تبليغاتX
مه و ماه
گاه‌به‌گاه نوشته‌هایمان

فر هنگنامه‌ی صفدری، کتابی است ارزشمند که سالهاست بسیاری دانشمندان مانده اند توی کارش . رمز گشایی از این میراث کهن تقریبا غیر ممکن به نظر می رسید تا اینکه شرح فرهنگنامه‌ی صفدری که کتابی است پیرامون فرهنگنامه‌ی صفدری و از واژه‌های آن رمز گشایی نموده  در تخت جمشید به دست باستانشناسان افتاد. این کتاب رمز گشایی فردی ناشناس از بعضی واژه‌های کهن فرهنگنامه‌ی صفدری می‌باشد." این دستنوشته در کتیبه‌های  تخت جمشید موجود است"  علاقمندان به باز خوانی اسناد می‌توانند به نشانی زیر مراجعه  نمایند: تخت جمشید-  جنب کاخ صدستون- کاخ بیستون- بخش وزارت اسناد و اینا. که در اونجا همه‌ی اسناد موجود است. خیلی اسناد دیگه هم (غیر از این) موجود است، جهت علاقمندان"

امید است پس از خواندن قسمتی از این رمزگشایی حجاری شده، رفع پاره‌ای شبهات و ابهامات گردد. و دوباره خوبی و خوشی و خرمی و بزن بکوب و اینا به همهی سرزمینها باز گردد.

نویسندهی متن حجاری شده، ‌ابتدا از صنعت تلمیح استفاه کرده و نوشته است:

خداوندا سه درد اومد به یکبار         دروغ و دشمن و خشکسالی و غم یار و غم نان و یه عالمه غم دیگه

پس از مقدمه‌ی مفصلی به این روال به ترتیب حروف الفبا مترادف و متضاد و اینا رو در هم آمیخته و پیرو سبکی تازه که خود مبتکر آن است  شرح َفرهنگنامه را اینگونه  نگاشته است: "توجه: قسمتهایی از این سنگنوشته َ بر اثر مرور زمان از بین رفته و قابل خواندن نیست. مرمتگران در تلاشند بتوانند همهی این سنگ نوشتهی با ارزش را قابل بازخوانی نمایند. بدیهی است به محض خواندن به اطلاع شما  گرامیان خواهیم رساند".

شرح فرهنگنامهی صفدری"به ترتیب حروف الفبا"

رسانه ملی =  شی‌ای متعلق به همه جزملت - مال همه جز مردم - درباره‌ی همه چیز جز ملیت - واسهی غیر ملی -  فراملی و اینا

انتخابات= برای این واژه تاکنون مفهومی تعریف نشده است

منتخب= به ضم میم- اونی که انتخاب نشده

اغتشاشگران=  اونایی که چاقو ندارن - حرف زشت نمی‌زنن- لباس نظامی ندارن - لباس شخصی هم ندارن - ولی لباس دارنا!!!!! فاقد اسلحهی گرم- هیچی ندارن- دست خالین

ادم  بدا= ادم خوبا

ادم خوبا= ادم بدا

امریکا= مردم تو کوچه و بازار ایران

انگلیس= مترادف با امریکا

روسیه= دوست داشتنش لازم- حتمی الخوب- حتمی المحبوب- مرسوم است پس از شنیدن نامش ،‌گفته می شود:بفرمایید تو ، دم در بده! "شیخ طوسی (یا ابی یا بنفش "هر رنگی جز سبز") در اینباره در مرزها نامه می‌گوید: چند تا توپولف اوردیم          دریای مازندرانو ، خوردیم"

دانشجو= لازم الاعدام- لازم الاجرا- لازم الخراج- لازم الحکم- (لازم الحکم از حکم لازم متمایز است)  لازم الحکم یعنی حکم تیرش لازم است- حکم مرگش لازم- حکم اخراجش لازم- کلا حکم عدمش لازم- "حکم لازم مربوط است به جریانات دیگری که ریشه‌های تاریخی‌اش، می رسد به ورود امریکاییها و اصولا غربیها به ایران به همراه فرهنگ مبتذل و ایناشون

اقوام ایرانی = بسته به شرایط متفاوت- چند مفهومی- قبل از انتخابات : نور دیدگان- بینندگان جان- امیدان ایران- عزیز همگان-  پس از انتخابات: از دیدهگان نهان

فردوسی= سر کرده ی خطرناک ا-ر-از-ل و ا-و-ب-ا-ش  - به قدری خطرناک که دور تا دور مجسمه اش ، انواع و اقسام نیروهای مسلح می ایستند- خطرناک- خیلی خطرناک- حتی مجسمه‌اش هم خطرناک

هفت تیر= کسرهی پس از حرف  ت به اشتباه مرسوم شده است- هفتیر  صحیح است- "میدان هفتیر: جایی که با هفتیر می‌زنن"

میدان= سه راهی- تقاطع- چهارراه- هر چیزی جز دایره

شادی= عزای عمومی(در اینجاَ نگارنده توضیحهای دیگری هم بر روی سنگ نوشته بر جای گذاشته است که متاسفانه قابل خواندن نیست و کاملا از بین رفته است"

محمد حقوقی= فردی که از امریکا و انگلیس و فرانسه و ایتالیا و اینا پول می گرفت- و مبتذلَ شعر می‌گفت و "اس- ام- اس " پیامک می‌کرد ، اون ور اب- مخابرات پیامک رو قطع کرد ، محمد حقوقی جان باخت

زندانی سیاسی= یک مدل زندانی که (در ایران) مصداق عینی (بیرونی- واقعی) ندارد – حقیقت است و نه واقعیت – مفهومی است- "چون مطبوعات توقیف شده"

محمدرضا شجریان= کسی که صدا ندارد- زشت روی- گیرندهی پول فراوان از امریکا و انگلیس و فرانسه و ایتالیا و هند و افغانستان و چک و المان و افریقای جنوبشرقی و مراکش و اشغالگران فلسطین و...

عشق= نه نگو ! نگو ، که این حرفا بده!

وطن= نه اصلا نگو! نگو که این حرفا بده!

ازادی= نه اصلا و  ابدا نگو! نگو که این حرفا بده! بوی خون می ده!

کارخانه= تشکیل شده از دو کلمه ی کار و خانه (کار+ خانه)-  کنایه از ان است که نشستن در خانه خودش کار است- نشستن در خانه بهترین کار است- کنایه از امار بیکاری صفر 

پانویس:

  • تلمیح است به سخن داریوش بزرگ " اهورامزدا این سرزمین را از دروغ – دشمن و خشکسالی بپاید.
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت   توسط هر دو  | 

جوانی ات را پر پر کردی ،‌انگار و از اسمان ایران ،‌سخاوتمندانه باریدی!

همه ی محله عطر شهادتت پیچیده

و برق چراغهای حجله ات تاریکی شب را روشن کرده.

تاریکی شب را هم حتی!

مادرت همه ی بغض سفرت را اشک می ریزد و یک ریز از دختری می گوید که حالا دو ماه است نامزد توست.

نمی دانیم دلتنگی خودش را می گرید یا اندوه دختر را؟

یا نه اصلا همه ی  بی گناهی تو را!؟

ما ولی همه ی مفهوم تو را می گرییم که  به خون کشیده شد.

همه ی بغض مادرت را می گرییم ،‌که اشک می شود و سکوت.

می مانی!

به خاطر محله!

به یاد شهر !

به ذهن ایران !

در حماسه ی فتح آزادی

چه قدر پرچم گون افراشته ای از محله یمان!

اینجا انگار البرز دیگری روییده است!

و تو پرچم افراشته از آنی!

تو هم محله ای! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت   توسط هر دو  | 

" نامه ای که می‌خوانیدَ نامه ی سربازی (نمی‌دانم َ لر َ بلوچ َ کرد یا ا‌‌‌‌‌‌‌ذری است" هنوز صد در صد توافق نشده است") که در جنگ جهانی اول به دست نیروهای متفقین افتاد. این سرباز یهودی بوده و از امریکا و انگلیس هم پول می‌گرفته است. اسناد این دریافتهای بانکی موجود است ( در وزارت کشور متفقین) . لازم به توضیح می باشد که هر گونه شباهت اسمی یا مکانی کاملا اتفاقی است و این سرباز و مکان سربازی هیچ ارتباطی با ایران سربلند ما ندارد. "

متن نامه به شرح زیر می‌باشد:

بنام خدای پیوند دهنده ی قلبها

دختر عمو فریبا جان عزیز سلام. دلم خیلی خیلی برای تو تنگ شده است.  امیدوارم هر جا که هستی سلامت باشی. نامه ی سراسر مهر تو به دست این عاشق ناقابل رسید. این حرفها چیست که تو به من گفته ای؟ من  برای تو می میرم. مگر شما خبر ندارید یک گروه ادم به نام اراذل و اوباشها زندگی مردم را تعطیل کرده اند.  مخابرات از ترس انها همه چیز را قطع کرده است. یک  هفته است که پیامها قطع شده است این همه پولهایم را جمع کردم تا یک ایرانسل بخرم و از تو که یگانه معشوق من هستی با خبر بشوم، ای مرده شور این مخابرات را ببرند که نمی‌گذارد پیامهای ما به  هم برسد.

 یادت هست برای تو نوشته بودم ، مواظب باش کنار اتیش نری ،‌کباب میشی ، اخه خیلی جیگری! انگاه تو که یگانه معشوق من هستی برای من نوشته بودی ، بالاخره یک روز به سیخت می کشم ،‌اخه خیلی جیگری!  خدا شاهد است هزار بار پیامت را خواندم. الهی قربان حاضر جوابیت بشود ،‌پسر عمو!

دختر عمو فریبا ،‌اینجا شهر خیلی قاتی پاتی شده است. یک عده ادم که خیلی خیلی کم هستند ، (انقدر کم هستند که رسانه ی ملی می گوید ،‌زندگی همه ی مردم را به خطر انداخته اند و شکایتهای بیشماری از کارهای ناشایستشان دریافت شده است) حالا بماند  که خود رسانه ی ملی چند شب پیش گفته بود شکایت فقط راه قانونی دارد و اصلا با حرف و اینا نمی شود . نمی دانی فریبا جان اینجا یکی یک چیزی می گوید، خودش چند دقیقه بعدمی گوید نگفتم . دودش هم می رود توی چشم ما فقیر بیچاره ها. نه مرخصی نه پیام. دلم برای تو یگانه معشوقم شده است اندازه ی چشم خروس حاج ننه !   حرفم یادم رفت فریبا جان . اره داشتم می گفتم ،‌ان یکعده ادم که تعدادشان خیلی خیلی کم است ،‌هر روز با لباسهای مرتب و بدون هیچ سلاحی می ریزند توی خیابان و بد بختی ما شروع می شود. انها که به ما کاری ندارند  قرتی بازی در می اورند و دستهایشان را بالا می گیرند . بعدش بی خودی تو خیابانها راه می روند . انگار که بیکارند .کار و زندگی ندارند. نمی دانم شاید هم شانس من بدبخت است که این همه از تو یگانه معشوق خود دور باشم. آنها که به ما کاری ندارند ولی‌ به ما دستور داده اند به آنها کار داشته باشیم. خدا شاهد است فریبای خوشگلم دلم می خواهد از اینجا فرار کنم و بیایم پیش تو. کاش زودتر این خدمت سربازی ام تمام بشود. نذر کرده ام با هم برویم امامزاده قاسم شمع روشن کنیم  ناهارش هم کوبیده با سنگک ،چون که تو دوست داری. دعا کن از این شهر هرت جان سالم در بیاورم. آخر نمی دانی که ، یک عده ادم را با ما قطار می کنند سر چهارراهها. یک عده با شلوار کردی ،‌یک عده با لباس سربازی ،‌یک عده با کوفت ،‌یک عده با زهر مار. توی دستشان هم همه چیز هست، شیلنگ ،‌کابل ،‌چاقو ، تفنگ !

باورت می شود فریبا جان ؟ تفنگ!

 چقدر آقا عمو بیچاره این در و آن در زد بیافتم تهران. گوشم دنج باشد و زود برگردم ،‌دست تو را بگیرم و برویم سر زنده گیمان.

کاش افتاده بودم صفر پنج کرمان. مثل هاشم. کاش اصلا من هم مثل برادر تو دانشگاه قبول شده بودم ،‌می رفتم دانشگاه . حالا حالا ها سربازی نمی آمدم. مهندس هم می شدم. بهتر هم بود. البته فریبا جان من سر قول خودم هستم ،‌هم کار پیدا می کنم و هم می روم دانشگاه . البته تعریف از خود نباشد ، همین الان هم کلی تحویلم می گیرند. بالاخره دیپلم فنی دارم. کار 10 تا مهندس را انجام می دهم. مهندسها عملیشان خوب نیست. من خیلی واردتر از انها هستم. تازه فریبا جان عزیزتر از جانم ،‌بروم دانشگاه که چی؟

یک وقت فکر نکنی می خواهم زیر قولم بزنم ها !نه! ولی خدا شاهد است اگر تو هم جای من بودی همین تصمیم را می گرفتی. اینجا دانشجو ها را می کشند. خیلی چیزها هست ولی توی نامه نمی گویم. خطر ناک است ، دختر عمو جان مواظب خودت باش . یک وقت نامه ی من را به کسی نشان ندهی ها! اسم بدنامی می شود . در دهن مردم را که نمی شود بست،‌شاید فکر کنند ما هم کسی را کشته ایم. والا به حضرت عباس قسم به این قبله ی محمدی به جان دختر عمو که می خوام دنیاش  نباشه  ما اسلحه نداریم.   شانس نداریم دیگر ، ما بدبخت بیچاره ها! اقلا ننه ،‌بابای پولدار هم نداریم از مملکت برویم. برویم پی زندگی خودمان. 

یک لباس مجلسی آبی برایت خریده ام ،‌نمی دانی چه قدر قشنگ است؟ تا دیدمش گفتم این را دوخته اند برای فریبای من . برای دختر عمو فریبای من. برای فریبای عزیزتر از جانم. دعا کن زودتر این  بدبختی ها تمام بشود ،‌تا اقلا پیام ها برسد . فکر کنم اگر تو این لباس را بپوشی مثل ماه بشوی.  فکر کنم از مدلش خوشت بیاید.  یعنی می شود من از این شهر هرت سالم بیرون بیایم و روی ماه تو را ببینم!  یک عالمه حرف دارم برایت بنویسم ،‌فریبا جان ولی چه کنم که وقت ندارم.  باید بروم . باید با همه ی بچه ها برویم . سر چهار راهها .‌خدا عالم است ،‌می گویند این بچه قرتی هایی که دستهایشان را بالا می گیرند ،‌اراذل و اوباشند. و از این جور چیزها. به حق چیزهای نشنیده . اراذل و اوباش هم بودند اراذل و اوباشهای قدیم. نه چاقویی نه قمه ای . زن و دختر و پیرزن اراذل اوباش ندیده بودیم که ان را هم دیدیم.آخر زمان شده است دیگر!  وقت ندارم دیگر فریبا جان! برایم دعا کن. دعا کن زنده برگردم و دست تو را بگیرم و برویم سر زنده گیمان. پسر دار بشویم . دانشگاه و این حرفها را هم بی خیال شو . مگر از جانمان سیریم . همان جا در نانوایی آقا عمو شاطری هم بکنم ،‌اموراتمان می گذرد. دلم برای یگانه معشوقم یعنی خودت یعنی فریبا جان تنگ  شده است. به همه ی فامیل سلام من را برسان. به اقا عمو بگو ، خدا شاهد همیشه نمازم را سر وقت می خوانم. نامه را ولی یک وقت نشان کسی ندهی ها. انشاالله بعدها که با یکدیگر ازدواج کردیم ،‌با یکدیگر می خوانیمش.  انشاالله به زودی دیدارها تازه گردد.

دوستت دارم ،‌یگانه عشقم!

نمک در نمکدان شوری ندارد ......دل من طاقت دوری ندارد.

قربانت پسر عمو قربان ..

 

پانویس: ببخشید اگه بعضی کلمه ها نازیباست. اگه حذفشون می کردیم َ می شدیم سانسورچی. به خاطر رعایت حقوق نویسنده ی نامه متن رو عینا  اوردیم. خلاصه َ شرمنده دیگه َ ما خودمونم خجالت می کشیم َ به خاطر بعضی لغتها.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت   توسط هر دو  | 

وای ! وای! وای!

دانشگاه تهران

هرگز فکر نمی کردیم بنویسیم ،‌از خون جوانان وطن لاله دمیده !

همه‌اش فکر می کردیم این وبلاگ سرشار از عاشقانه‌ها می‌شود. سرشار از شعرَ قصه َ زندگی ،‌جوانی !

حالا ولی یکجور دیگر شده است انگار؟!

داریم می رویم با  رودخانه‌ای که مردم است. با رودخانه‌ای که هفتهی پیش، ‌ ‌پی نه گفتن به ناراستی به آن پیوستیم.

 همهی زیبایی و شکوه و بزرگی این رودخانهی همیشه در جریان بدون یاری رسانهی به اصطلاح ملی به گوش و چشم همه گان آمده است. صدای این مردم همیشه بیدار به گوشها رسیده است و....

انچه اشک به چشمهایمان اورده است و زخم به جانهایمان شده است َخون پاک خواهران و برادرانمان است که بر زمین ریخته شد. خون دوستان بسیار جوانمان که ارام و متین و سر به زیر اعتراضشان را به نارواهای رواشده بر ما بیان می‌کردند. دوستان بسیار جوانمان که  غافلگیر تیر و تفنگ شدند.

ناراستی را می‌خواهیم  فریاد کنیم ، به حرمت خون خواهران و برادرانمان.

می خواهیم فریاد کنیم ،‌آخر ناراستی تا کجا؟

ناراستان می گویند بچه‌ها مسلح بودند!

بچه ها مسلح بودند؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگر بچه‌ها مسلح بودند،‌چرا قطره خونی از مهاجمان  ایستاده بر بام ریخته نشد؟

این بامها فرو خواهد ریخت!

و شما از فراز بامها به زیر خواهید نشست!

و  شرمسار خواهید شد!

بچه‌ها ارازل و اوباش بودند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگر ارازل و اوباش بودند، چرا قطره خونی از انبوه جمعیت دورو برشان نریختند؟؟؟؟ ارازل و اوباش که رحم ندارند، می توانستند به جمعیت انبوه اطراف آسیب بزنند!  نمی توانستند؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به چشم خودم دیدیم ، جوانانی را که کنار پایانه‌ی آزادی دست به دامان نیروی انتظامی شده بودند و کمک می‌خواستند: - از پشت بام خانه‌ای به ما تیراندازی می‌شود، به دادمان برسید؟

و پاسخ نیروی انتظامی: کو ؟نه! نشان بدهید، کدام خانه؟

چه طور است که از اول هفته ، انواع و اقسام نیروهای مسلح به انواع و اقسام سلاحها همهی شهر را گرفته است و انوقت ا-ر-ا-ذ-ل و ا-و-ب-ا-ش مسلح راست راست توی خیابان راه می روند. و کشته می‌شوند و هیچ اسلحه‌ای هم به دست نیروی مبارز نمی‌افتد و هیچ فرد مسلحی هم دستگیر نمی‌شود و فقط عده‌ای کشته می‌شوند؟

داغیم، داغ مانند دلهای داغ  مادران جوانان کشته شده!

کشته شده در راه احقاق حقوق مردم!

کشته‌های بسیار جوانی که صبح از خانه بیرون آمده بودندَ برای انکه شب به خانه باز گردند.

دستپخت مادر را بخورند .

پای تلفنهای پاک  و کودکانه‌‌اشان بنشیند و عاشقانه‌های زلالشان را مرور کنند.

دلبستگیها،‌عشقها ،‌آینده ،‌آینده ،‌آینده شان را!

دریغمان می آید به خانواده‌های کشته شده نگوییم . باید بگوییم . "ما  می‌دانیم فرزندان شما مسلح نبودند . ما می دانیم فرزندان شما سرشار از مهر به مردم بودند. ما می‌دانیم ، فرزندان شما پاک بودند. غافلگیر شدند، هنگام بازگشت به خانه ! هنگام بازگشت و شاد از حضور و همراهی میلیونی مردم با دلهای آرمانخواهشان "!

داغیم و می‌دانیم هیچ  خنکایی پس از اینَ دلهای داغدار شما را سرد نخواهد کرد!

آخر می‌دانید؟ بچه هایتان از انقلاب تا آزادی پیاده آمده بودند. آب نخورده بودند . تشنه بودند.

ایمان داریم ، همانطور که تشنگی حسین،  حماسه‌ی جاوید تاریخ شد، تشنگی فرزندان شما نیز حماسه‌ی جاویدی است. ارامگاهشان چون شهدای 16 آذر ، زنده‌ی تاریخ خواهد ماند. و ما، ما همه‌ی مردم ، روزی با دسته های گل ، همه‌ی زمین میدان آزادی را فرش خواهیم کرد. به یاد خونهای پاکشان. به یاد معصومیت و مظلومیتشان. گرامی خواهیم داشت ، فرزندانتان را . هر چند اینها برای شما یک لحظه تماشای خنده‌های شیرینشان نخواهد شد.  لیک ایمان داریم که از خون جوانان وطن لاله‌ها بر خواهد دمید ....

آنها که بر بامند،به زیر خواهند امد و  شرمسار خواهند شد. و ما که چون آنها برادرکش نیستیم  دل به حقارتشان خواهیم سوزاند. و آنها شرمسار از روی شما دسته‌های گل بر مزار فرزندانتان خواهند آورد. هر چند خوب می‌دانیم، همه‌ی اینها یک لحظه خنده‌های شیرین فرزندانتان هم نمی‌شود.

می‌دانیم . می‌دانیم.

ما هم داغیم . داغ مثل دلهای شما!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت   توسط هر دو  | 

یکسالی می‌شود زندانی خانه‌اش است. مجبور به نگهداری پدری که بر بستر است. می‌گوید: فردا صبح با پدر می‌رویم و نظرمان را می‌گوئیم. درآمد و شغل ثابتی ندارد؛ از همه چیز نارحت است ولی بیشتر بیزار از ناراستی و نشنیدن فریادهایش است.

با مانتو و مقنعه در حالیکه کودکی به بغل دارد از محل کارش آمده تا همراه موج شود، حل شود. کودکش بیقراری می‌کند ولی تا 2 ساعت کنار خیابان ایستاد و نوار رنگی را با دستان کودکش نگهداشت.

جوان گیسو بلندی، دقایق را ثبت می‌کرد. از همه عکس می‌گرفت. از هفتها، از دستهای گره شده؛ شبنم بر پیشانی‌اش نقش بسته، در دل طلب آزادی داشت.

دختران زیبارو، پر از هیجان و احساس؛ آمده تا بخندند. بر روی همه چیز و همه کس. موتور سوار و راننده خودروها همه می‌خندد. شعری می‌خوانند، هر دو می‌خندند.

کودکان از همه خشنودترند، دنیای آنان دنیای بیرنگیست. در داخل ماشین و بیرون به همه دست تکان می‌دهند و لبخند می‌زنند. این مختص کودکان نیست. همه همینگونه‌اند.

کودک کار

گونه‌های کودکان خیابانی رنگی بود. بر تک تک انگشتانشان رنگ بود. نه سیاه بلکه رنگی روشن. در دنیای خود همه را خیره‌وار نگاه می‌کردند.

دخترک سیه‌گیسو در دل جاودانگی وطنش را فریاد می‌زند، از اشک چشمانش پیدا بود. با دیدگانش ثبت می‌کرد تا شب در خلوتش بنویسد، با جوهر ثبت کند بر کاغذی سفید، به سپیدی پاکدامنیش.

ریش‌ سفیدان، آرام در کنجی تماشاگر کارزارند. آنها نیز ثبت می‌کنند و گویا در تنهائیشان به قضاوت و مقایسه می‌پردازند. به زبان نمی‌آورند ولی می‌خواهند دیگر خموش نباشند!

زیر زمین هم خبرهایی است. همه منتظر قطارند. همه بالایند ولی پایینها نیز خبرهایی هست. سکوتی عجیب بر سرتاسر ایستگاه حکمفرماست. سکوت! ناگهان دهانی باز می‌شود و بدنبالش فریادهای پیاپی. دیگر موشها آرام ندارند. خوابشان پریده!

راننده تاکسیها نرخ کرایه‌ها را زیاد کردند اما همه با میل این بها را می‌پردازند.

تنها ناراحت این میدان پرندگان بیچاره‌اند که نمی‌توانند بر روی درختان، بام یا کنار دیواری بنشینند. آسمان پر از پرندگان پرّان است. فریادها بلند است. دلم می‌سوزد!

واقعیتی آشنا که ناآشنا شده بود، تکرار می‌شود. از دهان مردان و زنان و کودکانمان. «دروغ ممنوع». دلمان در آرزوی فردایی امیدوارانه پر می‌زند. بال می‌زند. و با مردمان که از جنس خاکند و شیشه، پر می‌کشد. سرود وطن تکرار می‌شود. یادآوری شد که وطنی هست و خونهایی که در راه آزادیش ریخته شده؛

رای خواهیم داد برای اینکه تمام مردمان وطنم دریافتند که دروغ «دروغ» است؛ تجربه‌ی‌ «دموکراسی‌خواهی»، خونخواهی دختران و پسران بیگناه، دانشجویان ستاره‌دار و محروم هنوز پایان نیافته است. اینبار من و او خوب می‌دانیم که چه می‌خواهیم و می‌دانیم که چه نمی‌خواهیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت   توسط هر دو  | 

 

شهریار " حضور گسترده ی مردم برای نه به ناراستی (۱۸ خرداد ۱۳۸۸)"
...از اینجا بگویم شاید بهتر باشد. از ستاره شناس جبران خلیل جبران .... که کور بود و دستش را روی سینه اش گذاشت و گفت :من همه ی این  خورشیدها و ماه ها و ستاره ها را رصد می گیرم.

آنگاه که  محسن رمضانی، امد بالا و سخن آغاز کرد ،‌فکر کردم  این همان ستاره شناس جبران است.  وسعت دیدش خیلی خیلی خیلی فراتر از نان واندازه ی لقمه ها و .... است. نوجوان و پر از شور و دلی سرشار از نور!
چه قدر صمیمانه و ساده و صادق ،‌رنگ را گفتی!
رنگ که پیش از این پی  خدایی اش می گشتی! پای همه ی درد و زخم و زیبایی وفلسفه ی انچه پیش از این گفته بودی ،‌کودکانه گریسته بودم و باز هم  بیان صادقانه ی رنگ و نیرنگ امروزت مرا گریاند.
می خواستم با بچه های گروه باشم و سر قرارمان برای زنجیر ه انسانی تهران.
با ندا که یک عالمه پرینت می‌آورد و علیرضا که با دوربین خیلی خوشگلش ،هی چیک چیک عکس می گیرد و... یاد  حلقه ی انسانی ارامگاه کوروش بزرگ به خیر! چه خوب، بچه‌ها دور ارامگاه حلقه زده بودند.
بعد از ان و یک عالمه حادثه ی تلخ ،  فکر کردم قرارم با بچه ها برای زنجیر شدن ، دوباره راه جستن  است. دوباره با هم بودن . دوباره  پی آرزوی داریوش گشتن"اهورامزدا این سرزمین را از دروغ دشمنی و خشکسالی دور دارد"
به خاطر تلفن خانم پیر هادی نازنین و خبر سخنرانی کسی که حرفهایش برایم جالب است ، به شهر یار  امدم ،‌شهریار که نزدیکی های خانه مان است
به خانم پیر هادی می گویم،‌چه خوب شد که برای سخنرانی خبرم کردی . چه خوب شد که این همه شعور مردم شهریار را تماشا کردم .
دریغم می‌آید از این همه حضور برای نه گفتن به  ناراستی و بد عهدی بگذرم و ننویسم.

گاهی از سفرهایم می نوسم ،‌دریغم می آید،  از حوالی خانه یمام ننویسم.
شادم ! به خاطر با مردم بودن , با مردم همراه شدن !
شادم به حضور محسن رمضانی که بیناترین بیناهاست. شادم به  دیدن کسی دوست می داشتم حرفهایش را بشنوم . هر چند کوتاه گفت  و گذشت . و شادم به اینهمه شعور و حضور آدمهایی که خریدنی نیستند. ادمهایی که با هیچ رقمی مقابل سهام عدالت فروخته نمی‌شوند. آدمهایی که توی حرکت آرامشان، زهرا بنی یعقوب را یاد کردند.  مادر و پدری که با دختر کوچولوی نازنینشان آمده بودند و ای ایران خواندن دختر کوچکشان، دل ادم را می‌لرزاند.
شهریار امروز سبزتر از همیشه شد. سبزتر از  جوانه گی جوانه‌های ،‌آغاز فروردین.
یک روز از تاریخ ایران که می‌ماند ، میهمان شهریار شدم . یک روز که مردمان خواهند گفت ،‌ آغاز بود!
اغاز یک راه، ‌یک مسیر ،‌یک دالان سبز !
یک روز دور ز خلیج فارس و برای خلیج فارس!
یک روز به احترام تمامیت ارضی ایران!
یک روز به احترام ازادی ، راستیَ !

یک روز بیان نان حق مسلم ماست!

یک روز بیان راستی حق مسلم ماست!
یک روز که فروشی نیست. به خاطرها می ماند و آغاز  یست برای پیمودنی طولانی ورسیدنی اگرچه شاید دیر ولی سرانجام َ رسیدنی!
پس از هر شبی ،‌روز بر می اید.  افتاب ایران بر خواهد دمید َ حتی اگر ما نباشیم!

 زهره

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت   توسط هر دو  | 

آقای رئیس جمهور سلام!
خلیج فارس خلیج فارس است!
نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشتر!
کنفزانس دولتهای عربی هم، کنفرانس دولتهای عربی همسایه‌ی خلیج فارس است!
گویا شما گرامی کارشناس زبانهای مختلف نیز هستید؟
تمامیت ارضی سرزمین ما را نادیده می‌انگارید و همه ی خونهای ریخته شده برای حفظ این تمامیت ارضی را ، انگاه با تکیه بر چه بنیادی، خویش رامدافع حقوق مردم می‌نامید؟
گویا شما بزرگوار کاندیدای ریاست جمهوری دولتهای عربی و سرزمینهای اشغالی فلسطین هستید؟
و رایتان را ازما می خواهید!!!!!!!!!!!
چاره‌ی توهین شما به تمامیت ارضی ایران فقط عذر خواهی از خونهای ریخته شده در خلیج‌فارس است!!!!!!!!!!!!!
شما گرامی رئیس‌جمهور کشور جمهوری اسلامی ایران هستید و به ساده‌گی و بارها و بارها در یک گفتگوی کوتاه تلوزیونی نام خلیج فارس را به سلیقه‌ی عربها به کار می برید و نوبت فلسطین که می‌شود، ‌می‌گویید زبانتان نمی‌چرخد، بگویید اسراییل و....
چه طور دم از آزادی بیان می‌زنید، ‌در حالی که در سال گذشته تعداد زیادی از جمعیت فرهنگی این  سرزمین را حتی ممنوع المصاحبه کردید؟
این ازادی بیان است که هیچ باستان‌شناسی حتی اجازه‌ی حرف زدن با  رسانه‌ها را نداشته باشد؟
حتی اجازه‌ی حرف زدن !نه  چارچوب! نه خط قرمز!
کارشناس فرهنگی در ایران حق مصاحبه ندارد و انگاه شما دم از آزادی بیان می‌زنید و از فضای باز سیاسی؟‌ آقای رئیس‌جمهور وقتی حرف می‌زنید، ‌از جانب مردم عرب حرف بزنید و مردم ایران را حذف کنید!
ما مردم ایرانیم و به هیچ روی شما را زبان بیان دردهای خود نمی دانیم!
من مردمم!
من از پایینترین جایگاههای اجتماعی این جامعه حرف می‌زنم.
من مردمم .
نه سواد دارم
نه پول
نه قدرت
من فقط مردمم
برای بقا مردم مردم .....؟؟؟

با احترام از طرف یک مردم 

پانویس:

مه و ماه برای همه‌ی ملتها احترام قایل است! عرب و آسیایی و اروپایی و ....

درد و دل ما با رئیس‌جمهور مان استَ که می‌خواهیم بیش و پیش از احقاق حق ملتهای دیگر َ به ملت ایران بیاندیشد!

زهره

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت   توسط هر دو  | 

بر اثاس عامارهای دغیغ ارایه شده از کاندیدای مورد نظرمان ، اینجانبان،
انجمن دوکطورهای درجه اول و حمچنین محندسین درجه اول و کارشناصان خیلی
دقیغ و اثاتید دانشگاهی خیلی محم و انجمن با سواتان ستح بالا حمایت 100
در 100 خود را برای  هزارمین دفعه اعلام می کنیم.

"از انجا که ما همه گی عربیمان از همگی شما بحتر می باشد این بیانیه ی صد
در صدی را دو زبانه ابلاق می نماییم . حالا اگه سوات دارید ، عربی اش را
هم بخوانید:"

فی الاثاس امارهای الدغیق الارایة الشده من الکاندیدون الموردانظرون
الینجانبون من الانجمنون الدوکترون الدرجه اولون و الهمچنین المهندسون
الدرجه الاولون و الکارشناسون الخیلی الدقیغون و الثاتید دانشگاهیون
الخیلی المهمون والنجمن الباسواتون الستح بالااون الحمایت ال 100 ال100  ال
در صدون نحن را البرای الهزارمین الدفعة العلام المی کنیم.
 "الدر ضمن: خلیج فارسَ عربی اش می شود: الخلیج الفارس"
 
زهره                                                                                                                              
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت   توسط هر دو  | 

 

هنوز هم مارها، پی پونه‌ها می‌روند.

و عقربها توی گندمزار لانه می‌ِکنند.

 کودکان پای برهنه ی بازار!ما هنوز تجمع بیش از یکنفر ممنوعیم!

گاه گاه مدرسه تعطیل َ

و ما که مانده‌ایم بی شناسنامه‌های کاغذی، همیشه تعطیل!

ای اینجا که بازار اسلحه‌ها گرم!

ای اینجا که تیشه‌ها به جان پیشه‌هات!

ای اینجا َای اینجا َای اینجا که ریشه‌ای !

چه ؟را دست به تیشه‌ای؟

حالا هی بگذار شناسنامه‌های کاغذیمان دیر بشود.

شناسنامه‌های کاغذی...

                             انحصار ثبت احوال ...

                                                                     و ما ...

 

 

ما پای برهنهَ همه ی پنجه ی بسته ی بی‌سخاوت این انحصار را فتح خواهیم کرد.

بگذار، بگذار، بگذار !

هی شناسنامه‌های کاغذیمان دیر بشود.

تاول زده است دلم انگار .

تاول مثل گل‌افشانهای تفتان َ

می‌سوزاندم مثل سوز آفتاب سیستان.

بگذار هی شناسنامه‌های کاغذیمان دیر بشود.

لادیز هست.

و شهر سوخته!

بلوچستان،

 سیستان؛

بگذار هی شناسنامه‌های کاغذیمان دیر بشود.

دیر می‌شود. فقط دیر می‌شود.

ما محو نمی‌شویم.

ما ریشه‌ایم.

ای اینجا که عاشقانه ی مایی؛

ای اینجا که بلوچستانی!

ای اینجا که سیستانی!

به نفس نفس پونه‌های خاش َ

به هق هق گندمهای سیستان َ

                                              به ما

                                                                 به کودکان بازار

                                                                                                عشق بده.

اسلحه، پدر گل محمد را کشت.

و برادر سبحان را اعدام کرد.

عشق بده بمانیم.

شناسنامه‌های کاغذی می‌رسد.

ما خود شناسنامه‌ایم.

ما میراثداران لاویزیم.

ما میراثداران شهر سوخته‌ایم.

به مارها مجال جولان نده در حریم پونه‌ها !

و به عقربها در گندمزار !

ای اینجا،

ای اینجا که بلوچستانی؛

ای اینجا که سیستانی؛

مثل همیشه به ما عشق بده.

ما اسلحه نمی‌خواهیم .

کودکان پای برهنه بازار !

                                ما ممنوع را ممنوع خواهیم کرد.

                                                                و تجمع بیش از یکنفر ممنوع را؛

                                                                                                ما اعدام را ممنوع خواهیم کرد.

                    و گرد هم خواهیم آمد

                                    و بازار مدرسه داغ داغ خواهد شد.

زهره

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت   توسط هر دو  | 

گزیده نامه‌های رسیده " به شما که عمرا بمانید َ و اگه بمانیدَ هیچی دددد ی ی ی ی گ گ گ گ ه ه ه (لطفا بلرزید و بخوانید چون واقعا ترسناک می شه!!!!!!!!!!!)"

سلام آقا!

گریه کنیم یا بنویسیم َ آقا؟

آخر اقاَ حال که دیوانه شدیم می روی؟! بی سر و سامانه شدیم می روی!؟

اقا َزبانمان نمی چرخد،‌ بگوییم می روید!

اینگونه َ بی سامانمان کردید و می گویند َ می روید!

یار نوازشگر  خوش رو ، چه طور دلشان می آید ، بگویند ، می روید ؟چه طور دلشان می اید بگویند، عمرا بمانید!

دیگر خسته شده ایم . از داستان فراق و عاشقانه های بی فرجام و وصال!

چه کسی بیاید که چون شما آتشین سخن بگوید.چنان که هم دامن بی گانه ، هم کلک و پر ما بسوزد!

یادش بخیر آن روزهای سخت ستون های بی سرستون!ستون ها که بیشترشانَ دیگر نیستند!

یادش بخیر!

نمی دانیم َبه خاطرتان هست ؟ما هی سفره ی تهی پیش شما می گشودیم ،‌شما هی سفره ی تهی ما را تماشا می کردید و چه بزرگوارانه سکوت می کردید.

وای از آن سکوت طولانی پر مفهومتان!

ما از شما آموختیم با سیلی صورتمان  را سرخ نگه داریم. باورتان نمی آید اقا ، ولی ما هر روز صبح به خودمان سیلی می زنیم. از نان که نداریم هیچ نمی گوییم . در عوض عطر کیکهای رنگی مان توی فضا است. توی فضای پر امید. امید که می گویند ،‌در گوش ستاره ها یک پچ پچ هایی هم کرده است.

ما اقا َعکس شما را دیدیم . آنجا که رفته بودید ، سفر. ای همیشه سفرهایتان بی خطر! عکستان پر از مهربانی است به در و همسایه!

وای از این همه مهربانی و سخاوت شما. بالای سرتان نوشته بودند ،‌یک خلیج دیگر و شما خم به ابرو نیاوردید. خدا شاهد است آقاَ  آنروز ما از ته دل گریه کردیم. چه طور دلشان می اید ، این نا عاشقان از عشق بی خبر بگویند ،‌می روید ، عمرا بمانید!

دلم سخت گرفته است ،‌آقا!

می روی ؟ افسانه شدیم ! می روی؟ ما را افسانه ی زیر اب کردید و می روید؟ قصه ی راه شاهی و شاه راه سیوند ،‌را می گویم! ای افسانه ساز اسطوره ای! افسانه را افسانه کردید و می روید!؟

ما چه قدر امن و امان زندگی کردیم ،‌تا گفتیم شما سرور مایید! چه قدرهمه به ما احترام می گذارند.

ما شرمنده ی آن همه حیای شماییم. یکبار ،‌فقط یکبارَ  لباس ما را نپوشیدید و هی لباسهای مردم یک باریکه جای دنیا را روی دوشتان انداختید. ما که می دانیم این از حیا است و شما شرم دارید از آنچه مال ماست. هی می خواهید با مردم دنیامهربانَ باشید. ما عاشق مهربانی های نهانیتان هستیم.

وای ،‌اقا چه طور دلشان می آید بگویند ، می روید؟

دلمان می گیرد ، برای ان همه خاطره .

ما به جهنم ،‌آقا،‌چه طور دلتان می آید َ یک عالمه یو اس ای لاتین و همین دور و برهای خودمان را بی روزی و بی حامی بگذارید و بروید.

نروید آقا ! لا اقل تا این چند قطره طلای سیاه هست َنروید.این همه کشاورز بی کار چشمشان به همین چندرغاز َصدقه سری شماست. می خواهید بمیریم از گرسنه گی؟

اقا هیچ کس مثل شما ما را نمی فهمد. به ما احترام نمی گذارد. چشم امید ما به شماست!

ما منتظریم مجوز قصه یمان را بگیریم . قصه ی ما که داستان معلمهای بد جنس است. معلمهایی که هی می گویند پول! پول! می خواهیم نتیجه ی اخلاقی اش را شما بگویید .شما معلم بشوید. اخرَ شما منزلت ادمها را می دانید!

اگر شما نباشید ،‌شاعرها بی شعر می شوند. مگر نمی دانید ،‌اقا،‌شاعر به اشک زنده است . بی شما ،‌آقا چه طور اشکمان بیاید و شعر بسازیم.

دل ما مشکنَ ای زلف شکن شکن!

دوست داریم بدانید، اگر بمانید"که هیچی دیگه!" ولی اگر بروید،‌ما همیشه دعا گویتان هستیم. دوست داریم بدانید ،‌خاطره ی شما ، چشمهای ما را خیس خواهد کرد!

هم چشمهای ما و هم چشم هر کس که عشق سرش بشود. آخر چه طور یک آدم این همه بزرگوار می شود که به کسانی که خودش دستگیرشان می کند، کت و شلوار و گز و پولکی و سوهان عسلی و اینا هم بدهدو بگویدَ بروید َ  به سلامت! چه طور؟چه طور؟چه طور؟ حکمتش را عقل ناقص ما که نمی فهمد َآقا! حکمتش را فقط خودتان می دانید! ای سر تا پا حکمت که اینَ نا حکمتان تند خو می گویند ، عمرا بمانید!!!!!!

این حرف ما نیست آقا حرف یک عالمه امضا است ! بخوانید نامهایشان را! بخوانید!

 پیوست : همه + انجمنها  گروهها  و تشکلهایی که نامشان به شرح زیر می باشد:

انجمن فرهنگ و ادب عرب

انجمن گرسنگان لاتین

گروه بدون مرز کمکهای بی حساب و کتاب

دوستداران طبیعت خراب

زمینخواران  بی‌نام

تولیدکنندگان کشاورزان بی کار

کفبر های حقوق کارگران

انجمن نشانهای ملی غیر وطنی

هیات سینه چاکان شرایط موجود

کت و شلواردوزهای مهاجمین به وطن

هیات سرخوشان دادایسم

تولید کنندگان کیکهای رنگی

انجمن حمایت از کارخانه‌های تعطیل

انجمن ساختمان به جای درخت پایتخت

مخالفان آزادی قلم و قدم در پارکها "خصوصا دو نفری َ خصوصا خانم و اقاهای نامحرم"

زهره

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت   توسط هر دو  | 

 





Powered by WebGozar