تبليغاتX
مه و ماه
گاه‌به‌گاه نوشته‌هایمان
 

 

حالا هی فیلتر و پارازیت و ...

داستان ما سینه به سینه نقل می شود ,

                                             نقل خواهد شد .

قلبها را هم می توانید فیلتر کنید ؟!

                        یا روی ذهن ها پارازیت بیاندازید ؟!

                                             یا سرعت عشق را کم کنید ؟!

از این سانسورها کاری نمی آید ؛

                فردای سالخورده گیتان , فرزندانتان هم  حتی,  داستان ما را برایتان خواهند گفت ...

                          بیایید ؛ یک کمی آدم خوبه ی داستان ِ بچه هایتان بشوید ...

                                   آخر شما که گناهی ندارید , هیچ کس گناهی ندارد ...

همه ی اینها یک برداشت اشتباهی است ...

اشتباهی فکر می کنید ما دوستتان نداریم !

ما دوستتان داریم , شما را , سرزمینمان را , خودمان را !

باورکنید , هیچ کس اندازه ی ما دوستتان ندارد ...

باور کنید و

          این همه انرژی هدر ندهید* ,

               این قدر عشق را آزار ندهید ,

با عشق در نیافتید , که با درد کشان هر که در افتاد , برافتاد **

فردا که نفت تمام بشود و سکه ای ته کاسه نماند؛

         مایک عالم  عشق داریم .   و شما تهی دست ؛ دریغ از یک پول سیاه ...

                                               مثل ما عاشق بشوید !

                                                    به روسفیدی اش می ارزد !

 

پانویس:

*: این بیت از غزل قصیده ی مثنوی ِ " اینجاش الکیه "این شعر , تلمیح است. تلمیح به کم مصرف کردن و استفاده ی بهینه مخصوصا از انرژی و اینا " تلمیحش راستکیه " . خودشون می گن در مصرف انرژی صرفه جویی کنیم , خودشون این همه انرژی هدر میدن ... آخه پول این ارتش سایبری از کجا میاد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یه مملکت چند تا ارتش می خوادَ مادر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ " به قول ننه جان معروف روزهای انتخابات "

**: اینجاشم تلمیحه ... از رو دست یه شاعر بلند پایه نوشتم ... بغل دستیمه , آخه ! رو دستشم نمی گیره . خیلی دست و دلبازه ه ه ه !!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت   توسط هر دو  | 

 

عکس گلسرخی را نگاه می کنم , عکسش را که همین امسال از روزنامه جدا کردم و چسباندم روی دیوار , با شعری که تا انروز جایی نخوانده بودمش و ...

عکسش را پیش رویم گذاشتم , تا هر وقت که می نویسم , نگاهش کنم... نگاهش کنم و این سیاووشی ایران را هی مرور کنم . سیاووشی که نمی دانم چه سری است, هر چه زلالتر ....

 سیاووشی ِ گل سرخی , به دل می نشیند. به گل سرخی می چسبد , می آید. و سیاووش که کهنه درد ِ تاریخی ِ سرزمینمان است , خوب بیانگریست. زیبا نمادی , برخاسته از واقعیتی دور , که هر روز و هر روز تکرار شده است در این سرزمین ِ مردمان ِ صلح جوی ِ ظلم ستیز.

پس از سالها , اکنون که بهمن با همه ی آوار ِ سوز و سرمایش رسیده , می نویسم و گل سرخی  را نگاه می کنم. گل سرخی که پیش از این به کهنه زخم ِ پهلوانیمان , سیاووش وار , احترامش کرده ایم . و حالا که هی گل ِ سرخهای سرزمینمان , برگ – برگ – برگ – سبز, بر زمین , پر – پر می شوند , پر می گیرند و می روند و می پرند و دور – دور, تماشایمان می کنند و ما را در حسرت نگاهشان می گذارند , خوب به دل می نشیند و به برگ - برگ ِ سبزهایمان می چسبد و خوب بیانگر مهاجران می شود.

نبضی که جز در میان مردم حسرت کشش , منظم نمی شود , می آید ؛ اگر بگوییم , این روزها هی گل سرخهایمان نمودی از کهنه زخمش  می شوند.

می آید , چون همه یک چیز می خواهیم ... از سیاووش تا گل سرخی و از گل سرخی تا همین محمد رضا و آرشمان... همه یک نفس سیر آزادی می خواهیم و یک بغل سیر عشق و عطر نان و حرمت انسان و شکوه ایران ... گمانم خوب نیست ؛ بگذاریم , اسمهای مختلف رویمان بگذارند و ما که همه سبزیم را به هم بشورانند... خوب نیست , بگذاریم کهنه قصه ی , نفوذ پلید بدبینی میان ِ یاران , ناراستان را خرسند کند. بگذاریم بحث ِ خودی و غیر خودی میان ناراستان باشد. ما که تکلیفمان با خودمان معلوم است . ما می دانیم چه می خواهیم . ما زخم هایمان مشترک است و دردهایمان و ارزوها و آرمانهایمان ...ما که همه انسانیم و از یک زادبوم . ما که فریاد می کنیم ؛ همه با همیم را ...

چه قدر دوست دارم این شعار را , وقتی ناراستان , با اسلحه می تازند میانمان و ما تهی دست با قلبهای پر عشق , تکرار می کنیم , نترسید , نترسید, ما همه با هم هستیم !

 

شعر بالا از ؛ بهمن رافعی

 

 

این پیام برای نوشته ی بالا  نیست!

این پیام برای پیامهای نوشته ی بالاست :

" ایرانیش ویدیو جان ! ضیا جان ! سپیده و رامین جان ! آخرین بازمانده جان !

ببخشید برای نوشتن تو صفحه هاتون َ مشکل دارم ... سعی می کنم َ ولی نمیشه ... هر کدوم به یه شکلی ... فکر می کنم ایراد از سرعت اینترنت خودم باشه ... فکر می کنم !!! به هروی دوستون دارم ... با همه ی قلبم براتون دعا می کنم و ... به امید پیروزی !

وباز هم سعی می کنم َ بتونم بنویسم َ تو صفحه های دوست داشتنیتون که برای سبزها َ می نویسه .

عمو غارنشین جان َ خوب صفحه ی شما هم فقط عنوانش واسم باز میشه ... دلم واسه نوشته هاتون تنگیده ....

راستی ایرانیش ویدیو جان ! لینکوندمتون تا اطلاع رسانی بشه و کسای بیشتری از اهنگها و تصویرهاتون استفاده کنن...

...کارمون به پیام نوشتن در صفحه ی خودمون کشیده شده ... به لطف دولت خدمتگزار  جان+ ی "  

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت   توسط هر دو  | 

 

پیامت را خواندم زهرا, از سرزمین اجدادی , برایم نوشته بودی َ پایین مطلب قبلی ام .خبر را شنیده بودم , خواهرکم , ... از بابا شنیده بودم , عصری , بهم زنگ زده بود که بیا , دلمون تنگ شده و اینا ... توی صداش بغض بود , ازش پرسیدم , چیه بابا ؟       گفت ؛ ... !        گفتم؛ چی شده ؟          بابا , با آن همه خاطره ازانقلاب و جنگ و سیل و زلزله , گریست ,   گفت ؛ دو معصومیت ِ بی سلاح بردار شدند ...

خبر راشنیده بودم , زری کوچولوی ِ نازنینم َ که برای خنده های کودکانه غنج می روی .    عصر ,  وقتی زیر پل آمل نشسته بودم و به نفس کشیدن ِ کودکی ِ اکبر محمدی در این هوا فکر می کردم َ خبر را شنیدم...

دارم خفه می شوم ... ولی ایمان دارم , حتی اگر از این همه خفه گی بمیرم , باز هم فرانک ها فریدون می زایند. من به فردای ِ شکست ِ دارها , ایمان دارم , حتی اگر نباشم .

تا رهایی ... وحالا کمی سکوتم  به احترام ِمحمدرضا علی زمانی و آرش رحمانی   

و اشک برای چوبه ی داری که دارد جوانه می زند , و جلاد آفتابش نمی دهد...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت   توسط هر دو  | 

 

من اعتراف می کنم , از زلزله ی بلاد دور درس آموختم. امیدوارم به حق ِ  این سوی ِ چراغ و به حق ِ نون و نمک و به حق ِ آب روون و به حق اشک چشم ِ جوون و اینا , آبروی ِ آمریکا پیش همه ی دنیا بره . نگو بی " نمی دونم چیا* " تو زلزله ی بمم دست داشتن. دیدم " (آخه ؛ گفتن نداره ولی منم رفته بودم اونجا عکس بگیرم) " , اولین اردوگاه ِ امدادی که تو بم برپا شد , اردوگاه ِ آمریکاییا بود" (از خدا که پنهون نیست , از شما چه پنهون , پرچمشونم رفت بالا رو چادراشون )"  , نگو ل-ا- م-ص-ب-ا*۱ می دونستن , زلزله میاد. نگو ب-ی -د-ی-ن-ا*۲ , خودشون زلزله رو را انداخته بودن. همون وقت باید می فهمیدم . این خیانتا در حالی بود که یه عده برادر ِ خیلی خیلی زحمت کش , چادر و دارو و اینا بر می داشتن , می فرستادن واسه بازارهای بیرون بم ... طفلیا فهمیده بودن ,مردم بم به پول احتیاج دارن , داشتن جنساشونو واسشون آب می کردن . اینارو با چشم خودم دیدماااا, نگین پول گرفته داره از برادرا حمایت می کنه . ابدا , گفتن نداره ولی با دو تا چشای خودم دیدم ....

پانویس:

*= ناسزا ی نامرسوم " مال خودمه "

*۱ = ناسزا - ناسزای مرسوم با زبان عربی

*۲ = ناسزا- ناسزای مرسوم -از فرهنگستان زبان فارسی َ معادل فارسی ناسزای قبلی است .

توضیح :

چنانچه ناسزاها به دلتون نمی چسبه َ می تونید َ بدترین ناسزایی که به ذهنتون میاد رو خودتون جایگزین کنید . تا دلتون خنک شه از دست این آمریکاییا ی ب- د جنس ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت   توسط هر دو  | 

 

 توی شعارهای انقلاب یه شعاری ثبت شده بود , که سخت دل کودکیهامو , می لرزوند. عاشقش بودم , توش یه واژه داشت که دلم غنج می رفت براش. و چون شعار مردم بود و اینا , وقتی تکرارش می کردم , بابا نمی گفت ؛ "وای دخترم , حرفای بد ؟؟؟؟؟! "

من همه ی علاقه مندیم به بازگویی واژه های ِ منع شده رو با این شعار فریاد می کردم . برای اولین بار تو جشنهای بهمن ,  از تلوزیون شنیدمش. بعد تکرارش کردم , مامان گفت ؛" اینو کی بهت یاد داده ؟ "

گفتم: تلوزیون .

 بابا مجال بازجویی به مامان نداد و گفت ؛ "اینم یه قسمتی از شعارای مردم بود دیگه , شما نگو , خوب نیست"                    و بعد لبخند ریزی زد و به مامان اشاره کرد ؛ سخت نگیر ...

 من که خوب متوجه این تشویق غیر مستقیم بابا شده بودم , بلند بلند گفتم :

ما میگیم شاه نمی خوایم ... نخست وزیر عوض میشه

ما میگیم    خ-ر نمی خوایم ...  پالون خ- ر عوض میشه

و بعد با علاقه ی خاصی , فقط قسمت دومش رو تکرار کردم و فریاد کردم و ... خیلی بهم خوش گذشت. تو همه ی زندگیم , اونقدر راحت هی پشت سر هم نگفته بودم ؛ خ خ خ خ ررر – خ-ر , خ – ر .

نمی دونم چرا یهو یاد اون روزها افتادم . شاید به خاطر حال و هوایِ بهمنه . یا نم بارونی که زده به سرم . یا تماشای دریا تو این فصل سرد یا ... نمی دونم واسه چیه , فقط دوست دارم مطمینتون کنم , هیچ ربطی ! تاکید می کنم ؛ هیچ ربطی , به صحبتهای تازه ی آقای کروبی نداره ... باور کنید هیچ ربطی نداره ! هیچ ربطی به گلوی دریده شده ی  ِ این ماههای ِ مردم ِ این سرزمین نداره ! هیچ ربطی به مشروعیت یا عدم مشروعیت تنفیذ کننده و تنفیذ شونده در فرمایشهای آقای کروبیَ  نداره ... اصولا هیچ ربطی به مشروعیت نداره ! من فقط حالا کنار دریام و نمی دونم چرا هر وقت به دریا نگاه می کنم , همه ی خاطره هام یادم میاد ... خوب اینم یکی از خاطره هامه دیگه ... مگه چیه ؟ ! خاطره که فقط گل  سرخ و موج دریا و اینا نیست. آدم می تونه با یه خ –ر خشک و خالیم , واسه خودش خاطره بسازه !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت   توسط هر دو  | 

 

تور ماهیگیران ِ دریای مازندران , مثل زنبیل ِ  زنها که صبح روی دستهایشان می گیرند و بازار روز می روند شده است.

تور ماهیگیران دریای مازندران , هی سبک تر و سبک تر به خانه باز می گردد.

و آه ه ه ه ه  ! کو بوی نمور ساحل دریای مازندران , که پاک بود و جنس آب ؟ انقدر که هوس چای , و ساعتها تماشای آب و نفس کشیدن ِ عطر ساحل , حالا شده است , تحمل لجن واره گی .

آنقدر که آلوده اند , ساحلمان را و لگد مال کرده اند , حقوقمان را , و دریای مازندران, انگار جگر زلیخا ! تکه ! تکه ! تکه !

کاش ! میلیونها خوبی که این روزها فریاد می زنند ؛ م – ر – گ – بر روسیه , دست در دست هم آواز می کردند , زنده باد دریای مازندران !

زنده باد ماهیگیر مازندرانی !

زنده باد حقوق هم وطنان ِ ساحل دریای مازندران  !

زنده باد زندگی!

... تا ماهیگیر باور کند,  ما با همیم را , از همیم , همدردیدم را ,  و ...

تا ساحلیهای ِ دریای مازندران , حاشیه نشین ِ شهرها نشوند ... گ-د- ا نشوند . دست فروش نشوند . موتور سوارهای بی کلاه محافظ نشوند ... تصادف نکنند ... جوان م- ر- گ نشوند ...

کاش بعد از 30 سال فریاد ِ م – ر- گ بر این و آن , آواز می کردیم , زنده باد هموطنمان , خودمان , زندگیمان , حقوقمان , حق مسلممان , دریای مازندرانمان !

آه ! حق مسلم جان ! چه قدر گم کرده ایم راهت را ؟! چه قدر ؟!

به بیشماریمان , سوگند که حق ِ مسلم جان , دعا کن آنقدر دریایی بشویم , که بگوییم زنده باد روسیه هم! و آنقدر راهت را بلد بشویم که بگوییم حقوق ِ 50 درصدیمان مسلم است !

نمی بینیم , بچه های مازندران , فوج فوج می کوچند , تهران , آدامس می فروشند به این و آن ؟؟؟؟ باز هم نمی خواهیم , امضا کنیم , زنده باد دریای مازندران را  ؟

 http://maaz.ir/emza/?show=signs&pagenum=1&id=1

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت   توسط هر دو  | 

 

 

آنقدر مادربزگ خواند ؛" دس دسی باباش میاد ... جیر جیر کفش پاش میاد ! نون میاد لواش میاد ... باباش یواش یواش میاد !"         تا  ما دست زدن را آموختیم .

دست بر هم زدن را آموختیم  و باور کردیم , راز ِ ساده ی یک دست, که هیچ صدایی ندارد را .

 ما دست زدیم ... تیراندازی شد؟!

مادربزرگ اشک میریزد حالا  و می خواند ؛" دس دسی باباش میاد ... صدای ناله هاش میاد. "

ما دست می زنیم هنوز َ باورمان را ..........  ما دست می زنیم َ کاش !بابا بیاید و صدای کفشهایش و نان و ... 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت   توسط هر دو  | 

 

این عذر خواهی از خون پاک ندای نازنینی است َ که توی گوش جهان طنین انداخت و گروهی َ گویی هزاران سال خفته َ نمی شنوند ...

این عذز خواهی برای پیامی است َ که کسی در قسمت نظر خواهی مطلب قبلی َ نوشته و ما به دلیل تعهد به امانتداری در پیامها و سانسورچی نبودن َ پاکش نمی کنیم و فقط جای کلامهای زشت و ادبیات غیر انسانی اش َ علامت @ را قرار دادیم . " هر چند از سر تا تهش َ نازیباست "

متاسفیم ندای خوب ! ندای زیبا ! گروهی از جسم بی جان تو هم در هراسند .

گروهی از تن بی روح تو َ از گور تو َ می ترسند. گروهی که تا دندانهایشان اسلحه بسته اند.

نگاه کن َ چقدر صلابت داری َ دختر َ این همه َ از تو می ترسند.

مه و ماه را ببخش که این چنین نوشته ی نازیبایی بر دیوارش ثبت شد. و دارد از خجالت آب می شود . پاکش نمی کنیم َ برای احترام به آن آزادی که خون پاکان چون تویی َ ریخته به پایش.

بدان و می دانیم که می دانی َ مه و ماه َ روزی هزار بار َ قربان َ صدقه ی قد و بالای زیبایت می شود . قربان صدقه ی آرمانی که جان نازنینانی چون تو فدایش شد. قربان صدقه ی شکوه زنانه ای که به زن بودنمان می بالدمان ........ تا همیشه زنده ای َ ندا آقا سلطان !

  

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت   توسط هر دو  | 

 

ندا جان که این روزها بیش از همیشه دوستت می دارم و این همه نستوهی ات را می ستایم , خوب می دانی که از عاشقی دست برنمی دارم . نگران نوشته هایم نباش , خودم را راحت گذاشته ام , بدون سانسور شرح درونم را بنویسم . چیزیم نیست . درد تو همه ی روزهای دردناک ِ خودم را به یادم آورده. آن روزها که درد نهانم و رها شدنم از طرف ِ کسی که خودش را دوست معرفی کرده بود و ساعتها برای همدردی با من , کوچ اکبر محمدی را گریسته بود و یک عالم ژستهای روشنفکرانه گرفته بود , بیش از زخم تنم آزارم می داد.

 نمی دانم چه چیزی من و تو را به هم صدا کرد , عجیب است , ولی هی تو در من و من در تو و تاریخ ِ هم,  تکرار می شویم انگار؟!

 خیلی دردهایت را می فهمم و انگار تو هم !

 برای من نگران نباش , من هنوز همان زهره ی شاد و غزلخوان و قدح باده به دست " بدون الکش " هستم . فقط یکمی بچه تر شده ام . به بچه گی ام اجازه داده ام برای اولین بار , نق هم بزند , درد و دل هم بکند,  دلشکستگی اش را بگوید... فقط همین ! آخر طفلک بچه گی من , فقط شادی کردن و هورا کشیدن و از دیوار راست بالا رفتن " به قول عمو سیبیل " را بلد بود. تازه گیها یادش داده ام , بعضی وقتها , توی نوشته هام , نق و نوقی هم بکند... خودت می دانی مادر جان , بچه که بی نق و نوق نمی شود. ولی به قول آقای دکتر جانمان " که هر کجا هست خدایا به سلامت دارش " حال ِ عمومی ام خوب است . اندازه ی گ – ا – و می خورم . مثل خ-ر- گ- و- ش جست و خیز دارم و مثل چ- ل- چ – ل – ه عاشق ِ عاشقی ام .  این روزهای تلخ از سر ِ ما خواهد گذشت و ما سرود پیروزیمان را خواهیم خواند . برادرانمان که امروز , می زنند مان و موهایمان را می کشند و گل سرهای سبزمان را لگدمال می کنند , و حرمت عاشورا را هم نگاه نمی دارند , یک روز همه ی این چلچله گی ِ ما را درک خواهند کرد. با ما سرود ِ ایران را خواهند خواند . وای که چه حال ِ عجیبی دارد, چلچله گی . تا میگویم چلچله , کوچیدنش قلبم را تکان می دهد. کوچیدنش که سهراب نمودش شد و ندا و کیانوش و محمد و اشکان و ترانه و یک عالم پرنده ی خوش بال و پر دیگر . راستی باورت می آید  تو  و من در سرزمینی زنده گی می کنیم , که این همه چلچله دارد , این همه عاشق ؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت   توسط هر دو  | 

 

گل سر جان سلام !

ببخشید که زورم نرسید از زیر دست و پا  بکشمت بیرون . ببخشید , تنها رهایت کردم و ماندی دورو بر کالج ! نمی دانم شاید از آن همه خفقان و قیژ قیژ ِ موتورهای ِ بی احساس , تاب نیاورده باشی و مرده باشی ؟  می دانم که مثل خودم عاشق هوا بودی .    طفلکم ! دلم برایت می سوزد, آخرش آرزوی هواخوری در خیابان به دلت ماند؟!

گل سر جان , با موهایم خداحافظی کردم , به احترام تو  ؛ قیچ – قیچ – قیچ -    دلم برای دخترانه گی ِ موهایم تنگ می شود , می دانم . مجبور شدم . خودت شاهد بودی آنروز, چه قدر چنگ افتاد توی موهایم . هر چه می شستمشان , رد پنجه های ِ پلید, پاک نمی شد که نمی شد .  فکر کردم ؛ حالا که تو را گم کرده ام , باقی گل سرها را هم که قایم کرده ام  , یکمی عاقل بشوم و دست از عاشقانه گی ام بشویم . فکر کردم ؛ اینبار یک ابزار شکنجه را از دستهای ِ پلید , بگیرم ... هی آنها تهی دست تر بشوند و ما به پیروزی نزدیک تر. کاش پیدایت می کردم , حتی اگر مرده باشی , تا پیش موهایم خاکت کنم  , و یک روز که موهایم دوباره جان گرفتند و ریختند روی شانه هایم و با باد بال گرفتند , بیایم بالای سرتان , تماشایم کنید ... آه ! گل سر جان , نمی دانی چه قدر دلتنگت هستم . دعا کن یک روز زنجیر از موها ی همه باز بشود و موها دوباره مایه ی شعر بشوند و یک دیوان غزل بسازند . من هم دعا می کنم , تو یک روز , دوباره سبز بشوی , چه قدر رنگ سبزت را دوست می داشتم !!!

                                                                                با مهر زهره

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت   توسط هر دو  | 

 





Powered by WebGozar