعه به شکل پویا درهم بیامیزد یک شکاف گستردهای وجود دارد. اگر که شما در مشروطه صاحب قانون اساسیاید به دلایلی، مقتضیاتش بیرون جامعه ارتباط دارد. همه حتما میدانید که جامعهی ما جامعهای بهینه و بهسامانی نیست. جامعهی ما جامعهی دچار تفاوتهای گسترده و برای همین هم نقطهی ثقلش از داخل به بیرون منتقل شده بود.
در همان زمان هم یک پرسش بعضا تئوریک مطرح میشد. سوسیال دموکراتهای ایرانی میپرسیدند آیا لازم است در جامعه سیر طبیعی طی کند یا باید به جلو جهش کند؟ این نکتهای بود که میتوانست در ذهن روشنفکران ما هم بنشیند. ولی روشنفکران آنزمان بیشتر درگیر سیاست شدند درگیر درواقع یک مصحتگرایی بین شرع و قانون. حال اگر از اینرو برخی مانند آخوندزاده که پیش از این انتقاد میکرد در ایران عقبه و ادامه نداشت. و بیشتر بهدنبال این بودند که چگونه بشود خود آن قانون و جامعه را در صحنه سیاست و قدرت اداره کنند. این وضعیتی بود که در آنجا وجود داشت و اتفاق افتاد.
این بیشکلی یا از ریختافتادگی که جامعه ایران مبتلا شده بود بعد از مشروطه نیز ادامه یافت و من فقط اشاره میکنم که بعد از مشروطه تقریبا هر چهارده پانزده بیست سال ما شاهد تحول عظیم در ایران هستیم. چه خود مشروطه بهرغم همه بحرانهایی که داشت و خودش در واقع مهم است، جنگ جهانی دوم که در ایران بود و تصرف ایران توسط قوای خارجی، پدیداری رضاخان و پدیداری جنگ جهانی دوم و پدیداری نهضت ملی و سال 42 و بعد سال 57 و تحولات بعدایاش.
یک نکتهای را من بدان اشاره میکنم برای دوستان، ما از زمان مظفرالدین شاه تا زمان آیتاله خمینی هیچ حاکم ایرانی در ایران جان نسپرد. و این خیلی معنیدار است. شما بعد مظفرالدین شاه که در واقع ادامهی وضعیت پیشین است، شما محمدعلی شاه، احمدشاه، رضاشاه، محمدرضا شاه را در نظر بگیرید، بهدلایلی خارج از ایران جان سپردند. و این همان از ریختافتادگی و بیثباتی فاصلهای است. قانون اساسی ما برگرفته از مدرنیته نبود بلکه اندکی شبیه بود.
از اینرو وقتی نوبت به پهلوی اول و دوم رسید همچنان روح قانون اساسی به رقم هر ویژگی که میخواست داشته باشد و هر قضاوت ارزشی که انسان میخواست به آن بکند در محاق نوعی تهدید بود. و آنچیزیکه سعی کرده شده در آن دوران یک مقدار به آن توجه شود، قوانینی بود که اداره جامعه در زاویهی مدرنیزاسیون اهمیت میداد .یعنی درون دستگاه اولیه آن قوانین جابهجا، هنگام به هنگام، لحظهبهلحظه میتوانست مخدوش شود. یعنی اگر ما یک قانون داشتیم چیزی را که ما از آن بهره گفتیم. قانون اساسی برگرفته از مدرنیته نبود و ما نمیخواهیم دفاع و نقدش کنیم بلکه فقط به این بیتناسبی میخواهم اشاره کنم. چیزی که ما برگرفتیم اندکی قوانین مدرنیزاسیون بود ولی همچنان سوژههای قدرت و نیز شکافی که بین ساختبندی جامعه، قانون اساسی می توانست در شکل خودش در واقع وجود دشاته باشد شکاف همچنان وجود داشت.
من در فرصتی که هست می خواهم آخرین بحث خودم را در این شش هفت دقیقه انجام بدهم و خواهش میکنم دوستان اطلاعاتی توجه داشته باشند، صحبت من صحبت تحلیل شرایط است. اگر در زمان مشروطه شکاف بین قانونگرایی به معنای حساسیت جامعه و ساختبندی جامعه به هزینهی قانون داشت یعنی به این معنا بود که ساختبندی در جامعه وجود داشت، امکان پر کردن شکاف فراهم نبود در زمانیکه ما الان به سر میبریم و در این چیزی که وجود دارد، بهنظر میرسد که یک مقدار وضعیت معکوس شده. آن چیزیکه برشمردیم یعنی ساختبندی درست جامعه و قانونمندی این ساختبندی جامعه در یک زمان و مکانهایی مترقی و جلوتر است. و سعی بر این میشود که در واقع این ساختبندی اهمیتش وجودش را بهگونهای که قالب و قاعده و جامعه قانونی که در مشروطه دفاع میشود درست در بیاید. این توضیح را هم بدهم که این وضعیت معکوس در تمام ساختبندیهای اجتماعی ما به چشم نمیخورد.
حتا وضعیت بروز قانون گروهی. که از قانون اساسی فاصله دارد و آنچیزی که ازش دفاع میکنیم نیست به فرض رگههای اجتماعی ما وضعیت جلوتری را دارد ولی نسبت به جامعیت مدنی ما نیروهای شهرنشینی و اقشار کیفی و کمی در شهرها. این دفعه که قانون اساسی است که حلالت تاخیر دارد و ساختبندی جامعه است که وضعیت طرفداری را دارد و ما وضعیت تعادلی که داریم الان در اینجاست. یک نیرو میخواهد ساختبندی را برگرداند بهآنگونه که مایل است قالب بزند و دیگری با حرکتهای آگاهانه و نیمه آگاهانه فردی ـ گروهی میخواهد قانون را محدودتر کند. این نکتهی که من اشاره و تاکید کردم و دوستان اطلاعاتی بدان توجه کند اسمش را میگذارم، وضعیت «دروغ نهادینه». روی نهادینگی آن تاکید دارم و خواهشمندم که آنهایی که امکان انتشار این حرف بر ایشان وجود هر جور که دلشان بخواهد این را در صورتبندی سیاسی خودشان معادلش را برایش پیدا کنند. دروغ نهادینه، دروغی نیست که ابتدای به ساکن یکسویه گفته شود بلکه دروغی است که آنقدر قوی است که امکان راست گفتن را نمیتواند فراهم کند. یعنی جامعه یا حکومت در یک شرایطی بهسر میبرد که امکان راست گفتن در اصول بنیادین و گروهمند قانونی برایش فراهم نیست. و چون امکان راست گفتن و راستگویی برایش فراهم نیست ناگزیر است که با ابزار تبلیغات و سرکوب به تحقق من اشاره کنم. گروههایی که میتوانند حمایتهای گروهی شوند و به غلظت گروهها بیافزاییم وضعیت نهادینگی از زاویه دروغ را در جامعه ایجاد کرده. چرا این وضعیت بهوجود آمده؟ مشکل در کجاست؟
آیا مشکل از مصالح و موادی است که در واقع از سویههای دینی که ما از آن برخورداریم. طرح قضیه است که میکنم، یا از سویههای تفسیری است و یا مشکل اصل هیات حاکمه مانند این سدهای که ما پشت سرگذاشتیم. نسبت به مدنیت جامعه از یک وضعیت تنزل آمیزتری برخورداریم. شاید هم ترکیبی از اینها. در واقع چیزی است که باید در نشستهای دیگر بدان پرداخت. من تصور خودم است که این در واقع از ریختافتادگی که جامعه مبتلا شده در آینده نزدیک هم امکان حل و رفع و رجوع آن نداشته باشد. حتی تغییر حکومت و نظام هم به ما اجازه نمیدهد که ما بهزودی شاهد کاهش فاصلهی بین قانونگرایی و ساختبندی اجتماعی آن باشیم. اینجاست که روشنفکران باید پاسخ بدهند و به ساختبندی اجتماعی و قانون یک پویایی اجتماعیی ببخشند. چگونه میشود قانون را با ساختبندی اجتماعی نزدیکتر کرد. ساختبندی اجتماعی ما یک ساختبندی چندضلعی است؟ من تعبیری که میخواهم بهکار ببرم مانند قطاری است که بعضی از واگنهایش در تونل قرار دارد، برخی در فضای آفتابی و مناسب است و تعدادی در فضای کویرگونه قرار است. همین اختلافی که وجود دارد، قانونگرایی یا روحمندی که امروزه تاکید بر استفاده از ان وجود دراد، نسبت بهکویرگرایی یکدسته واکنشها وجود دارد. آنهایی که در تونل قرار دارند و بیشترین لذت را در تونل دارند یک واکنش و آنهایی که در عقب هستند از شرایطی دیگر برخوردارند. (ندا)
محور دوم: تأثیر جنبش مشروطه بر روند تحولات ایران
سخنران: جناب آقای دکتر
حمید احمدیتاثیر انقلاب مشروطه بر ابعاد اجتماعی ـ سیاسی در سالهای قبل که خلاصه بحث من این است که بخش اعظم نگاه ما ایرانیها به انقلاب مشروطه یک نگاه کاهشگرایانه است. بهقول طرفداران ایدئولوژی علم، دچار یک تقلیلگرایی یا(Reductionism) هستیم و انقلاب مشروطه را از کل خودش کاهش میدهیم به یکی از عناصر کاملا وجه و بر این اساس در مورد آرمانها، پیامدها و اهدافش و احتمالا برخلافش در مورد خود دستاوردهای انقلاب مشروطیت تحلیل میکنیم. بنابراین بر اساس این مشکل که همیشه هست در تحلیلهای ابعاد انقلاب مشروطه خطا میکنیم.
من قبل از اینکه دستاوردهای انقلاب مشروطه در ایران را مورد بحث قرار دهم یکی دوتا از مشکلاتی که در خوانش و قرایت ما از انقلاب مشروطه وجود دارد را بحث میکنم که موضوعش در مورد آرمانهای انقلاب مشروطه است که انقلاب مشروطه ایران دنبال چه بود و بعد از آن به تاثیرات مثبت و منفی انقلاب مشروطه و چگونگی نگاه ما به انقلاب و پیامدهای آن میپردازیم. کلا بهنظر من ما در خوانش و قرایت آن چه تحلیلگران و چه پژوهشگران ما در پنجاه سال اخیر و چه سیاستمداران و کسانیکه در مورد انقلاب مشروطه بحث میکنند و روزنامهنگاران کلا دچار مشکلات اساسی هستند هستیم: روششناسی و معرفتشناسی انقلاب.
مشکل روششناسی دو مورد است: مطالعهی ما یا تحلیل ما از انقلاب مشروطه یک تحلیل علمی نیست. یعنی تحلیلی که بر اساس زمانهی خودمان و بر اساس اهداف و آرمانها و علایق و ارزشها و دغدغههای خودمان و مسایل امروزی بحث و مسایل را بررسی میکنیم؛ بهجای اینکه برویم و در زمان خودش قرار گرفته و انقلاب را تحلیل کنیم. مشکل اول ما پس مشکل تحلیل قدیمی است، بهجای اینکه انقلاب مشروطه را بر اساس شرایط و دادههای موجود زمان خودش و دادههای مهم آنزمان و منابع دسته اول مورد مطالعه قرار دهیم بر اساس دغدغههای امروزی و مشکلات سیاسی و اجتماعی امروز خودمان بررسی کرده، بنابراین ما درک درستی از انقلاب نداشته و آنچه میگوییم مشکلات امروزی ماست.
مشکل دوم ما این است که انقلاب مشروطه در عمده آثار و نوشتههای امروزی از مشروطه نه همهی آن، از دید نخبهگرایی بررسی شده و آنهم نخبگان اپوزیسیون ایران. یعنی اکثر نیروهای مخالف و احزاب چپ و راست یا مذهبی که اکثرا نخبهگرا بوده و اپوزیسیون هستند نسبت به نظام و ارزشهای سیاسی در دورهی خودش و معمولا از این دیدگاه و دغدغههای خودش بهجای بررسی در زمان و جای خودش و مطالب را بهطور جامع از دید مردم و جامعه بررسی کند عمدتا یک دید نخبهگرا دارد و دیدگاه نخبگان را بررسی میکند. چرا چون اگر ما صرفا به مسایل و ارزشهای نخبگان و منافع آنها تکیه کنیم درک جامعی از موضوع و تحولات زمانه نداشته و عمدهی تحولات اجتماعی نه بر اساس دغدغههای نخبگان بلکه درک جمعی و منافع جمعی جامعه است.
مشکل بعدی مشکل معرفتشناسی است. ما در چگونگی درک انقلاب مشروطیت به لحاظ مردمی با دو مشکل اساسی روبهروییم. یکی: دیدگاه تقلیلگرایانه به انقلاب مشروطیت؛ یعنی این انقلاب را با توجه به آرمانها و اهدافی که داشت صرفا در یک جز تحلیل میکنیم. یعنی یک کل را به جز تقلیل داده و این خودش خطایی است که در معرفت بهوقوع میپیوندد. در اینجا این مطلب این است که کسانی که انقلاب مشروطیت را مطالعه می کنند آنرا در یک چیز و اون یکی عمدهي بحث دموکراسی و آزادی است و بقیه ابعاد آن فراموش شده و از این نظر در اینکه انقلاب مشروطیت پیروز یا شکست خورده و چه پیامدهایی داشته بر اساس این دیدگاه تقلیلگرایانه ما تحلیل میکنیم این انقلاب را و بهنظر من هویت انقلاب مشروطه را درک نمیکنیم. و مشکل دیگر اینکه نگاه ما به انقلاب مشروطیت سیاسی ـ ایدئولوژیک بوده است. یعنی نگاه ما از مشروطیت نگاهی ایدئولوژیک است و بر اساس ایدئولوژیهایی که جریان سیاسی دارند بررسی میکنیم. یک عده را بر اساس دیدگاههای چپ نگاه میکنند، دیدگاههای سوسیال دموکراسی و دیدگاههای چپ ارتدوکسی و انواع و اقسام نگاههای چپی که هست. بنابراین انقلاب مشروطیت ایران خلاصه میشود در دیدگاه چپگرایانه مثل حیدرخان عمواوغلو خان و دیگران و اینها چون از بین رفتند پس انقلاب مشروطه هم فاتحهاش خوانده شد و اینجا پرونده مشروطیت بسته میشود. آنهایی که دیدگاه مذهبی دارند همه چیز را به شیخ فضلاله نوری و چون ایشان را اعدام کردند پس فاتح مشروطه شکست خورد. این نگاه ایدیولوژیک هم نگاه بسیار مهمی است که در واقع بدان نگاه میکنیم. به اینکه مشروطه دنبال چه بود و چه آرمانهایی را دنبال ميکرد. و یک مشکل دیگر ما این است که انتزاعی شدیم بهخصوص در تحلیلهای چهل و پنجاه سال اخیر و منظور ما این است که بیشتر به واقعیات و منابع دست اول آن دوران است با آنچکه رخ داده و مورد نظر مردم بوده و جریانهای سیاسی توجه کنیم میرویم به بحثهای نظری و انتزاعی و مدلهای نظری را بررسی میکنیم. یک زمان مارکسیست مسلط بود و از دید مارکسیست بررسی میکردیم و میگفتیم وضع انقلاب مشروطه این هست و اینطوری و دوره ی مدرنازیسیون از طرفی الان هم دورههای مختلف علوم اجتماعی آمده و دانشجویان و اساتید زیر این نظر هستند و بهجای آنکه بروند و بشکافند و باز کنند کتاب مشروطه را که در آن زمان خودش واقعا چه گذشته، چه تحولات و.تاریخ و چه خواستهها و آمال و آرزوهایی بوده و چه شده در انقلاب مشروطیت نگاه میکنند تا ببینند فلان نظریه پرداز مارکسیست یا مدرنیزم یا ... کیبوده و یک مدل نظری به یادشان میآید و بر اساس پست مدرن یا انتقادی یا غربی چه میگوید؟بر اساس یک مدل نظری دادههایی که در ذهنمان هست میریزیم در آن کاسه و بعد تحلیل میکنیم و این است که باز به بیراهه میرویم.
با این مقدمه یعنی مشکلات متدولوژی که من گفتم، به این نکته میپردازم که اکثر تحلیلگران ما در درک خودشان از انقلاب مشروطه به خطا رفته و بهخصوص دچار مشکل کاهشگرایی بودیم. یعنی تمام اهداف انقلاب مشروطه و پیامدهای آنرا در یک چیز خلاصه کردیم. و آنهم «دموکراسی» و چون به دموکراسی هم نرسیدیم پس انقلاب مشروطه پروندهاش بسته شده است و بر همین اساس هم علتهای زیادی را گفتند. بعضیها میگویند فرهنگ سیاسی ملت ایران خراب است و مردم ایران نفهم بودند و چی بودند و چی بودند که یک دیدگاه اورینتالیسمی و شرقگرایانه است که شرق مظهر همهی کاستیها و کجیها و مردم ما هم هیچ درک درستی نداشتند، بحث میشود و گروهها به جان هم افتادند و چه و چی شد و دموکراسی از بین رفت یا استبداد دموکراسی را از بین برد.
بحث من این است که انقلاب مشروطه ایران را نباید صرفا در دموکراسی خلاصه کرد. تحولی که در مشروطیت رخ داد عمدتا جامعه ایران در آن زمان با توجه به تحولاتی که آنزمان از قرن نوزدهم و مشکلاتی که به دلایل اقتصادی ـ سیاسی ـ نظامی و فرهنگی و اجتماعی پیش آمده بود و بعد آگاهیهای جدیدی که بر اساس گرایشهای فکری و اندیشههای مدرن در ایران رایج شده بود مردم ایران که شامل: روشنفکران، روزنامهنگاران، شاعران، نویسندگان و مورخین و سیاستمداران و آنهایی که دست در نوشتن و مطالبی را مطرح کردند یک حالت بحران هویت پیش آمد مبنی بر اینکه ایران چه بود و چه شد؟ بنابراین همهی این درواقع این ذهنیت ایجاد شد که باید تحول اساسی در راه سه هدف و آرمان اساسی میباید باشد.
اولین هدف و آرمان مشروطهخواهان که بر فضای آنزمان حاکم بود که در جامعه ایران بایست تحقق یابد مساله بازسازی ایران بود. بازسازی و نوسازی ایران و جبران همه تحریمهایی که شده بود. جامعهی ایران به یک حالت عقبافتاده و حالت پیرامونی پیدا کرده بود ویران شده بود. و نخبگان مشروطیت که در بالا نام بردیم یکی از اهدافشان و مهمترینشان این بود که ایران بایست به جایگاه قبلی خودش باز گردد بهخصوص که یک آگاهی تاریخی ناسیونالیستی پیدا شده بود (از ایرانباستان، نوشتههای جدید مورخین غرب و مطالعات بومی) اینکه ایران چه بود و الان چهشده است؟ و تلاش شود و تحولی رخ داده تا ایران بازسازی شده بهلحاظ اقتصادی ـ اجتماعی و سیاسی و برگردد شکوه و عظمت دورهی سابق زنده شود. هدف از قانون اول بازسازی و اعادهی عظمت سابق بود. شما اگر در اشعار شعرا و روزنامهنگاران و نویسندگان نگاه کنید همه مینالند که ایران چه بود و چه شد؟ و بایست به همان دوران بازگردیم. این نخستین آرمان انقلاب مشرو.طیت بود.
آرمان دوم انقلاب مشروطیت: رهایی از سلطهی خارجی بود. در آنزمان قدرتهای جهانی دو قدرت و بازیگر جهانی روسیه و بریتانیا چه مشکلاتی را برای مردم ایران درست میکردند در دورهی قاجاریه و ما هیچ استقلالی نداشتیم. قراردادهایی که با ما بستند و سرزمینهایی که گرفته شد و ایران تصمیمگیری نداشت و ناصرالدین شاه میدانید که چه گفت: اگر ما شمال برویم این گونه میشود اگر جنوب برویم آنجوری شده پس مردهشور این مملکت را ببرد. اینکه سلطهی خارجی بیش از حد بود. سلطهی سیاسی ـ نظامی و اقتصادی یکی از اهداف و آرمانهای مشروطهخواهان بهطور کل این بود که ایران از سلطه بیگانگان درآمده و بشود کشوری مستقلی که خودش تصمیم بگیرد و اگرهم ارتباطات خارجی داشته باشد با کشورهایی که یار و مددکار ایران باشند، مانند ایالات متحده آمریکا، آلمان که نیروهای سوم در سیاست خارجی آن دوره بودند. نه روس و انگلیس و بازیگران نظام جهانی.
و سومین آرمان و هدف انقلاب مشروطه ایران برقراری امنیت و ثبات سیاسی در کشور بود. کشوری با هرج و مرج و بدون نیروی نظامی بود که نه ثبات اجتماعی و نه امنیت مرزها و شهرها و راههای تجاری وجود نداشت و یک هرج و مرج و ناامنی در کشور برقرار بود که جان و مال مردم در معرض خیلی از تهدیدات بود. یکی از مهمترین خواستهها و آمال و آرزوهای مردم ایران و روشنفکران ایران برقراری نظم و امنیت و یک دولت قوی مرکزی بود. اینها سه اهداف اساسی انقلاب مشروطیت بودند. و یک عده در این زمینه نوشتند و کار کردند و هزینه گذاشتند. روشنفکران ما به این نتیجه رسیدند که رسیدن به این آرمانها امکانپذیر نیست جز یک تحول سیاسی ـ اجتماعی در ساختار دولت. یعنی تا آزادی سیاسی تا دموکراسی بهدست نیاید رسیدن به آن آرمانها امکانپذیر نیست. چون مشکل اساسی دولت است. دولتی که وابسته به بانک استقراضی روسیه است، دولتی که خودش ناامن است و برای تجار مشکل درست میکنند غارتگر است، بهلحاظ اقتصادی و دولتی که به فکر بازسازی نیست و همهاش به فکر رفتن به سفرهای فرنگی و این چیزهاست.
این بود که در این مقطع مهم تاریخی ایرانیها به این نتیجه رسیدند که آزادی سیاسی ـ تغییر و تحول در ساختار دولت یا به تعبیر امروزی دموکراسی و برقراری رژیم قانون در اولویت است. ما نمیتوانیم بگوییم به آن هدف برسیم مگر به این اهداف دست یابیم؛ وقتی که این آگاهی ایجاد شد خیلی سریع این خواسته تحقق یافت و در عرض دو سه ماه با نشست و اعتصاب رژیم سرنگون شد. مظفرالدین شاه مشروطیت را امضا کرد، ملکم خودش مرد. دولت در دست مردم افتاد. متاسفانه روشنفکران ما توجه به این قضایا ننموده و می گویند: استبداد، استبداد چه کار کرد. استبداد مشروطیت را اعدام کرد. (شیخ فضلاله نوری) استبداد پروندهاش تمام شد و اصلا در مشروطیت با رفتن مظفرالدین شاه و تبعید محمدعلی شاه استبداد تمام شد و ما از سال 1286 یا 1287 تا سال کودتا دولتی وجود نداشت (مردمی بود). چون این پروندهها باز نمیشود و ما نظری فکر میکنیم. انتزاعی فکر میکنیم و خیال میکنیم یک تحول استبدادی بوده، شاهانی بودند مستبد و استبداد این کار کرد یا مردم نفهم بودند یا فرهنگ سیاسی ما خراب بود یا گروهها به جان هم افتادند و علت شکست انقلاب مشروطه را میدانند. در حالیکه من نظرم این است که انقلاب مشروطه شکست نخورده است. فقط در یک بُعد ناکام مانده است که آنهم بُعد دموکراسی است.
دموکراسی چیزی نیست که یک روزه یا دو روزه، در خود غرب هم دویست – سیصد سال طول کشید و امروز هم مردم ایران در یک جمعبندی مقایسهای با تمامی مردمان خاورمیانه به لحاظ فرهنگ سیاسیاش از همه مردمان خاورمیانه در دموکراسیخواهی و آزادی استقرار جامعهی مدنی جلوتر هستند. این در تمام پژوهشهای میدانی در داخل و خارج از کشور به اثبات رسیده است. خوب بنابراین مشروطیت چرا ناکام ماند؟ من گفتم که استبداد سیاسی عاملش نبود. چون دولت ایران در دست مردم قرار داشت. میدانید که معیارهای دموکراسی مردمی چیست؟ این است که قوهی قضاییه ـ مقننه ـ مجریه در دست مردم و از آن مردم باشد. با تبعید محمدعلی شاه همین اتفاق افتاد. اصلا هر سه قوه در دست مردم ایران بود. مستوفیها ـ ارباب کیخسرو ـ تقیزاده و دهها تن دیگر رییس این مملکت بودند و استبدادی وجود نداشت. این استبداد کدام اختلافات سیاسی انقلاب مشروطیت را به شکست کشاند؟ تازه اگر به شکست معتقدیم.
اگر ما معتقد باشیم که انقلاب مشروطیت تنها و تنها بهخاطر دموکراسی و آزادی بود بله ناکام ماند و شکست خورد. اما چون در آن سه آرمان اولیه که خیلی مهم بوده و ما آنها را نادیده میگیریم، باید بگویم انقلاب مشروطه شکست نخورده؛ چرا به محض اینکه دولت در دست مردم افتاد مجلس اول تشکیل شد. شما بروید مصوبات مجلس اول را ببینید. ببینید چه کار دارند میکنند؟ تمام مصوبات و تلاشهای اینها در جها بازسازی کشور است و یک اراده و عظمت سابق همه نگران کشورند. آزادی از سلطهی خارجی و رفتن به یک قدرت سوم و بعد هم نظم و امنیت دنبال ارتش قانونمندی و چه و چه و دعوت از کشورهای بیطرف خارجی.
این دولت ایران، چه کسی دولت ایران را ساقط کرد؟ بهنظر من نظام جهانی بود. چون وقت کم است (این عنصری که بدان اصلا توجه نمیشود). یک مشکلی است در ایران معاصر که هر وقت بحث از عنصر خارجی یا سیاست بینالملل میگردد، میگویند: فوری تئوری توطئه را مطرح میکنند. آری دست خارجی پنهان است و تئوری توطئه زمانی صادق است که ما در تبیین یک مساله به بیراهه رفته و دادهی کافی نداشته باشیم. ولی وقتی همهچیز روشن است و نیروهای خارجی مشخص است و مجلس اول ایران را چه کسی از بین برد؟ روسیه تزاری مجلس دوم را کی کچل کرد؟ روسیه تزاری؟! مجلس سوم از عالیترین نماد دموکراسی در جهان بهعلاوه پارلمان چهکسی از بین برد؟ پاسخ: روسیه و انگلیس!که بعد هم مجلس مهاجرت میشود. این تحولات توجه نمیشود و این نظام جهانی بود و ما بد شانسی آوردیم. جامعه و دولت، کشور ایران بعضی وقتها بدشانسی میگردد. البته علتهای دیگر هم هست. بیلیاقتگی نخبگان جامعه و دولت! کشور ایران بعضی وقتها بدشانسی میگردد البته علتهای دیگر هم هست. بیلیاقتی نخبگان و این هست که ما در آن ساختار نظامی متخلف قرار گرفتیم.
ایران بهعنوان یک کشور مهم استراتژیک در بین یک منطقه قرار گرفت که دو بازیگر مهم با یکدیگر چالش داشتند. ما هر کاری میکردیم بهنفع دیگری تمام میشد. اگر میخواستیم مستقل شویم از سلطه خارجی ممکن نبود. اگر میخواستم نظم و امنیت برقرار کنیم. بهضرر انگلیس بود. اگر میخواستیم بازسازی کشور صورت گیرد به لحاظ اقتصادی، پایان بدهید به بانک استقراضی و چه و چه باز مشکل نظام جهانی بود. این نظام جهانی در این 15 سال، یعنی دولتی که در دست دموکراتهای ایران بود علیرغم همه اختلافاتی که بین احزاب و نیروهای مذهبی بود. در این 15 سال یعنی از سال 1907 میلادی تا 1321 که کودتا شد آنچکه بر سر ایران آمد این بود که یکی فقط از آرمانهای انقلاب مشروطیت تحقق نیافت و انهم دموکراسی بود که در دست مردم افتاد. انهم ناکام.
اما آن سه آرمان دیگر، بازسازی ایران که اصلا صورت نگرفت. استبداد و سلطه خارجی به مراتب بدتر شد. با قرارداد 1907 و 1915 نظم و امنیت به مراتب بدتر شد ولی بینظمی در داخل شهرها و راههایی که داشتیم و اینکه مردم ایران. این روشنفکران، نخبگان و سیاستمداران به این نتیجه رسیدند که رسیدن به آن آرمانها مهمتر از دموکراسی است یعنی ذهنیتی که حاکم شد. کلا بر این فضای در آستانهی کودتا بعد جنگ جهانی حتی و بخش عمدهی دولت رضا شاه این بود. مهمتر آن سه آرمان بود. یعنی ایران ساخته شود آزاد شود از توطئه خارجیها. نظم و امنیت و دولت مرکزی برقرار شود. دموکراسی که هرماه با هرج ومرج و ... باشد بهدرد که میخورد؟ هیچکس آن را نمیخواهد. شما بروید و آن نوشتههای روشنفکران را بخوانید نه آن ذهنیتهای تئوریک امروزی نگاه کنید ببینید چه هست؟
برای همین بود که در آستانه کودتای سال 1299 یک اجماع سراسری در برابر همهی تهدیدات داخلی و خارجی که باید در ایران یک دولت متمرکز قوی بیاید. این نظم را برقرار کند و این بود که کودتا شد. زمان کودتا ما به بیراهه رفته و همهاش دنبال سرنخ بریتانیا و چه وچه هستیم. نوشتههای تاریخی ـ علمی بسیار دقیقی در آن هست تاریخی از سیروس غنی و چند نفر دیگر که هیچ اثری از مداخله انگلیس در این کودتا بدست نیامده است. همهی اینها افسانه است که گفته شده. کودتا ـ کودتای نخبگان ایران بود مانند سیدضیا، مدرسها که عمدتا محمدتقی بهار در کتاب تاریخ احزاب سیاسی ایران در یک قسمتی میگوید (که نقشه کودتا): یک روزی من در نزد مدرس بودم که به من گفت: چند دفعه رضاخان میرپنج آمد و به من کفت: بیاییم بنشینیم مملکت اوضاعش خراب است و کودتا کنیم. ما کودتای نظامی کرده و شما هم از نظر سیاسی حمایت کنید. بعد من به وثوقالدوله گفتم که به حرفم نکردند. شما محبوبیت دارید بیایید. مدرس هم نمیگوید به بهار که چه شد. یعنی کودتا، محصول نخبگان فکری ایران بود. همه با هم دست هم دارند. بریتانیا، نه دولتش بلکه سفارتش آقای نورمن و آقای آیرونساید آنها ناچار شدند همکاری کنند با کودتا.
یعنی برای اینکه جایگاهی در ایران آینده پیدا کنند با نظام سیاسی ـ ایران همراهی کردند. کوچکترین سندی وجود ندارد که اسناد بریتانیا که دولت بریتانیا در کودتا دست داشته است. اگر نورمن آمده با سید ضیا همکاری کرده است، آنموقع رسم بود که همه نیروهای خارجی در همهی چیزها دخالت کنند. و کودتا صرفا محصول نخبگان سیاسی ایران بود.
حال اینها بد بودند یا خوب بودند، خارج از این بحث است. کودتای سوم اسفند به این خاطر بود که از این کودتا همه حمایت کردند و این تمام نخبگان سیاسی آن دوران. اینکه من میگویم ما ذهنی هستیم میگوییم نه! گمان میکنیم کودتا در یک شرایط خاص که مردم قیام کردند و امدند و همه را کشتند بعد هم رضاخان آمد و ... تمامی جریانهای سیاسی، مراجع شیعه از آن مردم بودند و حمایت میکردند. تمامی جریانهای چپ ایران، سوسیالیستها میرزا آقا خان اسکندری همه پشت رضاخان بودند. نیروهای ناسیونالیست که طبیعتا بودند و نیروهای دیگر هم. کسی نبود که مخالفت کند. کودتایی که همه میخواستند به این خاطر بود که بعدا هم در تحولات بعدی که در مجلس بعدی رضاخان میخواست به رضاشاه تبدیل شود، فقط دو نفر با او مخالفت کردند. یکی مدرس و دیگری مصدق. انها حالا فهمیدند که رضاخان یک نظامی است. نظامی که بیاید همه چیز را میبندد و میرود دنبال کارش.
اکثریت روحانیون و ناسیونالیستها، چپگرایان در مجلس موسسان همه تصمیم گرفتند که سلطنت منتقل شود. تحولات بعدی هم که رخ داد و مسالهی اسای اینجاست: آزادی بعدا کمکم قربانی شد. رجالی که با رضا شاه بودند کمکم از بین رفتند، احزابی شکل نگرفت یا منحل شد. پارلمان همه پارلمانی قلابی بود و فرمایشی شد . اما مگر مشروطه فقط همین است؟ ان سه آرمان دیگر چه؟ ببینید شما بازسازی ایران، رهایی از سلطهی بیگانه، ایجاد نظم و امنیت با تمام قوا داشت اجرا میشد . در این چند سال نما به این قضایا توجه نمیکنیم. بنابراین قطار انقلاب مشروطیت به این ترتیب بود. ریلی بود که یک زمان جلویش را گرفتند و از ریل خارج شد. بعدا توسط کارگران، مهندسان ایران ریل درست شد و به سرعت راه خود را به جلو رفت. و ما همینطور میامدیم تا جنگ جهانی دوم که دولت ایرران دوباره اشغال شد و بدبختی پیش آمد. این است که مشروطیت انقلاب شکست خوردهای نبود و نه تنها از بعد آرمانهای سهگانهاش 90٪ پیروز شد البته مشکلات بعدی که داشتیم. حتی بهلحاظ دموکراسی اش هم شکست تمام عیار نخورد و هر وقت فرصت بود مردم ایران دنبال دموکراسی بودند. دورهی دکتر مصدق، اخیرا خاتمی و الان هم ... .
شما یک مقایسهای بکنید، یک سنجشی شده است از چند سال پیش در زنان مسلمانان را بررسی کرده بودند به لحاظ گرایشات دموکراسی خواهی. زنان ایران درصدر این جدول بودند. ترکیه و کشورهای عربی با یک درصد خیلی پایین در پایین جدول بودند. دموکراسی کار سختی است. دموکراسی بهزور بدست نمیآید. اما مساله استحکام دموکراسی است. بهدست آوردن دموکراسی آسان است. اما استحکام یا اجرای دموکراسی مشکل و کار سختی است. ما نتوانستیم دموکراسی را مستقر کنیم و نباید بدبین باشیم. جامعهی ایران آماده هست انشااله در آینده. خلاصه کلام اینکه نگاهی که ما باید به مشرو.طیت داشته باشیم نگاهی جامع و آنقدر همه بهخودمان بدبین نباشیم. (فرهنگ سیاسیمان را) یا چیزهای دیگر را سرزنش نکنیم. (ندا)
لفورکیهای حیران از آبگیری زود هنگام سد البرز "بدون تریبون، معترض به قطعی آب و برق و تلفن، در پی خبرنگاراناند، برای انعکاس دردها و اعتراضهایشان!
مردم محلی به زبان سادهی خود میپرسند: چرا کسی به درد ما گوش نمیدهد؟!(زهره)
پیوندهای مربوط: افتتاح بزرگترين سد خاكي كشور در سوادکوه
محور نخست: انقلاب مشروطه و توسعه
سخنران دوم: جناب آقای دکتر محمود سریع القلم
با سلام به تمامی حضار محترم و سپاس از دعوت اینجانب، پیرو بحث توسعه و مشروطه من با دو مفروض بحثم را آغاز میکنم. بهنظر من مطالعات علوم اجتماعی در ایران یک نکتههای اساسی دارد و تا زمانیکه در حوزهی علم و دانشگاه تقویت و برطرف نکنیم شناخت ما از خودمان و تاریخمان بر مشکلاتمان معیوب خواهد ماند. ما نیاز شدید به مطالعات مقایسهای داریم.
مفروض نخست بنده این است که: شناخت مشکلات ایران مستقل از شناخت مسایل مشابه کشورهای مشابه نیست. ما هر چقدر چینشناسی، برزیلشناسی، مکزیکشناسی، ترکیهشناسی، مصرشناسی بکنیم بههمان اندازه فهممان از تاریخمان بهتر میشود بهعبارت دیگر فهم مسایل ایران مستقل از فهم مسایل کشورهای دیگر نیست. ما یک پدیدهی خاصی نیستیم و اگر شناخت بهتری از ترکیه [بهطور نمونه] داشته باشیم چه بسا مسایل خودمان را بهتر بفهمیم. بنابراین رهیافتهای مقایسهای رهیافتهای موردی در مورد کشورهای دیگر میتواند بسیار به ما کمک کرده و به دلیل اینکه در کشورمان زبانهای خارجی خیلی رسوم نیست حتی به اندازهای که در کشور امارات صحبت میشود، صحبت نمیشود، فرانسه، آلمانی و زبانهای مهم دنیا و تا زمانیکه متون را به زبان اصلی نخوانیم و وارد علم و دانشگاه نکنیم نمیتوانیم مسایل خودمان را بهصورت مقایسهای و بهتر و ارزشمندتر بفهمیم.
مفروض دوم من این است که البته در اینجا میخواهم بیشتر مسایل توسعه را مطرح کنم تا مشروطه را به دلیل اینکه نهضت مشروطه در ایران با اشکال و محتوای مختلف تکرار شده است. و بهنظر میرسد این نهضتها ادامه پیدا خواهند کرد. و ما یکسری بنیانهایی داریم که چنانچه این بنیانها حل نشوند مسایل ما نخواهند شد.
مفروض دوم این است که هرچند در دنیای زندگی ما چه در غرب (اروپا، شمال آمریکا و ژاپن) و چه در کشورهای تازه توسعه یافته دنیا (چین، سنگاپور، مالزی، ترکیه) هرچند الگوهای توسعه بسیار متفاوتند مثلا اگر کسی توسعه ایتالیا و آلمان را از قرن هفدهم بهبعد بخواند، اینها بسیار با یکدیگر متفاوتند. الان هم ما انعکاس اینها را میبینیم. کشور آلمان با کشور ایتالیا به لحاظ صنعتی ـ اجتماعی بسیار فرق میکنند اما آنچکه من در مفروض دوم خود بدان تاکید کنم و بهنظر من بحث بسیار جدی در ایران میخواهد، اصول توسعه یافتگی جهانشمول است. یعنی هر ملتی، هر کشوری با هر جغرافیایی با هر فرهنگی، مذهبی، تاریخی بخواهد توسعه پیدا کند اصولی را بایست رعایت کند.
توسعهیافتگی از اینمنظر ارتباطی با جغرافیا و فرهنگ و تاریخ ندارد؛ حال این اصول چیست و شامل چه مواردی میباشد؟ ممکن است کسی با یک نظریهی چهار محوری، پنج محوری و شخص دیگر ده محوری نظر خودش را مطرح کند. اما بهنظر من اصولی موجود است که اگر کشورهایی مانند آمریکا، ژاپن و سنگاپور رشد کردند اصول مشترکی بین اینهاست. و شناخت آن بسیار با اهمیت است. حال ببینیم ما در کجا مشکل داریم؟ و متوجه کدامیک از اصول نشده و پیاده کنیم؟
نهضت مشروطه یک موج از امواج پیشرفت ایران بود و هر برههای از تاریخ ایران را در بیست سال اخیر بخوانیم، میبینیم بهصورت سینوسی یک دورههای رشد و یکدورههای سقوط داریم. و چرا ما نمیتوانیم منحنیمان را بهصورت افقی شکل داده و مثل یک مالزی، ترکیه امروزی شویم؟ نهضت مشروطه در ایران روزنامهها بسیار شدند متعدد شد و حرفهای مهمی مطرح کردند، بحث قانون و عقلانیت مطرح شد حتی اولین بار اهمیت دبستانها در تهران و تبریز و مشهر و شیراز و نقاط دیگر مطرح شد. و نهتنها روشنفکران بلکه بخش روحانیت اهمیت بخش آموزش را تایید کردند، مبانی جدید قانونگرایی و عقلگرایی مطرح شد و عمومی شد در میان کسانیکه در شهرها زندگی میکردند و یک تحولی در جامعه بوجود آورد.
اما همانطوریکه میدانید نهتنها نهضت مشروطه بلکه نهضتهای دیگر همه تاریخ مصرف کوتاهی داشته و بعد دورهی رکود را طی کردیم حتا نهضت ملی شدن صنعت نفت. حتی تحولات بعد انقلاب را در ایران مطالعه کنیم میبینیم تاریخمان یک تاریخ سینوسی است و ما نتوانستیم (از منطر علوماجتماعی و زیستی) یک سیستم درست کنیم. هنوز هم توانایی آنرا پیدا نکردیم. توسعهیافتگی یک سیستم میخواهد و یک امر تصادفی نیست. زمانیکه در یک جامعه هارمونی وجود داشته باشد شکل میگیرد. اگر به نکات مطرح شده در گفتار آقای دکتر غنینژاد توجه فرمایید میببینید در همان مقطع در نهضت مشروطه ایران چه افکاری بر جامعه روحانیت ایران بوده است؟ و چهقدر اندیشههای جامعهی روحانیت با اندیشههای ملی ـ سوسیالیستی متفاوت است. در جامعهای که سه منبع مهم فکری وجود دارد که حد اشتراکشان زیر 5٪ یا 30٪ باشد، یک هارمونی شکل نمیگیرد.
توجه شما را به تشکیل مثلثی جلب میکنم که بنا میکنم بهنطر من حد اشتراک اسلام و لیبرالیسم زیر 5٪ است. جهان با لیبرالیسم اداره میشود با اشکال مختلف لیبرالیسم که از قرن هفدهم تکامل یافته تا به امروز. جنبههای اجتماعی ـ فکری ـ سیاسی و اقتصادیاش. یک طرز تفکر که در جامعه ما پایگاه اجتماعی داشته و در ناخودآگاه عامه مردم وجود داشته تفکر دینی بوده که حد اشتراک ایندو بسیار اندک است. یعنی اگر ما هفت لغت مهم سیاسی ـ اجتماعی را انتخاب کنیم مانند: عدالت، آزادی، جهانبینی و غیره. اگر بین ایندو مکتب حالا میانگین اسلامی و غربیاش را بگیریم میبینیم تعاریف در جهانبینی نه در صور مشکل دارند.
من و شما در جامعهای زندگی میکنیم و اجداد ما در بستری در چارچوبی زندگی کردند که منابع نه متفاوت هویتی، بلکه منابع متناقض هویتی در جامعه وجود داشته است. جامعهای که هارمونی فکری ندارد نمیتواند پایدار بماند. بالاخره اکثریت جامعه بایست به یکسری مفاهیم مشترک اعتقاد پیداکنند تا اینکه چراغ قرمز را رد نکرده و مالیات را بهموقع پرداخت کنند. تا اینکه خود را برتر از قانون نشمارد. بایست در چارچوب بماند. ما نمیتوانیم هر پنجسال دیدگاههایمان را نسبت به مسایل تغییر دهیم. در حالیکه در جامعهای زندگی میکنیم که سیاستمدار برای آنکه بقا داشته باشد مجبور است روزی پنجبار جهانبینیاش را عوض کند. چون در معرض هر گروهی قرار میگیرد بایست طبق آن نظر صحبت کند. درحالیکه شما در یک کشوری مثل کره افراد معلوم است چهکسی بوده و دارای چه چارچوب فکری هستند؟ افراد هر چند سال یکبار جهانبینیاشان را تغییر نمیدهند و بنابراین توسعه بدون هارمونی اجتماعی امکانپذیر نیست. چه در غرب و چه در شرق هر جامعهای که به یک درجهای از ثروت ملی رسیده است و توانسته درآمد سرانهاش را بالای 8.000 دلار ببرد (منابعی که سازمان ملل متحد آنرا معقول دانسته است)، در همه این کشورها یک هارمونی اجتماعی است؛ علیرغم تفاوتهایی که، اگر فرانسهشناسی کنیم کمتر کشوری در دنیا فردی پیدا میکنیم که آنقدر فردیت موجود باشد ولی آحاد ملت علیرغم این فردیت از اشتراکهای بنیادی برخوردار است. وقتی نگاهشان را از ثروت، طبیعت،انسان، زمان، دین ارایه میدهند مشترکات زیادی وجود دارد. بنابراین به شکل فرانسه امروزی است علیرغم تمام بحرانهایی که در قرن بیست داشته است. یک مبنا و پوستهای وجود داشته است، در حالیکه ببینید چقدر حرفهایمان را عوض میکنیم؟ من از حضورتان میپرسم. بسیاری از شماها تجربیات بسیاری در زندگی دارید. شما چند نفر در ایران سراغ دارید که افکارشان بر اعمالشان قابل پیشبینی باشد. که شما مطمئن باشید این فرد به این کار اعتقاد داشته و تا ده سال دیگر نیز خواهد داشت؟ و بر روی قول خود ایستاده و پایبند است؟
من نمیگویم اینها ژنتیک بوده بلکه بلکه میگویم ریشههای تاریخی داشته و ما را به این چارچوب و موقعیت عمومی رسانده است. من اینجا مثلثی را بنا کرده و به مفروض دوم خود باز میگردم. اصول چیست؟ یکی از آن، هویت مشترک جامعه است. نه واحد. هویتی که اکثریت جامعه را در بر بگیرد و عملیاتی آن تعاریف بنیادین در جامعه به یک اشتراک برسد. در همین مجلس یا در محافل علمی و مطالعاتی از افراد در تعریفشان از عدالت چیست؟ خواهید دید که میزان تفاوت و تناقض موجود است. بنابراین تا زمانیکه مساله هویت به یک اشتراک نرسد سرنوشت ما همین خواهد بود. البته ما کشورهای مشابه مانند ترکیه داریم؛ ولی اجازه تاثیر تحولات بینالمللی را در کشور داده است. خواهم رسید که مرکز ثقل توسعه در ایران همانی است که ترکیه مدتها پیش به آن رسید. به همین دلیل است که در ترکیه ارتش، حزب آقای اردوغان را تحمل نماید. چون چیزی بهنام ترکیه وجود دارد.
که فراتر از اردوغان و ارتش ترکیه است. فراتر از یلماز، چیلر و همه شخصیتهایش است. بخش هویت بحث جدی است. ما این امواج را به وجود میآوریم. جزییات تاریخ مشروطه نشان میدهد کسانیکه وقتشان را برای استبدادزدایی و جلوگیری از نفوذ بیکانگان و آگاهی مردم گذاشتند مورد تحسین قرار میدهید. اما زمانیکه آن بنیانها حل نگردد آن کارها کارهای روبنایی است و کارهایی زیربنایی چیزهایی است که یکیاش بحث هویت است. حال ببینیم راهحل چیست؟ و. راهحل انتخابی ما مستقل از راهحلی که انگلستان در سهقرن پیش و مالزی در چهل سال پیش بدان رسید نیست. در غرب اتفاق جالبی افتاد و آن این بود که جامعه به یک هویت مشترکی رسید و فشار بر حکومت در همراهی آن. که در قرن هفده و هجده افتاد و در شرق نیز حکومتهای عاقل رسییدند مانند چین. چین میخواهد با سرعت بسیار بالا حرکت کند ولی مردم آمادگی ندارند. الان مالزی، کره و سنگاپور میخواهند حرکت کنند بهخاطر نخبگان سیاسی بسیار لایق، اما جامعه آمادگی آنرا ندارند پس آرام، تدریجی، قطرهای حرکت میکنند.
در شرق حکومت بود که به فهم توسعه رسید و شرایط توسعهیافتگی را فراهم کرد. در غرب جامعه بود که به فهم رسید و حکومت را همراه خودش کرد. مشکل ایران این است که بهطور ناقص هر دو عمل کردند. در ایران حکومتهایی داشتیم که بهگونهای ناقص کارهایی را انجام دادند و جامعه نیز کارهای بسیار عظیمی در مورد مشروطه و دورههای دیگر انجام داد. اما هر دو بهصورت ناقص! و منجر به شکست و کندی شده است.
نکتهی بعدی حایز اهمیت که من امیدوارم موجب آزرده خاطر کسی نگردم، اینجا مجلس علمی و بحث علمی است و به این موراد به صورت مقایسهای رسیدهام که برای من مفروض است و برای شما نیز ممکن است فرضیه باشد و معتقدم مشکل ما ایرانیان در ضلع دوم این قضیه است.
نداشتن پدیدهای بهنام ناسیونالیزم ایرانی است و فقط ادای آنرا در میآوریم. نداریم ناسیونالیسم ایرانی! کسینجر در خاطراتش میگوید وقتی در شورای عالی امنیت ملی کار میکرد به اتاق بغلیاش زنگ زده و دستیارش را فرا میخواند؛ او نمیگوید آن چه چیزی بوده بلکه به دستیارش میگوید طبق این عمل کنید در سال 1970 یا 1971. دستیارم در حالیکه از اتاق خارج میشد در حال خواندن نامه برگشت و گفت: من اینکار را انجام نمیدهم؛ علت را پرسیدم که چرا دستور مافوقش را انجام نمیدهد؟ در پاسخ اینکه چرا دستورات مافوقش را انجام نمیدهد گفت: من کار میکنم یک: بهخاطر منافع ملت آمریکا؛ دو: برای آقای رییسجمهور و سه: برای شما.چیزی که از من خو.استید برخلاف منافع مردم آمریکاست. این فرد سی و سه ساله بود ولی با آن موقعیت شغلی استعفایش را نوشت. حال معتقدم یکی از پایههای توسعهیافتگی تعداد استعفاهای یک کشور است. استعفای زیاد دلیل بر اصولمند و مبنادار بودن آن کشور است. در کشور اوکراین پنج سال پیش در همایش هوایی جنگندهای سقوط کرد و هفتاد نفر کشته شدند. وزیر دفاع اوکراین یک ساعت بعد مسوولیت این حادثه را پذیرفت و استعفا داد و بدین ترتیب زندگی سیاسیاش به خاتمه رسید. ما چند نفر داریم که اینکار را انجام بدهند؟
من ناسیونالیسم را به دو بخش افراطی و عقلانی تقسیم میکنم: ناسیونالیسم وقتی جواب میدهد که در ضمیر ناخودآگاه انسانها عمل کند. چنانکه در آلمان، ژاپن، آمریکا و ترکیه بهصورت تدریجی و مطالعاتی و در کشورهای عربی حوزهی خلیجفارس در حال رشد است. فردی که میگوید من قطری هستم و کشور من دارای 20 میلیون جمعیت است؛ من افتخار بدان میکنم و یکدسته کارها را انجام داده و دسته دیگر را انجام نمیدهم؛ چون به این خاک من پایبند و تعلق احساسی ندارم بلکه سرنوشت من به آن پیوند خورده است.
با خواندن تاریخ آلمان که با خاک یکسان شد بهجز گروهی که روسها و انگلیسیها با اجبار از آنجا بردند آلمانیها مهاجرت نکردند. در سال 1965، آلمان اقتصاد مهم دنیاست درست بیست سال بعد از جنگ جهانی دوم. دیگر به جغرافیا و تاریخ مربوط نیست این به خمیر مایهی یک ملت ارتباط دارد. که کشورشان برایشان مهم است و عمومی است در همهی اقشار کشورشان. بحران جدی که ما در حال حاضر داریم. بهنظر من ایراندوستی ما وارد فازهای عقلایی نگردیده است. بهدلیل همان مساله هویت!
بحث ناسیونالیسم زمانی اهمیت مییابد که هویت حل و فصل شده باشد. در یک سمینار در داووس با فردی بهنام آقای کُچ که یک ثروتمند (با گردش مالی 10.000.000 دلار در سال) اهل ترکیه بود آشنا شدم. از ایشان در مورد حکومت آقای اردوغان (اسلامگراها) پرسیدم که وضعیت چگونه است؟ و آیا شما مشکلی با سیاستهایشان دارید یا خیر؟ در پاسخ من گفتند: با آغاز ریاست ایشان نامهای به دفتر من رسید و مرا بهحضور دعوت کردند. در ملاقات مستقیم بهمن گفتند: چهکار کنم تا ثروت شما زیاد شود؟ بنیانهای این سوال مشخص است. با تیم کارشناسی یک طرحی که خواهان تاسیس فروشگاههای زنجیرهای مترو در شرق اروپا بود پیشنهاد دادیم. وی نیز از دستیارانش خواست تا سفر دورهای به شرق اروپا برایشان گذاشته، و خطاب به ایشان گفت چنانچه شما بتوانید در هر کشوری ده فروشگاه بزرگ ایجاد کنید 5.000 شهروند ترک اشتغال می یاید.
منظورم این است که بین چیلر محافظهکار و اجویت سوسیالیست و اردوغان اسلامگرا و اوزال لیبرال، همهاشان یک وجه مشترک به نام ترکیه دارند. مطبوعات اروپا و آمریکا از کودتا صورت گرفتن در ترکیه خبر دادند اما همچنین چیزی اتفاق نیافتاد. یکجور خویشتنداری وجود دارد که اگر کودتا شود وجه ترکیه خراب خواهد شد. یککاری کنیم تا از راه تعامل و گفتگو بین امنیتیها و سیاسیون مشترکاتمان را زیاد کنیم. البته عنصر عضویت در اروپا بر این خویشتنداری میافزاید.
کشور ما در بافتهای اولیهاش هست، اگر مطالعه ای در تاریخ ایران داشته باشیم چون ایران حالت مجمعالجزایری داشته است، این قوم آمده و آن دیگری رفته و آن اتحاد فکری و عقلانی که به یک سرزمین منتقل میشود را نداشتیم. کاری که انگلستان، آلمان، اسپانیاییها انجام دادهاند. چهکسی فکر میکرد که وقتی فرانکو سر بر زمین بگذارد سه سال بعد در اسپانیا یک کشور دموکراتیک با بخش خصوصی فعال میشود. یا مجارستان کمونیستی که بعد دهسال از فروپاشی شوروی به کشوری دموکراتیک خصوصی تبدیل میشود و این حل شدن هویت بود. مساله ناسیونالیسماش حل شده بود (در قرن نوزدهم) اتفاقات روبنا بود و در بازگشت به واقعیت به این حال درآمدند.
زاویهی سوم، فقدان تعامل بین ایرانیان است. اطمینان دارم که بسیاری از شما دوستان دنیادیدهاند. من بسیاری از کشورها را با دید اجتماعی دیدهام نه تجاری.وقتی مقایسه میکننم ما جز کشورهایی هستیم که فقدان تفاهم داریم. در صورت رفتن به شیراز یا اصفهان رفته و در قسمتهای باستانیمان از دور به بالارفتن ژاپنی نگاه کنید، زود به صف میشوند یا کرهایها یا چینیها. یک پیمانکار ژاپنی به دوست مهندس صنعت نفت گفته بود در جلسات شرکت نکنید چون جلسات با حضور شما فقط اختلاف و دعواست. در صورت توافق شما ما بدان عمل میکنیم. جلسات ما در عرض بیست دقیقه پایان پذیرفته خواهد شد و سریع به تفاهم خواهیم رسید.
روانشناسان، جامعهشناسان، مردمشناسان باید بررسی کنند که چرا من لذت میبرم از مخالفت با دوستان. از اینکه نطر یکی را قبول کنم مشکل دارم؟ چرا ما سوتفاهم و سوبرداشت داریم؟ این باعث میگردد ما نتوانیم هارمونی ایجاد کنیم. البته ژنتیکی نیست روسیهها و آرژانتینیها مانند مایند. ولی ماغلظتمان در تضاد با یکدیگر بالااست. در تمام نهضتهایمان و ملتی که نتواند توافق کند نمیتواند توسعه یافته شود. ما بایست به عنوان یک پروژه ملی و آسیبشناسی اجتماعی باید ببینیم چرا با یکدیگر اختلاف داریم؟ چه کسی فکر میکرد اینقدر اختلافنظر بین روحانیون وجود داشته باشد؟ البته نکتهی دیگر نیز وجود دارد که با اشاره بدان این جمع را آزردهخاطر میکنم و این است. در بالای صد کشوری که در دنیا رفته و مطالعهی اجتماعی کردم ملتی حسودتر از ایرانی ندیدهام و این مشکل اساسی ما ایرانیهاست. دوستی دارم که بالای 45 سال در آلمان زندگی میکند و معاون یکی از بانکهای مهم آلمان است. بهمن گفت از زمانی که من معاون بانک شدهام تمامی دوستانم را از دست داده و به من میگویند با کدام ارتباطات شما به این سمت رسیدید؟ هر چه از زحمات خود بدانها میگویم باور نمیکنند. ما اعتقاد به تلاش و زحمت نداریم و این یک مشکل جامعهشناسی است که بایست بدان توجه کنیم. آن مفهوم Deference [بهخاطر دیگری احترام نهادن] که در قرن هفدهم در انگلستان آغاز شد و به بقیه دنیای صنعتی منتقل شد.
راهحلی که وجود دارد ـ اگر غرب توانست آنهمه مشکلاتش را حل کند (هویت و ناسیونالیسم و مسایل فردیاش را)ـ تنها رشد و توسعه اقتصادی است. مالزیاییها به دلیل رشد ثروت ملیشان روزبهروز معقول میگردد. من نمیخواهم بگویم که یک رابطه مستقیم، جزمی، عقلانی بین منطقی بودن و ثروت (نه بهمعنای پول بلکه فرهنگ) وجود دارد. وجه مشترک بین تمامی کشورهای نام برده بالا و حتی روسیه رشد و توسعه اقتصادی است. و تا زمانی که وارد آن نشویم ابعاد دیگر مشکلات اجتماعی، سیاسی، روانی جامعهمان حل نخواهد شد.(ندا)
سمینار یکروزهی همایش انقلاب مشروطه از منظر علوماجتماعی، راس ساعت 13:05، مورخه: 13/05/87 در موسسه مطالعاتی اندیشه (سیاسی ـ اقتصادی) با گردهمایی جمعی از اساتید، دانشجویان و علاقمندان به تاریخ معاصر ایران و اصحاب رسانه در سه محور انقلاب مشروطه و توسعه، انقلاب مشروطه و روند تحولات، انقلاب مشروطه و مفهوم قانون بدون پرسش و پاسخ تا ساعت 21:30 برگزار شد. در سلسله نوشتار ذیل که به تفکیک هر سخنران درج خواهد شد توجهتان را به سخنان صاحبنظران هر محور جلب میکنیم.
محور نخست: انقلاب مشروطه و توسعه
سخنران نخست: جناب آقای دکتر موسی غنینژاد
در اینجا به نقش گروههای سوسیالیستی ایران یا جنبشهای سوسیالیستی در نهضت مشروطه میپردازیم. بهنظر من نقش خوبی نبوده ولی بهتر است در آخر به قضاوت بپردازیم.
برخلاف آنچکه رایج شده در مورد مشروطه در انقلاب [نامیدن] آن، من معتقد به نهضت [نامیدن] مشروطه هستم. نهضت مشروطه یک نهضت داوطلبانه در ماهیت و فهم خودش بود. گرچه خیلیها دوست داشتند آنرا به انقلاب تبدیل کنند که بعضیها انجام دادند. چون در واژهی انقلاب یک بحث تغییر ریشهای ـ رادیکال و احیانا خشونتآمیز هست. اما نهضت مشروطه در آغاز و اساسش یک نهضت صلحطلبانه ـ غیرخشونتآمیز و در واقع اصلاح از بالا بود. لذا اتلاق انقلاب به یک همچنین قدرتی حداقل در شکل اولیه آن شاید درست نباشد.
هدف پیشتازان نهضت مشروطه محدود کردن قدرت استبدادی حاکم از راه برقراری حکومت قانون بود. بنابراین اگر در یک کلمه بخواهیم نهضت مشروطه را تعریف کنیم برقراری حکومت قانون بود که معنی حکومت قانون همان مفهوم مخالف استبداد ( حکومت بهرای فردی و ارادهی یک فرد یا گروه ) اما حکومت قانون بهمعنی حکومت بر اساس قوانین کلی، عام و همیشه حکم که معنا و مفهوم مشخصی دارد.
این نهضت ملهم از الگوی سنتهای مدرن غربی که تصویر کلی الگو را هم شما در بازار تجار، سیاستمداران آن زمان در سیاحتنامهها و روایاتی که تحصیلکردههای فرنگ رفته در ایران تعریف میکردند و بیشتر بحث محافل نخبهها و سیاستمداران حاکم خود رژیم بودند یعنی در یک سطوح بالای حکومتی مطرح میشد. خود ناصرالدین شاه در سفری که به اروپا داشت بسیار تحت تاثیر نظم و انضباط و اینها بود و میپرسیدند که [علت موفقیت شان] چه چیزی است آنهاهم میگفتند که ناشی از حکومت قانون است. او نیز میگفت چه خوب است که ما نیز این کار را بکنیم درحالیکه نمیدانست این حکومت قانون یعنی حکومتی که ارادهی حاکم نباشد و محدود به قانون باشد.
اما همزمان با پراکنده شدن این ایدهی حکومت قانون در ایران و این الگوی بهاصطلاح دموکراتیک لیبرال غربی، قانونخواهی و آزادیخواهی در کنار اینها افکار سوسیالیستی منتقد جامعهی مدرن که خودش ریشه در جوامع مدرن اروپایی داشت؛ این افکار نیز در همان زمان که انقلاب مشروطیت در ایران شکل میگرفت در اروپا در اوج خودش بود.
در نظر بگیرید که اندیشههای مارکس در نیمهی دوم قرن نوزده هست و اوجگیری نهضتهای چپ و احزاب کمونیستی یا سوسیال دموکرات در اواخر قرن نوزدهم اوایل قرن بیستم درست زمانیکه نهضت مشروطه در ایران پا میگیرد. بنابراین همزمان اندیشههای چپ یا اندیشههای سوسیال دموکراسی بهویژه از کانال سوسیال دموکراسی روسی در ایران نفوذ پیدا میکند.
ما میدانیم که سوسیالیستها منتقد جامعه مدرن غربی بهمعنای سرمایهداری هستند و آنرا یک مرحله گذر تاریخی تلقی میکنند که در مقابل سیستمهای قدیمی (فئودالی) مترقی بوده ولی به خودی خود بازدارنده یا ارتجاعی بوده و بایست از آن گذر کرده و به سمت جامعهی سوسیالیست حرکت کرد. منظور من ایدهی سوسیالیستهای نحوهی مارکس (مارکسیستی) است.
سوسیالیستهای ایران بهتبع اندیشههای همتایان غربیشان تحت تاثیر این ایدهها بوده و این ایدهها نیز از راه سوسیال دموکراسی روسی که ماهیتا نوعی سوسیال دموکراسی انقلابی و مارکسیستی رادیکال بود وارد ایران میشوند.
سوسیال دموکراتهای قفقاز در واقع بنیانگذارهای سوسیال دموکراتهای ایران هستند. اینها نیز بهتبع ایدئولوژی خودشان نهضت مشروطه را یک مرحله گذار تلقی کرده که میبایست از آن فراتر رفت. بنابراین اعتقادی به آرمانهای مشروطه نداشتند مترقی میدانستند ولی بهصورت مقطعی قایل به عبور (گذر) از آن بودند.
بنابراین تفاوتهای خیلی اساسی بین اندیشه و عمل سوسیالیستها و سردمداران و رهبران نهضت مشروطه وجود داشت که من به بررسی نقش و سرنوشت آنها خواهم پرداخت. هرچند من معتقد به این هستم که ما هماکنون نیز گرفتار مشکلاتی هستیم که در صدو یک سال پیش نیز گرفتار آن بودهایم.
سوسیالیستهای ایران (با ویژگیهای یاد شده در بالا) از سه جهت با مشروطهخواهان نخستین اختلاف نظر داشتند. اما در یک جبهه بر ضد سلطنت قرار گرفتند و جبهه مشروطهخواهان را تشکیل دادند. بنابراین جبههی مشروطهخواهان یک جبههی منسجم یکدست نبود. از افراطیهای انقلابی تا محافظهکاران درباری حضور داشتند.
این اختلافها را میتوان در سه گروه طبقهبندی کرد که بهطور مجزا به آن میپردازم.
1. اختلاف درباره هدف نهایی مبارزه سیاسی نهضت مشروطه، که سوسیالیستها برخلاف طرفداران نظام مشروطه خواهان لغو مالکیت خصوصی بودند و در همان ابتدا شعار اصلاحات ارضی و مصادره املاک فئودالها را مطرح کردند. در حالیکه نهضت مشروطه بر تحکیم مالکیت خصوصی و تامین امنیت جانی و مالی افراد تاکید داشت که مالکیت خصوصی آنها از سوی قدرت استبدادی حاکم مورد تعرض قرار نگیرد که میگرفت. هدف مشروطه محدود کردن قدرت سلطنت در ورود به حریم و مالکیت خصوصی بود. در حالیکه هدف سوسیالیستها این نبود، هدف آنها لغو مالکیت خصوصی بود.
2. اختلافنظرها در بهکار گرفتن شیوههای متفاوت مبارزه بود. مشروطهخواهان اصلاحطلب به شیوههای صلحآمیز و اصلاحطلبانه اعتقاد داشتند نه به شیوههای خشونتآمیز انقلابی. در حالیکه سوسیالیستها به شیوههای مبارزهی افراطی، انقلابی و حتا خشونتآمیز و ترور را نیز تایید میکردند. در دنباله توضیح خواهم داد که اصلا حزب اجتماع عامیون که حزب سوسیالیستهای ایران بود که بعدها حزب فرقه دموکرات را تشکیل میدهند یک بخشی بهنام کمیته مدهشه (وحشت) یا ترور داشتهاند. و بر خلاف اصلاحطلبان که اصلا ترور سیاسی را یک ابزار مهم جهت پیشبرد اهدافشان تلقی کرده و اینکار را انجام میدادند که دادند.
3. تفاوت در تبلیغ سوسیالیسم تحت لوای اسلام بود که البته شاید بگوییم در بعضی موارد یک شباهتهایی به اصلاحطلبان پیدا نموده منتها اینها شیوههای انقلابی و افراطی مبارزه را بیشتر با نوعی ایدئولوژی اسلامی توجیه کرده بودند.
حال با درنظر گرفتن این سه مورد موضعگیری سوسیالیستها را در برابر حکومت قانون آغاز میکنیم که سوسیالیستها چگونه در مرامنامه خودشان مخالف مالکیت خصوصی بودند. در مرامنامهای که از نخستین جمعیتهای اجتماع عامیون که بهنام شعبه مجاهدین نام گرفته بود که نام مجاهدین را هم بهخاطر تشبه به اسلام که ما همه مجاهدین اسلام هستیم، گذاشته بودند (البته من در اینجا وارد این بحث که آیا این اسلامگرایی از روی نفاق و دروغ بود یا واقعی و صادقانه) وارد نشده و فرض را بر این میگیریم که همه آنها مسلمان بودند معذالک که حیدرعمو اوغلو و امین رسولزاده و اینها روی در نوشتهها و اعمال و رفتارشان بعید میدانم که اینگونه بوده باشد ولی در بحث ما فرقی نمیکند.
در مرامنامهای که از نخستین جمعیتهای اجتماع عامیون بود، اصلاحات ارضی یکی از اهداف اصلی یاد شده و تاکید شده که اطلاحات ارضی با ملایمت انجام پذیرفته و بهگونهی خریداری و یا فروخته به زارعها شود؛ ولی تاکید میشود که این یک مرحله موقت و بر اساس اقتضای زمان خاصهی ما (حزب) هست و در صورت تغییر زمان خواستههای ما نیز تغییر خواهد یافت. در مقطع فعلی چون آرمانهای سوسیالیستی را نمیتوان مطرح کرد و جامعه جامعهای کاپیتالیسمی نشده است بنابراین به همین قدر اکتفا کرده ولی بهمحض جلوتر رفتن آرمانهای انقلابیتر را مطرح خواهیم کرد. که عملا اینکار را نیز انجام میدهند.
پیشنهادهای سوسیالیستها یا اجتماع عامیون در بسیاری از موارد در خصوص اصلاحات ارضی با مخالفت انجمنهای ملی یا انجمنهای محلی در تهران، تبریز و دیگر شهرها روبرو میگردد و اکثریت در این کمیتههای مشروطهخواه مخالف این ایدهها بودند زیرا تجار، ملاکین، فئودالهای بزرگ بوده بنابراین موافق این ایدهها نبوده و در مراحل ابتدایی ترمز زدند. ولی وقتیکه مجلس اول تشکیل میشود و مجلس دوم سوسیالیستها که بهطور متشکل وارد مجلس میشوند دیگر نیازی نمیبینند که ایدههایشان را از طریق کمیتهها مطرح کرده و سعی در مطرح کردن آن به عموم مردم و در مجلس مطرح کنند.
بهعنوان نمونه به ایدههای چپها در مقالاتی که روزنامه صوراسرافیل در سال 1325 کمتر از یکسال پس از پیروزی نهضت نوشته میشود، اشاره میکنم. که به احتمال زیاد نویسندهاش ع. الف. دال است که شادروان دکتر فریدون آدمیت آنراعلیاکبر دهخدا می دانست. در آن مقاله نویسنده تاکید بر لغو نظام ارباب رعیتی نموده و میگوید مشروطه مترادف است با توزیع برابر ثروت که آرمان بایست باشد و حکومت قانون در مرحله محدود کردن قدرت استبدادی سلطنت را یک مرحلهی موقتی در این نهضت دانسته و معتقد به این است که قانون (مانند ایدهی سوسیالیستهای اروپایی)، قانون خوبی نبوده و موجب تسلط اغنیا و قدرتمندان میگردد و بایست تغییر کند. ثانیا، فعلا آنرا (قانون) پذیرفته تا در صورت فرا رسیدن زمان مناسب آنرا عوض خواهیم کرد (بهصورت رادیکال). البته محض یادآوری، در انقلاب اکتبر سال 1905 روسیه چپها (سوسیال دموکراتها) این برنامه را داشتند. که ابتدا یک انقلاب ضد سلطنتی داشته و بعد آنرا تبدیل به یک انقلاب کمونیستی نمایند. که در سال 1905 موفق نشده ولی در سال 1917 بدان موفق میشوند. برنامهی لنین عملا این بود. ابتدا در براندازی حکومت کرینسکی دفاع میکند و در مرحله بعد در یک عملیات هوشمندانه (کودتا) قدرت را در دست گرفته و حکومت را کمونیستی میکند. منظورم این است که ایدهی سوسیال دموکراتها همین بوده است که این نهضتهای حکومتهای قانون و ضد استبدادی را یک مرحله (گذر) تلقی مینمودند.
اما بخش دوم اختلاف نظر در رابطه با رفتار اینها در نهضت و شیوههای مبارزهاشان بود. رادیکالیزم در اندیشه به افراطیگری و خشونت ناگزیر درعمل میانجامد. و در مورد سوسیالیستها نیز همینگونه بود. افراطیون و خشونتطلبان در جبههی مشروطهخواهان مجددا دستگاههای انقلابی با مرام سوسیال دموکراسی از نوع قفقازی بودند. حیدرخان عمواوغلی که قبل از نهضت مشروطه در ایران فعال بود و گشتو گذار میکرد یک مهندس برق بود و در کنار کارهای حرفهای فعالیتهای سیاسی نیز داشت. و با گروههای چپ تلاش میکرد که یک حزب مستقلی ایجاد کرده و حیدرعمواوغلی بعدها در نهضت مشروطه یکی از سران فرقه اجتماع عامیون میشود و در حقیقت رابط آنها با سوسیال دموکراتهای قفقاز میگردد و در حقیقت خودش پشت پرده بود ولی نقش بسیار اساسی در حزب داشت. در خاطرات خودش ذکر میکند که: در زیر فرمان او (در حزب) یک هیات مدهشه که متشکل از سه جوخه تروریست بود فعالیت میکرد. جوخههایی که بعدها امینالسلطان را ترور میکنند و کسان دیگر از جمله سیدعبدالله بهبهانی.
نقشی که در مجلس اول داشتند و شیوهی مبارزهاشان این بود که: بهشدت از مجلس دفاع و از دولت (حکومت) انتقاد میکردند. دولت درست است که بخشی از اصلاحطلبان بودند اما آن نیز بخشی از رجال قاجار بود بنابراین میشد بهراحتی از آنها انتقاد کرد که بله شما عمله استبداد قاجاری هستید که الان لباس مشروطه پوشیده و به این بهانه شدت از آنان انتقاد میکردند. در روزنامه صوراسرافیل و در مجلس اول توسط تقیزاده و به تاکید و تایید خود حیدر عمو اوغلیخان ترور امیناللسلطان و اتابک در مشروطه کار اینها بود.
میدانیم که وقتی تنش بین محمدعلی شاه و مشروطهخواهان بالا میگیرد، امین السلطان که خارج از کشور و یک محافظهکار قدیمی، سیاستمدار کهنهکار و صدراعظم دورهی ناصرالدینشاه بود آنرا به ایران دعوت شد تا واسطهی صلح بین شاه و مشروطهخواهان شده و اعتماد شاه را جلب تا نهضت به خشونت نینجامد. نهضتی که بدون خونریزی شروع و پیروز شده است.
امینالسلطان در تلاشهای ابتداییاش سعی میکرد تا دیدگاه شاه و مشروطهخواهان را بهم نزدیک کند ولی از سوی این جوخه ترور در بیرون مجلس ترور میشود. این پروژه به شکست میانجامد. اعتماد بین ایندو نسل بندهایش پاره شده و جو تشنج و بیاعتمادی حاکم میشود. از این بهبعد مشروطه به جریانی خشونتآمیز تبدیل گشته و مخالفان به کشتن یکدیگر می پردازند و در نهایت بعد دو سال از مشروطه مجلس به توپ بسته شده و قتل و کشتار مشروطهخواهان میانجامد. برانداختن محمدعلی شاه و پیروزی مشروطهخواهان و تشکیل مجلس دوم. مجلس دوم نیز آن نهضت اولیه نیست و دیدگاهها تغییر یافته و در مسیر دیگر قرار گرفتهاند.
در مجلس دوم سوسیالیستها همان نقشی را دارند که در مجلس اول داشتند. بعضی از آنها گفتند که ما در مجلس اول خام بودیم بعد بهتدریج آموختیم و پخته شدیم؛ نشان داد که صداقت در کارشان نبود و کارهایشان را در مجلس دوم تکرار میکنند. فرقهی اجتماع عامیون در مجلس دوم تحت عنوان فرقه دموکرات یک فراکسیون اقلیت را تشکیل داده و شعارهای شاید افراطیتر از مجلس اول را سر میدهد. و ایدههای خودش را تبلیغ میکند (رادیکال و انقلابیگری را) و در این دوره هست که اکثریت برای مقابله با نفوذ چپها که بسیار متشکل بودند و حزب داشتند و تشکیلاتی عمل میکردند، آنها نیز یک حزب اعتدالیون اجتماعیون درست میکنند (در واقع حزب جناح راست) یا جناح اصلاحطلب مشروطهخواه که فعالیتهای حزبیشان به کارایی آنها نمیتوانسته باشد ولی کم و بیش موفق بوده؛ بهطوریکه در آن دوره باز جوخه ترور فعال شده و یکی از سران این حزب را بهنام میرزاحسنخان امینالملک را که نقش مهم در اعتدالیون داشته ترور میکند.
بعد از این باعث میشود که جنگ بین دو جناح (اقلیت و اکثریت) در داخل مشروطهخواهان شکل گرفته و به دنبال این و شناخته شدن عوامل ترور، سیدعبدالله بهبهانی از آخوند خراسانی درخواست میکند تا حکم تکفیر تقیزاده و بیرون کردن وی از مجلس را خواسته که آن نیز به فرقهدموکرات گران آمده و باعث میشود تا جوخه ترور دست بهکار شده و خود سیدعبدالله را ترور کنند و این خود به خصومتها دامن زده و باعث میشود تا خود نیز به کشتن یاران حیدر عمواوغلی و تقیزاده بپردازند و کشت و کشتاری شکل میگیرد البته تقیزاده مجبور به فرار از کشور میشود. بعدها وی در خاطراتش ترورهای انجام شده توسط گروه را انکار کرده و در اینجا منظور این است که اینها شیوههای خشونتآمیز ترور را رایج میکنند.
سوم، تبدیل سوسیالیسم تحت لوای اسلام است. این داستان در ادامهی خودش در انقلاب اسلامی ما هم تکرار میگردد. در انقلاب اسلامی هم معتقد به این هستند که فضای ایدئولوژی آنزمان به شدت تحت تاثیر اندیشههای چپ بوده و قانون اساسی تحت تاثیر اندیشههای چپگراها نوشته شده است و من میخواهم بگویم این داستان داستانی قدیمیتر از این حرفهاست.
ذکر یک نمونه:
همزمان با پیروزی نهضت مشروطه (ده روز بعد) از طرف اجتماعیونعامیون یک اعلامیهای پخش میشود که در حقیقت با انتشار انطباقنامهی فرقهی اجتماعیون عامیون این درخواستها صورت میگیرد. همهاش قابل خواندن در اینجا نیست. این زمانی است که از نهضت مشروطه گذشته، جشن و چراغانی برپا شده و همه خوشحالند که بدون خونریزی پیروز شدهاند.
بخشهایی از اعلامیه بدین شرح است:
ای فقرای ایران، جمع شوید!
اتحاد نموده و اجتماع کنید!
خودتان را از دست این حاکمان لامذهب بیدین خلاص کنید!
در تبریز هر روز پنج نفر از گرسنگی هلاک میشوند، ولی هر هفته از عراق بارهای شراب بار نموده به رشت میبرند.
ای ملت ایران امام حسین شهید برای نجات دادن شما امت بیعار، جان مبارک خودمان را نثار کردیم.
بر ریشهی سلطنتطلبان مسلمان کربلا تیشه بزنید. (پیروزی مشروطهخواهان را میگوید).
شما حاکمان گورکن رعیت هستید.
نارنجک و بمب ما را میگویید دروغ است؟ نبود نه! بهزودی میبینید که بمب پهلوی کثیفتان را میسوزاند.
رویکرد این اعلامیه در تابستان همان سال، از افراطیگری انقلابی به اعتقادات مذهبی مردم و سوسیال دموکراتهای مارکسی میدانیم. معلوم نیست این سوسیال دموکراتها از شراب خوردن چه کسانی انتقاد میکنند؟ یا در یک اعلامیه دیگر خودشان را مجاهدین اسلام در راه خدا معرفی کرده و فرقهی خود را در مواردی فرقهی مجاهدین و در جای دیگر اجتماعیون عامیون مینامند.
در نمونهی دیگر، عملگراها و اندیشمندانشان نوشتهاند: همان نویسنده روزنامه صوراسرافیل (ع.ا.دال) تاکید بر اصول فخیمپرست اسلام بیش از سایر ادیان با اصول سوسیالییسم مطابقت دارد شاید که در انقلاب اسلامی خیلیها گقتند. گروههای سوسیالیستی بنا به ایدئولوژی که داشتند نتوانستند با یکرنگی و صداقت نهضت مشروطه را همراهی کنند. نهضت مشروطه یکی جریان اصلاحطلبانه ضد استبدادی که در راس آنها سیاستمداران دنیادیده حکومتی بودند، روحانیون، ملاک، تجار روشناندیش شرکت داشتند و طبیعی است این نهضت با ترکیب رهبران و سرانش نمیتوانست انقلاب بکند. اما ایدئولوژی سوسیالیستی در همراهی با مردم میتوانست موقتی باشد. سوسیالیستها، آرمانهای مشروطه را فقط وسیلهای برای گرفتن اهداف انقلابی خودشان دانسته و افراطیگری آنها نهضت مشروطه را متزلزل و دچار فقدان کرد و اهداف آزادیخواهانهاش را مخدوش کرد. (ندا)
گردونه تاریخ در انتقال از نیمه دوم فرمانروایى صفویان تا شكست ایران در جنگهاى ایران و روس، بر محور «نادانى، نفاق و تباهى» مىچرخید، اما اختلاف اساسى میان «دوره گذار» و «مكتب تبریز»، برغم تداوم نادانى مردم، نفاق و تباهى اخلاق بزرگان، آن بود كه ایران در «دوره گذار» فرصت آشنایى با منطق دوران جدید و الزامات آن را از دست داده بود و در «مكتب تبریز» مىبایست بهاجبار به آن تن در مىداد. چنین مىنماید كه نخست دارالسلطنه تبریز به آگاهى از «نادانى، نفاق و تباهى» تبدیل شد و این آگاهى، بهتدریج، در همه سطوح جامعه ایرانى رسوخ پیدا كرد. این آگاهى به دنبال شكست ایران در نخستین دور جنگهاى ایران و روس، نخست در ذهن عباس میرزا و اطرافیان او و آنگاه در همه «تبریزیان» پدیدار شد. او در جست و جوى رمز و راز انحطاط ایران و چارهاى براى «احیاى ایرانیان» بود. با «مكتب تبریز»، «سدههاى میانه» ایران به پایان رسید و سدهاى آغاز شد كه دو وجه عمده آن نوسازى مادى كشور و تجددخواهى در قلمرو اندیشه بود، سدهاى كه تا پیروزى جنبش مشروطهخواهى و پس از آن ادامه پیدا كرد.
برآمدن آقامحمدخان قاجار آغاز پایان دورهاى از خلا قدرت مركزى بود. سلطنت قاجاران، در ادامه فرمانروایى غلامان ترك دستگاه خلافت كه با غزنویان بر ایران فرمان راندند، نظامى قبیلهاى بود. اگرچه در دوره اسلامى نوعى از وحدت ملى در ایران بهوجود آمده بود، اما این وحدت ملى جز در دورههایى كوتاه نتوانست دولت مركزى مقتدر خود را ایجاد كند و از اینرو، با فروپاشى هر یك از سلسلهها سران قبایل و ملوك طوایف جداسرى آغاز مىكردند و تا برآمدن «فرزند شمشیر» دیگرى ایران به میدان نبردهاى داخلى تبدیل مىشد.
با استقرار عباس میرزا، بهعنوان نایب السلطنه، در تبریز و پیشکاری ملقب به قایممقام كارهاى دارالسلطنه با تدبیر وی اداره مىشد. و عباس میرزا نیز زیر نظر تعلیم و تربیت او قرار گرفت. میرزا عیسی با فرستادن دو فرزند خود (میرزا ابوالقاسم و میرزا موسى) و برخى از اطرافیان خود براى تحصیل به انگلستان طرحی نو در دارالسلطنه تبریز انداخت. اگر این استدلال که «شاه باید سلطنت كند نه حكومت» درست باشد، باید گفت كه قایممقام نخستین رجل سیاسى تاریخ جدید ایران بوده است كه تمایزى میان سلطنت و وزارت عظمى - به گفته اعتمادالسلطنه، «مجلس وزارت» - و به تعبیرى جدیدتر، دولت و حكومت (state & government) وارد كرده است. اعتمادالسلطنه از هواداران سلطنت مستقل ایران بود و با توجه به نوشتههاى تاریخى و سیاسى او مىدانیم كه دانش او در سیاست جدید اندك بود، اما هم او، به یكى از اساسىترین نكتههاى اندیشه سیاسى قایممقام اشاره كرده است. اعتمادالسلطنه مىنویسد كه میرزا ابوالقاسم قایممقام آقایى و احترام و تاج و تخت و ضرب سكه را خاص سلطنت كرده، ولى نصب و عزل و قطع و فصل كار و اجراى امور دولت و دادن و گرفتن مواجب را مىخواست منحصر بهتصویب خود نماید و مجلس وزارت صورت دهد. شيوههاى وزارت قایممقام و اميركبير، از ديدگاه تاريخ وزارت در سدههاى متاخر، بهويژه به دنبال يورش مغولان و با انقراض نسل وزيرانى مانند خواجهنصير طوسى و خواجه رشيدالدينفضلالله همدانى، تمايزى بنيادين با آداب وزارت دوره قاجار داشت.
سیزدهم مرداد ماه 1285 خورشیدی، با صدور فرمان مشروطیت و تشکیل مجلس مقدماتی برای تدوین آییننامه انتخاباتی و تنظیم قانون اساسی، اندیشههایی که صد سال پیش از آن وارد فرهنگ و اجتماع ایرانی شده بودند به بار نشستند و تن به محک عملی و آزمون اجرایی سپردند؛ در سرآغازهای برخورد فرهنگ ایرانی با اندیشههای مدرن، مسافران دیار فرنگ به انتقال مفاهیم و مضامینی پرداختند که سابقهای در پیشینه تمدنی ایران زمین نداشتند. طرح مسایلی نظیر پارلمان – قانون – حقوق اجتماعی – آزادی و... از جمله مواردی هستند که در سفرنامههای نخستین ایرانیان عازم دنیای غیرایرانی عصرقاجاریه ثبت شدهاند؛ علم آموزان و کنشگران سیاسی ایران در مقام دانشجو، در تدوین رسالات – نامهها و تألیفات خود، با انتقال لایههای نظام دانایی مدرن انسانها، به بازخوانی فرهنگ سنتی و بازنگری در اندیشههای ایرانی مبادرت نمودند. براین اساس میتوان از آگاهی روشنفکران دوران مشروطیت از مفاهیم مدرن آزادی و فردیت سخن گفت. در زمینههای اجتماعی و سیاسی هم با جنگهای ایران و روسیه که منجر به قرارداد ترکمنچای شد و جنگ در هرات با بریتانیا که قرارداد پاریس را در پی داشت، ایران زمین وارد معادلات سیاست نوین جهانی شد که با امکانات سنتی نمیتوانست در آن عرصه ها دوام بیاورد.
این اتفاقات در مبادلات تجاری نیز تاثیر گذار بودند. از نظر سیاسی هم حکومت قاجاریه آن توانایی را نداشت که در عرصههای تازهی دیپلماتیک و در سیاست داخلی از اهرمهای مدرن بهرهمند شود. این مسایل زمینههای بروز نخستین آگاهیهای فرهنگی را از تحولات جهانی فراهم ساختند. تجار هم که از انعقاد قراردادهای پیش گفته در آستانهی ورشکستگی قرار گرفته بودند و از طرف دیگر ارتباطات با کشورهای پیشرفته هم رخنههای جدی در ذهنیت سنتی پدیدار ساخته بود، اولین تکانههای اجتماعی خود را در جنبش ضدتنباکو نشان داد. ایران پیش ازمشروطه، کشوری بود که درحکومت آن نظام ملوکالطوایفی بهصورت حاکمیت قبیلهای قاجاریه، توانسته بود نیروهای گریز از مرکز را با زور و ارعاب از تحرک بازدارد؛ در نظام حکومتی قاجار، شاه حاکم مطلقالعنان بود و دربار محلی برای عیاشی و خوشگذارانی. درباریان نوعا از افراد قبیله انتخاب میشدند و نیروهای نظامی که از هیچ نظم و انضباطی برخوردار نبودند، برای بقای شاه و دربار حضور داشتند.
گروه آزادیطلب در صدر مشروطیت با سه نقش در صحنه ظاهر شدند:
1. آزادیطلبی و آشنایی به کم و کیف دموکراسی و اطلاع از جهان غرب تغییر رژیم را هواخواه بودند و با پاکاندیشی مردم را دعوت به قیام کردند و شاه و قدرتهای درباری را مرکز استبداد میدانستند و چارهی این بلای استبداد را قانون میانگاشتند و میگفتند: اگر قانون بیاید شاه هم میتواند باشد و سلطنت کند نه حکومت و در هر کجا که اختلاف و مشکلی پییش آید قانون به رفع مشکل برخیزد. اگر ناصرالدینشاه فیالمثل به کتاب (یک کلمه) میرزا یوسفخان مستشارالدوله عمل میکرد و قانون را مراعات مینمود و مثل حکومت میجی ژاپن رفتار میکرد، ایران مانند ژاپن در مسیر ترقی میافتاد و اینطور زیر فشار داخلی و خارجی نبود.
2. گروه دوم معممها بودند که به ظاهر از معممهای مخالف مشروطه بریده بودند و در جریان مشروطه نقش واسطه و میانجی بین روشنفکران و توده را بهعهده داشتند. اینها هیچ اطلاعاتی از دموکراسی و آزادی و قانون نداشتند و اگر ضد شاه بودند به واسطهی آن بود که شاهان را در طول تاریخ مزاحم قدرت خود انگاشته و میگفتند: اگر با نام آزادی و دموکراسی شاه را از صحنه سیاست خارج کنیم یکهتاز میدان قدرت و ریاست میشویم و در این میدان میتوانیم آنچه میخواهیم بکنیم. بدون آنکه سرخری چون شاه مزاحم داشته باشیم. چنانچه وقتی سیدعبداله بهبهانی قدرتمدار شد کارهایی کرد که در مجلس شورای ملی روزی رییس آزادیخواه و پاکاندیش مجلس مرحوم احتشامالسلطنه در حضور همه نمایندگان بدون ترس و واهمه کارهای زشت مرحوم سیدعبداله بهبهانی را گفت و به مجلسیان نشان داد که این مرد معمم کارهایی میکند که ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه از کردنش ابا داشتهاند. او از آزادی آن میفهمد که شاه را از جریان خارج کند تا در یکهتازی در میدان قدرت و نفعطلبی بدون مزاحم باشد. مجلسیان همه شنیدند و چون به رایالعین جریان را میدیدند کسی بهخلاف احتشامالسلطنه نایستاد.
3. گروه سوم تودهی رنجکش و خارخو و باربر سوم بودند که در ایران مثل آن بود که دست ازلی این نقش بدبختی و رنج کشی را به پشتیبانی آنها رقم زده و آن روز که صدای آزادی و قانون برخاسته بود بپا خاستند تا شاید بتوانند در این سرنوشت شوم خود تغییری بهوجود آورند.
میرزا ملکمخان ناظمالدوله که بیشترین زمان عمر خود را در خارج از کشور و در محافل دیپلماتیک گذارنده بود، تجربههای اولیهی خود را در کنار میرزاحسینخان سپهسالار در سفارت ایران در اسلامبول شروع کرده بود در نامهای به ناصرالدین شاه از خطری سخن گفت که بمانند دو سنگ آسیاب، ایران را در میان خود گرفتهاند و علاج خروج از این بحران را در نوسازی شیوههای کشورداری و اصلاح امور نظامی و مالیه میدانست.
کسروی در پیشگفتار «تاریخ مشروطهی ایران» مینویسد: «شیوهی مردم سست اندیشه است که همیشه در چنین داستانی کسان توانگر و بنام و باشکوه را بهدیده گیرند و کارهای بزرگ را بهنام آنان خوانند، دیگران را که کنندگان آن کارها بودهاند از یاد برند. این شیوه در ایران رواج بسیار میدارد، و در همین داستان مشروطه نمونههای بسیاری از آن پدید آمد. در جنبش مشروطه دو دسته پا در میان داشتهاند: یکی وزیران و درباریان و مردان برجسته و بهنام، و دیگری بازاریان و کسان گمنام و بیشکوه. آن دسته کمتر یکی درستی نمودند و این دسته کمتر یکی نادرستی نشان دادند. هر چه هست کارها را این دسته گمنام و بیشکوه پیش بردند و تاریخ باید بهنام ایشان نوشته شود». در مشروطه (یا حکومت دمکراسی) شاه یا وزیر در حساب نیست. رشته در دست خود توده است. سیاست هم باید از توده باشد. ببینیم در ایران چه بوده؟ آنچه من میدانم در میان پیشگامان مشروطهخواهی کسان بافهم بسیار میبودند که از حال جهان و از همبستگیهای تودهها و دولتها، بیش و کم آگاهی میداشتند. خودِ آن جنبش میرساند که در میان ایشان فهم و سیاستی پدید آمده در اندیشه آینده این کشور و توده میبودند. ما نیک آگاهیم که حیدر عمواغلیها و علی مسیوها و شریفزادهها و میرزاجهانگیرها که بهآن جنبش برخاسته بودند از حال گرفتاری ایران در میان همسایگان نیرومندِ آزمند ناآگاه نمیبودند و در راه استقلال و آزادی این کشور بههرگونه جانفشانی آماده میبودند. چیزی که هست آنان در حسابشان در یکجا اشتباه میکردند. آنان از گرفتاریها و آلودگیهای توده، ناآگاه بوده میپنداشتند همان که ریشه استبداد کنده شود و قانون اساسی و دیگر قانونها بهکار افتد و دبستانها و دانشکدهها در هر شهری برپا گردد، توده ایران بهراه پیشرفت افتاده پس از چند سالی، بهپای تودههای فرانسه و انگلیس و آلمان خواهند رسید. آن پیشواز رویهکارانه که مردم در همه جا از مشروطه مینمودند، و آن جوش و جنب سرسری که پدید آمده بود و از هر سو آوازهای «اتحاد» و «اتفاق» و «حب وطن» و مانند اینها برمیخاست، آنان را فریفته خود میگردانید که از شادی بهتکان میآمدند و به«استعداد ملت نجیب ایران» آفرینها میخواندند. بارها در مجلس شوری و در انجمنها این مصرع را بهزبان میآوردند: «این طفل یکشبه ره صدساله میرود». میباید گفت: مردانِ نیک نهاد، سیاست بسیار خامی را دنبال میکردند». ناصح ناطق، همشهری و شاگرد کسروی نیز بر این سخن او تأکید دارد که جنبش مشروطه «بهخلاف گفتههای گروهی نادان یا مغرض، موجی بود که از ژرفای روح و اندیشهی ایرانی سرچشمه گرفته بود و اگر جریان طبیعی آن بر اثر حوادث بینالمللی و داخلی متوقف نمیشد، یقیناً ملت ایران سرنوشت دیگری پیدا میکرد.
کسروی میگوید: «مردم ایران گرفتار پراکندگی اندیشهاند- و شما ده تن را دارای یک راه و یک اندیشه نتوانید یافت- پیشآمد مشروطه زمینه دیگری برای پراکندگی اندیشیها شده بود و بارها در انجمنها گفتگو بهمیان آمده و یک رشته سخنانِ خام و بیپایی از کسان شنیده میشد. در یک چنین جنبشی که هزاران مردان ارجمند و پاک بهکوشش برخاستند و هزاران جوانان در راه آن جان باختند، بیخردانی از ناآگاهی این را یک پیشآمدِ بسیار کوچک وانموده و چنین میگفتند: "چیزی بود دیگران پیش آوردند بودند و خودشان هم برداشتند"... یکی از گرفتاریهای ایرانیان است که پیشآمدها را زود فراموش کنند و ما میبینیم دستههای انبوهی آن زمانهای تیره گذشته را از یاد بردهاند».
علیاصغر حقدار در مقالهی تأملی در يك غلط تاريخی (تقسيم علمای سنتی به مشروعهخواه و «مشروطهخواه» میگوید: تمامی علمایی كه از مشروطه دفاع كردند و علمایی كه به مقابله با مشروطیت اقدام كردند، در مبانی اعتقادی و فرهنگی همانند میاندیشیدند و گرفتار سنتگرایی بودند كه در رهیافتهای قدمایی از سدههایی پیش از ورود ایران زمین به دوران معاصر در قالبهای اندرزنامهای، فقهی و ارشادی بیان میشدند، به مفاهیم نوین سیاسی و مضامیم مدرن اجرایی پرداختهاند. در تاریخنویسی دین و اندیشه (در رابطه با سیاست مدرن ایرانی) نوآئینی دینی در حاشیه قرار گرفته و از نقش آفرینانی كه در مشروطیت فعال بودند و دل در گرو آیینهای تازه اعتقادی داشتند و سر در آستانه دگردیسی معرفتی فرو آورده بودند، به سكوت گذشتهاند. رسالات و لوایح و فتاوی و تلگرافات در كنار كنشهایی كه علمای سنتگرا از خود نمایان ساختند، بهترین و منطقیترین مواد را برای بررسی اندیشهشناسی تاریخی در اختیار ما قرار میدهند.
بهطور مثال: شیخ فضل الله نوری كه در طیف مشروعهخواه جای دارند، روشن است و نوشتههای آنان بهترین دلیل بر خواستهها و ایدههایشان. اما در مورد طیفی كه به غلط از آنان به علمای «مشروطهخواه» نام برده میشود به نمونهای از بافتار فكری آخوند خراسانی كه داعیه رهبری مشروطیت ایران را به او منتسب میكنند؛ در حالیكه او هم به مانند علمای مشروعهخواه تعبیری شرعی از نهادهای جدید سیاسی داشت و بر خلاف طیف مقابل كه وجود آن نهادها را برای اجرای احكام شرعی غیر ضروری میدانست و در مفاهیم نوین به حق – از دیدگاه شیعی – انتقاد داشت، علمایی چون آخوند خراسانی بر این باور بودند كه آن نهادها و مفاهیم بیانگر ترویج احكام شرعیه، حفظ بیضه اسلام و سیانت از شوكت مذهب جعفری است و از لزوم انطباق موارد راجعه به محاكمات و سیاسات با موازین شرعیه سخن میگفت.
در كجفهمی آخوند خراسانی از بنیانهای مشروطیت و عدم آگاهی ایشان از دگرگونی زمانه همین بس كه برای محمدعلی شاه و پس از آن احمدشاه قاجار، اندرزنامههای قدمایی صادر میكرد. سید محمد طباطبایی هم كه یكی از رهبران درون ایران مشروطیت خوانده شده است و به واسطه مرشدی در پارلمان حاضر شده بود، حدود آشنایی خود را از مشروطیت اینگونه بیان میكرد:«ما ممالك مشروطه را كه خودمان ندیده بودیم، ولی آنچه شنیده بودیم و آنهایی كه ممالك مشروطه را دیده، به ما گفتند مشروطیت موجب امنیت و آبادی مملكت است، ما هم شوق و عشقی حاصل نموده، تا ترتیب مشروطیت را در این مملكت برقرار نمودیم.»
سیدعبدالله بهبهانی نیز كه روی اغراض شخصی و صنفی در صفوف مشروطهخواهان داخل شده بود و همانند طباطبایی خود خواسته در اولین پارلمان ایران حاضر میشد، كیفیت شعور سیاسی خود را از نظام سیاسی مشروطیت چنین مینمایاند:«حالا بعضی میگویند ما مشروطهطلب و یا جمهوریطلب میباشیم. به خدای عالمیان، به اجداد طاهرینم قسم است كه این حرفها را مردم به ما میبندند... ما نگفتیم پادشاه نمیخواهیم. ما نگفتیم دشمن پادشاه میباشیم. مكرر چه در حضرت عبدالعظیم و چه در شهر و چه در منبر، تمام از این پادشاه اظهار رضایت كردیم. الحق و الانصاف پادشاه رئوف و مهربان و رحم دل می باشد... ولی آنچه داد كردیم و آنچه نوشتیم، تمام را بهعكس حالیش كردند... به خدا قسم است كه این مطالب و شایعات دروغ است، مدرسه را میخواهیم چه كنیم، قصد ما عدل و رفع ظلم است كه رعیت از دست نرود. مردم به خارجه پناه نبرند، مملكت خراب نشود... ما عدل و عدالتخانه میخواهیم، ما اجرای قانون اسلام را میخواهیم... ما نمیخواهیم مشروطه و جمهوری، ما میگوییم مجلس مشروعه عدالت خانه.»
علمای سنتی كه به دفاع از مشروطیت ایران اقدام كردند، از طیف اصولییون بودند و باز بودن باب اجتهاد در علم اصول فقه باعث شد كه آنان به تبیین دینی از نظام سیاسی مشروطیت مبادرت كنند نیز محل اشكال است؛ چرا كه علم اصول فقه و حجیت عقل در آن برای استباط احكام فرعی از اصول دینی، تنها در محدوده احكام شرعی و ناظر به تشریح فروع بوده و هیچ دخالتی در امور سیاسی عرفی كه جز كوچكی از فروع اجتماعی را در علم فقه به خود اختصاص میداده، نداشته و نمیتوان به استناد مبانی اصولی علمای سنتی، حكم به حقانیت مشروطهخواهی آنان داد؛ از طرفی تكیه اصلی علمای مشروعهخواه هم به همان اصول فقه و باز بودن زمینههای اجتهادی بود كه نظام سیاسی مشروطه را حرام و خون مشروطهخواهان را مباح میشمردند و از قباحت آزادی و بیمورد بودن قوانین عرفی با وجود احكام شرعی، سخن میگفتند و در بنیانهای معرفتی هیچ تفاوتی میان علمای «مشروطهخواه» و مشروعه خواه وجود نداشت و تقسیم بندی غلطی كه در تحلیل رویداد مشروطیت ایران رواج یافته، بیش از آنكه بنیاد تاریخی و معرفتی داشته باشد، نشات گرفته از استفاده ابزاری از دین و استحاله آن به ایدئولوژی سیاسی است.
در نهایت اینكه احمد كسروی در مقام تاریخ نگار مشروطیت بهدرستی دریافته بود كه ورود سنتگرایان به رویدادهای مشروطه خواهی، نه از روی عقیده و آگاهی از تغییرات سیاست در دنیای جدید بود و نه در پی تحولی در سیاست ایرانی بودند، بلكه آنها نقشی از مشروطیت را برای بقای قبای سنتی خود میخواستند و در این خواستهشان، مشروطهخواه همان را میگفت كه مشروعهخواه از آن سخن میگفت؛ كسروی مینویسد: «كاریكه دو سید و همدستان ایشان كردند بسیار ارجدار میبود و باید همیشه در تاریخ نامهای آنان به بزرگی برده شود. ولی ایشان میبایست در پی آن كار در اندیشه راه بردن مردم باشند و این شگفت است كه نبودند، و همان داده شدن فرمان مشروطه و باز شدن دارالشوری و نوشته شدن قانون اساسی را بس دانسته و بهكار دیگری نیاز ندیدند. این كار نتیجه آن را داد كه تا دیرگاهی در همه جا رشته در دست ملایان و روضه خوانان می بود و اینان به دلخواه خود مشروطه را همان رواج «شریعت» میزندیدند، و از قرآن و احادیث دلیلها یادی میكردند و انبوه مردم جنبش را جز برای همین نمیدانستند.» تبار وزيران مدير و مدبر عصر زرين فرهنگ ايران بودند و دانش سياسى زمان خود را با بينش سياسى وزيرانى مانند خواجه نظامالملك طوسى و رشيدالدين فضلالله همدانى درآميخته بودند. قایممقام و اميركبير با دريافتى كه از سرشت دوران جديد و الزامات آن پيدا كرده بودند، كوشش كردند در شرايطى كه ديرى بود تا نهاد سلطنت از نمايندگى مصالح ملى بازايستاده بود، وزارت را به نهادى تبديل كنند كه بتواند پاسدار حوزه مصالحى باشد كه از قلمرو نهاد سلطنت بيرون رفته بود. اين تعارض ميان دو حوزه وزارت و سلطنت از ويژگىهاى سدههاى متاخر دوره اسلامى نبود. با پايان فرمانروايى خاندانهاى ايرانى، بهويژه با غزنويان و سلجوقيان، تعارضى بىسابقه ميان دو نهاد سلطنت و وزارت پديدار شده بود اما با آغاز دوران جديد تاريخ ايران دگرگونىهايى عمده در سرشت نهاد سلطنت و دربار پديد آمد و تامين مصالح ملى جز در حوزه «مجلس وزارت » امكانپذير نمىشد. بديهى است كه در اين دوره وزيرانى مانند قایممقام و اميركبير استثناهايى بيش نبودند و عاقبت ناميمون آن دو نيز نشان داد كه تعارض ميان دو نهاد سلطنت و وزارت به درجه اى رسيده است كه تامين مصالح ملى جز در حوزه نهاد وزارت ممكن نخواهد شد. معناى اين كه تاريخنويسان به كوششهاى قایممقام در استقلال مجلس وزارت و «خيال » اميركبير براى برقرارى «كنسطيطوسيون(نهادسازی)» اشاره كردهاند، جز اين نيست كه تعارض دو نهاد وزارت و سلطنت به جايى رسيده بود كه تامين مصالح ملى در حوزه سلطنت ممكن نبود. ميرزا ابوالقاسم و ميرزاتقى خان با تكيه بر بينش سياسى خود دريافتى از وضع نوآيين ايران آغاز دوران جديد پيدا كرده بودند و با اقدام بىسابقه خود كوشش كردند دگرگونى عمدهاى در نهاد سلطنت براى سازگار كردن آن با وضع جديد ايجاد كنند.
فریدون آدمیت در کتاب «اندیشه ترقی و حکومت قانون – عصر سپهسالار» اولین طرح قانون اساسی که در سال 1289 قمری تهیه شده سخن گفته است. در این قانون تفکیک حوزه عرفیات از شریعت، رعایت حقوق اقلیتهای مذهبی، مقید و مشروط کردن قدرت حکومتی، تأمین امنیت جان و مال و عرض و ناموس قاطبه اهالی ایران از هرگونه تعدیات و تجاوزات و ... از مواردی هستند که حکایت از روشنبینی نویسنده این نخستین طرح رسمی قانون اساسی دارند. این اولین طرح رسمی قانون اساسی برای انتظام دولت و رعایت حقوق مردم ایران است که توسط متجددان و نخبگان ترقی خواه عصر قاجاریه تهیه و به ناصرالدین شاه عرضه شده است؛ این سند ثابت میکند که پیش از تدوین اولین قانون اساسی مجری و مصوب در نخستین مجلس شورای ملی به سال 1325 قمری که از نتایج اصلی و اساسی جنبش مشروطیت و آزادیخواهی ایرانیان بوده است. متن اصلی این طرح در آرشیو شخصی دکتر فریدون آدمیت بود. دکتر آدمیت نسخه خطی آن را از آرشیوی شخصی میرزا یوسف خان مستشارالدوله داشتند.
نکات مهم از متن نخستین قانون اساسی ایران به سال 1289 قمری بدین شرح است: چه در ولایاتی که در اداره آن فرزند است و چه در سایر ممالک ایران، احکام مفصله ذیل باید مجری گردد.
۱. جان و مال و عرض و ناموس قاطبه اهالی ایران، از هر گونه تعدیات و تجاوزات محفوظ بوده، من بعد به هیچ بهانه احدی از وزراء و شاهزادگان و حکام کل و جزو بدون جواز شریعت مطهره و بدون تعیین دیوان عدالت حق تعرض و تعدی به جان و مال و عرض و ناموس رعای ندارند، چون که با عدم امنیت روز به روز مملکت ایران، ویران و اهالی آن به اطراف عالم متفرق و پریشان خواهند گردید.
۲. برای ترتیب قوانین شریعت غرا و وضع بعض قواعد و انتظامات که لازمه سیاست مدن است، مجلسی و برای اجرای قوانین مزبوره، مجلس جداگانه تشکیل شده هر یک از مجالس دوگانه، بی مداخله به کار یکدیگر تکالیف خود را باید مجری بدارند؛ تفریق این دو مجلس از امور عمده و اهم دولت است و بدون آن از هیچیک از امور دولتی و مملکتی نتیجه نیک عاید نبودنش از تجربیات چندین ساله سلطنت مان مبرهن است.
۳. کارهایی که به امور معاش و زندگانی تعلق دارند، باید از کارهایی که به امور معاد و آخرت متعلق است، انفکاک یافته، برای امور دنیوی به زبان فارسی فقره به فقره، قانونها نوشته شده و عدد گذاشته بشود و مال هر اداره از قبیل عدلیه و نظام و مالیه و خارجه و داخله و علوم و زراعت و تجارت و پسته و تلگراف و معادن و جنگلها و غیره و غیره برای آن اداره دستورالعمل خواهد شد.
۴. به جهت اخذ مالیات و ترتیب لشکر و طرز محاکمات حقوق عباد، قوانینی که مغایر شرع شریف نباشد، بهزودی مرتب خواهد گشت و همچنین جهت ساختن طرق و شوارع و ترویج تجارت و ترقی زراعت و بنای مدارس منتظمه در هر شهر و بلد، اقدامات مجدانه بهکار برده خواهد شد.
۵. مملکت ایران به ولایتها تقسیم شده و هر ولایت به چند ایالت و هر ایالت به چند ناحیه و هر ناحیه به چند بلوک.
۶. وزرا و حکام و جمیع آنهایی که در سرکارها هستند، عموم اهالی ایران را که هیات دولت ما از آنها تشکیل یافته خود را باید وجود واحد بدانند و در طلب منافع مشروعه و دفع اضرار دولت در همه حال با کمال خلوص و صدق نیت و صفا و صداقت اتفاق نمایند.
۷. آنهایی که در ایران خارج از دین اسلام هستند، از قبیل مسیحیان و یهودیان و گبرها و سایر مذاهب مختلفه، یا رعایای خود ایران باشند، یا آنهایی که بطور کسب و تجارت به ایران آمدهاند، علیایحال باید آسوده و محترم باشند و دست مزاحمت احدی به آنها نباید برسد که به آزادی تمام در اجرای آیین خود زندگانی بکنند.
۸. خلاصه به اقتضای مصلحت وقت و وافق حالت زمان حاضر به تعدیل و اصلاح کارهای دولت و مملکت و تنظیم و ترتیب قوانین معدلت آیین از امور اعم و الزم و امروز مراتب اقتدار و ترقیات فوق العاده در دول اروپا به این معنی، یک برهان قاطع است.
۹. سوادی از این فرمان از وزارت امور خارجه در تلو مراسله رسمیه به سفرای دول متحابه فرستاده بشود که دولت آنها نیز بر صدق نیت ما آگاه و شاهد باشند؛ همچنین سوادها به مهر وزارت امور خارجه به وزرای مختار و مأمورین دولت علیه که در خارجه اقامت دارند، ایفاد گردد و در روزنامه رسمی تهران اشاعه و انتشار یابد.
۱۰. محض بقای اسم ما که در این روز میمون و مبارک این نعمت بزرگ امنیت جان و مال و عرض و ناموس به دستیاری و همت ملوکانه ما به اهالی ایران اعطا شد، شایسته و برازنده است که در هر سال الی آخرالدوران، این روز را به حساب ماه شمسی عید بزرگ ملتی گرفته، جشنها و شادیها نمایند. خداوند همه مان را موفق فرماید.
ملکمخان از طرفی در تکمیل اصلاحگری خویش، به نهادهای مدرن اقتصادی و فرهنگی هم توجه داشت و ایجاد راه آهن – برپایی تلگراف و شکلگیری آموزش و پرورش نوین را در بنیانگذاری ایران مدرن، از ضروریات میشمرد. آخواندزاده نیز که فهمیده بود تمدن جدید برآمده از عقلانیت خوداتکا و علم تجربی است، او در این رابطه مینویسد:«... اتخاذ تجربهی دیگران حاصلی نخواهد بخشید وقتی که انسان به اساس خیال و طرحاندازی عقول ارباب تجربه پی نبرده باشد...» آخوندزاده تا جایی این اولویت ورود به مدنیت نوین را استمرار میدهد که باسوادی همگانی از شرایط اولیه و اساسی آن میشمارد. و در نقد «یک کلمه» ی مستشارالدوله تغییرات اساسی را که به تعبیر او «باید این اساس ظاهر بالکلیه از بیخ و بن برکنده شود» را منوط به همان تحول در قوهی خیال و دستیابی به آزادی فردی که نقطهی مقابل فرهنگ و اعتقادات قبیلهای سنت است میخواند. در واقع پروژه آخوندزاده، بر پایهی: الف) کسب آگاهی آغاز شده، به ب) تحول در سیاست رسیده، و از آن به ج) تغییر در اجتماع کشیده و در نهایت به د) مدرنیته دست مییابد. نوشتههای مستشارالدوله و میرزا آقا خان کرمانی – میرزا عبدالرحیم طالبوف تبریزی و دیگران هم به دید؛ با گسترش تبادلات فرهنگی و سیاسی ایران با دنیای جدید، ایدههای حقوقی نیز به زبان فارسی راه یافته و برخی از نخبگان فرهنگی و سیاسی عصر قاجاریه در نوشتههای خود از تغییرات حقوقی و دستگاههای تازه قضایی که برآمده از حقوق طبیعی و قرارداد اجتماعی بودند و حافظ تحدید حقوق حاکمیت و تأمین امنیت و آزادی اجتماعی بهشمار میرفتند، سخن راندند؛ از جمله میرزاملکمخان ناظمالدوله.
در رابطه با «رسایل حقوقی عصر مشروطیت»، چندین اثر بشرح زیر در آن دوران، بنیانهای ادبیات حقوقی را در ایران زمین پایهگذاری کردهاند. این آثار و تألیفات عبارتند از:
1. «یک کلمه» تألیف میرزا یوسفخان مستشارالدوله تبریزی به سال 1287 قمری در تهران بر اساس اعلامیه «حقوق انسان» که مجلس ملی فرانسه آن را در سال 1789 میلادی تصویب و در متن حقوق اساسی آن کشور گنجانیده بود، با تطبیق احکام شرعی نوشته است؛ مستشارالدوله با الهام از آن اعلامیه در صدد از بین بردن نابرابریهای اجتماعی و سیاسی بود و این رساله از اولین تلاشهای فرهنگی نخبگان ایرانی در ایجاد حقوق مدرن در کشور بهشمار میرود؛ بر رساله «یک کلمه» نقدی از میرزافتحعلی آخوندزاده نوشته و در آن تعارضات و تناقضات معرفتی حقوق مدرن با احکام سنتی را به بحث گذاشته است.
2. رساله «بیاننامه حقوق بشر» که در واقع ترجمهای از اعلامیه حقوق شهروندی و بشر فرانسه است، بعد از صدور فرمان مشروطیت و پیش از نگارش قانون اساسی در سال 1325 قمری توسط میرزاعلیمحمدخان اویسی انتشار یافت.
3. رساله «حقوق اساسی (یعنی) آداب مشروطیت دول را هم محمدعلی فروغی در سال اول برپایی پارلمان ایران یعنی 1325 قمری نوشته است.
4. رساله دیگری هم از سال 1327 قمری به دست ما رسیده است که میرزامصطفیخان عدل (منصورالسلطنه) آن را با عنوان «حقوق اساسی یا اصول مشروطیت» نوشته است.
5. از دیگر تألیفات حقوقی عصر مشروطیت باید به رساله «حقوق بشری – اساس سیاست مملکت» اشاره کرده که آن را میرزا سید ابراهیم خان در سال 1331 قمری تألیف کرده است.
6. رساله دیگری هم میرزاحسنخان مشیرالدوله در مسایل «حقوق بینالملل» نوشته است که در سال 1319 قمری آن را منتشر کرده است.
7. اولین مرکز آموزشی ایرانی را برای تحصیل و تدریس و گسترش آموزههای حقوقی در سطحی گسترده، «مدرسه سیاسی» را در سال 1317 قمری تأسیس کنند؛ این مدرسه که بعدا به «مدرسه علوم سیاسی» تغییر نام داد، با هدف ارتقای معلومات حقوقی جدید و تربیت کادرهای آزموده برای سیستم اجرایی کشور.
ایدههای مدرن سیاسی و فرهنگی و آموختههای حقوقی از دنیای جدید گسترش مییافت، نخستین پارلمان در ایران به وجود آمد و تدوین قانون اساسی و دیگر قوانین موضوعه و عرفی، برای نهادینه کردن پایههای حقوقی نظام مشروطیت عینیت یافتند. بهدنبال این اقدامات بود که متجددان و مشروطهخواهان توانستند اولین قوانین حقوقی مدون و پایههای دستگاه قضایی جدید و دادگستری مدرن را در ایران پایهگذاری کردند؛ این قوانین عبارت بودند از:
الف) قانون اصول تشکیلات عدلیه در سیصد و یازده ماده که در 21 رجب 1329 به تصویب مجلس شورای ملی رسید.
ب) قانون موقتی محاکمات حقوقی در هشتصد و دوازده ماده که در ذیقعده 1329 از تصویب کمیسیون عدلیه گذشت.
ج) قانون محاکمات جزایی شامل پانصد و شش ماده. این قوانین از جانب دو مجتهد طراز اول میرزایحیی خویی و سیدحسن مدرس تایید گردید و بدین قرار دستگاه قضایی جدید بنیان گذاشته شد.(ندا)
منابع:
- مجله بخارا، شماره 65، فروردین – اردیبهشت 1387، ص175و ص 184.
- بساط كهنه و طرح نو، تجربه قایممقام فراهانى و میرزاتقىخان امیركبیر در نوسازى دولت ایران، دكتر سید جواد طباطبایى.
- احمد کسروی؛ پژوهشگری، سرکشی و خُردهنگری- خسرو ناقد.
- طرح قانون اساسی اول (1289 قمری)، سندی از سیر مشروطهخواهی در ایران، علیاصغر حقدار.
- تأملی در يك غلط تاريخی (تقسيم علمای سنتی به مشروعهخواه و «مشروطهخواه»َ علی اصغر حقدار.
- مجله بخارا، شماره 65، فروردین – اردیبهشت 1387، خاطرات سید عبداله انوار، ص82.
1. http://www.chn.ir/News/?section=2&id=42011
ميراث تبريز:خانه ستارخان زمان روس ها تخريب شده؛ اعلمي:تخريب به تازگي رخ داده است.
2. http://www.artmusic.ir/news/show.asp?Id=7784
خانه "عارف" نغمه سرای مشروطه تخریب شد/به گزارش نواندیش به نقل از هفته نامه تابان
3. http://www.chn.ir/News/?section=2&id=31148
مزار مشروطهخواهان در تهران، پارکينگ و فضای سبز میشود.
مشروطه را زنان فریاد کردند، اگر چه تعریفش را بهدرستی نمیدانستند، (چون بسیاری دیگر از مشروطهخواهان). لیک روح آرمانخواه و عدالتدوست زنان حامی شکستناپذیر مشروطه گردید.
بسیاری اندیشمندان براین اندیشه همسو و همرایند: آنجا که زبان و سخن و قلم از بیان رویدادها و واقعیتها و حقیقت ناتوانند، موسیقی و آهنگ و نوا و ترانه است که زبان گویا است. گاه دلهای سوخته از نامردمیها و اندیشههای خسته از قفس و اسارت و محدودیتها، آمیخته با جانی شیفته، چنان خویش را سرودهاند که بیحمایت و تبلیغ به زبانها جاری گشته و جاری گشته و جاری ماندهاند. زنان گویی شاعران مهربانی هستند دور از دغدغهی نام و شهرت. خویش را و دردها و آرزوهای خویش را میسرایند و آهنگین زمزمه میکنند و میگذرند. زمزمه برای شیرخواران خفته به آغوششان و گرههای قالیهای بافته به دستهایشان و ظرفهای شسته به وظیفهشان و رفت و روب و شست و شوی حجمهای بیچشم و گوش زیر دستشان و مردانشان، همسرانشان، فرزندانشان، برادرانشان و ..... میخواهم بنگارم آنچه زنان آفریدند در تاریخ سرزمینمان: فرانکها و شاعران ملی و مشروطهخواهها و تهمینهها و چشمهای پرآب و رزمآوران ایلها و تهیجکنندگان رزمندگان و ...... افسوس که چندگاهی است، چشمم میخواند و میخواند و میخواند این تیترها را در جای جای خبرهای منتشر شده. آمارهای رسمی و غیر رسمی. دولتی و غیردولتی: ت – ن- فروشی زنان، خودسوزی زنان، خودکشی زنان، فرزند فروشی زنان، ت – ن- فروشی زنان با حمایت همسرانشان فرار زنان، ..... زنان! زنان! زنان! زنان! "(مردان ولی خیلی بیگناهند، عرضه و تقاضا بیمفهوم است, فقط عرضه است. مردان ولی خیلی پاکند، حمایت همسران بیکار مهم نیست، همسران بیکار، همسران معتاد ...)".
میخواهم بنویسم کاوهگی، شیرزن ایران را در بیرق ساختن از روسری و پیشروی تا قلب مشروطه ...... افسوس، واژه و کلام و نوشتار ناتوان است از بیان تاریخ من و آنچه امروز درشت مینویسند و میگویند، از من، از زن. با دانشمندان همرایم، آواز فریاد کلام ناتوان است! میتوان خواند: - حالا وای وای. وای وای وای وای! حالا وای وای. وای وای وای وای و بقیش (با آهنگ بخوانید، لطفا) در صورتیکه سن و سالتان بیش از این حرفهاست میتوانید به خاطر آورید نوای: واویلا واویلا، واویلا، واویلا را تا آخر با کلامش، چنانچه بغض به گلوی نازنینتان نشست بهجای کلام آهنگ، هوم هوم کنید. (باز هم تاکید میکنم، با آهنگ بخوانید، لطفا). خلاصه بخوانید، یک چیزی بخوانید، جون من بخونید، بخون دیگه، هر چی دوست داری... بخون، بابا! ..... آهان ...... ببین کلک ...... صداتم خوبهها! ..... آهان ..... بیا بابا! ..... چه میکنه ..... ایولا داره والا....من یه پرندم ... (با آهنگ لطفا) ...... زدن تو بالم ...... بالم شیکسته! من یه پرندم ..... آرزو دارم ... بالم خوب بشه!... من یه پرندم ..... کاشکی تو بیای ..... کنارم باشی... کنارم باشی ..... تا زنده باشیم ... میمیریم اگه از هم جداشیم ...... میمیریم اگه از هم جداشیم ... میمیریم اگه از هم جداشیم ... (دوستان التفات بفرمایید، لهجهی دور و بر بازار ر و حفظ بفرمایین) ......اگه تاریکیمَ اگه روشنیمَ .... اگه پاییزیمَ اگه بهاریم........ رها کن صدا رو ...... خوب میخونی ...... خجالت نکش ...... ادامه ... بیاین تیتر منفی نباشم، ... منفی نباشیم ...... منفی نباشیم. فقط صوتی لطفا ... تصویری مسوولیت داره، سختم دانلود میشه!(زهره)
درآ که در دل خسته توان درآید باز
بیا که در تن مرده روان درآید باز
بیا که فرقت تو چشم من چنان در بست
که فتح باب وصالت مگر گشاید باز
غمی که چون سپه زنگ ملک دل بگرفت
ز خیل شادی روم رخت زداید باز
به پیش آینه دل هر آن چه میدارم
بجز خیال جمالت نمینماید باز
بدان مثل که شب آبستن است روز از تو
ستاره میشمرم تا که شب چه زاید باز
بیا که بلبل مطبوع خاطر حافظ
به بوی گلبن وصل تو میسراید باز
یکی از این دو نفر که یک نفره، ناتندرستِ. زود خوب شو رنجورِ من!
زنگ انشا
نام آموزگار محترم: آقای واقعبین!
من دربارهی اینکه آب مایهی حیات است، تحقیقات فراوان انجام دادهام. اول از پدرم پرسیدم: آب مایهی حیات است یعنی چه؟!
آنگاه پدرم با خوشرویی و نرمی به من عرض کرد: پسرم آب مایهی حیات است، یعنی اینکه، آب باعث زندگی است. یعنی اگر آب نباشد، دیگر زندگی هم نابود میشود.
من دربارهی این مساله تحقیقات زیادی کردم و دیدم که پدرم درست عرض میکند. مثلا ما انسانها اگر آب ننوشیم، بعد از چند روزی میمیریم. و گیاهان هم به همینگونه هستند. من در اینباره از داییدختر عمویم که دکتر است هم تحقیقات کردم. دایی دختر عمویم که دکتر است، عرض کرد:
- پسر خوب و باهوش، تو باید بدانی که آب خیلی خوب است. و بعد به من توصیه کرد که تا میتوانی آب بنوش. تا شادابتر بشوی و خوشگلتر بهنظر برسی! و بعد عرض کرد:
- پسرم بهطور کلی سعی کن چیزهای آبکی را بیشتر میل کنی. زیرا چیزهای آبکی برای بدن انسان خیلی مفیدند.
بعد من از دایی دختر عمویم که دکتر است، پرسیدم:
- یعنی آقای دکتر، هر چیزی که آبکیتر باشد، بهتر است؟! و دایی دختر عمویم که دکتر است پاسخ داد:
- بله پسر باهوشم!
پس از تحقیقاتم از دایی دختر عمویم که دکتر است، من تازه فهمیدم که چرا سینا عسگری، در مسابقهی شعر برنده شد؟!، زیرا همه میگفتند شعرهای سینا آبکی است. و بیچاره ایلآرمان بخشنده، چون که شعرهایش، شعر سپید بود برنده نشد.
البته همهگان میدانند که ایلآرمان بخشنده اینها، خانوادگی اینجوری هستند. بچهها میگویند: پدر ایلآرمان بخشنده هم که معلم فارسی است شعر غزل میگوید. ولی هیچ کدامشان استعداد شعر آبکی را ندارند و برای همین هم در مسابقههای شعر برنده نمیشوند.
آب نه تنها در زندگی انسانها گیاهان و برنده شدن شعر مهم است، بلکه در همه چیزها و همه جاهای دیگر هم مهم است.
مثلا شاید باورتان نشود، ولی وقتی ما ماشینمان را از ایران خودرو تحویل گرفته بودیم، پدرم عرض کرد:
باید چند وقتی فقط خودم با ماشین رانندگی کنم تا خوب آببندی شود. من وقتی دیدم که آب اینقدر مایهی حیات است که حتی ماشینها را هم باید به آب بست، خیلی به اهمیت آن پی بردم.
من در تحقیقات خود به یک وجه دیگر آب هم اندیشیدم. و البته ان وجه، وجه معنوی آب است. مثلا در میراث فرهنگی که یک چیزی معنوی است، باز هم به آب احتیاج است. مثلا چند سال پیش که ما از طرف مدرسه رفته بودیم به اردو، برای بازدید از موزهی ایران باستان آقای مدیر هم همراه ما آمده بود. همهی بچهها میگفتند: آقای مدیر محترم امروز چقدر مهربان شده است. زیرا با هزینهی خودش برایمان بستنی تهیه کرد و عرض کرد:
- فرزندانم بستنیهایتان را بخورید، و گرنه آب میشود.
و البته ما آنروز از فواید آب نمی دانستیم و گرنه میگذاشتیم بستنیهایمان آب بشود. و در آن روز آقای مدیر خیلی با ما خوش رفتاری کرد. و حتی سوالهای تاریخ ما را هم پاسخ داد. آقای مدیر واقعا باید میرفت معلم تاریخ میشدو خیلی خوب همهی جوابهای ما را می دانست. حتی من خودم برای اینکه آقای مدیر را امتحان کنم، از راهنمای موزه پرسیدم:
- ببخشید خانم، مرد اشکانی مال چه دورهای بوده است ؟
و راهنمای موزه هم باخوشرویی به من گفت:
- مرد اشکانی مال دورهی اشکانی بوده است.
سپس من از آقای مدیر هم پرسیدم:
- آقا اجازه شما میدانید مرد اشکانی مال چه دورهای بوده است؟ و آقای مدیر هم عین همان پاسخی را گفت که راهنمای موزه به من گفته بود.
آقای مدیر واقعا خیلی وارد بود. در پایان بازدید از موزه آقای مدیر با حالتی که آب یا همان مایهی حیات در چشمهایش جمع گردیده بود عرض کرد:
- بچهها لوح زرین و سیمین هخامنشی هم از اموال موزهي ایران باستان بوده است،که شخص دلسوزی آنها را آب کرده است.
از آنجا بود که فهمیدم آب واقعا مایهی حیات است وقتی میراث فرهنگی را هم باید آب کرد و این مایهی حیات در میراث فرهنگی هم واقعا لازم و ضروری میباشد و نقش بسیار مهمی را بازی میکند. حتی خواهر ایل آرمان بخشنده، هم که دانشجوی رشتهی باستانشناسی است به ایلآرمان بخشنده گفته بود:
- سیوند که یک میراث فرهنگی است رفته است زیر آب.
- خواهر ایلآرمان بخشنده به ایلآرمان بخشنده گفته بود؛ که یک وقت دسته گل به آب ندهی و دربارهی سیوند در مدرسه چیزی نگوییها!!
- ولی وقتی من با دلیل و منطق دربارهی فواید آب به ایلآرمان بخشنده توضیح دادم، ایلآرمان بخشنده هم قبول کرد که حتی دسته گلها هم به آب، این مایهی حیات نیاز دارند. و دسته گلها را هم باید به آب داد.
- بهطور کلی من به این نتیجه رسیدم که آب واقعا مایهی حیات است. و ما باید قدر این مایهی حیات گرانبها را بدانیم . و به همهگان بگوییم که آب مایهی حیات است. و بدون آب هم زندگی مادی و هم زندگی معنوی ما به خطر میافتد. در اینجا انشای من به پایان میرسد. (زهره)
پایان
ماده 2 بند 1 قوانین شورای بینالمللی موزهها (ایکوم)، موزه را اینگونه تعریف میکند: «موسسهای است دایمی و غیرانتفاعی در خدمت جامعه و توسعه که ورود آن برای مردم آزاد بوده و جهت مطالعه، آموزش و بهرهمندی مدارک مادی مردم و محیط زیست، آنها را کسب، حفظ، بررسی، ابلاغ و نمایش میدهد.»*
حال موزههای ایران در دستیابی به این اهداف چه میزان موفق بودهاند مسؤولین و متولیان میراث فرهنگی کشور خود داوری کنند.
در حالی روز موزه را شادباش میگوییم که هنوز طرح گسترش و نوسازي موزه ملي، مسکوت مانده1، دانشکده میراث در شرف تعطیلی و فارغالتحصیلی زودهنگام دانشجویانش است2، چندین اثر داخل سالن موزه سالهاست که در نمایشگاه بینالمللی بهسر میبرند (ش: 7613- نیم تنهی قدامی یک شیر از سنگ لاجورد – تخت جمشید- هخامنشی، ش: 2014- پنجهی سترگ سنگی یک شیر – تخت جمشید – هخامنشی، ش: 2436- پلاک با نقش عقاب از خمیر لاجورد – تختجمشید – هخامنشی) و اشیا داخل سالن جز تعدادی اندک تعویض نشدهاند. سقف موزه نمور و لکدار است و آثار موریانهخوردگی بر پایههای محفظههای حفاظی بهوضوح دیده میشود (سالن شمالی موزه)، این در حالیاست که درآمد حاصل از برگزاری نمایشگاهها بر اساس نظر کارشناسان موزه بین 150 تا 200 هزار دلار است. سیستمهای روکار راهنمای گویا موزه موجب سِکندری بازدیدکنندگان میشود و از برگزاری نمایشگاه داخلی آثار منحصربهفرد کاوششده در سطح عمومی خبری نیست.3 بودجه هم نداریم تا با برگزاری نمایشگاه آثار دیگر کشورها در ایران نمایش دهیم. 4
روز موزه را در حالی شادباش میگوییم که موزههای شهرستانها یا تعطیلاند (موزه شوش) یا در وضعیت زیر استاندارد بهسر میبرند5 (موزه تختجمشید) یا سالیان سال است که در انتظار ساخت موزهاند6 (زاهدان) و یا به بوتهی فراموشی سپرده شدهاند7 (پاسارگاد)؛ شرایط نگهداری اشیا نامطلوب و غیر استاندارد است8 و هنوز وضعیت بازگشت اشیا سرقت رفته از موزهها9، قانون مجازات سارقان و قاچاقچیان آثار باستانی مبهم و نامشخص است.10 اعتباری جهت امنیت موزهها در سال 1387 نیز بهچشم نمیخورد11، بخش بزرگی از اشیا موزه در داخل گونیها در مخزن نگهداری میشود12 (گنجینهای که دور از چشم هر بینندهای است) و بالاخره جمعیت 70 میلیونی سرزمین تاریخی ایران فقط 400 موزه دارد. روز موزه را شادباش میگوییم، شادباش به تمامی کارکنان موزههای ایران؛ 29 اردیبهشت روز موزه خجسته باد. (ندا)
این یادداشت با اندکی تلخیص در این پیوند از روزنامه اعتماد به چاپ رسید.
پانوشتها:
* http://www.icom.ir/asasnameh.html
1. http://www.chn.ir/News/?section=2&id=2402، [مهندس فرانسوي موزه ایران باستان – آندره گدار- همان زمان به وزير معارف وقت اظهار داشته بود كه اين موزه تنها نياز 10 سال شما را جواب ميدهد و بايد به فكر احداث موزه بزرگتر باشيد، در حاليكه پس از گذشت نزديك به 70 سال هنوز هيچ اتفاقي در رابطه با گسترش موزه نيفتاده است].
2. http://www.etemaad.com/Released/87-02-11/213.htm
3. http://www.chn.ir/News/?section=2&id=39317
4. http://www.etemaad.com/Released/87-01-24/213.htm
5. http://www.chn.ir/News/?section=2&id=45093
6. http://www.chn.ir/News/?section=2&id=45337
7. http://www.chn.ir/News/?section=2&id=41446
8. http://www.aftab-yazd.com/textdetalis.asp?dt=5/28/2007&aftab=8&TextID=732
9. http://www.chn.ir/news/?Section=2&id=43816
10. http://www.jamejamonline.ir/papertext.aspx?newsnum=100935628028 [فصل نهم قانون مجازات اسلامي، مواد 558 تا 569 در بخش مربوط به تعزيرات درباره مجازات سارقان و تخريبگران ميراث فرهنگي است].
11. http://www.hamshahrionline.ir/News/?id=45153 [به هر موزه حدود يك ميليون و800 هزار تومان اعتبار ميرسد]
12. http://branch.isna.ir/main/NewsView.aspx?ID=News-1062442
در حالیکه حدود هفتاد سال از عمر موزهی ایران باستان میگذرد و سالن اصلی و گنجینههای موزه سرشارند از آثار زیبا و کهن سرزمین پهناورمان ایران، جای خالی اشیا استان سیستان و بلوچستان در موزهی ملی ایران باستان بهچشم هر بینندهای نمود مینماید!
از سویی پیوسته، گزارشهایی مبنی بر کشف آثار منحصربهفرد تاریخی و هنری در این استان، آذین بخش خبرهای مرتبط به میراث کهن سرزمینمان ایران است. و از سویی دیگر پنهان ماندن این اشیا از چشم علاقمندان ...
استان سیستان و بلوچستان در حالیکه 500/187 کیلومتر مربع مساحت دارد. (4/11 درصد از مساحت کل کشور) و در حالیکه صاحب آثار متعدد و فراوان تاریخی و هنری میباشد، از کل مساحت 11 هزار متر مربعی بنای موزهی ایران باستان، حتی یک ویترین کوچک را هم در اختیار ندارد. این در حالیست که بسیاری از آثار منحصربهفرد یافت شده از این استان، سالهاست که در گنجینهی موزهی ایران باستان قرار دارند.
بیتوجهی به معرفی و نمایش یافتههای با ارزش و کهن استان سیستان و بلوچستان، با قدمت هزاران ساله، اندکی ناعادلانه بهنظر میرسد. موزهی ملی ایران باستان، موزهی همه سرزمینهای ایران است، با همهی قومیتها و آنچه از روزگار باستان برایشان باقی مانده است.
این درحالیست که در سراسر استان سیستان و بلوچستان هم، هیچ محلی برای نمایش آثار یافت شده از مکانهای باستانی این استان وجود ندارد.
البته چند سالی است موزهای با نام مردمشناسی در سیستان در معرض بازدید قرار دارد، لیکن این موزه شبیه یک نمایشگاه کوچک دهکدهای است، با آثارحدود 50 تا 10۰ سال از منازل اعیان سیستان که البته در جای خود با ارزش و نیکو است. در موزهی مردمشناسی زابل تنها بخش کوچکی به باستانشناسی سیستان اختصاص دارد و آن عبارتست از گوری ساخته شده از سیمان، نمور و تاریک، برای نمایش شکل تدفین در شهر سوخته.
گوری که بیش از حفظ و نمایش صحیح اسکلت و روش تدفین در شهر سوخته، استخوانهای یافت شده و اشیا را بهمعرض آسیبهای جدی از نم وشرایط غیر استاندارد، انداخته است که لابد اهمیتی ندارد و از این استخوانها در شهر سوخته فراوان یافت میشود.
نکتهی قابل توجه و شایان بازگویی ان است که در استان محروم سیستان و بلوچستان، موزهداران از بازدیدکنندهها، هیچ وجهی را دریافت نمیکنند که البته اگر چه این نشانی است از سخاوتمندی مردمان آن دیار، لیکن با محرومیتها و نیازهای آن استان بسیار ناساز و ناروا است.
نکته ی قابل توجه دیگر، درباره ی موزهی سیستان این است که خلاف این همه گمنامی تاریخ و فرهنگ و هنر استان و تبلیغهای منفی از رویدادهای ناشی از عوامل مرزی و محرومیتهای اقتصادی (قاچاق، ناامنیهای کوچک منطقهای و ...) موزهداران، به بازدیدکنندگان اجازهی عکس گرفتن هم نمیدهند.در حالیکه تاریخ و فرهنگ و هنر استان سیستان و بلوچستان بیش از هر استان دیگری نیاز به معرفی و تبلیغ دارد.
عملکردهای سلیقهای و غیر متخصص جز تاثر و تاسف پیامد دیگری برای مردمان اصیل، نجیب و صبور سیستان و بلوچستان ندارد. در حالیکه در موزهی ایران باستان که مهمترین و باارزشترین موزهی کشور است، بازدیدکنندهها، با ممنوعیت عکسبرداری روبرو نیستند، در موزهی کوچک سیستان، بازدیدکنندهها، (بدون دریافت هر گونه عکس یا توضیح از اشیا داخل موزه از سوی موزهداران) از عکسبرداری نیز محرومند.
از موزهی شهر سیستان بگذریم، سایت موزهی کوچک شهر سوخته که اشیا گرانبهایی را در خود جا داده و از کوچکترین اصول ایمنی و امنیتی برخوردار نیست. پارچههای یافت شده از شهر سوخته در ویترینهای بدون شیشه قرار دارند.
اگر نباشد، دلسوزی و توجه دو یا سه موزهدار که نمیتوان گفت، دو، سه کارمند (میراث) سایت موزهی شهر سوخته، به آسانی و بیدردسر، حصیرها و پارچهها و دیگر اشیا سایت موزه در ویترینهای بدون شیشه، قابل سرقت است.
از سایت موزهی !! شهر سوخته که بگذریم، جستجوی نشانی موزهی شهر زاهدان، خود سرگرمی است، عجیب و غریب.
عدهای از پاسخگویان میراث زاهدان میگویند، موزه داریم، عدهای میگویند نداریم و عدهای میگویند موزه در حال ساخت است و خلاصه دیده میشود، تعدادی از اشیا یافت شده از محوطههای باستانی استان بهصورت غیر استاندارد و انباشته، در ساختمان که قرار است موزه بشود، قرار دارند. بهدور از چشم هر مسافر و بازدیدکنندهای.
از بلوچستان مظلوم و محروم هم که ناگفتن، بهتر است. دریغ از یک اتاقک کوچک که اصالت و هنر مردمان استان را به دید بازدیدکنندهها و مسافران آن دیار بیاورد! به راستی سهم جمعیت و قدمت استان سیستان و بلوچستان از موزهی ملی ایران باستان چیست؟ سهم تاریخ هزاران ساله با یافتههای باستانیشناسی فراوان، از فرهنگی غنی، با مردمانی مهربان و صبور؟ از نمایش شکوه؟ از نمایش هنر؟ از نمایش اصالت؟ در این سالها که هر چه از آن دیار تکرار میشود، تبلیغهای منفی است، تبلیغهای منفی که اگر چه ناشی از واقعیت رویدادهایی است از سر گذشتهی آن دیار، لیکن پیوسته بیش از غنای فرهنگی و دستاوردهای باستانشناسی که آنهم از واقعیتهای آن سرزمین است، تعریف و تکرار میشود.
سهم سرزمین کهن و پهناور سیستان و بلوچستان از موزه ایران باستان هیچ است! هیچ!!(زهره)
این یادداشت با اندکی تلخیص در این پیوند از روزنامه اعتماد به چاپ رسید.
در سال 1885 میلادی پس از اعطای اجازهی حفاری در شهر باستانی شوش به فرانسویها، دیولا فوآ کار خود را در شوش آغاز کرد. و پس از اتمام کار بدون رعایت قید و شرطهای موافقتنامه، بهترین و نفیسترین اشیا یافتشده را به پاریس برد و در موزه لوور قرار داد.
پس از گذشت زمان اندکی، ناصرالدین شاه قاجار متوجه ارزش آثار خارج شده از ایران شد و به اعتراض (دیرهنگام) نامهای به دولت فرانسه نوشت. فرانسه در پاسخ این نامه از ناصرالدین شاه دعوت کرد از موزه لوور بازدید کند. ناصرالدین شاه دعوت را پذیرفت و پس از بازدید از موزهی لوور قراردادی مبنی بر انحصار امتیاز کشف آثار باستانی ایران برای فرانسه را امضا کرد!!! قرارداد اینگونه آغاز شد:
نظر به اتحاد قدیمی و دوستی خالصی که خوشبختانه از سالیان دراز، فیمابین دولتین و شوکتین ایران و فرانسه موجود است، سرکار بندگان اعلیحضرت قدر قدرت تقدس همایون شاهنشاهی کل ممکالک محروسهی ایران دام نظامه اعطا میفرمایند به دولت فرانسه امتیاز انحصار اکتشاف آثار عتیقه را در تمام خاک ایران ...
بر ناصرالدین شاه چه گذشت که اینگونه اعتراض خود را فراموش کرد و نه تنها پیگیر زیر پا گذاشتن قرارداد از سوی باستانشناسان فرانسوی نشد، بلکه به پاس دوستی با دولت فرانسه قرارداد جدیدی را نیز امضا نمود! خدا می داند! شاید گمان کرد، منطقی باشد, و عاقلانه عمل کند و احساسهای شرقی را کنار بگذارد و به نفع اشیا کوتاه بیاید!
بدون تردید شرایط حفظ و نمایش آثار در فرانسهی آن زمان، مناسبتر و بهتر از ایران آن زمان بوده است و ...! و لابد ناصرالدین شاه بررسی کرده و دیده است، بهترین اتفاقی که برای اشیا تاریخیمان افتاده، همانی است که افتاده است و بد نیست که ادامه پیدا کند. حالا شرح این هجران و خونجگر، بگذاریم تا وقت دگر ... وقت دگر یعنی سالها بعد، حدود سال 1385 هجری شمسی.
در حدود سال 1385وضعیت تقریبا (خیلی کم) مشابهی برای اشیا تاریخی موزه ایران باستان با اشیا آن روز خارج شده از ایران بهوجود آمد. شباهتی که متخصصان و کارشناسان و موزهداران و باستانشناسان را با اظهار نظرهایی کمی شبیه به شاید استدلال آنروز ناصرالدین شاه برای خروج اشیا از ایران نمود. با این تفاوت که ناصرالدین شاه خود مسبب اصلی شرایط داخلی و اشیا تاریخی و وضعیت حفظ و نگهداری آنها بود، ولی کارشناسان امروز ناگزیر به گرفتن تصمیمهایی شبیه به تصمیم ناصرالدین شاهاند، (دربارهی اشیا تاریخی) و خودشان مسبب شرایط موزهها و حفظ و نگهداری و نمایش آنها نیستند. کارشناسان و موزهداران امروز با علاقه و مهر، همهی تلاش خود را میکنند برای حفظ و نگهداری و نمایش اشیا تاریخی، ولی با هر کدامشان که صحبت میکنیم از کمی درآمد موزه، و بودجههای اختصاص یافته سخن میگویند. و اقدامهای پرخطرشان (دربارهی اشیا) را راههایی برای کسب درآمد و مخاطب میدانند که شایددرست هم میگویند.
به هر حال از حدود سال 1385 تاکنون که سال 1387 هجری شمسی است، پیرامون وضعیت موزهها و اشیا هنری و تاریخیامان دوباره با شرایطی شبیه به گذشته روبرو شدهایم. بستهبندی و ارسال اشیا تاریخی به کشورهای مختلف رویدادی است، زاییدهی شرایط و وضعیت موزههای امروز! از نمایشگاه شکوه پارسی (لندن) که بگذریم (چرا که نمایشگاه تخصصی از آثار دورهی هخامنشی بود و بدون تردید، رونق نمایشگاه به آثار موجود در ایران بستگی داشت. و البته به نظرخواهی از تعدادی کارشناس نیز رسید و با موافقت و جلب رضایت از سوی کارشناسان، تصمیم به پاسخگویی به دعوت از اشیا عملی گردید). سفرهای پیاپی اشیا که در آغاز فقط سفری دوماهه بود، پرسشهایی را از سرِ نگرانی بهوجود ميآورد.
پرسش هایی که اکثریت قریب به اتفاق موافقین این نمایشگاهها، آنرا با کسب درآمدهای خوب حاصل از نمایشگاهها و همچنین تعداد زیاد بازدیدکنندگان، پاسخ می دهند ... و معتقدند با وضعیت کنونی موزهی ایران باستان ما نه چنین درآمدی در کوتاهمدت حاصل میشود و نه این تعداد بازدید کننده از اشیا دیدن خواهد نمود.
این چارهاندیشی برای کسب درآمد و یافتن مخاطب و بازدیدکننده، همواره اظطرابها و خطرهایی را نیز در پی دارد. حرکت دادن و جابهجایی اشیا به صورت پیاپی موازی است با خطر آسیب دیدن اشیا! در دنیایی که گاه و بیگاه، سقوط هواپیما و حوادثی از این قبیل خسارتهای جانی و مالی جبران ناپذیری بهوجود میآورد، چگونه میتوان ضمانت کرد، سلامت اشیا پیوسته در حال سفر را؟
(بنا برا اظهار کارشناسان، اشیا در هر سفر از ایران به کشور میزبان دوباره به ایران بازگشت داده میشوند و کارشناسی میگردند و باز به کشور میزبان دیگری ارسال میگردند). کارشناسان همهگی میگویند، اشیا بیمه میشوند و سپس برای نمایشگاهها ارسال میگردند! بیمه به چه قیمتی؟! مگر میشود روی اشیایی که قیمت ندارند، قیمت گذاشت؟! و حتی اگر بشود روی اشیا قیمت گذاشت، مگر در صورت وقوع حادثهای، بادریافت بیمه میتوان اشیایی با آن قدمت را دوباره ساخت یا خریداری نمود یا ...؟؟؟
گذشته از احساس نامطلوبی که از تماشای جای خالی اشیا در سالن اصلی موزهی ایران باستان به دل هر بینندهای مینشیند، بیش از هر چیز بازگشت و بازگشت به سلامت اشیا مطرح است.
موافقها ی بر پایی چنین نمایشگاههایی (نمایشگاههای خارجی) از درآمد و بازدیدکنندههای فراوان میگویند، پرسش این است:
پیآمد این درآمدها و بازدیدکنندهها، پس از گذشت زمانی حدود سه سال چیست؟ آیا بعد از گذشت حدود یکسال از نمکشیدگی سقف موزه ایران باستان، از نم کشیدگی سقف سالن اصلی موزهی ایران باستان، موزهی ملی، موزهی مادر، لکه ترمیم شده است؟!
به موزه دارها و باستانشناسان و متخصصان نمیتوان هیچ انتقادی کرد، مگر به سکوتشان در مقابل وضعیت نامطلوب موزهی ایران باستان.
انتقادها همه متوجهی مسؤولینی است که اینقدر عجیب (بنا به اظهار موزهداران) بودجهها را به موزهداری، باستانشناسی و میراث تاریخی اختصاص میدهند! مسؤولینی که تا این حد به موزهها، حتی موزهی مادر، بیتوجهند و موزهدار را وا میدارند به گریزهای اینچنینی و استقبال از نمایشگاههای پیاپی خارجی. "موزهدار علاقمند است، اشیا بازدیدکننده داشته باشند". شایان ذکر است که استثناهایی از قبیل شکوه پارسی یا صفویه، بدون تردید نیازمند همکاری موزههای ایرانند، چرا که اصل و رونق در ایران است. و البته در چنین مواردی هم ارسال اشیا سالن اصلی برای نمایشگاهها، عجیب و غریب و غیرکارشناسانه بهنظر میرسد.
به راستی درآمد حاصل از همکاری با چنین نمایشگاههایی به کدام موزه رسیده است؟
هر چند که کسب درآمدهای زیاد در زمان کوتاه، اصولا کمتر روش علمی و مناسبی است.
ولی از این هم که بگذریم، وضعیت نامطلوب موزهی ایران باستان، یک سالن کوچک غیراستادارد، سقف نمکشیده، پردههای عجیب و غریب، تابش مستقیم نور خورشید به اشیا حساس به نور (از جمله مرد نمکی)، جای خالی اشیا سالن اصلی، تماشای پوستر و عکس به جای اصلاش، سیستم ایمنی ناایمن و ... بخشی از دردهای موزهی مادر سالمند و صبور ایران باستان است. حالا توهین به شعور و سلیقهی بینندهی داخلی نیز بماند. لابد خارج از مرزها بینندهها بهتر از داخل میفهمند، ما همان عکسش را ببینیم کافی است!
نداشتن بازدیدکنندهی فراوان خارجی (چون آن استقبالهایی که در نمایشگاههای خارجی میشود) مقولهای است که ورود به آن شاید ممنوع باشد؟! شاید؟! آنچه مسلم است؛ این فرایندی است کاملا وابسته به سیاستهای دولتمردان در جلب حمایت و رضایت سایر کشورها و اطمینان بخشیدن به مسافران خارجی برای سفرهای امن و ایمن به ایران. این مقوله میتواند با آن مَثل معروف با دوستان محبت، با دشمنان مدارا در ارتباط باشد. ووظیفهی خطیر دولتمردان ایران برای معرفی چهرهی مهربان و صلح دوست مردمان ایران. (زهره)
"متن قرارداد از کتاب تاریخچه ی علم باستان شناسی"
وضعیت مخزنهای موزه، طرح مسکوت ماندهی گسترش فضای موزه و کشمکش با وزارت امور خارجه در الحاق فضای میدان مشق به محوطه موزه و فضای کتابخانه ملی که قرار است به موزه ریاست جمهوری تبدیل شود، گلوی موزه ملی را فشار میدهد تا مهجورتر از همیشه موقر و بیصدا بهنظاره بنشیند.
از پلههای ایستگاه متروی امام خمینی (توپخانه) بالا میآیم و به سمت باغ ملی پیش میروم. ابتدای خیابان سیتیر زمین سنگفرش است، سمت راست فضای سبز با درختان کاج و چنار و حوضی بزرگ که صندلیهای فلزی دُور تا دُورش تو را دعوت به تکیه و تفکر میکند. سمت چپ ایوان سرخ رنگ آجری ـ الهام گرفته از ایوان کسرای تیسفون ـ استوار و موقر جای دارد. تابلوی شیشهای کمرنگ که نوشته شده موزه ایران باستان ترا به آغوش میکشد. ماریوبوتا میگوید: موزه برای من خصلت معنوی دارد. معنویتی که در پس شکلهای زیباشناسی یک تنش اخلاقی است که باید منتقل شود. چنین بازاندیشی در درون موزه دو قهرمان را ایجاد میکند. قهرمان نخست بازدیدکننده است و دومی اثر هنری که باید در موزه بهسخن درآید.
داخل میشوم. دو پیشخوان پیشرو است. ترجیح با خودت است راست یا چپ! درودی میگویم. چند نفر ایستاده و نشسته نگاهت میکنند. یکی بلند میشود، پس این کارمند موزه است! برگه بلیط را میدهد: 500 تومان. باجهی کنترل بلیط را تحویل میگیرد و برای گذاردن وسایل داخل قفسههای چوبی کوچک دو طبقه که دست بر قضا قفلش خراب بود، کلیدی را تحویل میدهند. پس از بستن و تحویل پلاکی برنجی که منقوش به سه گل نیلوفر بههم چسبیده است وارد موزه میشوم.
روشنایی داخل موزه طبیعی است چون شیشههای باریکِ بلند با پردههای سفید احاطه شده است. زیربنای موزه 2.744 متر است و موزهی مادر محسوب میشود. اشیا بر اساس محل کاوش طبقهبندی و چیده شدهاند. بخش آذربایجان، کردستان، لرستان و ... به سمت قفسههای آثار که پیش میروم تلنگری میخورم؛ سیستم روکار راهنمای گویای موزه و دزدگیر موزه است که پرتت میکند به جلو. آثار داخل محفظه بر روی ستونهای مربعشکل با روکش مخمل قهوهای قرار داده شدهاند. رگههای باریک قهوهای بیدزدگی بر پایهها نمایان. آثار گرانبها و ذیقیمت با قدمت 5000 تا 7000 سال در داخلشان نگهداری و حفاظت میشوند. کمی جلوتر میروم لوح بدلی (مولاژ) حمورابی است. در سکوتی منگآلود نگاهش میکنم یکی از موزهدار سالن میگوید: فرانسه حاضر به بازگشت دادن اثر است ولی با شرط پرداخت هزینه نگاهداری این اثر در طی این سالها و تامین ضرر ناشی از دست دادن بازدیدکنندگان. رقمی نجومی در ذهنم نقش میبندد، گام به جلو بر میدارم. قفسههای مهر و سکه دیگر آثار هستند، در سال 1370، 15 سکه طلا و نقره و یک گردنبند به سرقت رفت و سال 1384، 8 مهره سرقت و مهرهای سه هزار ساله در مخزن آب سیفون دستشویی یافته شد؛ ولی مورد نخست پروندهاش همچنان گشوده است. هر یک از آثار گویی هزاران سخن ناگفته در دل دارند. مرمت آثار نیز دیدنی است؛ موریانهزدگی پایههای یک گهواره اشکانی تا بدانجا کشیده بوده که فقط لایه نازکی از چوب پایه مانده و با اطلاع دادن موزهدار چارچوب دیگری جهت قرار دادن شی تهیه میشود. اثر دیگر دوره هخامنشی بارگاه خشایارشا است، تابلوی عظیم سنگی با تراشههای بسیار ظریف از او و ملازمانش ولی با مرمت خاکستری رنگ (سیمانی). در برابر زیبایی و زشتی قرار میگیری. جلوتر میروم مجسمه بدون سر خشایارشا بههمراه کتیبههای عیلامی و میخی نوشته شده بر روی آن، شیر بالدار و تابلوی نگهبان نيزهدار پارسي – ساخته شده از آجرهاي برجستهي لعابدار – كه در شوش كشف شده. اما عکس سگ پارسی – ش - 2017 تندیس سنگی سگ – تخت جمشید – هخامنشی، بر روی دیوار نصب است؛ دیگر تحسینی در کار نیست. سفر رفته ولی بازگشته. هماکنون در مخزن است.
مهآسا شکارچی از بازدیدکنندگان و پیگیریکنندگان اشیا در سفر (نمایشگاههای خارجی) میگوید: سه سال است که بهجای خود مجسمه عکس را میبینم و با پرسش از موزهدار میپرسم این اثر کجاست؟ میگویند نمایشگاه خارج از کشور است. از بس رفت و آمد داشتم و پرسیدم کارمندان موزه مرا میشناسند. در ابتدا جواب سربالا میدادند ولی آخرین خبر آنکه سؤول است. ادامه میدهد در دنبال میگوید: شاید بهتر باشد پیش از آنکه 30 سال دیگر بگذرد و خبر حراج پنجه شیر و پلاک لاجورد و نیم تنه شیر را بشنویم دست بهکاری بزنیم. مگر ما لایق تماشای هنر اجدادمان نیستیم؟! با دلهره کمی پیشتر میروم. عکس دیگر داخل محفظه شیشهای با پایههای موریانه خورده محکم به صورتم سیلی میزند. ش-7613- نیم تنهی قدامی یک شیر از سنگ لاجورد – تخت جمشید- هخامنشی، آنطرفتر ش- 2014- پنجهی سترگ سنگی یک شیر – تخت جمشید – هخامنشی، ش – 2436- پلاک با نقش عقاب از خمیر لاجورد – تختجمشید – هخامنشی. همه این آثار قرار بود نوروز 87 با عنوان شکوه پارسی به نمایش عموم درآیند ولی خبری نشد. یکی دیگر از کارشناسان موزه ـ که در بخش مخزن موزه فعالیت دارد ـ این اقدام موزه را نگران کننده نمیداند و میگوید ايران بابت نمايشگاه هيچ هزينهای پرداخت نمیكند بلكه در درآمدهايی كه اين نمايشگاه برای موزه مقابل دارد سهيم است. برای هر دوره در يك كشور بين 150 تا 200 هزار دلار درآمد كسب میشود همه هزينهها از جمله، حملونقل و انتقال، بروشور، بستهبندی و ... بهعهده كشور ميزبان است. درآمد!
از این درآمد نمیتوان مبلغی به تعمیر سقف نم دادهي موزه و لکهی نقش بسته بر روی آن که چون لکه داغ بر دل، پایههای موریانه زده، پردههای غیراستانداردی که آفتاب به زیبایی نورش را بر مرد نمکی و دیگر آثاری که بایست تحت شرایط خاص و بهدور از نور نگهداری و حفاظت شوند و کاشیهایی که در طول هفتاد سال دوبار عوض شده یا روکشهای قهوهای محفظههای اشیا که یک بار آنهم به یاری خود موزهداران عوض شده اختصاص داد؟!
پنج ماه از اعلام ناپدید شدن سه تابلوی نفیس قاجاری و صفوی موزه رضاعباسی میگذرد، سرقت ۳۸۵ سکه طلا و نقره و شش قلمدان از بخش اسلامی موزه ملی در سال ۱۳۷۱، سرقت شش قلم شی فرهنگی از کاخ نیاوران در سال ۱۳۷۴، سرقت ۲۱ قلم اشیای عتیقه از موزه آبگینه و سفالینه در سال ۱۳۷۹، ناپدید شدن یک کتیبه سنگی از موزه ملی در سال ۱۳۸۰، سرقت یک تابلوی نقاشی از موزه هنرهای ملی و یک روتاقچهای زری از کاخ صاحبقرانیه در سال ۱۳۸۱ و ناپدید شدن قرآن خطی از موزه پارس شیراز هیچگاه به اطلاع رسانهها نرسید، زیرا پرونده این سرقتها پس از گذشت سالها هنوز به نتیجه نرسیده و همچنان در دستگاه قضایی مفتوح است؛ سرقت لوح زرین هخامنشی توسط یکی از کارکنان که همزمان با ورود محمدرضا کارگر به موزه ملی و آغاز عملیات ساماندهی آثار انتشار یافت، لوح سیمین پیدا شد اما پرونده مفقود شدن لوح زرین به جایی نرسید. گویا واقعا آب شدهاند. آب! دستبرد به موزه آبگینه و سفالینه هم که به ناپدید شدن ۲۱ قلم اشیای شیشهای و سفالی در ساعت ۱۲ نیمه شب یازدهم آذر ماه ۱۳۷۹ که تا ساعت شش و ۴۵ دقیقه بامداد در موزه بودند و سارقان نیز پس از خروج هیچ سرنخی از خود به جا نگذاشتند با تحقیقات به نتیجه نرسیده پلیس پایان مییابند. مجموعه تاریخی ـ فرهنگی سعدآباد و موزه ملی ایران؛ نمونه خوشنویسیهایی که در سال ۱۳۸۰ از موزه میرعماد، به سرقت رفت، ولی ۷۲ ساعت بعد به موزه بازگشت. شمشیرهای موزه ملل هم که سال ۱۳۷۸ ناپدید شده بودند، از کشور آذربایجان سردرآوردند و پس از پنج سال به سعدآباد بازگشتند؛ یک هفته از سرقت تابلوی شبهای مهتاب موزه هنرهای زیبای سعدآباد در اردیبهشت ماه ۱۳۸۲ نمیگذشت که مسؤولان از نصب مجدد تابلو به دیوار موزه خبر دادند. اوایل تابستان ۱۳۸۵ خبر مفقود شدن چند اثر موزه فرشچیان توسط خدمه موزه که یک روز پس از سرقت ادعا کرد آثار را پاره کرده و از بین برده است؛ به این ترتیب دادگاه هم حکم به رد مال داد و آثار به موزه بازنگشت گم شدن قالیچه پهلوی در شهریور ماه ۱۳۸۳ و پیدا شدنش در کنار جوی آب و زیر یک دکه واقع در ضلع جنوبی موزه فرش؛ سرقت از موزه های شهرستانها هم ...
اسفندیار رحیم مشایی، رییس سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری توپ را به زمین مدیران پیش از خود انداخت و در گفت و گو با روزنامه قدس گفته بود: «متاسفانه در گذشته سرمایهگذاری خوبی در زمینه حفاظت از موزههای کشور انجام نشده است؛ آیا حال انجام شده است؟ این درحالی است که مسعود نصرتی، مدیرکل موزههای سازمان میراث فرهنگی با تاکید بر نیاز مبرم موزههای ایران به سیستمهای حفاظت الکترونیک به بودجه بهسازی سیستم الکترونیکی و تجهیز و بازسازی موزههای کشور در سال گذشته و امسال اشاره میکند: «این بودجه در سال ۱۳۸۵، ۲۵۰ میلیون تومان و در سال 1386، ۸۰۰ میلیون تومان در نظر گرفته شد. که هنوز پرداخت نشده است» و در بودجه سال 1387 نیز کاهش داشته است.
سرم را پایین میاندازم و از موزهی مادر بهسوی حیات مشجر روبه روی موزه قدم برمیدارم. گویی هنوز در سالن موزه در حال قدم زدنم، معنویتی که از موزه کسب کردم بسیار بود! به یاد سخن موزهدار میافتم که میگفت: سیاستهای حمایتی دولت و اوضاع منطقهای از علل اصلی کاهش بازدیدکنندگان خارجی است؛ وضعیت مخزنها خوب نیست. صدای آثاری که در موزه نبودند و به بازدیدکننده میگفتند: باز هم صبر کن،میآیم. (ندا)
ایوان بلند ارزهاشان را بر شانه تپه ای شنی ساخته اند»
بازگشت سرباز هخامنشی به خانه موضوعی بود که چندی پیش از سوی افراد و گروه های مختلف به عناوین و شکل های متفاوت مطرح شد.
همه فرهنگ دوستان و ایران دوستان درباره بازگشت و نحوه بازگشت این سرباز دور از وطن به ایران سخن گفتند و راه حل ها مطرح کردند.
دغدغه و نگرانی، باز پس گرفتن سرباز هخامنشی، این حق مسلم ایران بود!
موضوع، موضوع به روزی بود!
مثل به روز شدن برج جهان نمای اصفهان برای دوره ای!
مثل به روز شدن سد سیوند برای دوره ای!
مثل به روز شدن یافتن نوشدارو برای سهراب
انگار این دیگر شده است، روال!
عجیب است این همه استاد و دانشجوی تاریخ و باستان شناسی و معماری و هنر و... همیشه وقتی دست به کار می شوند که کار از کار گذشته است.
متخصصان، اساتید و مسوولین انگار فقط برای رفع مسوولیت در آخرین لحظه های کار از دست بشدن چند کلامی (آن هم بی اثر) ایراد می نمایند و...
تلا ش برای بازگشت سرباز هخامنشی به ایران اگرچه با ارزش، ستوده و زیبابود، لیکن اندکی آمیخته با طنز نیز به نظر می آید. در میان این همه کارشناس و مسوول معلوم نیست چند نفرشان سالی یک بار به موزه ملی ایران باستان سری می زنند؟
اصولا ایران دوستانی که برای بازگشت سرباز هخامنشی به ایران تلا ش می کنند در جریان جای خالی۴ اثر با ارزش موزه ملی ایران باستان به مدت بیش از دو سال هستند؟! آثاری که قرار بود دو ماهه در موزه لندن مهمان بشوند و پس از دو ماه با سلا مت کامل و سلا م و صلوات و درست سر وقت به میهن باز گردند.
گرامیانی که برای بازگشت سرباز هخامنشی در تلا شند، از خروج (موقت و 2 ماهه) تندیس سنگی سگ (هخامنشی) و پنجه عظیم شیر سنگی (هخامنشی) و پلا ک با نقش عقاب (هخامنشی) و نیم تنه شیر (هخامنشی) با زمانی بیش از دو سال خبر دارند؟
شاید بهتر باشد به جای برگزاری همایش های بزرگ نوشدارویی، بر مزار سهراب ها اساسا رستم گونه، زخم به جان سهراب هایمان نزنیم! شاید بهتر باشد پیش از آنکه 30 سال دیگر بگذرد و خبر حراج تندیس سگ و پنجه شیر و نیم تنه شیرو... را بشنویم دست به کاری زنیم که غصه سراید! عجیب است از هر زاویه ای به خروج و نمایش تعدادی از اشیای با ارزش موزه ایران باستان نگاه می کنیم موجب نگرانی است و باز هم این همه سکوت!
راستی فرزندان ایران خود لا یق تماشای هنر اجدادشان نیستند؟
موزه ایران باستان موزه اشیای تاریخی ایران است یا تماشاخانه عکس ها و پوسترها و تصاویر اشیای تاریخی ایران؟
به راستی حد ما فقط تماشای پوستر سگ پارسی و پنجه سنگی و شیر سنگی و...است؟ راستی فرزندان ایران هیچ درک هنری از تماشای اشیای تاریخی هنری ایران ندارند. همان زاویه دید عکاس به شی» مورد نظرمان برای مان کافی است؟ شاید هم به قول معروف همین هم از سرمان زیاد است!
از همه این موضوع ها که بگذریم و فرض کنیم خروج موقت چندتایی از اشیای با ارزش موزه ایران باستان، برای نمایش فرهنگ ایران در میان سایر ملل عملی است بسیار نیکو، پسندیده و با ارزش چرا که ما آنقدر مهربانیم که ترجیح می دهیم به جای اینکه دوستان سایر کشورها سختی پیمودن راه را به جان بخرند و کلی هزینه بپردازند - آن هم در این گرانی - تا بیایند ایران و تاریخ و فرهنگمان را تماشا کنند اشیایمان را می فرستیم خدمتشان و موجب معرفی فرهنگ ریشه دار و متمدن ایران به سایرین می شویم و هیچ ربطی هم به بازگشت سرباز هخامنشی ندارد و برای جای خالی آن آثار نیازی به هیچ نگرانی نیست. باز هم موضوع بازگشت سرباز هخامنشی و تلا ش برای بازگشت آن به میهن ارزش یک بار به موزه ایران باستان رفتن را داشت.
پیش از آنکه از سرباز وطن دعوت به بازگشت مینمودیم بد نبود نگاهی به سقف نم کشیده موزه ملی ایران باستان میانداختیم. موزه ملی ایران باستان واقع در پایتخت ایران و با ارزشترین موزه ایران ماه هاست (بیش از 1 سال) که لکه بزرگی از نم بر پیشانی سقف نشانده و لکه ای از داغ بر دل هر بیننده و دوستدار ایران.
به راستی استحقاق اقامت سرباز هخامنشی در چنین جایی بود؟ به راستی درد تاریخ و هویت و فرهنگ ایرانی فقط بازگشت سرباز هخامنشی بود؟
به راستی ارزش هزاران سال تاریخ باشکوه چنین بی سامانی است؟
ریشه هایمان را اگر فریاد نرسیم خواهیم خشکید. پدر و مادرمان را اگر از خاطر ببریم پدر و مادرهای بیگانه ای دست بر سرمان خواهند کشید و آموزه های بیگانه ای که ما را نخواهد فهمید و ما هم نخواهیم دانستش و...
موزه ایران باستان را دریابیم. غربتی اینچنین نه سزاوار اوست.
«پیر شد، صبر و کسی حادثه را جار نزد
آسمان بغض شد از ابر، ولی زار نزد»
چنین سکوت و بی تفاوتی نسبت به هویت و میراثمان شایسته چنین میراث گرانبها و سرشاری نیست، یک سالن یک طبقه نم کشیده کجا و هزاران سال تاریخ و هزاران یادگار از آن کجا؟
به راستی یک طبقه از موزه ایران باستان با وسعت سرزمینمان ایران تناسب دارد؟
به راستی هویت موضوعی تا این اندازه بی اهمیت است؟
این یادداشت با اندکی تلخیص در این پیوند از روزنامه مردمسالاری به چاپ رسید.
http://www.mardomsalari.com/Template1/News.aspx?NID=11914